قسمت اول:آغازِ یک ماجرای داغ
سلام به همگی
من نرگسم و میخوام قسمتی از خاطراتم رو با شما به اشتراک بذارم؛ خاطراتی که از همون روزای اول دانشگاه شروع شد. اینجا قرار نیست داستانی با صحنههای سکسی واضح بخونید، بلکه میخوام از اون لحظههای ظریف بگم که زندگیم رو عوض کردن.
اگر دنبال یه داستان پر از صحنههای جنسی واضح هستید، احتمالاً این داستان مناسب شما نباشه.
پارت اول:
هفته اول دانشگاه بود و من توی حیاط ایستاده بودم، کلی حس غریبگی میکردم. توی این شلوغی تهران، آدم انگار گم میشه. داشتم با مامانم پیام میدادم که یهو صدام زدن: “نرگس؟! نرگس خودتی؟!”
برگشتم. یه دختر با موهای مشکی بلند و چشمهای درشت، با یه لبخند که صورتش رو نورانی میکرد، داشت بهم نگاه میکرد. اول نشناختمش، ولی اون لحن صدا… یه جورایی آشنا میاومد.
“تارا؟! تارای خوشگلم؟!”
دستشو باز کرد و دوید سمت من. بغلم کرد، “وای خدا! چقد بزرگ شدی نرگس! آخرین بار که دیدمت کلاس ششم بودیم!”
“تو بیشتر تغییر کردی! این موهای بلند چیه؟ یادته کلاس پنجم موهات رو کوتاه کرده بودی چون آدامس توش گیر کرده بود؟”
هر دو زدیم زیر خنده. پسرای دانشگاه دوروبرمون نگاهمون میکردن، ولی برامون مهم نبود.
تارا برخلاف تصورم، خیلی راحت و امروزی شده بود. موهاش آزاد بود، آرایش ملایمی داشت و با اعتماد به نفس حرف میزد.
تارا دستمو گرفت و کشید طرف یه نیمکت: “بیا بشین، باید کلی حرف بزنیم! چی قبول شدی؟
اقتصاد! تو چی؟
مهندسی شیمی.
پرسید: اینجا خوابگاه داری؟”
“آره، ولی فقط شبایی تا عصر کلاس دارم و کلاس صبح دارم دارم میمونم خوابگاه.”
“چرا پیش ما نمیایی؟ ما خونمون نزدیکه. بابام و مامانم خیلی راحتن، حتماً خوشحال میشن.”
همون شب به مامانم زنگ زدم: “مامان، تارا رو دیدم! میگه میتونم بعضی شبها برم خونهشون.”
مامانم کمی تردید کرد: “مطمئنی مزاحمشون نیستی؟ با بابات صحبت میکنم ببینم چی میگه؟”
تقریباً یک ماه از شروع دانشگاه گذشته بود. یکشنبه شب بود و من برای اولین بار مهمان خونه تارا بودم. عسل هم اونجا بود و قرار بود هر سهتامون اون شب رو خونه تارا بمونیم – من و عسل هم خوابگاهی بودیم، با اجازه والدین اجازه گرفتیم بریم خونه تارا و قرار گذاشته بودیم فردا صبح مستقیم از اونجا بریم دانشگاه.
خونهشون قشنگ و مدرن بود. مادر تارا از آشپزخونه دوید اومد بیرون و منو بغل کرد: “نرگس جون! چقد خوشگل شدی دخترم!”
تارا دستمو گرفت و برد به اتاقش. اتاق بزرگی بود، پر از عکس و کتاب و پوستر فیلم. روی میز آرایشش کلی لوازم آرایشی بود که برام تازگی داشت
وای تارا، اتاقت چقدر قشنگه!”
“مرسی! راستی… میخوای یه آزمایشگاه کوچیک آرایشی راه بندازیم؟”
بعد یه ساعت، منو تارا مثل دو تا عروسک شده بودیم. سرمه، سایه، رژلب… چیزایی که مامانم همیشه میگفت “برای تو زوده”.
«عسل کمی دیرتر، پس از پایان کلاس عصر، به جمع ما در خانهٔ تارا پیوست. آن شبِ به یادماندنی، ما سه نفر چنان حالو هوای شادی داشتیم که گویی تمام انرژی اتاق را شعلهور کرده بودیم…
ساعت حدود 9 بود که پایینپلهها صدای بابای تارا رو شنیدیم: “دخترا! کیا میان پایین کمک کنن میز رو بچینیم؟”
هر سه رفتیم سر میز . آقای رحیمی – بابای تارا – داشت ظرفها رو می چید. با دیدنمون لبخند زد: “سلام نرگس جان! امیدوارم حسابی بازی کردین و گشنه باشی، زهرا خانم کلی غذا درست کرده!”
چیزی که منو شوکه کرد، نحوه برخوردش بود. کاملاً راحت، بدون اون نگاه سخت و جدی که بابای خودم همیشه داشت. حتی با عسل که اولین بار بود میدیدش، شوخی میکرد: “عسل جان، قول بدین غذامون رو نقد نکنین ها!”
