سلام دوستان عزیز . نمیدونم نوشتن من اینجا درسته یا نه . ولی چون همه نوشتن گفتم منم بنویسم . نه جقی هستم نه این که بخوام دروغ بگم . یکی از برادرهای من قصد ازدواج داشت و تو خونه گفت و رفتن خواستگاری چون سنش هم گذشته بود تو خونه چیزی نگفتن و زود رفتن. پدر خانوم نداشت و یه مادر زن پولدار داشت . بعد نامزدیشون من برای یه کاری رفتم خونشون . هی چشمم دنبال زن داداشم بود اخه اونا چند تا دختر بودن . خلاصه که نتونستم بفهمم کدوم یکی از اونا بود منم داشتم ماهواره خونشون رو درست میکردم . بعد که پشت بام کارم تموم شد اومدم پایین تا تنظیم کنم یکی از اون خانوم ها برای چای آورد و گفت سلام داداش خوبی اونجا فهمیدم که زن داداش اونه من چون اولین بار بود میدیدمش. ۵ روز بود که نامزد کرده بودن . خلاصه کارم تموم شد و اومدم خونه. از فردا که میرفتم برای نصب تو خونه مردم همش فکرم به زن داداشم بود . خوش استایل همه چیز عالی واقعا تو دل برو و سکسی . صدای ناز . خلاصه که یکی بهم پیام داد منم پا دادم ولی نمیدونستم که اونه خلاصه بعد یکم حرف زدن بهم گفت و من کلی خجالت کشیدم . دیگه کارم شده بود بالا پشت بوم مردم همش موقع کار یا تلفنی حرف میزدیم یا چت میکردیم . داداشم هم همش با مادر خانومش کارخونه بود . کارخونه که نه کارگاه. من و زن داداش هم همش در حال لاس زدن . از هر چیزی حرف میزدیم. خلاصه این که حرف به جایی کشید که من از تو خوشم میاد ای کاش مال من بودی و اونم همینطور . بعد یه روز یه خونشون بودم میخواستم برم دنبال مامانم که اونو بیارم برای یه مراسمی. زن داداش گفت منم میام. خلاصه رفتیم و یه جا نگه داشتم و بوسش کردم و سینه هاشو گرفتم از همونجا شروع شد که هر روز بعد از این که داداشم و مادر خانمش میرفتن قزوین من میرفتم خونشون طبقه بالا و یه دل سیر حال میکردیم. اولین بار که رفتم خونشون ژل خریده بودم تا بتونم از کون بکنمش . همین که اومد بغلش کردم و لباساشو کندم بعد اون برای من در آورد یعنی جوری کیرم رو میخورد که انگار تا به حال کیر ندیده یا کیر داداشمو یه بارم نخورده .بعد من براش میخوردم ولی زود آبش میومد منم بهش گفتم تو که نمیتونی از کوص بدی میشه از پشت بکنم گفت درد داره گفتم ژل خریدم . گفت اگه درد بده نمیزارما . گفتم باشه خلاصه هر جوری بود به زور سرشو کردم تو صبر کردم تا آروم تر بشه بعد یواش یواش کردم تو کونش . وای که انگار دنیا مال من بود .مدتها هر روز رفتم خونشون. بعد یه مدت ازدواج کردم ولی دیگه بهم نمیداد. ولی من راضی کردمش تا یه بار بهم بده تا خواستم بکنم خواهرش اومد بالا و نشد . یه روز که تو خونه گفته بود صبح میرم خونه مادر شوهرم . ولی نمیدونستن که مادر خونه نیست . مادرم ۲ روز خونه نبود . صبح زنگ در رو زدن رفتم دیدم زنداداشه سلام خوبی چه خبر مامان هست گفتم آره برو تو تو انباریه الان میاد . بیچاره نمیدونست که مامانم نیست. خلاصه اومد تو و هی منتظر شد مامانم بیاد منم یکم انگولکش کردم اونم هی میگفت نگن مامان میاد میبینه . گفتم دیوونه مامان خونه نیست ۲ روز دیگه میاد . میدونی چقدر دلم