تو این مدت کوتاهِ یکی دو ماهه، انسیه تو زندگی زناشویی خیلی چیزها یاد گرفته بود از جمله: طریقهی صحیح قمبل کردن و تنظیم انحنای کمر برای باز تر شدن و خوش فرمتر نمایاندن کون، کص دادن با دل و جون، سوارکاری روی کیر، ساک زدن زبون، کون دادن تا جون دادن، خایهمالی با لب و لوب (لوبریکانت)، لیسیدن سر کیر و لب دادنهای طولانی زیر شوهر تا فرط تنگی نفس و خفگی، و غیره. حیف که نمیتونستم از دستاوردهاش به حاج صادق چیزی بگم وگرنه قطعا به دخترش افتخار میکرد! دمت گرم حاج آقا عجب چیزی ساختی!
حاج صادق مرد خیلی افراطی بود. از اونها که احتمالا عقیده دارن نباید به کص زنشون هم زیاد نگاه کنن. احتمالا سالها بدون حرفهای عاشقانه و لاس زدن و ناز کشیدن، کیرش رو در فرج خديجه خانم جلو و عقب کرده، به روش سنتی و کتلتی. زن هم مثل جسد بدون اینکه بگه “جووون جرممم بده صادق جون”، “فاک می هارد حاج آقا” و امثالهم، به سقف زل میزده و توجه داشته صدایی ازش نیاد و ناله نکنه، که نکنه حاج آقا فکر کنه بیحیاست.
حاج صادق از وقتی یادم میاد همین شکلی بود. فقط هر بار، چند خال سفید به موهای تُنُکش اضافهتر میشد و چند چین بیشتر به صورتش میفتاد. ولی همیشه چهرهش جدی و بیحس بود، همیشه لباسی به تنش داشت که معلوم نبود چه رنگیه و همیشه جوراب طوسیش سوراخ بود. با سوراخ جورابش رابطهی بهتری داشت تا سوراخ زنش.
خدیجه خانم هم بیشتر به این اهمیت میداد که طوری باشه تا مردهای دیگه ازش لذت نبرن و مایهی گناه مردان نباشه، به جای اینکه به این فکر کنه تا چجوری باشه که شوهرش ازش لذت ببره.
انسیه خوششانس بود که با من ازدواج کرد و مجبور نیست ادامهی زندگی خستهکنندهی پدر و مادرش رو پیش بگیره. میتونه با خیال راحت کص بده و موقع دادن ناله کنه، بدون اینکه دچار عذاب وجدان بشه. توی خونه همه چی براش فراهمه. روزها به خونه و زندگی میرسه، شبها به من. منم صد البته خوش شانس بودم. شاید حتی خوش شانستر. چون تونستم سکس رو طوری بهش یاد بدم که کاملا ایدهآلم رفتار کنه، البته به جز ساک زدن کیر. این یه کارو هنوز خوب بلد نیست. رو خوردن کیر ولع نداره. دادن رو بیشتر دوست داره.
برای داشتن انسیه خیلی چیزها رو از دست دادم. مثل رفیق چندین سالهم مسعود که تو کص کردن تک خوری تو کارش نبود و گاهی دلم براش تنگ میشه. تنوع جنسی رو از دست دادم و گاهی واقعا دلم یک جندهی خبره میخواست که من بخوابم و هیچ کاری نکنم و خودش یه حال حسابی بهم بده. این زندگی کامل نبود، چون هیچ تفاهم و شباهتی به هم نداشتیم. اما من با رضایت کامل این چیزها رو فدا کردم چون به داشتن یه کص دستآموز میارزید.