عسل خندید: “آقا، من فقط تعریف میکنم!”
بعد از شام توی اتاق تارا، روی فرش نرم نشستیم و شروع کردیم به خنده و خاطره بازی. عسل داستانهای خندهدار از خوابگاه میگفت و ما دو نفر میخندیدیم. یهو تارا پیشنهاد داد: “ورق بازی کنیم؟ من یه دست ورق تازه خریدم.”
عسل گفت: “سه نفره که نمیشه بازی کرد!”
تارا با چشمک جواب داد: “بابام حتماً میاد. اون همیشه پایه اس!”
همینطور که داشتیم در مورد بازیهای مختلف حرف میزدیم، تارا در رو باز کرد و داد زد: “بابا! میای ورق بازی با ما؟”
کمتر از دو دقیقه بعد، آقای رحیمی با یه ظرف آجیل اومد. با لبخند گفت: “گفتین ورق؟ من همیشه آمادهام!”
رفتیم تو پذیرایی. مادر تارا هم اومد و گفت: “منم تماشاچی میشم، براتون چای میارم.”
روی کف پذیرایی نشستیم. آقای رحیمی ورق رو با مهارت خاصی بر زد. “قدیما تو خوابگاه، شبها تا صبح حکم بازی میکردیم. یه بار استادمون اومد تو خوابگاه و همه ما رو دستگیر کرد!”
همه خندیدیم. بازی رو شروع کردیم. دست اول، تارا و باباش باهم یه تیم بودن. آقای رحیمی واقعاً حرفهای بود. به تارا اشاره میکرد و با چشمهاش بهش پیام میداد. تارا هم با ذکاوت تمام حرکاتش رو میفهمید.
بازی جالب بود. آقای رحیمی نه تنها با ما بازی میکرد، بلکه راهنماییهم میکرد: “نرگس جان، دقت کن الان اگه خشت بزنی میتونی دست رو بگیری…”
مادر تارا با سینی چای اومد و کنارمون نشست. “احسان جان، بزار بچهها خودشون بازی کنن. تو همیشه داری راهنمایی میکنی!”
“حق با شماست زهرا خانم! ببخشید بچهها، عادت کردم.”
اون شب، تو فضای گرم پذیرایی خونه تارا، بازی ورق بهانهای شده بود برای نزدیکتر شدن. آقای رحیمی نه یه پدر سختگیر، بلکه بیشتر شبیه یه دوست بزرگتر بود. وقتی من یه حرکت هوشمندانه کردم و دست رو بردیم، ذوق کرد: “آفرین نرگس! دیدی چقدر سریع یاد گرفتی؟”
ساعت از یازده گذشت، از نیمه شب گذشت… ولی هیچکس احساس خستگی نمیکرد. مادر تارا برایمون چای و شیرینی میاورد و گاهی کنارمون مینشست تماشا میکرد.
“احسان جان، یادته اون ترمی که تو شلم بازی آنقدر غرق شده بودی که امتحانتون رو فراموش کردی؟”
همه خندیدیم. آقای رحیمی شرمنده شد: “آخه زهرا جان، چرا این خاطره رو جلوی بچهها میگی؟”
ساعت نزدیک دو نصفه شب بود که بالاخره بازی رو تموم کردیم. آقای رحیمی گفت: “خب بچهها، فردا کلاس دارین. برین استراحت کنین. ولی قول بدین هفته بعد بازم بازی میکنیم!”
موقع رفتن به اتاقها، تارا آقای رحیمی رو بغل کرد و بوسید: “بابا ممنون، امشب خیلی خوش گذشت.”
“برای منم قشنگ بود دخترم. همیشه دوست دارم وقت بگذرونم با تو و دوستات.”
توی اتاق تارا که دراز کشیده بودم، نمیتونستم بخوابم. نه از بیخوابی، از هیجان. به این فکر میکردم که چه جوری توی خونه ما، بابام حتی حاضر نمیشد با من منچ بازی کنه… چه برسه به اینکه تا نصفه شب بیدار بمونه و با من و دوستام ورق بازی کنه.
دو هفته بعد، دوباره قرار بود برم خونه تارا. اینبار قرار بود فقط من و تارا باشیم – عسل برنامه دیگهای داشت. از صبح روز یکشنبه که بیدار شدم، یه هیجان عجیبی تو وجودم بود. انگار نه انگار دارم میرم خونه یکی از همکلاسیهام… بیشتر حس میکردم دارم میرم خونه ای که همیشه تو رویاهام داشتم.
زنگ در که زدم، تارا خودش در رو باز کرد.
“نرگس! خوش اومدی!” بغلم کرد. “مامانم امروز قرمه سبزی درست کرده، میدونه چقدر دوسش داری!”
رفتم تو. آقای رحیمی داشت تلویزیون تماشا میکرد – یک برنامه مستند درباره سفر. بلند شد و دست داد: “نرگس جان! چه خبر؟ منتظرت بودیم!”
