خانم استادیار و دانشجوی جذاب

سلام خدمت مخاطبان خوب سایت کیرتوکص

من نگارم، ۳۴ ساله، استادیار جامعه‌شناسی تو یکی از دانشگاه‌های تهران. از اون استادایی‌ام که دانشجوها هم احترام می‌ذارن، هم یه کم می‌ترسن. همیشه با مانتوی بلند طوسی یا مشکی، شال ساده، عینک با فریم نازک فلزی، موهام رو پشت سر جمع می‌کنم و با صدای آروم ولی قاطع درس می‌دم. تو کلاس همه ساکت می‌شن وقتی حرف می‌زنم. فکر می‌کنن حتماً زندگی‌م خیلی منظم و بی‌هیجانه؛ شاید شوهر، بچه، خونه شیک، مهمونی‌های خانوادگی… ولی واقعیت خیلی فرق داره.

سه سال پیش طلاق گرفتم. شوهرم آدم خوبی بود، ولی دیگه اون جرقه‌ای که اول ازدواج داشتیم، خاموش شده بود. بعد جدایی تصمیم گرفتم دیگه وارد رابطه نشم. حداقل نه رابطه جدی. فقط گاهی با خودم فکر می‌کردم که چقدر دلم برای لمس شدن، بوسیده شدن، حس کردن یه بدن گرم تنگم تنگ شده. ولی به خودم می‌گفتم: «نگار، تو استاد دانشگاهی، نمی‌تونی ریسک کنی.»

تا اینکه امیر اومد تو کلاس‌م.

امیر پسر سال آخری بود، رشته‌م. قدبلند، موهای مشکی کمی نامرتب، چشم‌های درشت قهوه‌ای که همیشه یه برق خاصی داشت. از ترم قبل تو کلاس‌م بود، ولی امسال بیشتر به چشم می‌اومد. همیشه ته کلاس می‌نشست، ولی وقتی سؤال می‌پرسید، صداش محکم و با اعتماد بود. گاهی نگاهش رو حس می‌کردم؛ طولانی‌تر از بقیه. اول فکر کردم تصادفیه. بعد کم‌کم متوجه شدم نه، عمدیه.

یه روز بعد کلاس، وقتی همه رفتن، اومد جلو میزم. گفت:

«خانم دکتر، می‌شه چند دقیقه وقت بدین؟ یه سؤال در مورد مقاله‌تون داشتم.»

گفتم بفرما بشین. نشست رو صندلی روبه‌رو. بوی عطر ملایمش اومد تو بینیم. شروع کرد حرف زدن در مورد مقاله، ولی کم‌کم بحث منحرف شد. گفت:

«شما همیشه این‌قدر جدی هستین؟ یعنی هیچ‌وقت نمی‌خندین تو زندگی شخصی‌تون؟»

خندیدم، یه خنده کوتاه. گفتم: «زندگی شخصی‌م جداست از دانشگاه.»

نگاه کرد تو چشمام، گفت: «ولی گاهی آدم دلش می‌خواد یکی بفهمه پشت این جدیت چی پنهونه.»

قلبم یه کم تندتر زد. حس کردم صورتم گرم شد. گفتم: «خب، مقاله‌ت رو بفرست برام، بعداً حرف می‌زنیم.»

بلند شد، ولی قبل رفتن گفت: «ممنون که وقت گذاشتین. واقعاً… خیلی خوشگلی وقتی حرف می‌زنی.»

و رفت. موندم با یه حس عجیب. هم عصبانی بودم، هم… تحریک شده.

از اون روز به بعد، هر کلاس نگاهش رو بیشتر حس می‌کردم. گاهی موقع درس دادن، ناخودآگاه چشمم می‌افتاد بهش. می‌دیدم داره لب می‌گزه یا دستش رو رو رانش می‌کشه. یه بار تو کلاس، وقتی داشتم تخته می‌نوشتم، حس کردم از پشت داره به کونم نگاه می‌کنه. مانتوی تنگ پوشیده بودم اون روز. عرق کردم.

یه هفته بعد، دوباره بعد کلاس اومد. این بار گفت: «می‌تونم ایمیل بزنم براتون؟ یه موضوع شخصی دارم.»

گفتم ایمیل دانشگاهی‌م رو داری. شب ایمیل زد. نه در مورد درس. نوشت:

«خانم دکتر، از وقتی دیدمتون، نمی‌تونم به چیز دیگه‌ای فکر کنم. می‌دونم نباید اینو بگم، ولی هر بار که صداش رو می‌شنوم، بدنم داغ می‌شه. ببخشید اگر گستاخی کردم.»

دستام لرزید موقع خوندن. خواستم جواب ندم، ولی نتونستم. نوشتم:

«این حرف‌ها جایگاهی تو رابطه استاد-شاگردی نداره. لطفاً دیگه تکرار نکن.»

ولی قلبم داشت می‌ترکید. اون شب تا صبح خوابم نبرد. دستم رفت بین پاهام. خیس بودم. به خودش فکر می‌کردم. به دستاش، به لباش…

چند روز گذشت. تو کلاس کمتر نگاهم می‌کرد، انگار واقعاً پشیمون شده. ولی من… من دیگه نمی‌تونستم بی‌تفاوت باشم. یه روز خودم بعد کلاس صداش کردم:

«امیر، بمون یه لحظه.»

همه رفتن. در رو بستم. قلبم تو دهنم بود. گفتم:

«اون ایمیل… جدی بودی؟»

نگاه کرد، لبخند زد. گفت: «خیلی جدی.»