من و انسیه سعی کردیم با بهترین غذاها و خوراکیها از حاج صادق و خدیجه خانم پذیرایی کنیم. مشخص بود که از همه چیز راضی هستن. کاکتوس کیری، روی میز کنار پنجره بود؛ کنار مبلی که حاج صادق روش نشسته بود. انسیه خجالت میکشید جلوی باباش پیش من بدون روسری باشه و این برام عجیب بود. خدیجه خانم، مادر انسیه، روی مبل سه نفرهای نشسته بود که پریشب روش داشتم دخترشو میگاییدم و آب کیرم لکهدارش کرده بود. روز قبل انسیه خم شده بود تا لکه رو پاک کنه و من روی مبل روبرویی میوه میخوردم و کونشو دید میزدم. همزمان موزیک بهنام بانی پخش میشد:
“دل نبند آخه دلم به مو بنده
بری دیگه لبام، نمیخنده”
منم با همون ریتم زدم زیر آواز:
“کوووون بده آخه آنااال تهِ حاااله
ندی این کیر من، بی قراره
آخه مگه بدی، از کونت، چیزی کم میشههه
آروم آروووم به روی کیر من، نشستی تو
رکوردِ دادنو شکستی تو
مگه آدم از خوشگلی، انقدر کص میشه؟؟!”
از فکر دیروز دراومدم. دوباره زوم کردم رو خدیجه خانم که داشت موز رو حلقه میکرد. به فکرم رسید که شکل کص، ارثیه. پس کص خدیجه هم شبیه کص انسیهست؟ سریعا حواسم رو پرت کردم چون اصلا دلم نمیخواست کص خدیجه خانم رو تصور کنم.
حاج صادق یکم کصشعر گفت و رفت بالا منبر و منم در نقش نجمالدین شریعتی فرو رفتم و با وجد گوش میدادم. انسیه هم مشغول پذیرایی بود و من تا جایی که میشد دستمالیش میکردم و تو آشپزخونه چند بار انگشتش کردم. و جایی کهمطمئن بودم دید نداره گلوشو فشار دادم و یه جوری ازش لب گرفتم که نفسش بالا نیاد.
حاج صادق سجاده خواست که نماز مغرب رو بخونه. رفتم تو اتاق و به بهانهی اینکه سجاده رو پیدا نکردم انسیه رو صدا زدم. انسیه نشسته بود تا از تو کشو سجاده رو برداره. درو بستم و رفتم بالا سرش. وقتی سرشو آورد بالا، از پایین چشمش خورد به کیر راست شده و تخمای پُرم.
_“احسان…”
_“هیششش… بخورش…”
استرس داشت. سجاده رو گذاشت زمین، کشو رو بست، روی زانوش نشست. با دستش کیرمو ماساژ داد و تخمامو مکید.
_“وقتی داری کیرمو میخوری باید چشماتو ببینم.”
چشماش مظلوم و نگران شده بودن. سر کیرمو گذاشت تو دهنشو مکید. سوراخ کیرمو پر تف میلیسید. دست از کار کشید… در حالی که سر کیرم مثل میکروفون جلو لباش بود گفت:
_” حداقل بذار سجاده رو…”
کیرو سُر دادم تو دهنش و یه جوری فرو کردم تو حلقش که عوق زد. کیرو کشیدم بیرون.
_“برو سجاده رو بده زود برگرد انسیه… شق کردم، از رو شلوارم معلوم میشه. نیای با همین کیر شق شده میام راست میشینم جلو بابات!”
انسیه یکم اخم کرد و چیزی نگفت. سجاده رو برد تا پدر و مادرش مشغول نماز بشن. و زود برگشت تو اتاق.
شلوارش رو در آورد و دیدم داره کون لخت دنبال ژل میگرده.
_“نمیخوام بکنم، باید بخوریش.”
ولی میدونستم به خاطر انگشت شدنای تو آشپزخونه کص و کونش حسابی میخاره.
نشستم رو تخت و اشاره زدم که بیاد بشینه رو پام. بوسیدمش.
_“پیش بابات جلوم روسری میپوشی؟ بابات میدونه حتی اینجوری هم کیرمو شق میکنی؟” خندید و لباشو گاز گرفت. خوابوندمش طوری که کص و کونش روی پام بود. دستامو چرب کردم و کون ژلهایشو دورانی ماساژ دادم. میدونستم چی میخواد.
_“اتفاقی که دوست داری بیفته رو بهم بگو.”
چیزی نگفت.
گفتم:” پس اتفاقی که دوست دارم بیفته رو رقم بزن. زانو بزن شروع کن.”
لحنم جدی بود.
من نشستم لبهی تخت با پاهای باز و کیر سفت.