موقع شام، مادر تارا تعریف میکرد که امروز رفته خرید با دوستاش. آقای رحیمی با علاقه گوش میداد و نظر میداد: “زهرا جان، اون لباسی که گفتی رو حتما بخر، بهت میاد.”
من داشتم نگاهشون میکردم و یه درد مبهم تو دلم جا میکرد. یاد اون بار افتادم که مامانم یه مانتو جدید خریده بود – ساده و مشکی – بابام گفته بود: “این چیه پوشیدی؟ زیادی تنگه!” و مامانم مجبور شده بود پسش بده.
بعد شام، رفتیم اتاق تارا. در رو که بست، گفتم: “تارا… من حسرت میخورم به رابطه تو با پدر و مادرت.”
تارا نشست روبهرویم. “چی شده نرگس؟”
“یادته کلاس ششم، من میخواستم برم تولد دوستم، بابام بهم اجازه نداد؟ هنوزم همونه. من هجده سال دارم، دانشجوی دانشگاه تهرانم، ولی هنوز باید ساعت 7 شب خونه باشم.”
تارا دستش رو روی دستم گذاشت. “بابام همیشه میگه: نسل ما باید از اشتباهات نسل قبل درس بگیره. اون میگه پدرش خیلی سختگیرتر بوده، پس سعی میکنه با من متفاوت باشه.”
“اما بابای من… انگار زمان براش متوقف شده. هنوز فکر میکنه دختر باید یه جور خاص باشه. میدونی حتی پارسال، موقع انتخابات، بهمون گفته بود باید به فلان کس رای بدیم، چون بقیه “منحرف” هستن.”
سکوت سنگینی فضای اتاق رو پر کرد. تارا آهی کشید: “شاید… شاید باید بهشون زمان بدی. شاید وقتی ببینن تو چقدر بزرگ شدی…”
“اما میترسم تارا. میترسم هیچوقت نتونم خود واقعیم باشم جلوشون. میترسم مجبور بشم همون دختر مطیع و ساکتی باشم که اونا میخوان.”
همون موقع، در زدند. آقای رحیمی بود با یه سینی میوه. “بچهها، میوه بخورین.” اومد تو و گذاشت روی میز و خودشم نشست کنارمون و از خوش مشرب بودن و شوخی هاش لذت میبردم.
کم کم شبهای یکشنبه خونه تارا تبدیل به روتین ثابت هفتگیم شده بود. اونقدر راحت شده بودم که انگار عضو دیگهای از خانواده بودم. دیگه نه مهمونی بودم که منتظر بشم براشون چایی بیارن، نه کسی که فقط بشینه تماشا کنه.
یادمه یکشنبهای که مادر تارا داشت شام درست میکرد، خودم رفتم تو آشپزخونه: “خانم رحیمی، بذارین من سالاد رو خرد کنم.”
خانم رحیمی با لبخند گفت: “مرسی عزیزم، چاقو اونجاست.”
یا موقع پهن کردن سفره، آقای رحیمی میگفت: “نرگس جان، میتونی بری از یخچال دوغ بیاری؟” یا “عزیزم، کمک کن بشقابها رو ببریم تو.”
اصلاً حس غریبه بودن نمیدادن. حتی بعضی وقتا که تارا مشغول تکلیف دانشگاهش بود، من با مادر تارا تو آشپزخونه گپ میزدم و همزمان سبزی پاک میکردم.
اما راحتترین – و شاید عجیبترین – مورد برام، مسئله حموم بود. بعد از شام، تارا گفت: «من اول میرم حموم.» رفت و حدود بیست دقیقه بعد برگشت با موهای خیس و حوله دور بدنش.
همون موقع آقای رحیمی اومد دم در اتاق با یه حوله تمیز دیگه: «نرگس، نوبت توئه.»
اولش گیج شده بودم. تو خونه ما، بابام حتی اگه حولهم رو فراموش میکردم بیارم، میزد به در حموم و میذاشت روی دسته در. هیچوقت مستقیماً بهم نمیداد.
رفتم حموم. دوش گرفتم و در رو نیمه باز کردم: «تارا؟ حوله میدی بهم لطفا…»
تقریباً بلافاصله آقای رحیمی اومد با حولهای گرم که معلوم بود روی شوفاژ گذاشته بوده. در رو کمی بیشتر باز کردم و از پشت در دستم رو دراز کردم. بدنم لخت بود، فقط با دست سینههام رو پوشونده بودم. اما آقای رحیمی اصلاً نگاه نکرد پایین. چشمانش فقط روی صورت من بود. با یه لبخند آروم حوله رو داد و گفت: «مواظب باش زمین نخوری.»
