اول از همه بگم اسامی مستعاره
و دوم بگم این تجربه ای بود که زندگیم و بهم زد پس بهتره تجربه نکنید.
۴ سال پیش با همسرم توی یه خونه ویلایی در بالاشهر زندگی میکردم
شاید از نظر مالی زیاد وضعم نسبت به خانواده همسرم خوب نبود ولی چیزایی داشتم که باعث ازدواجمون شده بود و از همه مهم تر زیبایی خاصی داشتم و از نظر فیزیک بدنی بخاطر ورزش، بدنم عالی بود و این باعث دردسرم شده بود ،چون وقتی با همسرم رفتیم بیرون خانومها زیاد نگاهم میکرد و متلک و تیکه مینداختن و همیشه با سحر دعوامون میشد و اینجوری بود دیگه سعی میکردم با سحر نرم رستوران یا حتی مهمونی خانوادگی
سحر پنج سال از من کوچیکتره ، پدرش انقدر پول داره که دو تا زن داره و با زن دومش زندگی میکنه، البته هر چند وقت یک بار میاد و اتفاقا زن دومش هم همراهش میاره و در حد یه شام یا ناهار میمونه و زود میرن ،گرچه دوتا هوو ها با هم هیچ مشکلی ندارن حتی دیدم که خیلی هم باهم خوب هستن و جی جی باجی دارن و خیلی سعی میکنن جلوی فرهاد خان به هم احترام بزارن ،خب این برای همشون جا افتاده بود و پذیرفته بودن .
بعدا بیشتر از زن دومش میگم
من با سحر توی طبقه اول خونه ای زندگی میکردم که مادر سحر بالای سرمون بود و اینکه خونه ویلایی بود و از داخل به همراه داشت ،در واقع داماد سر خونه بودم .
نمیخوام زیاد شاخ و برگ بدم که مادرزنم چه شکلی بود و یا زن دوم پدر زنم چه جیگری بود و غیره یا حتی زن خودم چه اندامی داشت ،در کل همه چیز عادی بود بعد از ۲ سال زندگی مشترک با سحر تا اینکه سحر باردار شد.
اوایل بارداری مشکلی نداشتیم تا کم کم سحر از من دوری می کرد ، جوری که بوی بدنم و حس میکرد حالش بد میشد تا حد تهوع
اینم از مشکلات بارداریه که بعضی خانم ها دچارش میشن
حتی منو موقع خواب به اتاق خواب راه نمی داد و من مجبور بودم روی کاناپه جلو تلویزیون بخوابم .
و کمکم اختلافات من و سحر بیشتر میشد و من هیچ سکسی نداشتم و کارم شده بود فیلم سوپر و جق زدن
یه شب وقتی چراغا خاموش بود و داشتم تو لپ تاپم روی کاناپه فیلم سوپر میدیدم و کیرمو گرفته بودم تو دستم و داشتم باهاش ور میرفتم یهو یه صدایی از پشت سرم اومد ، زودی شورتم و کشیدم بالا و لپ تاپ و بستم و برگشتم پشت سرم و دیدم که چیزی نبود ولی صدا انقدر واضح بود که انگار یکی پشت سرم بود
این گذشت تا چند وقت بعد متوجه تغییر رفتار مادر زنم شدم و شوخی هایی که با من میکرد و خودش و بیشتر به من نزدیک میکرد و حتی نوع پوشش و لباسش عوض شده بود
مهناز جون چهل و پنج سال بیشتر نداشت و بدنش خوب بود و بخاطر پول زیادی که داشتن خیلی به خودش میرسید ولی من اصلا تو نخش نبودم و همیشه به عنوان مادر زن بهش نگاه میکردم تا اینکه یروز داشت جلوم راه میرفت و خورد زمین
اتفاقا سحر هم نبود رفته بود آب درمانی از این کلاسهایی که آدم پولدارا وقتی حامله میشن میرن .
خلاصه مهناز جون جوری جلوی من خورد زمین که شروع کرد آخ و داد و درد و از اینجور فیلما
جوری داشت فیلم بازی میکرد که واقعا من ترسیده بودم پاش چیزی شده
یدفعه گفت سعید مگه نمیبینی پام درد میکنه پاشو بیا بلندم کن
من به خودم اومدم و رفتم زیر بغلش و گرفتم و بلندش کردم و تلو تلو خورون آوردمش روی مبل راحتی
اونم مثل کولی ها آخ و داد میکرد.
