دخترعموها

اسم من زهراست. ۲۶ سالمه. دخترم مرضیه الان دیگه ۵ سالش شده. شوهرم؛ احمد که توی شهر ما همه احمد آقا صداش میکنن ۴۷ سالشه و همیشه دخترمون رو با عشقی بزرگتر از همه ی دنیا عسل بابا صدا میزنه؛ توی فامیل هم همه دیگه مرضیه رو عسل صدا میزنن. احمد آقا مرد خوبیه، دستش به دهنش میرسه و زندگی خوبی برامون ساخته اما بکن خوبی نیست. دوست داره یک بچه ی دیگه هم داشته باشیم. هفته ای یک یا دو بار میاد زیر پتو و به امید حامله کردن من بعد از چند تا تلمبه همه ی آبش رو خالی می‌کنه توی رحم آماده ی من اما این نه من رو راضی می‌کنه و نه بچه ای میسازه. مدت زیادی هم دنبال دکتر و دارو رفتیم اما جواب نداد. دکتر می‌گفت اسپرم احمد آقا خیلی ضعیفه و همین که عسل رو باردار شدم هم با این آب کیر شل و ول خودش معجزه ای بوده؛ اصلا بزارید داستان این معجزه رو از اول براتون تعریف کنم.

۲۰ سالم بود. دختر دم بخت خونه ی بابام. خواستگارها می اومدن و جواب رد می‌گرفتن و میرفتن. خوشگل و خواستنی و لوند بودم و آماده ی ازدواج. چرا به همه ی خواستگارها جواب رد میدادم؟ چون همه شون از همین شهر کوچک یا بهتره بگم روستای خودمون بودن و من میخواستم برم شهر. یه شهر بزرگ؛ همون جاهایی که دختر عموهام زندگی می‌کردن و از زندگی شون برام تعریف میکردن. همه ی عموها از شهر خودمون رفته بودن و توی شهرهای بزرگ زندگی می‌کردن. عموی بزرگم تهران بود و قرار بود بعد از سالها عید رو بیان خونه ی ما. عرفان پسر بزرگش هم باهاشون می اومد؛ سالها بود عرفان رو ندیده بودم، همبازی آروم و دوست داشتی و معصوم دوران بچگی. البته دیگه از اون معصومیت چیزی باقی نمونده بود. ماجراهای عرفان با دختر عموها بین دختر عموها مثل یک منظومه ی سیاه عاشقانه دست به دست میشد؛ داستان های شهوتناک و درد آوری که فقط بین دخترعموها نقل میشد و مثل یک راز خطرناک و مرگبار سر به مهر فقط بین خودشون دست به دست میگشت. من اما امیدوار بودم که این موجود وحشی رو مثل روزهای بچگی رام کنم و دستش رو بگیرم و به عنوان عروسش باهاش برم تهران؛ فقط باید دوباره میدیدمش.