رفتم تو و در رو بستم. قلبم تند میزد. نه از ترس، از یه هیجان عجیب. اون برخوردِ طبیعی و بیتکلفش برام جذاب بود
دفعه بعد که رفتم حموم، یه جورایی تصمیم گرفتم تستش کنم. در رو کاملاً باز کردم – آنقدر که همه بدنم مشخص بود. یه دستم رو روی سینههام گذاشتم و دست دیگهمو جلوی لای پام گرفتم و گفتم: “ببخشید مزاحم شدم…”
آقای رحیمی اومد. نگاهش برای یه لحظه روی بدنم لغزید – نه با شهوت، بیشتر شبیه نگاه کسی که داره یه اثر رو میبینه – و بعد سریع چشمانش رو به صورتم دوخت. حوله رو به سمتم گرفت و گفت: «زود خودت رو خشک کن، هوا سرده.»
موقع گرفتن حوله، عمداً دستمو از روی سینه ها برداشتم و به سمتش دراز کردم. میدونستم چه دارم میکنم، ولی نمیدونستم چرا دارم این کار رو میکنم. شاید میخواستم ببینم آیا بالاخره یه واکنش میبینم یا نه.
اما هیچ. همون لبخند آروم، همون برخورد محترمانه. انگار داره به یه بچه حوله میده، نه یه دختر هجده ساله لخت که داره مرزها رو میشکونه.
همیشه یه کم با بدنم مشکل داشتم. نه اینکه ازش بدم بیاد، ولی میدونستم مثل دخترای دیگه هم سنم نیستم.
تارا قد بلنده، لاغر و کشیده، 167 سانت با ۵۵ کیلو. اون میتونه هر لباسی رو بپوشه و قشنگ بشه. اما من… من ۱۶۲ سانتم و ۶۵ کیلو. نه خیلی چاق، ولی مطمئناً درشت تر از اون دخترایی که تو صفحات اجتماعی میبینم.
باسن و رونم تو پر. مامانم همیشه میگه: “دخترم، این از نسل مادربزرگته، ماها استخونیایم.” موقع شلوار جین پوشیدن حسابی دردسره. یا خیلی تنگه که نمیتونم بپوشمش، یا اگه اندازه باشه، توپری باسنم رو بیشتر نشون میده.
اما سینههام… اونجا قضیه فرق میکنه. سایز B هم نیستن شاید. تارا یه بار شوخی کرده بود: “نرگس، تو قسمت پایینت کلی سرمایه داری، قسمت بالا رو فراموش کردی سرمایهگذاری کنی!”
اولش از این حرف ناراحت شدم، ولی بعد فهمیدم خیلیام بد نیست. مثلاً میتونم بدون سوتین هم راحت راه برم، درد پشت ندارم، موقع ورزش اذیت نمیشم.
حالا که بیشتر فکر میکنم، شاید بدنم همونیه که باید باشه. باسن تو پرم شاید برا بعضیا جذاب باشه (اینو از نگاه بعضی پسرای دانشگاه فهمیدم). و سینههای کوچیکم… خب، حداقل طبیعیتره، کمتر جلب توجه میکنه.
تارا یه روز بهم گفته بود: “نرگس، تو اگه یه کم ورزش کنی و عضله بسازی، بدنت عالی میشه. این باسن بزرگ یه موهبته، دخترا کلی پول میدن واسه عمل باسن برزیلی!”
حالا که بیشتر با بدنم راحت شدم، میبینم اصلاً بد هم نیست. فقط باید یاد بگیرم چطور بپوشمش، چطور نشونش بدم… و مهمتر از همه، چطور ازش لذت ببرم.
یکی دیگه از چیزایی که همیشه من رو مجذوب خونه تارا میکرد، اون لحظههای صمیمی و کمی… شوخطبعانهای بود که بین تارا و والدینش رد و بدل میشد. مخصوصاً عادت عجیب آقای رحیمی.
اولین بار که دیدمش، توی آشپزخونه بودیم. مادر تارا داشت کنار اجاق گاز کاری میکرد، پشتش به در بود. آقای رحیمی وارد آشپزخونه شد و بیسروصدا پشت سر همسرش رفت. دستش رو بالا برد و – تَپ – یه اسپنک ملایم اما محکم روی باسن جمع و جور خانم رحیمی زد.
خانم رحیمی یه جیغ ریز و زنانه کشید، سریع برگشت و با چهرهای برافروخته گفت: “آخه بیشرف! خدا بگم چیکارت نکنه!” اما تو چشمانش میشد خنده رو دید، نه عصبانیت.
آقای رحیمی خندید: “چشم، معذرت میخوام!”
دفعه دیگه جلوی منم این صحنه تکرار شد. تارا داشت از یخچال چیزی برمیداشت، آقای رحیمی اومد و تَپ – همین حرکت رو با کون لاغر تارا تکرار کرد.
تارا با غرولند گفت: “باباااا! دردم گرفت! چرا انقدر محکم میزنی؟!”
آقای رحیمی با بیخیالی گفت: “چون لاغری دخترم! باید یه کم گوشت بیاری روی این استخوانا!”
تارا برگشت و با اخمِ ساختگی گفت: “زشت نیست جلوی مهمون این کار رو میکنی؟”
اما اون روز خاص، اتفاق جالبتری افتاد. ما سهتا دختر – من، تارا و مادر تارا – توی آشپزخونه مشغول آماده کردن شام بودیم. تارا داشت سبزی خرد میکرد، مادر تارا کنار اجاق بود، و منم داشتن سالاد درست میکردم.