گفتم بریم دکتر شاید چیزی شده باشه
گفت نه بیا یذره ماساژ بده شاید بهتر شه
و این اولین تماس من بود با مادر زن
شروع کردم پاهاش و مالیدن ،اونم خودش و ول کرد رو مبل و دامن کوتاهشو زد بالا که من ماساژ بدم
گفت روغن نداری ؟
گفتم روغن چی میخوای برم روغن مایع بیارم از آشپزخونه
گفت دیونه برو بالا تو اتاق خوابم تو کنسول آینه دار کشو اول سمت چپ و بکش روغن ماساژ و بیار
من اولین بار بود که میرفتم تو اتاق مهناز جون و بلافاصله رفتم و کشو رو کشیدم بیرون ،اولین چیزی که دیدم، دیلدو بود ،یه دیلدو ویبراتور دار بزرگ
خنده ام گرفته بود ولی باز تو این فکر نبودم که شاید همه اینا نقشه باشه
بالاخره روغن ماساژ و پیدا کردم و اومدم پایین
دیدم کاملا دامنو زده بالا جوری که شورت توری مشکی رنگش کاملا معلومه
سرمو انداختم پایین و روغن و ریختم رو کف دستم و از مچ پاهاش شروع کردم به مالش ،اونم آخ و اوخ میکرد البته مثلا درد داره
همینجوری که مالش میدادم صدای ناله هاش هم عوض میشد جوری که انگار داره حال میکنه
یواش یواش دستمو گرفت و کشید بالاتر یعنی بیا روی رونها مو ماساژ بده
باور کنید باز نفهمیدم که این داره به من گرا میده
کنارش نشسته بودم رو زمین و در حال ماساژ دادن پاهاش بودم تا حدی که روغن و بیشتر میزدم و مهناز جون هم دیگه کاملا آه و اوه میکرد یعنی داشت حال میکرد
گفت سعید چرا اینجور ماساژ میدی؟
گفتم خب چجوری دارم اونجایی که درد میکنه رو میمالم
گفت اونجا رو پوستش و بردی بیا بالاتر هم یذره ماساژ بده
خلاصه کم کم دستم میرفت بالاتر تا داخل رون و بر میگشت پایین
و صداهای آنچنانی بیشتر میشد .
گفت آفرین پسر خوب داری یاد میگیری
منم گفتم پاتون خوب شد ؟ درد دیگه نداری؟
گفت بهترم ولی تو که داری ماساژ میدی بیا پشتم و هم ماساژ بده
اصلا بیا بریم بالا تو تخت من
یدفعه رنگم پرید بخدا نمیتونستم فکر کنم که من بخوام روی تخت مهناز جون برم و ماساژش بدم
ولی اینا همه نقشه بود
باز زیر بغلش و گرفتم و دستم انداختم زیر کتفش و ممه هاش هم میخورد به دستم و از پله ها بردمش بالا
گفت میخوام برم دستشویی
بردمش در دستشویی و باز کردم و خودم کشیدم کنار اونم از در گرفت و نشست رو توالت فرنگی
من اومدم بیرون و چند دقیقه بعد صدام کرد
سعید بیا کمکم کن
رفتم باز همونجوری داشت فیلم بازی میکرد و بردمش روی تختش.