انسیه با کون چرب نشست رو سرامیک کف اتاق و سعی داشت کیرمو خوب ساک بزنه.
_“خوب بکن تا ته حلقت… میخوام صدای اردک بدی.” در حالی که صدای حاج صادق میومد که کش دار کلمات عربی نمازش رو ادا میکرد.
بعد سر انسیه رو گرفتمو خودمم یکم کیرمو تکون دادم که کمکش کنم بهتر طعم کیرو بچشه. دهنش حسابی آب افتاده بود. احساس خفگی میکرد و حسابی تحریک شده بود. چون وقتی از جاش بلند شد یکم از سرامیک با آب کصش برق میزد.
میخواست رو کیرم بشینه که اجازه ندادم.
_“وقتی ازت پرسیدم نگفتی چی میخوای. فرصتت رو از دست دادی.”
_“احسان اذیتم نکن…”
_“بخورش.”
_“اگه الان بگم میشه؟”
صدامو یکم بالا بردم: “بخورش!”
ترسید و با دستش لبمو گرفت. بعد دستش رو از رو لبم بر داشت و گذاشت رو کیرم و لبمو بوسید.
صدای پدرش دیگه نمیومد پس تندتر و با تمام توان کیر میخورد تا زودتر تموم شه این وضعیت. این باعث شده بود حسابی ملچ ملوچ کنه. این شگرده داداش:“گاهی یکم زور و تهدید جوابه!”
دیگه یکم مونده بود تا ارضا شم.
_“بخواب رو تخت.”
از ذوقِ دادن لبخند زد و دراز کشید. ولی زهی خیال باطل! لای کونش ژل مالیدم، با دست لپای کونشو باز کردم، کیرو گذاشتم لاش. شبیه ساندویچ هاتداگ شده بود. 🌭 دو طرف کونشو فشار دادم و با لای کونش کِیف کردم. کیرم رو سوراخش سُر میخورد ولی توش نمیرفت و این داشت دیوونهش میکرد. میخواست با دست کصش رو بماله که زودتر ارضا بشه ولی اجازه ندادم. گفتم:” کونتو باز کن.”
باز فکر کرد میخوام از کون بکنمش و سریع تا جایی که میتونست کونش رو با دستاش باز کرد. منم کیرمو یکم مالیدمو آب کمرو خالی کردم رو کونش. ارضا شدم. سریع جمع و جورش کردم. در حالی که انسیه حسابی تحریک شده بود و نذاشتم ارضا بشه. و با هم از اتاق اومدیم بیرون. انسیه حسابی استرس داشت. با یک جمله جمعش کردم:
_“عذر میخوام منتظر موندین، زن و شوهری مشغول عبادت بودیم.”
حاج صادق فکر کرد داشتیم با هم نماز میخوندیم و کلی ازمون تعریف کرد. در حالی که انسیه منظورمو از “عبادت زن و شوهری” رو متوجه شد و لبخند زد.
بعد از شام و خوش و بشهای الکی و بینمک، وقت خواب بود. خداروشکر حاج صادق و زنش زود میخوابیدن و میتونستم زودتر برم سر وقت دخترشون.
روی تخت بعد کلی بوس و بغل بهش گفتم: “امروز خیلی خسته شدی انسیه. بابت پذیرایی عالیت از پدر و مادرت… و از شوهرت…”
چپ چپ نگام کرد و سعی کرد نخنده.
دستمو بردم تو شورتش…کصش خیس بود و تا سوراخ کونشو لیز کرده بود. اوه… چه خبره!
_“انسیه…یه فرصت دیگه داری که …”
_“باهام بخواب احسان”
_“ممم یعنی خوابت میاد؟”
_”نه… منظورم اینه که… باهام رابطه داشته باش. “
_“تلاش خوبی بود ولی کافی نیست.”
_“احسان بس کن دیگه… بیا با هم بخوابیم…”
_“باشه الان میخوابیم… شب بخیر…”
لبشو چسبوند به گوشم و زبونشو مالید روش، دستشو کرد تو شورتمو و کیرمو مالید. دم گوشم با نفس نفس گفت:
_“منو بکُن احسان… منو بکُن…لطفا همین الان شروع کن منو بکُن…”
صورتمو کردم سمتش و با ولع لبامو خورد.