نفهمیدیم آقای رحیمی کی وارد آشپزخونه شد. فقط یهو دیدم پشت سر ما ایستاده. یه لحظه مکث کرد و بعد، با حرکت سریع و بازیگوشانهای، اول تَپ روی باسن خانم رحیمی زد – اون همون جیغ ریز آشنا رو کشید و برگشت با چشمهای درشت.
سپس بیدرنگ چرخید و تَپ دیگهای زد روی باسن لاغر تارا. تارا داد زد: “آخ بابا! نه بازم!”
من که کنارشون ایستاده بودم، نفسم در سینه حبس شده بود. دستام روی پیشخوان آشپزخونه تکیه داده بود و ناخودآگاه بدنم رو یه ذره جلوتر داده بودم. قلبم تند میزد.
آقای رحیمی برمیگشت که آشپزخونه رو ترک کنه که نگاهش به من افتاد. برای یه لحظه – فقط یه لحظه – چشمانش روی من ثابت موند. روی حالت بدنم، روی نحوه ایستادم، روی باسن توپرم که از شلوار جین برجستهتر نشون میداد.
یه چیز عجیبی تو نگاهش بود. نه شهوت، نه شوخی… بیشتر مثل یه تردید. مثل اینکه داره با خودش فکر میکنه: “آیا باید…؟”
خانم رحیمی که متوجه سکوت شده بود، سریع گفت: “احسان! برو بیکار نایست اینجا!”
آقای رحیمی به خودش اومد. یه لبخند زد و گفت: “ببخشید دخترا، حواسم نبود.” و از آشپزخونه خارج شد.
اما اون چند ثانیه برام یه عمر طول کشید. بدنم بیاراده سفت شده بود. ته دلم – عمیقتر از اونکه بخوام بهش اعتراف کنم – یه چیز میخواست. میخواستم اون دست به باسن منم بخوره. میخواستم اون تَپ محکم رو روی گوشت توپرم حس کنم. میخواستم بدونم دستش چقدر محکمه، گرماش چطوره…
تارا با خنده گفت: “بابام واقعاً یه پسر بچه تخصه بعضی وقتا!”
من فقط توانستم یه لبخند مصنوعی بزنم. دستم رو بردم به پشتم، به قسمتی که ته دلم آرزو میکرد ضربه خورده باشه. پوستم زیر لباسم مور مور شده بود. یه حس گناه آلود اما شدیداً هیجانانگیز تو وجودم موج میزد.
اون شب موقع خواب، دستم رو روی باسنم گذاشتم و یه ضربه ملایم به خودم زدم. چشمام رو بستم و تصور کردم دست آقای رحیمی بود… و برای اولین بار، یه موج گرم از لذت گناهآلود از پشتم به مغزم رسید.
روز بارانی پاییزی بود و ما توی اتاق کنار کتابخانه خم شده بودیم روی یه کتاب تاریخ هنر. تارا داشت برام توضیح میداد درباره نقاشهای رنسانس که در آروم باز شد.
آقای رحیمی اومد تو، سرش تو موبایل بود. رد شد از کنار ما، و در میانه راه – انگار یه حرکت خودکار بود – دستش رو گذاشت روی باسن لاغر تارا و یه اسپنک محکم زد. تَپ
تارا با اخم گفت: “بابااا! بازم شروع کردی؟”
آقای رحیمی برگشت و با چهرهای کاملاً جدی گفت: “دخترم، باید عادت کنی. دارم تمرینات میدم. چند وقت دیگه شوهر میکنی، باید تحمل کنی اینو. همه مردا انجام میدن.”
تارا چشم غره رفت: “عجب!”
آقای رحیمی خندید و رفت بیرون، ولی حرفش تو ذهن من موند. یهو مرور کردم بابای خودم رو – هیچ وقت، حتی در صمیمیترین لحظات، چنین لمسی بینمون رد و بدل نشده بود. یه آه عمیق از ته سینه کشیدم.
ناخودآگاه، با یه شیطنت که خودم هم باورش نمیکردم، گفتم: “آقای رحیمی، فقط تارا نیاز به تمرین داره؟ یعنی من بدون تمرین باید برم مسابقه؟”
سکوت کوتاهی افتاد. بعد تارا قهقهه زد: “وای! میگم بابا، این بار منو معاف کن، عقبموندگی نرگس جبران شه!”
صورتم یه لحظه سرخ شد، یه لحظه سفید. میخواستم زمین دهن باز کنه و منو قورت بده. اما آقای رحیمی بدون هیچ خجالتی، با لبخندی که گوشه لباش تاب میخورد، به سمتم اومد.
حرکتش آروم و حساب شده بود. دستش رو بلند کرد و – تَپ – یه اسپنک ملایم، اما ملموس روی باسن تو پرم زد. نه محکم مثل تارا، نه شوخیوار مثل خانم رحیمی. یه جور میانه.
“تو هم باید تمرین کنی دخترم.”