گفت کمک کن لباسمو در بیارم
گفتم مهناز جون میخوای منتظرشیم سحر بیاد اونم باشه؟
گفت خجالت بکش پسر من مادر زن تو هستم به هم محرم هستیم
خلاصه بلوزشو در آوردم و سوتینش مثل شورتش بود با هم ست بودن
اونم گفت باز کن
عرق از سر و صورتم داشت میریخت ولی انگار متوجه شدم که کیرم داره آلارم میده و این اولین بار بود که برا مادر زنم راست کردم
سوتین و که باز کردم دو تا ممه هلو با نیپل بزرگ که رنگ قهوه ای داشت افتاد تو صورتم
آب دهنم و قورت دادم و اونم دامنو کشید پایین ولی شورت و در نیاورد
برگشت لخت لخت خوابید روی تخت پشت به من
چرا شروع نمیکنی ؟
اینو گفت من یه تکونی خوردم و دوباره دستام و روغنی کردم و از کمرش شروع کردم مالیدن
گفتم مهناز جون شما پاهات ضربه خورده! الان کمرت هم درد داره؟
گفت ماساژ بده پسر زیاد حرف نزن
انقدر از کمر تا گردن و مالیدم اونم آه و اوه میکرد که گفت بسه
فکر کردم خدا رو شکر تموم شده
ولی برگشت و ممه ها رو انداخت سمت من
وای منم چند ماهی بود که سکس نداشتم
گفت از نوک پاهام شروع کن بیا بالا
دستام و روغنی کردم و شروع کردم ماساژ دادن
تا رسیدم به ممه
ممه ها رو مالیدم اونم غش کرده بود و یدفعه دیدم دستش و گذاشت روی کیرم
کیر منم راست ،شق ، دیگه چیزی نبود که بخوام خجالت بکشم
گفت چرا لباس تنته ؟ اولین باره داری یه خانوم و ماساژ میدی؟
بالاخره لباسمو در آوردم و فقط با یه شورت بودم
نوک ممه هاش و میمالوندم و اونم دستش و انداخت تو شرتم
گفت کثافت منو حشری کردی بعد شرت و نمیخوای در بیاری؟
حشری شده بود داشت چرت و پرت میگفت
شورتم و خودش کشید پایین
نیم نگاهی به کیرم انداخت و گفت
آفرین ،باریکلا ، خوشبحال سحر
گفتم چه خوش بحالی ؟ اون که چند ماهه منو از خودش دور میکنه
گفت مگه من مرده ام ،خب به خودم میگفتی
تو اون حال داشت حرفای سکسی میزد و منم دستم رو ممه هاش بود
یه دفعه خودش شورتش و کشید پایین و گفت همونجوری که سحر و میکردی منو بکن
دیگه روم باز شده بود
گفتم جر میخوری که
گفت جرم بده ،همون کیرت و که میکنی تو کص سحر بکن تو کصم
گفتم کاندوم
اسمش و نیار بدم میاد ،بریز توش من رحمم و در آوردم
کیرم هنوز یه مقدار شل بود ،اونم فهمید و منو کشید بالا سر خودش جوری که کیرم و کرد تو دهنش و حسابی برام ساک زد
هنوز کمی خجالت میکشیدم و نمیتونستم قبول کنم با مادر زنم دارم سکس میکنم ولی انقدر حرفه ای برام ساک زد که منم انگشت انداختم رو کصش و چوچلش و تحریک کردم
شانس آوردیم که تو اون لحظه کسی نیومد خونه چون اینقدر سر و صدا میکرد مثل این زنای جنده شده بود
شروع کرد فحش های ناموسی به من دادن
که بچه کونی میدم کونت بذارن برا من راست میکنی و از این حرفا
دیگه نمیتونستم تحمل کنم و نوک کیرم و گذاشتم روی کصش و با به تکون فشار دادم توش
چنان جیغی زد که انگار دفعه اولش بود داشت کس میداد
دیگه خودتون میدونید بعد از چند ماه یه سکس توپ با مادر زن انجام دادم اونم انگار خیلی وقت بود که کیر ندیده بود البته شاید هم دیده بود من نمیدونم
خلاصه اون روز من حسابی از خجالت مادر زن اومدم بیرون
و چند بار بعد از اون روز تکرار شد تا اینکه سحر متوجه شد .
که اونم میگم بهتون چون باعث جداییمون شد.