کیرمو آروم هل دادم تو کصش که لیزش کنم.
بعد چند بار جلو عقب تو کص انسیه، بهش گفتم: “برو دستشویی کونت رو آماده کن برام… داری میای یه بشقاب میوه هم بیار … شلوارتو هم بپوش، پدر و مادرت اینجان… یادت که نرفته؟”
رفت و بعد از مدتی برگشت. من با کیرِ کاندوم کشیده منتظرش بودم. شلوارشو درآوردم و گفتم:
-“دوباره بخواب.”
اول با دست آروم آروم راه کون رو باز کردم و بعد کیرمو توش جا دادم. با اینکه کون تنگش لذت زیادی بهم میده ولی تا حد ممکن ازش میگذرم. خیار رو مالیدم به سوراخ کص و آروم آروم کردم تو کصش.
_“چیکار داری میکنی؟”
_“هیششش…”
کیرم کونش رو حفاری میکرد، خیار کصشو.
کیرم رو تو عمق کونش بیحرکت نگه داشتم و کامل روش سوار بودم، و فقط خیار رو جلو عقب کردم. داشت حسابی حال میکرد و سر و صداش خیلی زیاد شده بود که چهارتا انگشت اون دست آزادم رو کردم تو دهنش. نمیخواستم حاج صادق صدای نالههای دخترش رو زیر کیر بشنوه. تا اینکه ارضا شد و کونش شدیدا منقبض شد که باعث شد آبم بیاد. خیار رو از کصش درآوردم و گذاشتم روی میز کنار تخت.
فردا بعد از ناهار، یک ظرف میوه به انسیه دادم و گفتم:
_“برای حاج صادق خیار پوست کن!”
نوشته: عالیجناب اژدها
9 پاسخ به “کص بکر دختر حاج صادق (۴ و پایانی)”
حس تموم شدن نداشت
در مجموع قشنگ بود. حیف زود تمومش کردی…
طنز نوشتنت آدم رو قلقلک میده، چند جا واقعاً لبخند روی لبم اومد. در این که بلدی خوب بنویسی شکی نیست! آفرین!ولی انگار قسم خورده بودی چهار قسمت بنویسی؛ بودن یا نبودن این قسمت تأثیر چندانی تو کل ماجرا نداشت. صرفاً یکم هیجان داشت که رابطه رو از یکنواختی بیرون بیاره.به عنوان اولین داستانی که ازت منتشر شده در کل نمرهی قبولی میگیری. منتظر داستانهایی با تعلیق بیشتر و موضوعات چالش برانگیزتر ازت هستم. 🌹
قشنگ بود.ممنون.
https://www.bokon.to/profile/freya
https://www.bokon.to/profile/sساسانs
خاک توسرت خبار جلو روت کس زن گایید
جالب بود…راستش کمی مرددم که چی بگم در مورد این داستان…اما در هرحال نمیشه کتمان کرد مهارت وتسلط نویسنده رو مخصوصا که سبک داستان بنظر میرسد از جایی کپی نشده وخاص خود نویسنده باشه که همین ار زش داستان را بالا میبرد، خلاصه کنم کار جالبی پود ونشون دهنده اینه که نویسندش خیلی هم مبتدی نیست وتجربیاتی در نوشتن داره که با تمرین بیشتر میتونه خوانندگانشو درجا میخکوب کرده وبه دنبال کردن ادامه ماجرا وادار کنه.
عالیجناب عزیز نمی دونم چه زمان کامنت من رو میخونی ولی باید بگم آفرین بر شمانقدی در قسمت اول نوشتم. با خوانش قسمت سوم بسیار پشیمان از نظر خودم شدم. قسمت سوم داستان شما به نظر من و برای من از همه دلنشین تر بود.روایت شما رو به جد دوست داشتم. یک حال خاصی داشت. یگ گزارش یک طرفه دوست داشتنی. اما این قسمت به جذابیت قسمت قبل نبود.خوشحالم از آشنایی با شما