و ناگهان دنیا برای یه لحظه متوقف شد.
دستش گرم بود – گرمای نرمی که از طریق پارچه نازک شلوار جین به پوستم نفوذ کرد. فشارش محکم بود اما نه دردآور، بیشتر مثل یه یادآوری… یه اثبات حضور.
تمام بدنم یه لرزش خفیف کرد. از نوک پاهام شروع شد، از مچ پا بالا اومد، از ساقها رد شد، تو رونام پیچید و توی باسنم حلقه زد. یه موج گرم که برخلاف تمام تصوراتم، نه ترسناک بود، نه توهینآمیز. پر از یک اطمینان عجیب بود.
دستش فقط یه ثانیه روی گوشت توپرم موند، اما انگار زمان کش میاومد. من با تمام وجودم دارم این لمسی رو که هرگز تجربه نکرده بودم، ثبت میکردم. زبری کف دستش رو از روی پارچه حس میکردم، گرمای نرم انگشتهاش رو، اون فشار حساب شدهای که نه میخواست صدمه بزنه، نه خیلی سبک بود که فراموش بشه.
و بعد… بعد که دستش رو برداشت، جای اون کف دست مثل یه مهر گرم روی پوستم باقی موند. حتی وقتی رفت، اون قسمت از باسنم هنوز گرم بود، هنوز هوشیار بود، انگار بیدار شده بود از یه خواب طولانی.
چشمام رو بستم. نفسم تو سینه حبس شده بود. این لمس، این تماس ساده… شکوهمند بود. نه به خاطر شهوت، نه به خاطر هوس. به خاطر اعتمادی که توش بود. به خاطر طبیعی بودنش. به خاطر اینکه انگار بدن من – این بدن توپری که همیشه کمی باهاش مشکل داشتم – بالاخره دیده شد. نه به عنوان یه شیء، بلکه به عنوان بخشی از یک انسان که لمس شدنش نه گناه بود، نه شرم.
یه چیز تو درونم باز شد، مثل غنچهای که اولین بار نور خورشید رو حس میکنه. و فهمیدم که این فقط یه اسپنک نبود – این اولین قدم بود به سوی کشف خودم. کشف زنی که توی این بدن زندگی میکرد و تازه فهمیده بود که این بدن حق لمس شدن داره، حق دیده شدن داره، حق اینو داره که نه از سر تحقیر، که از سر محبت – هرچند بازیگوشانه – نوازش بشه.
و ته قلبم، جایی که حتی به خودم هم اعتراف نمیکردم، یه آرزو شکل گرفت: کاش این دست، این کف محکم و گرم، یه بار دیگه بازمیگشت. نه برای تمرین. فقط برای اینکه من رو یادش بیاره که وجود دارم.
دیگه تبدیل شده بود به یه بازی خطرناک و شیرین. هر بار که خونه تارا بودم، تمام حواسم جمع بود. به صداها، به حرکتها، به سایهها… منتظر بودم.
یاد گرفته بودم چطور بایستم. وقتی احساس میکردم آقای رحیمی داره نزدیک میشه، بیاختیار به بدنم قوس بیشتری میدادم. باسنم رو یه ذره بیشتر به بیرون فشار میدادم، طوری که از پشت شلوار جین برجستهتر به نظر بیاد. نفسهام رو حبس میکردم و منتظر میموندم.
و همیشه موفق میشدم. یه تَپ ملایم، یه فشار گرم، یه لحظه تماس که برق از پشتم به مغزم میزد.
اما اون شب… اون شب متفاوت بود.
توی آشپزخونه تنها بودم، داشتم کتلت سرخ میکردم. بوی پیاز داغ و گوشت فضای آشپزخونه رو پر کرده بود. مادر تارا پای تلویزیون بود و داشت سریال موردعلاقهش رو تماشا میکرد. تارا هم مثل همیشه تو اتاقش ولو شده بود و با موبایلش مشغول بود.
صدای قدمها رو شنیدم. آروم، سنگین. میدونستم کیه قبل از اینکه حتی ببینمش. آقای رحیمی وارد آشپزخونه شد، مستقیم رفت سمت یخچال.
قلبم شروع کرد به تپیدن. دستم که داشت کتلتها رو تو روغن میچرخوند، یه کم لرزید. خودم رو جمع کردم. باسنم رو به سمت بیرون فشار دادم، پشتم رو قوس دادم، طوری که خط باسنم کاملاً مشخص باشه.
آقای رحیمی در یخچال رو بست. بطری آب دستش بود. برای یه لحظه ایستاد. نگاهش روی پشتم افتاد. میتونستم گرمای نگاهش رو پشت سرم حس کنم.
قدمهاش صدا کرد. نزدیکتر اومد. نه از رو، از پهلو. اونقدر نزدیک که میتونستم بوی ادکلن ملایمش رو حس کنم. بوی صابون. بوی مردانهاش.
دستش رو بلند کرد. اینبار نه سریع، نه بازیگوشانه. آروم. حساب شده. انگار داشت وقفه رو اندازه میگرفت.