رفتم نزدیک‌تر. گفتم: «نباید این کارو کنیم. خطرناکه.»

گفت: «میدونم. ولی نمی‌تونم جلوی خودمو بگیرم.»

دستش رو آروم گذاشت رو دستم. گرمای دستش مثل برق رفت تو تنم. سه سال بود هیچ مردی لمسم نکرده بود. نفس عمیق کشیدم. گفتم:

«فقط… حرف بزنیم. اینجا نه.»

اون شب شماره‌مو دادم بهش. از همون شب چت شروع شد. اول معمولی. درس، دانشگاه. بعد کم‌کم شخصی‌تر. گفت از بچگی عاشق زن‌های بالغ و باوقار بوده. گفت: «شما دقیقاً همون تیپی هستین که همیشه تو خیالم بودین.»

منم کم‌کم باز شدم. گفتم چقدر تنهام. گفتم چقدر دلم برای نزدیکی تنگ شده. یه شب نوشت:

«دلم می‌خواد بدونم زیر اون مانتو چه خبره…»

جواب دادم: «شاید یه روز ببینی.»

چند هفته گذشت. هر بار تو کلاس نگاهمون به هم گره می‌خورد، یه حس مخفی بین‌مون بود. عرق می‌کردم، کسم خیس می‌شد فقط از نگاهش.

بالاخره یه روز گفت: «می‌تونم بیام دفترتون؟ فقط حرف بزنیم.»

گفتم بیا. وقتی اومد، در رو قفل کردم. نشست رو صندلی. نگاهش کردم. گفتم:

«امیر… اگه شروع کنیم، دیگه راه برگشتی نیست.»

بلند شد، اومد نزدیک. دستش رو گذاشت رو کمرم. گفت:

«نمی‌خوام برگردم.»

لباش رو آروم گذاشت رو لبام. اولین بوسه بعد سه سال. نرم، گرم، طولانی. زبونش رو آروم فرستاد تو دهنم. دستش رفت زیر مانتوم، از روی بلوز نوازش کرد سینه‌هام. نوک سینه‌م سفت شد. آه کشیدم.

نشستم رو لبه میز. مانتو رو درآوردم. بلوز نازک تنم بود. سوتین مشکی. نگاه کرد به سینه‌هام، گفت:

«خدااا… چقدر خوشگلن.»

دکمه بلوز رو باز کرد. سوتین رو داد کنار. نوک سینه‌م رو گرفت تو دهنش. آروم مکید. زبونش دورش چرخید. دست دیگه‌ش رفت زیر دامنم. از روی شلوار لمس کرد. خیس بودم. گفت:

«وای… خیس خیسی…»

شلوارم رو کشید پایین. شورت خیسم رو کنار زد. انگشتش رو آروم کشید رو کلیتوریسم. لرزیدم. گفت:

«دلم می‌خواد بخورمت…»

زانو زد. سرش رو برد بین پاهام. نفس گرمش خورد به کسم. زبونش رو آروم کشید رو لبه‌ها. آه کشیدم. موهاش رو گرفتم. شروع کرد لیسیدن. نرم، آهسته، بعد تندتر. کلیتوریسم رو مکید. آبم ریخت رو زبونش. گفت:

«مزه‌ت عالیه…»

دیگه طاقت نداشتم. گفتم: «بیا… بکن توم.»

بلند شد. شلوارش رو درآورد. کیرش سفت و کلفت بود. گذاشت دم سوراخم. آروم فشار داد. وارد شدم. پر شدم. آه کشیدم. شروع کرد تلمبه زدن. آهسته، عمیق. هر بار تا ته. دستش رو سینه‌م بود، مالید. منم پاهام رو دور کمرش حلقه کردم.

تندتر شد. صدای برخورد بدنامون تو اتاق پیچید. گفت:

«خانم دکتر… دارم میام…»

گفتم: «بریز توم…»

با یه ناله بلند آبش رو ریخت تو عمقم. حس گرمایش پرم کرد. چند لحظه همون‌جوری موندیم.

بعد که جدا شدیم، بغلم کرد. گفت:

«این تازه اولشه.»

از اون روز، هر هفته چند بار همو می‌بینیم. گاهی دفتر، گاهی خونه‌م. گاهی فقط حرف می‌زنیم و نوازش می‌کنیم، گاهی تا صبح گاییده می‌شم.

تو کلاس هنوز همون استاد جدی‌ام. ولی وقتی نگاهش می‌کنم، یه لبخند کوچیک می‌زنم. و می‌دونم اونم داره به همین فکر می‌کنه…

پایان. امیدوارم لذت برده باشید

نوشته: نگار

بازدید 8,098

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

13 پاسخ به “خانم استادیار و دانشجوی جذاب”

  1. درود . نگارش خوبی دارید و معلومه که با سوادید . اما توی دفتر گارت تو دانشگاه ؟! خیلی باورش سخته ، خیلی ریسک بزرگیه و به نظرم یه استادیار چنین خطری نمیکنه .

  2. فراموش شده استاد یار جامعه شناسی ( خیلی باهوشی تو ۳۴ سالگی) طلاق از یه آدم خوب به دلیل خاموشی جرقه‌ای تو سایت کیرتوکص نویسنده داستان واقعا آدم انتظار نداره استادیار جامعه‌شناسی بیاد تو پابلیک بگه بکن توم

  3. عالی بود اما تو دانشگاه دامن و داد بالا ی خورده داستان و غیر واقعی میکنه

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...