ولی قبلش از نازی جون بگم زن دوم فرهاد خان
گفته بودم که مهناز جون با نازی جون خیلی خودمونی هستن و با هم جی جی باجی و حرفای در گوشی دارن
یه روز مهناز جون آش درست کرده بود در واقع آش پشت پا بود ، و یه کاسه پر کرد و گفت که ببرم خونه ی فرهاد خان
البته شاید دوباره گرفتار نقشه مادر زن شده بودم چون فرهاد خان رفته بود مسافرت خارجه
خونه نازی جون توی یه مجتمع مسکونی بزرگ و مجلله که اونم تقریبا نزدیکه به خونه ما ولی بهر حال با کلی درد سر آش و بردم براشون
من میدونستم که فرهاد خان رفته مسافرت ،رسیدم و به نگهبانی مجتمع گفتم، برای خانوم ملکی چیزی آوردم و اونم با هماهنگی نازی جون همون خانم ملکی اجازه داد من ماشینمو بزارم تو پارکینگ
وقتی وارد آسانسور شدم ،فکر نمیکردم که قراره چه بلایی سرم بیاد
کاسه آش انقدر سنگین و لب پر بود که هر آن امکان داشت لباسم و کثیف کنه
وقتی رسیدم پشت در خونه شون در باز بود و نازی جون با صدای بلند گفت آقا سعید بیا تو
رفتم و نازی جون با یه لباس معمولی توی خونه از آشپزخونه اومد بیرون و دستش و دراز کرد که آش و ازم بگیره ولی من فکر کردم میخواد دست بده و این باعث شد یذره از آش بریزه رو زمین و خلاصه ی ذره گند کاری شد و منم هل شدم و کاسه رو گذاشتم رو میز آشپزخونه
ولی باید اونجا رو تمیز میگردم
خوشبختانه جایی ریخت که پارکت بود و با یه دستمال زود تمیز شد ولی نازی جون اصرار کرد که بیا تا برات یه لیوان شربت بیارم
همه چیز عادی بود ولی شربتی در کار نبود و یه لیوان شراب برام آورد
من فکر کردم آب آلبالو باشه که با خوردن اولین قلپ متوجه شدم شرابه
اینم از رسم و رسوم پولداراس
شراب و خوردم باز تعارف که یه لیوان دیگه بیارم و بیشتر از سحر و مهناز جون حال و احوال میکرد
لیوان دوم شراب و آورد و اونم خوردم
دیگه چیزی برای تعریف کردن نداشتیم ،راستش اولین بار بود که من با نازی جون تنها روبروی هم داریم حرف میزنیم تا اینکه رفت لیوان سوم و آورد و همچنان برای خودش هم میریخت و پا به پای من میخورد
با سینی از آشپزخونه اومد بیرون و یکدفعه نزدیک من که شد لیوان و ریخت رو لباسم
صد در صد مخصوصا این کا رو کرد ولی وانمود میکرد که پاهاش لیز خورده
خلاصه بلوزم حسابی لک شد و اونم بلافاصله از فرصت استفاده کرد و خودش و به من نزدیک تر کرد و همش تکرار میکرد که ببخشید و شرمنده و از این حرفا .
رفت از اتاق فرهاد خان یه بلوز برام آورد و انگار سرش هم گرم شده بود با خوردن اون دو تا لیوان شراب ،
شروع کرد دکمه های پیراهنم و باز کردن یعنی آنقدر نزدیک اومد که صورتش جلو صورت من بود و کمی هم منم مست شده بودم
دکمه ها رو باز کرد و از روی زیرپوش دستش و مالید رو سینه های من و یه نفس عمیق کشید و یه لرزی افتاد تو بدنش.