و بعد – تَپ
اما اینبار فرق میکرد. محکمتر بود. دستش یه لحظه بیشتر موند روی باسنم. انگشتهاش کمی فشار آوردند، گویی داشت شکل گوشت توپر زیر دستش رو میسنجید.
یه موج برق از نقطه تماس به تمام بدنم دوید. پاهام سست شد. دستم که روی دسته ماهیتابه بود، محکمتر چنگ زد.
آقای رحیمی چیزی نگفت. فقط یه آه آروم کشید – به زحمت شنیده میشد – و رفت بیرون.
من اونجا مونده بودم، دستم روی ماهیتابه، بدنم همچنان از اون تماس میلرزید. اولین اسپنک تنهایی… اولین باری که فقط من و اون بودیم، بدون تماشاچی…
اما مادر تارا از اتاق پذیرایی داد زد: “احسان! صدای چی بود؟ کبود کردی این دخترو؟ بره خونه به مامان باباش بگه ما چیکارش کردیم!”
آقای رحیمی از اتاق پذیرایی جواب داد: “چیزی نبود زهرا جان! کمکش میکردم ماهیتابه رو جابجا کنم!”
من سریع برگشتم به سرخ کردن کتلتها، اما دستام میلرزیدن. صورتم گل انداخته بود. ته دلم، زیر اون دستپاچگی ظاهری، یه شعف عمیق موج میزد.
موفق شده بودم. نه تنها اسپنک خورده بودم، بلکه اون اسپنک متفاوت بود… شخصیتر بود. انگار فقط مال من بود. مال من و آقای رحیمی.
و وقتی بعد از شام، آقای رحیمی موقع جمع کردن میز، از کنارم رد شد، یه نگاه مختصر بهم انداخت. یه نگاه که توش یه دنیا حرف بود. و من فهمیدم که این بازی تازه شروع شده… و من تازه یاد گرفتم چطور بازی کنم.
جرقهای که آن شب در آشپزخونه زده شد، آرامآرام در وجودم شعلهور شد. انگار بخشی از من که سالها خوابیده بود، ناگهان بیدار شده بود. این احساس جدید… این جریان گرمی که با هر نگاه آقای رحیمی در رگهایم جاری میشد…
وقتی به خانه تارا میآمدم، دیگر فقط برای دیدن تارا نبود. یک کشش مرموز مرا به آن خانه میکشاند. و این کشش نامش را میدانستم: احسان رحیمی.
از وقتی اون حس توی من بیدار شده بود، انگار داشتم با بدنم بازی میکردم. میدونستم چی بپوشم که قوسهای بدنم رو بهتر نشون بده — همون شلوار جین خاکستری که رو باسنم مثل پوست دوم مینشست، یا همون تاپهای یقهبازی که وقتی خم میشدم، سایهروشن سینههام رو لو میداد.
و آقای رحیمی… آخه، آقای رحیمی. دیگه مثل سابق نبود. نگاههاش طولانیتر شده بود. وقتی وارد اتاق میشد، اول چشاش دنبال من میگشت. بعضی وقتا که فکر میکرد کسی حواسش نیست، چشمهاشو روی من میدوزید. رو خط کمرم که از زیر بلوز بیرون زده بود، رو انحنای باسنم وقتی تو مبل لم میدادم، رو گردنم وقتی موهام رو پشت گوش میانداختم.
و من… من برای همین نگاهها زندگی میکردم. هر بار که احساس میکردم چشمهاش روی منه، بیاختیار سر و صورتم داغ میشد. نفسم یه ذره عمیقتر میشد، سینههام بالا و پایین میرفت. بعضی وقتا عمداً حرکاتی میکردم که توجهشو جلب کنم: خم میشدم تا چیزی از زمین بردارم، دراز میکشیدم رو فرش موقع فیلم دیدن، یا دکمههای بالای بلوزم رو باز میکردم.
یک روز عصر، همه توی پذیرایی چای میخوردیم. من رو صندلی راحتی نشسته بودم، پاهام رو جمع کرده بودم کنار خودم. آقای رحیمی هم روبهرویم نشسته بود. وسط صحبت، چشمهاش آروم از صورتم پایین اومد: گردنم، سینههام، کمرم… و بعد بین پاهام که از زیر شلوار جین بیرون زده بود موند.
اون نگاه… اون خیرهشدن آروم و حسابشده… انگار داره منو میبلعه. و منم، زیر اون نگاه، حس میکردم دارم آب میشم. بین پاهام یه رطوبت شیرین حس کردم. انگار بدنم خودش داشت جواب میداد به چیزی که روحم میخواست.
مادر تارا پرسید : نرگس جان، صورتت چرا اینقدر قرمز شده؟
دستم رو گذاشتم رو گونههام. «چای داغ بود خانم.»
اما آقای رحیمی میدونست. یه لبخند کوچیک و رازآلود تو گوشه لباش نشست. تو همون لحظه فهمیدم که اون هم توی این بازی شریکه. اون هم این نیروی نامرئی که ما رو به هم میکشه، حس میکنه.
