نه بهخاطر خوشتیپی صرف. نه صرفاً بهخاطر صداش که میتونست تو سکوت، مثل یک زمزمهی آشنا توی مغزت تکرار شه. بلکه چون وقتی نگاهت میکرد، حس نمیکردی داره نگاهت میکنه… حس میکردی بلده کِی، چی، چطور ازت بخواد، و کی هیچچی نخواد.

از اون پسرایی نبود که بخواد با صدای بلند بخنده یا حرف دیگرانو قطع کنه. اما کافیه وارد یه فضا میشد، انرژی اتاق میچرخید سمتش. آرام، مطمئن، خونسرد… یه اعتمادبهنفس عجیب توی راه رفتنش بود. شونههاش افتاده اما آزاد، نگاهش سرراست اما بدون حمله.
زنها بهش کشیده میشدن نه چون خودشونو کوچیک میدیدن، بلکه چون حس میکردن این پسر (مرد)، بلده زن بودنشونو پررنگ کنه.


اون شب، کنار پنجرهی بار نشسته بود. زن غریبه، با پیرهنی زیبا، شلوار جین چسبون، و یه ته سیگار لای انگشتاش وارد بار شد و پشت یه میز نشست. اولش نگاهش نکرد. اما حس کرد نگاهش میکنن. چند ثانیه بعد، چشم تو چشم شدن.
پسر شهوتران لبخند نزد. فقط یه مکث کرد و بعد از جاش بلند شد. کنار زن ایستاد و گفت:
-“میشه یه سیگار مهمونت شم، اگه بدت نمیاد کسی نزدیکت بشه.”
زن خندید. نه از روی ادب، از روی کنجکاوی و کشش.
یه سیگار به پسر داد و روشنش کرد.
-“خیلیها سعی میکنن بیان نزدیکم. ولی… من حوصلهی کسی رو ندارم.”
پسر شهوتران آروم نشست. نفس عمیق کشید، نه از سیگار، از حضور زن. گفت:
-“خب راستش تو اولین نفر نیستی که اینو میگه، آخریش هم نیستی.”

حرفشون از چیزای ساده شروع شد: سفر، مشروب، نور آفتاب روی پوست. اما زیر پوست حرفها، چیز دیگهای میجوشید: کشش، اعتماد، وسوسه.
زن پرسید:
-“واقعاً با همه اینطوری حرف میزنی ؟”
پسر شهوتران گفت:
-“نه. فقط با اونایی که بلدن گوش بدن، حتی به سکوت.”

زن بدون اینکه بگه “بیا”، فقط کیفشو برداشت. پسر بدون اینکه بپرسه “بریم؟”، دنبالش راه افتاد. هیچ حرفی بینشون رد و بدل نشد. اما بدناشون با یه زبون دیگه با هم حرف میزدن.
زبون سکوت، کشش، پیشبینی.
توی خونه، موزیکی نبود. فقط صدای نفس.
پسر شهوتران دست نزد. فقط نزدیک نشست. بهش نگاه کرد. آروم گفت:
-“میخوام بدنتو کشف کنم، نه مصرف.”
-“من آمادهم؟”
-“نه… ولی تا چند دقیقهی دیگه خواهی بود.”

با نوک انگشتاش فقط از روی لباس، روی بدن زن حرکت کرد. سرعتش زیاد نبود. اما هر لمسش مثل یه رمز عبور بود. انگار داشت قفل تکتک لایههای درونی زن رو باز میکرد.
وقتی به گوشش رسید، گفت:
-“اگه تو کنترل رو بهم بدی، قول میدم بهت اوج بدم، نه فقط ارضا.”
زن سرش رو به نشونهی تأیید تکون داد. بدنش لرزید، نه از ترس، از شوق. شوق کشف لذتی که نمیشناخت.


پسر شهوتران از قبل همهچی آماده کرده بود. روانکنندهی مخصوص، حولهی گرم، صبر… خیلی صبر.
هیچچیز رو ناگهانی انجام نداد. به جاش، از هر حرکت، یه مراسم لذت ساخت.
و اون شب، زن بهجای تحمل درد، برای اولینبار با لذت جیغ زد. نه بهخاطر فشار، بهخاطر موجی از حس فتح شدن، رها شدن، لمس شدن از جایی که همیشه ازش میترسید.



صبح که زن بیدار شد، پسر شهوتران کنار پنجره نشسته بود. چایی ریخته بود. نه حرفی زد، نه انتظار داشت.
فقط وقتی زن گفت:
-“تو کی هستی واقعاً؟”
پاسخ داد:
-“من فقط صدای بدنتو شنیدم. و احترام گذاشتم.”

🔥 ادامه دارد…
نوشته: پسر شهوتران ( lustful_boy )
4 پاسخ به “پسری به نام *شهوتران* (۱)”
یه حس عجیبی بهم میگه زحمت نویسندگی رو هوش مصنوعی کشیده
بهت توصیه میکنم از نسخه پولی هوش مصنوعی گروک استفاده کنی ، چون هیچ فیلتر و محدودیتی نداره و بجای از جایی که هیچوقت لمس نشده بود یه راس میره سر اصل مطلب …باور نمیکنی خودت امتحان کن
نوشته هات چرندعکسهات مذخرفدر کل بدرد نخور 🐐
دیروز بازم به یه مرد کیر گنده ۵۵ ساله کون دادم