ماجرای اول: سارا

عرفان من رو انتخاب کرده بود. هر بار میدیدمش قربونش صدقه ام می‌رفت و میگفت میگیرمت. قرار گذاشته بودیم یک شب تنها برم خونه شون و کار رو تموم کنیم و اون شب بالاخره رسید. بالاخره می‌تونستم خودم رو در اختیار عرفان عزیزم بزارم و تا ابد مال هم بشیم. از صبح مدام تصویر کیر عرفان که از آستانه ی دخترانگی م عبور می‌کرد و مردونه، زنانگی تنگ کس خیسم رو طی می‌کرد از جلو چشمام رد میشد. نبض کیرش رو از همین الان لای پاهام حس میکردم و صدای شالاپ شالاپ تلمبه هاش رو می‌شنیدم. دوست داشتم کوبیدن شکمش رو لای پاهام وقتی که کیرش رو با جذابیت ذاتیش توی کسم فرم می‌کنه احساس کنم. از همین حالا توی شکمم احساس فشار میکردم. احساس برخورد چیزی به انتهای یک دالان تنگ و گرم و نرم. از صبح به تصویر کیرهای مختلف تو اینترنت نگاه میکردم و حدس میزدم مال عرفان شبیه کدومه. رفتم خونه شون و ذهنم تا نیمه شب که عمو اینا همه خوابیدن درگیر کیرتوکص ترین جزئیات سکس احتمالی امشب بود. از جلوی در نیمه بسته ی اتاق عرفان رد شدم، هیچ نگفت تا به در سرویس بهداشتی رسیدم و چند دقیقه اونجا خودم رو معطل کردم. کمی با کس کوچولو و دست نخورده م بازی کردم و برگشتم. عرفان صدام زد و وارد اتاق شدم. فقط یه شرت پاش بود. در اتاق رو قفل کرد. از شدت هیجان می‌لرزیدم. عرفان اما خیلی خونسرد من رو روی تخت نشوند و شورتش رو در آورد. کیر خوش تراش و سفید عرفان جلوی صورتم بود. نبض سوراخ کس آماده و خیسم از ضربان قلبم تندتر بود. کیرش رو به دهنم رسوند و من هم بی هیچ حرفی شروع کردم به خوردنش. بعد از چند دقیقه دوباره به کیرش نگاه کردم و دلم ضعف رفت. کاملا راست کرده بود. بلند و سفید و خوش دست بود. کلفت نبود اما سر گنده ای داشت و خیس از آب دهنم مثل آینه نور مهتابی رو بازتاب میداد. گفت لخت شو و رو تخت دراز بکش. لخت شدم و طاقباز دراز کشیدم اما با فشار دستای مردونه ش من رو به شکم برگردوند. سرم رو برگردوندم و نگاهش کردم که از کشو یک کرم روان کننده برداشت و کونم رو چرب کرد. چرا اونجا؟ ساکت بودم و عرفان کمی پایین تر از کفل های کونم روی پاهام نشست. کیر خوشگل و بلند و نه چندان کلفتش رو بین لمبرهای کونم حس کردم که حرکت می‌کرد. با هر سایش کیرش لای کونم رعشه ای ظریف پاهام رو می‌گرفت و با ترس از حرکت احتمالی بعدیش دلم پیچ میخورد. بزرگی سر کیرش رو احساس میکردم که بین دو نیمه ی کونم حرکت می‌کرد. چند دقیقه همین جور و به صورت لاپایی ادامه داد. صدای شهوتناک مالش کون چرب من و کیر خوردنی و خوشگلش اتاق رو گرفته بود، با خودم گفتم فقط خدا کنه صدامون به دختر عموم نرسه و بیدار نشه و از شدت هیجان و ترس از دردناکی کاری که میخواست بکنه تنم یخ بود. یعنی میخواست اولین سکسمون اینجوری باشه؟ با دستش کفل های کونم رو از هم باز کرد و گفت همینجوری نگهش دار. باید خودت رو شل بگیری. گفتم میخوای چیکار کنی؟ چرا از جلو نکنیم؟ خیلی ساده گفت اون باشه برای بعد از عروسی. فشار کیرش رو روی سوراخ کونم احساس کردم. وزنش رو روی کیرش انداخت و دستاش رو دو طرف شونه هام خم کرد و سر بزرگ کیرش توی کون تنگم فرو رفت. سوختم، سوختم. عرفان سوختم. دستش رو روی دهنم گذاشت و آروم در گوشم گفت باید تحمل کنی عزیزم، دردش زود تموم میشه؛ اما نشد. سوزش و درد از حلقه ی سوراخ کونم شروع می‌شد و هر لحظه با شدت بیشتر توی تنم پخش میشد. از شدت درد بالش رو گاز می‌گرفتم تا جیغ نکشم و عمو اینا بیدار نشن. عرفان خوشتیپ و جذاب رو میخواستم و باید تحمل میکردم. داشتم پاره میشم که دستش رو از زیر بدنم رد کرد و همزمان که روی کمرم می‌خوابید و کیر بلندش رو آروم و پیوسته تا ته توی کونم فرو می‌کرد، انگشت هاش رو به کسم رسوند و شروع کرد با کسم ور رفتن. سر کیرش که رد شد و تنه ی باریک تر کیرش وارد شد برای یک لحظه درد فروکش کرد و وقتی برخورد شکمش رو به کمرم حس کردم درد با شدت بیشتری برگشت. با حرکت ملایم باسنش شروع کرد به تلمبه زدن. بالش رو محکم گاز میزدم و اشک میریختم. با هر بار فرو رفتن، همه ی سطح کیر عرفان رو با سوراخ کونم لمس می‌کردم. با هر برخورد شکمش به کونم میگفتم این تلمبه ی آخره. درد میکشیدم و می سوختم اما با هر رفت و برگشت کیر بلند و سفیدش با خودم میگفتم بالاخره عرفان مال من شد. بالاخره به هم رسیدیم. درد میکشیدم اما به روزی فکر میکردم که با شدت چند برابر توی کسم تلمبه میزنه و آبش رو داخلم می‌ریزه. شدت تلمبه هاش بیشتر و بیشتر شد. بدنم خیس از عرق سرد شده بود و عرفان کاملا روم خوابیده بود و شکمش روی کمرم سر میخورد. با هر ضربه ش و هر سایش و برخوردی، با هر تلمبه و صدایی که از مالش کیر و کون بلند میشد صورتم بیشتر به بالش زیر سرم فشرده میشد و احساس میکردم بیشتر و بیشتر توی سیاهی فرو میرم اما میدونستم که داریم مال هم میشیم. هر چی بیشتر درد توی تنم پخش میشد بیشتر فراموشش میکردم. لذت بخش ترین حس ماجرا سفتی کیر سفت و بلندش بود که بین قاچ کونم احساسش میکردم و سنگینی وزن بدنش که سینه هام رو به تشک می‌فشرد. میدونستم میخواد ارضا بشه، تلمبه هاش سنگینتر و عمیق تر شد. یک دو سه چهار و با شدت تمام روی بدنم مچاله شد. گرمی آب کیرش رو توی کونم احساس کردم. کیرش رو بیرون کشید و لباسم رو پوشیدم و بعد از یک بوسه ی آبدار رفتم که بخوابم. صبح که بیدار شدم عرفان سرد و غریبه بود و دیگه هم از اون شب حرفی نزد.