تمام اینا تو صدم ثانیه اتفاق افتاد
لبش و آورد جلو و گذاشت رو لب من
با چنان شدتی لبام و میخورد که منم از خود بیخود شده بودم
بوی عطرش جوری بود که کیرمو بلند کرد و دستش و کرد تو شلوارم و همچنان لبم و میخورد
منم دیگه از خود بیخود شدم و دست انداختم تو سر و سینه هاش
لامصب فرهاد خان دو تا جنده حشری پروش داده بود انگار خودش راست نمی کرد چون نازی جون هم حشری حشری بود
شروع کرد کمربند و دکمه شلوارم و باز کردن و منم همچنان دستام تو سوتین و سینه هاش بود
نمیدونم چجوری توصیف کنم ولی تماما برنامه ریزی شده بود و جفتمون لخت لخت شدیم و یه دفعه دیدم روی تخت فرهاد خان دارم تلمبه میزنم
اون روز وقتی رسیدم خونه خودمون به قدری خسته بودم و اینکه زمان زیادی طی شد تا من برم خونه
سحر شکمش حسابی اومده بود جلو و هفت ماهه بود و اومد گفت این لباس چیه تنته ،
گفتم آش ریخت روش و نازی جون از لباسای بابت داد بهم
فکر نکنم که اون روز شک کرد به من سحر زیاد تیز نبود که بخواد درصدی شک کنه که من با نامادریش سکس کردم ولی مهناز جون انگار میدونست یا شاید هم یه دستی زد به هم
وقتی صدام کرد تو آشپزخونه گفت خوش گذشت؟
گفتم شما گفتین آش و ببرم منم بردم
اومد جلو تر و لپم و کشید و گفت همین فقط آش بردی و ریخت رو لباست و اومدی خونه؟
خنده ام گرفته بود البته روم به روش باز بود چون چند بار دیگه شبا که سحر خواب بود با مهناز جون سکس داشتم
گفتم ای خوب بود خوش گذشت
دستش و انداخت رو کیرم و فشار داد ،همون لحظه سحر هموار شد که اون صحنه رو دید
ولی من زود برگشتم و عرق سردی نشست بهم
باز سحر چیزی نگفت یا نفهمید
پرسید مامان چیزی شده که من نباید بدونم؟
اونم سریع حرف و عوض کرد و خلاصه بخیر گذشت
گفتم که سحر آخرای بارداریش بود و حسابی سنگین شده بود و حوصله هم نداشت و اینکه دیگه نمیتونست خودش رانندگی کنه ،پس من میبردمش دکتر و آب درمانی و کلاسهای یوگا و غیره
تا اینکه بچه بدنیا اومد یه دختر ناناز ریزه میزه
فکر کردم با دنیا اومدن دخترمون ،مشکل سحر هم رفع میشه ولی بدتر شده بود و انگار تابو شده بود براش و وسواس شدید گرفت نسبت به من
سکس من و نازی جون خیلی زیر زبونم مزه کرده بود دوست داشتم دوباره تجربه کنم
به مادرزنم گفتم چیزی نمیخواین بفرستین خونه نازی جون ؟
اونم حشری حشری بود گفت چرا اتفاقا میخوام برم بهش سر بزنم
آقا فرهاد از سفر برگشته بود ولی منتظر یه زمان و وقت مناسب بودم که دوباره برم خونه نازی جون
تا اینکه یه شب زنگ میزنه که آقا فرهاد حالش بده
یه سکته ریز کرده بود ولی باعث شد که چند روز بره بیمارستان
مهناز جون هم انگار منتظر همین بود چون با نازی جون هماهنگ کرد که یه ناهار بره خونه شون
سحر زیاد خوشش نمیومد از زن دوم پدرش ،مهناز هم میدونست که سحر نمیاد
پس به من گفت که ببرمش اونجا
ولی باز من نمیدونستم که جریان چیه
چون خودم میخواستم یه بهونه ای داشته باشم که تنها برم خونشون
برا همین من و مهناز جون با هم رفتیم خونه آقا فرهاد
قرار نبود که من برم بالا ولی باز مادر زن برام نقشه داشت و ساکش و داد به من به بهونه اینکه سنگینه بیار برام بالا
وارد خونه شدیم و بوی خورشت قورمه سبزی حسابی پر شده بود تو خونه
میخواستم برم که نازی گفت آقا بمون ناهار و باهم بخوریم بعد برو
گفتم سحر تنهاست
مهناز زنگ زد به سحر که سعید و نگه داشتیم غذا بخوره بعد ما رو ببره بیمارستان تو هم غذات و بخور
باز نمیدونستم که اینا همش نقشه س