اون شب تو اتاق مهمون، تو تاریکی دراز کشیده بودم و به سقف خیره شده بودم. دستام روی بدنم حرکت میکرد. روی شکمم، روی سینههام… و یاد اون نگاهها افتادم. یاد گرمایی که با هر ضربه آروم توی بدنم میریخت. یاد لذت گناهآلودی که از جلب توجه یک مرد اینجوری توی وجودم موج میزد.
این فقط شهوت نبود. عمیقتر از اون بود. نیاز به دیده شدن، نیاز به تأیید، نیاز به اینکه ثابت کنم من — با این بدن تو پرم، با این زن بودنم — میتونم جذاب باشم. میتونم نگاه یک مرد رو اسیر کنم. میتونم وادارش کنم که تو سکوت، تو راز، منو بخواد.
و آقای رحیمی… اون اولین مردی بود که این نیاز رو توی من بیدار کرد. اولین مردی که نه با حرف، بلکه با نگاههای سنگینش، با تماسهای گذراش، بهم گفت: «تو یه زنی. و من، به عنوان یه مرد، اینو میبینم.»
چشامو بستم و تصور کردم دستاش نه روی لباس، که مستقیم روی پوست برهنهم قرار داره. تو همون تاریکی، بالاخره بهش اعتراف کردم: منتظرم روزی رو که این بازی از نگاه و تماسهای گذرا فراتر بره. و با این فکر، ته دلم، جایی که حتی خودم که همیشه از نگاه کردن بهش میترسیدم، یه لرزهٔ شیرین راه افتاد.
ادامه دارد…
اگه خوشتون اومد کامنت بزارید که ادامه داستانم رو بازگو کنم براتون
نوشته: نرگس
ادامه…
19 پاسخ به “اولین ماجراجویی نرگس (۱)”
بد نبود
بد نبود
عالی بود ، دمت گرم
اگه مرد خوب و مطمینیه چی بهتر از این واسه عشق و حال که خوبه واسه همفکریو درد و دل هم نتیجه ی بهتری میگیری
وقتی یک دوست شما رو وارد حریم خصوصی اش میکنه .اینکه شما به اعتماد دوستت خیانت کنی کثیف ترین کار هست .این رو به عنوان یک سکس ورکر بهت میگم .حتی به عنوان یک داستان خیالی هم حال بهم زن بود
من فقط اول داستان تو خوندم و حتی نمیدونم قسمت دوم داره یا نه ولی خواستم بگم حروم زاده اینجا سایت سکسی و باید داستان سکسی بنویسی داستان عاشقانه میخوای بنویسی برو توی سایت داستان عشقی بنویس اینجا نیا
عالی نوشتی توصیف کردی دمت گرم ادامه بده
جالب بود
خوب بود ادامه بده
خیلی عالی بود نرگس ، امیدوارم ادامه شو بزودی بخونیم
anram عالی بود
قشنگ نوشتی عالی بود اولش یه خورده کسل کننده بود ولی تا آخر که خوندم همیدم باید اولش اونجوری میبود مقدمه چینید حرف نداشت آخرشم قشنگ تموم شد یه سری خاطرات منم زنده شد دمت گرم ادامه بده
جدا از بخش اروتیکش نویسندگیت هم مث پایینت سرمایه گذاری شدست
داستان عارفانه
عالی
شب اولی که تشریف بردی خونه دوستت بعد شام اونقدر میوه و آجیل و تنقلات سرو شد که من با خوندنش معدم درد گرفت. واژه توپر هم بیش از اندازه تکرار شده و بجاش میتونستی از واژههای دیگه استفاده کنی. بزرگترین مشکل داستانت هم بنظرم کش دادن بیخودی و حوصله سر بر اون بود.مث آب ریختن تو دوغ و بعضی از سریالهای اینترنتی ایرانی که هدفی جز افزایش تایم و قسمتها ندارن درکل به داستانت میشه نمره تقریباً متوسط رو داد. خسته نباشی
شب اولی که تشریف بردی خونه دوستت بعد شام اونقدر میوه و آجیل و تنقلات سرو شد که من با خوندنش معدم درد گرفت. واژه توپر هم بیش از اندازه تکرار شده و بجاش میتونستی از واژههای دیگه استفاده کنی. بزرگترین مشکل داستانت هم بنظرم کش دادن بیخودی و حوصله سر بر اون بود.مث آب ریختن تو دوغ و بعضی از سریالهای اینترنتی ایرانی که هدفی جز افزایش تایم و قسمتها ندارن درکل به داستانت میشه نمره تقریباً متوسط رو داد. خسته نباشی
خیلی قشنگ بود، اصلا هم کسل کننده نبود.واقعا قشنگ مینویسی.
باوجود اشتباهاتی که بود وگاها زبان محاوره ایت زیادی رسمی بود اما قلم خوبی داشتی…توضیف جزییاتت ارزش خوندن داستانتو دوچندان کرده بود…حتما ادامشو بنویس