ماجرای دوم: نیلوفر

عمو هفته ی آینده برای انجام کارهای اداری به شهر ما می اومد. عرفان هم قرار بود همراهش بیاد. بعد از چیزی که سارا برام تعریف کرده بود میدونستم سراغ من هم میاد. باید برای اون روز آماده میشدم. اگر میخواست من رو هم از کون بکنه باید خودم رو آماده میکردم. میدونستم که نمیتونم جلوش مقاومت کنم. میدونستم دوست دارم خودم رو به کیر بلند و نه چندان کلفتش که سارا توصیف کرده بود بسپرم.

از داروخانه یک روان کننده گرفتم. از وسایل آرایشی مامان یک قلم موی آرایش بلند و براق برداشتم. کمی کلفت بود اما چیز دیگه ای پیدا نکردم. در اتاقم رو قفل کردم و لخت شدم و به بغل روبروی آینه خوابیدم. زانوهام رو به هم چسبوندم و سوراخ سفید و تنگ کونم رو تماشا کردم. روی شیارهای سوراخ خوشرنگ کونم دست کشیدم، از لمس کردن خودم غرق لذت بودم. ممه هام رو مالیدم، کسم رو چرب کردم و چوچوله م رو بین انگشتام فشار دادم و شروع کردم به جلق زدن. چیزی رو تو کسم فرو نکردم اما با تمام فشار دستم کسم رو می‌مالیدم. نباید چیزی رو تو کسم فرو میکردم، اون مال عرفانه، شاید من رو از جلو پاره می‌کرد. هر لحظه بیشتر به ارگاسم نزدیک میشدم، سوراخ کونم و قلم مو رو چرب کردم و ته گرد و صیقلی دسته ی قلم مو رو روی سوراخ کونم گذاشتم، باید خودم رو برای عرفان آماده میکردم، باید کاری میکردم از کون دادن احتمالی به عرفان لذت ببرم. تصور کردم دسته ی سفید قلم مو کیر بلند عرفان ه؛ که حاضر بودم هر کاری بکنم تا مال من بشه‌‌، قلم مو رو فشار دادم و سرش وارد کونم شد. ناخودآگاه جیغ کوتاهی کشیدم‌ اما قلم مو رو بیرون نکشیدم. درد زیادی داشت، می‌سوخت اما قابل تحمل بود. کیر فرضی رو بیشتر داخل کردم. با هر فشار درد بود و بعد از مدتی درد آروم می‌گرفت. کم کم قلم مو رو جلو و عقب میکردم و با دست دیگه م کسم رو می‌مالیدم. دستم ثابت بود و کسم چرب و ورم کرده م رو کف دستم می‌مالیدم، قلم مو هم توی دست دیگه ام با جلو و عقب شدن لگنم توی کونم تلمبه میزد. قلم رو بیشتر و بیشتر فرو میکردم و تند تر تلمبه میزدم. درد کون دادن و لذت کسمالی همدیگه رو خنثی میکردن اما تصور اینکه کیر عرفان هفته ی آینده جای این قلم مو رو میگیره ذهنم رو غرق لذت می‌کرد. تا هفته ی بعد که روز موعود رسید و عمو و عرفان اومدن هر روز با همین قلم مو و کسمالی جلق زدم و تمرین کردم.