لیوان شراب دوباره بر پا شد و سه تا لیوان همه خوردیم به لیوان چهارم که رسید دیدم دوتا هوو ها مست کردن و دارن چرت و پرت میگن
از کیر فرهاد بگیر تا کس و کون منشی های شرکت فرهاد و غیره
انگار جفتشون زیاد دل خوشی نداشتن از فرهاد خان
انقدر مست بودن که تو حرفاشون شروع کردن تیکه انداختن به من
منم سرم گرم شده بود یذره از خود بیخود شده بودم ولی باز فکر نمیکردم که یه دفعه مهناز بگه دستای سعید خیلی محکمه و خوب بلده ماساژ بده
خب چون یه سکس هم با نازی داشتم اونم خجالت نمیکشید و گفت آقا سعید میشه منو ماساژ بدی الان؟
مهناز گفت نازی جون انقدر حرفه ای ماساژ میده که انگار رفتی تایلند ماساژ بگیری
منم سرخ میشدم و میخندیدم و کیرم هم داشت بلند میشد
تو این حرفا بودن که جلوی من شروع کردن باهم لب دادن و لب گرفتن
حسابی داشتن لبای همو میخوردن و تو چند ثانیه صداشون بلند شد و دست مینداختن تو سر و سینه هم دیگه
صحنه لز کردن دو تا مادر زن جلو چشمام کنترلم و از دست داد و رفتم جلو بهشون ملحق شدم
ولی همچنان لباسامون تو تنمون بود
نازی بلند شد گفت بریم حموم
حمومشون خیلی بزرگ بود و یه وان جکوزی تو حموم بود
لخت لخت شدیم
خدایی هر دوتاشون از نظر فرم و هیکل چیزی کم نداشتن از هم فقط نازی سنش کمتر بود و اصلا شکم نداشت
هر سه لخت شدیم و رفتیم تو وان
نمیدونم چجوری توصیف کنم ،یه دیلدو هم اونجا بود که شروع کردم با جفتشون سکس کردن
شاید اونا قبلا باهم سکس داشتن ولی من نمیدونستم
بیشتر دلم میخواست با نازی باشم و رفتم سمت نازی
مهناز هم بیکار نبود و دیلدو رو روشن کرد و افتاد به جون نازی
جوری بود که مثل فیلما کیرم تو کس نازی بود و مهناز هم با دیلدو میکرد تو کون نازی و حسابی مست و خراب بودیم هر سه تا جایی که آبم اومد ولی مهناز هنوز کیر میخواست
خلاصه من نمیتونستم راست کنم ولی با دیلدو تونستم با کمک نازی یه حالی هم به مهناز بدیم
کلا یک ساعت تو حموم بودیم و دیگه نا و نفسی نمونده بود برامون
اومدیم غذا خوردیم و بردمشون عیادت شوهرشون
تو دلم خنده ام گرفته بود که دو تا زن داره مثل هلو ولی نمیتونه باهاشون حال کنه شاید جای دیگه با کسی دیگه ای باشه ولی حالش و من میبریدم
نمیخوام زیاد لفتش بدم
انقدر مهناز ضایع بازی درآورد تو خونه تا سحر فهمید که من با مامانش سکس دارم
و درخواست طلاق داد
یه دوره از زندگیم و خوب زندگی کردم ولی الان دیگه جدا شدم و ماهی دو شب بچه مو میبینم و اینکه زندگیم بهم خورد
سرتونو درد آوردم شاید بلد نبودم صحنه های سکسی و خوب شاخ و برگ بدم ولی تو اون چند وقت حسابی حال کردم.
نوشته: ناکام
9 پاسخ به “مادرزن”
3 خط اول باعث شد پی ببرم قراره کصشر بنویسی ادامش نخوندم
ناکام
خلاصه ای از تمام دسته بندی های شهوانی
کوس گفتی آی کوس گفتی مثل یک کوسخول گفتی مردک کوس دست
توکه راست میگی
بلاخره کیر پدرزنت بلند میشد یا نه؟تناقض داد میزنه بقول خودت دوتا شاه کوس تو خونه داشت منشی و کارمنداشم که میکرد انتظار داشتی تو رو هم بکنه تا بهت ثابت بشه که کیرش بلند میشه!؟؟؟؟؟
کسخل مسخلی چیزی هستی عایا
حیف سد مدیریت نکردی وگرنه تا آخر عمرت بیمهبودی پسرالبته که اگر فانتزی نبودده باش
اگه این داستان راست باشه نوش جونت مقصر خود زنت بوده که ازت دوری کرده نوش جونت که دو تا مادر زنه کس و تپلو کردی الان چی الان با مادر زنت سکس میکنی من که بودم که حسابی میدوشیدمشون الان باید خرجت کنن حسابی