میخواد . زود لخت شدم گفت امیر راستشو بگو واقعا نیست. گفتم نه به خدا رفته خونه مادر بزرگم. خلاصه لخت شدیم و دلتون نخواد خیلی حال داد . کونش اینقدر تنگ نبود و درد نمی کشید چون گذاشتم توش یه جیغی کشید . انقدر تنگ بود که من تو ۱۰ دقیقه آبم اومد بهم لباس و شلوار داد گفت برو لباساتو عوض کن منم عوض کردم وقتی برگشتم دیدم زنداییم دراز کشیده روی مبل و پاهاشو دراز کرده منش نشسته بودم روی صندلی کنارش یک لحظه که برگشتم زیباترین پاهای عمرم رو دیدم واقعا باور نکردنی بود من از بچگی به پاهای خانم ها علاقه داشتم و الا که بزرگ شدم بیشتر با فوت فتیش آشنا شدم و اون پاها بهترین پاهای عمرم بود من که همینجوری محو پاهای زن داییم بودم یهو گفت:(دوستشون داری؟) من یهو ترسیدم و هول شدم و گفتم:(چی رو میگید زندایی؟) یهو برگشت و گفت:(لاستیک های ماشین ها توی تلوزیون) منم که پشمام ریخته بود گفتم:(ار… اره خیلی خوبن) زنداییم یه پوزخنده ریزی زدو رفت روی یه مبل دیگه نشست و پاهاشو به طرف من گرفت و مثلا دراز کشیده بود کف پاهاش از پاشنه تا انگشتای پاش یه رنگ نارنجی تند بود(زنداییم عادت داشت توی خونه هم جوراب بپوشه و شبا دربیاره)
من گوشیمو دراوردم و مثلا که داشتم با گوشیم بازی میکردم داشتم از پاهای زن دایی عکس میگرفتم وقتی شب که خواستیم بخوابیم منو داییم روی زمین خوابیدیم و زنداییم و دختر داییم رفتن توی تخت بخوابن وقتی داییم خوابید من خوابم نبرد رفتم روی مبل دراز کشیدم و به عکس پاهای زنداییم نگاه کردم وجق زدم اومدم که بخوابم یهو فکر لیسیدن پاهای زن داییم اومد به فکرم و دوباره کیرم شق کرد ساعت ۴و نیم شب بود من داشتم جق میزدم که یهو صدای زنداییم رو شنیدم که گفت:(تو هنوز نخوابیدی؟؟) منم رسما سکته رو درجا زدم یه متر پریدم هوا بعدش گفتم نه زندایی خوابم نبرده بعدش گفت:(زود بخواب که فردا کلی کار داریم) بعد یه چشمک زد و رفت منم که دیگه کیرم خوابید رفتم که بخوابم گفتم بزار آلارم بزارم یکم بعد بیدار بشم برم پاهای زن دایی رو ببینم ساعت ۵و نیم بود بیدار شدم رفتم دیدم داییم بیدار شده با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:(دایی تو چرا بیدار شدی چرا آلارم گذاشته بودی؟) منم گفتم،:(نه دایی جان انگار اشتباهی دستم خورده بود برای همین) همین رو گفتم و خوابیدم. صبح فردا زود بیدار شدم و دیدم داییم خونه نیست فتم زنداییم رو ببینم که دیدم مثل چی افتاده و خوابیده از خوشحالی میخواستم جیغ بزنم رفتم سمتش و پتوش رو یکم کشیدم اونور پاهاش رو که دیدم کیرم رفت هوا یکم میترسیدم لیس بزنم چون هی میگفتم که الا بیدار میشه بدبخت میشم. یه لیس زدم و رفتم کنار دیدم بیدار نشد پس رفتم دوباره لیس زدم بازم بیدار نشد من که دیگه شلوارم داشت سوراخ میشد اول شلوارمو دراوردم بعد کف پاهاشو حسابی لیس زدم خیلی طعم خوبی داشت اصلا نمیشد توصیفش کرد ولی اصلا بود نمیداد لای انگشتاش رو خوردم از پاهاش داشت فقط اب دهنم میچکید ولی دلم نمیومد ولش کنم پاهاش خیلی کشیده و جذاب بود بعد که دوباره یکم انگشتش رو خوردم رفتم سراغ دخترش.