از لحظه ای که عرفان از در وارد شد فهمید، با اولین نگاه توی چشمام و دیدم سرخی گونه هام فهمید که من خیلی راحت خودم رو تسلیمش میکنم. توی اولین فرصت و قبل از ناهار بود که بهم نزدیک شد و گفت جایی هست که چند ساعت با هم تنها باشیم؟ با صدای بریده بریده و با تنفس کشدار گفتم واحد بالا، بعد از ناهار هر کدوم با یه بهونه ای میریم بیرون و اونجا می‌بینمت.

در رو پشت سرش بست و چفت در رو انداخت. اومد طرفم و حتی تلاش نکرد که قانعم کنه. از روی لباس سینه هام رو گرفت و فشار داد، لب هام رو بوسید و آروم گاز گرفت. بالاترین دکمه ی مانتوم رو باز کرد و آمرانه انگار که پادشاه به یکی از زن های حرمسرا گفت لخت شو می‌خوام امروز مال من باشی. جذابیت ذاتیش و تجربه اش از گاییدن کون سارا اعتماد به نفسش رو چند برابر کرده بود. داشت دختر عموی دوم رو هم به دست می آورد، اون هم بدون هیچ مقاومتی. سفت بغلش کردم، سفتی کیرش رو از روی شلوار حس کردم. گردنش رو گرفتم و سرش رو پایین آوردم، لبهای قرمز و آبدارش رو مکیدم و اون هم همراهی کرد. دکمه دوم مانتو رو هم باز کرد و من ادامه دادم و کامل لخت شدم. لخت شد و برای اولین بار کیر بلندش و سفیدش رو دیدم، با کله بزرگ و تقریبا سرخ رنگش. کاملا راست کرده بود، از دسته ی قلم مو بلندتر و کمی هم کلفت تر بود. من رو کف اتاق روی فرش خوابوند و بالای سرم به حالت سجده شد. کیرش رو توی دهنم فرو کرد و شروع کرد به خیلی ملایم تلمبه زدن توی دهنم. تا نصفه کیر قشنگ و خوشگلش رو تو دهنم فرو می‌کرد و در می‌آورد. از جیب شلوارش یک تیوب لوبریکانت سایز کوچک بیرون آورد. آماده بودم که برم گردونه و سوراخ آماده به کار کونم رو چرب کنه اما روان کننده رو سمت کسم گرفت و چربش کرد. بین پاهام نشست و کیرش رو روی کسم گذاشت. فرو نکرد و فقط کیرش رو لای دو لبه کسم گذاشت و روش جلو و عقب کرد. از مالش سر کیرش رو چوچوله ام به نفس نفس افتادم. با هر مالشی که با کیرش به کسم میداد به خودم میگفتم فرو کن لعنتی، بکن توش لعنتی، کیر خوشگل و درازت رو تا ته بکن توی کسم‌، یه جوری با کیرت جرم بده که انگار هیچ وقت باکره نبودم، کشتی منو لعنتی کسم رو جر بده. اما همین طور فقط کسم رو با کیرش میمالوند و سینه هام رو چنگ میزد. روی ابرها بودم و داشتم ارگاسم میشدم. پاهام رو بلند کرد و گذاشت رو شونه هاش. دوباره لوبریکانت رو برداشت و اینبار سوراخ کونم رو چرب کرد، کیرش رو روی سوراخ کونم که گرسنه ی کیرش بود تنظیم کرد و دستش رو روی دهنم گذاشت، با یک فشار کیرش رو تا نصفه فرو کرد داخل، دردش فراتر از هر چیزی بود که تو این یک هفته دیده بودم، اشک تو چشام جمع شد اما واکنش م کمتر از حد انتظارش بود. فهمید که می‌تونه پیشروی کنه و با یک فشار کیرش رو تا ته توی کونم کرد. ضربه ی خایه هاش رو روی کونم حس کردم. نفسم بالا نمی اومد اما فهمیده بود که اولین بارم نیست. با یه دستش پاهام رو گرفت و با دست دیگه اش یکی از ممه هام رو. بدون معطلی شروع کرد به تلمبه زدن. سریع و پیوسته. دردش بعد از چند دقیقه آروم شد. توی چشمام خیره نگاه میکرد و توی کونم تلمبه میزد. بعد از چند دقیقه از روی زمین بلندم کرد و روی میز تحریر چوبی گوشه ی اتاق خم شدم. بدون مکث کیرش رو گذاشت روی سوراخ کونم و با فشار تمام کیرش رو جا داد توی کونم. از ترس فهمیدن خانواده حتی نتونستم یه آخ بگم. اگر آرومتر رفتار میکرد بعد از یک هفته جلق زدن و گشاد کردن کونم دیگه درد نداشت اما با همه ی زورش توی کونم تلمبه میزد و کسم رو میمالید. کیرش اینقدر بلند بود که احساس میکردم که سر بزرگش از داخل کونم به دیواره ای برخورد می‌کنه. صدای تقه هاش اتاق رو گرفته بود، بوی شهوت و سکس و عرق بدن همه جا پیچیده بود. همین تصویر یک کیر بلند و خوشگل لای چاک کونم و فشرده شدن کیرش موقع رد شدن از سوراخ تنگم باعث می‌شد که با هر ضربه اش به ارگاسم نزدیک بشم. دیگه دردی نداشتم فقط شدت سیخ زدنش با هر فرو رفتن کیرش کونم رو میسوزند. مالیده شدن چوچوله و ضربه های پیوسته ی کیرش تو کونم بالاخره کار خودش رو کرد و از شدت لذت پاهام شروع کردن به لرزیدن. دوست داشتم همین جا به خودم بشاشم. دوست داشتم همین جا روی همین فرش بشاشم. من دیگه دختر کونی عرفان بودم. حاضر بودم از کون زنش بشم. دوست نداشتم این لحظه هیچوقت تموم بشه. دوست نداشتم این تلمبه های وحشیانه هیچوقت تموم بشه. لرزش پاهام بیشتر و بیشتر شد. واقعا دوست داشتم همین جا خودم رو خیس کنم. بی اختیار جیغ کوتاهی کشیدم‌ و میز رو محکم گرفتم تا زمین نخورم. با شدت هر چه تمام روی فرش کف اتاق شاشیدم. عرفان بی توجه به تلمبه زدن ادامه میداد. تلمبه هاش رو طولانی تر کرد لحظه ای که کیرش به انتهای راه می‌رسید رو بیشتر و بیشتر مکث می‌کرد. با هر بار چسبیدن خایه هاش به کونم بدنم به رعشه می افتاد و بیشتر به خودم می شاشیدم. چند تلمبه ی دیگه و کیرش رو بیرون کشید و من رو برگردوند و روی فرش خیس از ادرار نشوند و آبش رو روی سینه هام خالی کرد. جدا جدا دوش گرفتیم و لباس پوشیدیم و عرفان و عمو فردا صبح رفتن و من موندم و فرش و اتاقی که بوی ادرار و شهوت و سکس ازش بیرون نمی‌رفت.