دخترشم ۱۲ یا ۱۳ سال داشت ولی پاهاش خیلی ناز و کوچیک بودن اونم یه لیس زدمو کیرمو گذاشتم لایه پاهاش یکم بالا پایین کردم و دیدم بیدار نشد دخترش خوابش خیلی سنگین بود همینجوری داشتم میمالیدم که گفتم بزار یکم هم روی پای زن دایی بمالم همین که کیرمو گذاشتم روی پاش یه تکون خورد و پشت رو شد منم از ترس دیگه دست نزدم و رفتم دستشویی یکم مالیدم و آبم اومد ریختم توی سینک و تمیز کردمو رفتم بعد دیدم داییم اومد گفت رفته بودم از اون طرف کوچه نون بخرم صفش طولانی بود ما رفتیم بیرون و کشتیم و… شب برگشتیم خونه مامان و بابا و مامان بزرگم هم اومده بودن همین که رسیدیم زن داییم رفت دم گوشی به داییم یه چیزی کفت هر دوتاشون خندیدن تنها کلمه ای که شنیدم ازشون اون بود زنداییم گفت داشت میزد من کلی ترسیدم و مو به تنم سیخ شد بعد یه نگاهی به من کردنو رفتن ماهم برگشتیم خونمون.
من گوشیمو دراوردم و مثلا که داشتم با گوشیم بازی میکردم داشتم از پاهای زن دایی عکس میگرفتم وقتی شب که خواستیم بخوابیم منو داییم روی زمین خوابیدیم و زنداییم و دختر داییم رفتن توی تخت بخوابن وقتی داییم خوابید من خوابم نبرد رفتم روی مبل دراز کشیدم و به عکس پاهای زنداییم نگاه کردم وجق زدم اومدم که بخوابم یهو فکر لیسیدن پاهای زن داییم اومد به فکرم و دوباره کیرم شق کرد ساعت ۴و نیم شب بود من داشتم جق میزدم که یهو صدای زنداییم رو شنیدم که گفت:(تو هنوز نخوابیدی؟؟) منم رسما سکته رو درجا زدم یه متر پریدم هوا بعدش گفتم نه زندایی خوابم نبرده بعدش گفت:(زود بخواب که فردا کلی کار داریم) بعد یه چشمک زد و رفت منم که دیگه کیرم خوابید رفتم که بخوابم گفتم بزار آلارم بزارم یکم بعد بیدار بشم برم پاهای زن دایی رو ببینم ساعت ۵و نیم بود بیدار شدم رفتم دیدم داییم بیدار شده با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:(دایی تو چرا بیدار شدی چرا آلارم گذاشته بودی؟) منم گفتم،:(نه دایی جان انگار اشتباهی دستم خورده بود برای همین) همین رو گفتم و خوابیدم. صبح فردا زود بیدار شدم و دیدم داییم خونه نیست فتم زنداییم رو ببینم که دیدم مثل چی افتاده و خوابیده از خوشحالی میخواستم جیغ بزنم رفتم سمتش و پتوش رو یکم کشیدم اونور پاهاش رو که دیدم کیرم رفت هوا یکم میترسیدم لیس بزنم چون هی میگفتم که الا بیدار میشه بدبخت میشم. یه لیس زدم و رفتم کنار دیدم بیدار نشد پس رفتم دوباره لیس زدم بازم بیدار نشد من که دیگه شلوارم داشت سوراخ میشد اول شلوارمو دراوردم بعد کف پاهاشو حسابی لیس زدم خیلی طعم خوبی داشت اصلا نمیشد توصیفش کرد ولی اصلا بود نمیداد لای انگشتاش رو خوردم از پاهاش داشت فقط اب دهنم میچکید ولی دلم نمیومد ولش کنم پاهاش خیلی کشیده و جذاب بود بعد که دوباره یکم انگشتش رو خوردم رفتم سراغ دخترش.
دخترشم ۱۲ یا ۱۳ سال داشت ولی پاهاش خیلی ناز و کوچیک بودن اونم یه لیس زدمو کیرمو گذاشتم لایه پاهاش یکم بالا پایین کردم و دیدم بیدار نشد دخترش خوابش خیلی سنگین بود همینجوری داشتم میمالیدم که گفتم بزار یکم هم روی پای زن دایی بمالم همین که کیرمو گذاشتم روی پاش یه تکون خورد و پشت رو شد منم از ترس دیگه دست نزدم و رفتم دستشویی یکم مالیدم و آبم اومد ریختم توی سینک و تمیز کردمو رفتم بعد دیدم داییم اومد گفت رفته بودم از اون طرف کوچه نون بخرم صفش طولانی بود ما رفتیم بیرون و کشتیم و… شب برگشتیم خونه مامان و بابا و مامان بزرگم هم اومده بودن همین که رسیدیم زن داییم رفت دم گوشی به داییم یه چیزی کفت هر دوتاشون خندیدن تنها کلمه ای که شنیدم ازشون اون بود زنداییم گفت داشت میزد من کلی ترسیدم و مو به تنم سیخ شد بعد یه نگاهی به من کردنو رفتن ماهم برگشتیم خونمون.
نوشته: امیر
17 پاسخ به “امیر و زنداداش”
خدایی چی نوشتی همش کس شعر بازن داداشت حال میکردی رفتی حموم اومدی بیرون یکدفعه شد زندایی پاهاشو دیدی گفت خوشت میاد؟! …کس شعر اونم در حد لیگ دست دوی باقرآباد …مجبوری مگه یالغوز خان
کیر ابن ملجم مرادی تو کونت برای جق نامت
ریدی که با این کسشعرات.تا سوتی دادی زنداداشت شد زن دایی دکمه سیکتیر داستان رو زدم
سوپر جقي عن مغز
عن مغز جقي ريدم تو تخيلاتت
تا حالا هیچ نظر منفی برای هیچ کسی ندادم.حتی اگه خوشم نیومده.اما تو انقدر چرت و پرت گفتی برای اولین بار نظر دادم.سر جدت دیگه ننویس با این چرندیاتت.زن داداش یهو شد زندایی.خودت دوباره بخونش ببین سروته داشت؟وگرنه پاکش کن.
تو دیگه حتی لیاقت فحش هم نداریدوتا داستان رو باهم قاطی کردی و جفتش رو هم کپی کردی
کصکش این چه عنیه
وای چقدر خندیدم !😂😂 اصلا نمیدونم چی بگم؟ فحش بدم ؟ بگم کصخلی ؟ بگم مشنگی؟ آخه از همهی اینها رد شدی!😂😂
عاقبت همزمانی جق و نوشتن میشه این زن داداش با زن دایی عً میشه باربا پاپا عوض میشه .این نشون میده اینقد تو جقیدی دیگه نمی تونی زنا رو تشخیص بدی مواظب باش بابا د داداشتو اشتب نگیری
حاجیییییییی پشماااااااااااممممممم اصلا فکر نمیکردم یه روزی تو بکن تو داستان واقعی بخونم خیلی خیلی واقعی بود دمت گرم🤣🤣
خودت نفهمیدی چی نوشتی! از خونه زن داداشت یه دفعه پریدی ازدواج کردی و رفتی انیاری و از انبازی رسیدی به زندایی و دختر دایی!! یک کسشعر واضح
لاشی شرافتا دیگه ننویس
یکی ترجمه کنه چی شد. کی کجا کی …زندایی اومد خونه تون ترتیبش رو دادی بعد بهت لباس داد بپوشی. یهو پاشو دیدی و…
برام سوال بود چجوری لایک -۲ شده داستان رو که خوندم دیدم حق داشتن😑😂
چرا وسط داستان یهو کانال عوض شدد آخه الدنگ یه کپیم بلد نیستی بکنی
ریدم تو تو کس مادرت فقط با این داستان نوشتنت.گواااااااادریاامه دم باوگت