ماجرای سوم: سحر

از همون اولین باری که بعد از تولد ۱۷ سالگی م، دوست پسرم رضا، پسر همسایه برای اولین بار من رو به اتاقش برد و شروع کرد به بوسیدن گونه هام، بوسیدن لب های قرمز و آبدارم، و دستش رو برد زیر پیراهن سفید و گلدارم و ممه های نو رسیده م رو چنگ زد و لباسم رو بالا داد و شروع کرد به مکیدنشون و با لذت فشار دست های قوی و لغزش خیس زبونش روی بدنم آشنا شدم، و بعد که شلوارش رو در آورد و برای اولین بار کیرش رو دیدم، برای اولین بار کیر یک پسر رو از نزدیک دیدم؛ یک کیر کوچولو اما سفت و شق مثل سنگ و لمسش کردم و من رو به شکم روی تخت خوابوند و شلوار و شورتم رو پایین کشید و شروع به خوردن کونم کرد و کیر کوچولو و مثل سنگش رو لای کون خیس از آب دهنش گذاشت و سر کیرش رو ناشیانه و بدون هیچ مقدمه ای روی سوراخ دست نخورده و باکره ی کونم گذاشت. از همون لحظه داشتم بدون اینکه بدونم برای کیر عرفان آماده میشدم. رضا کیرش رو روی سوراخ کونم فشار داد و نبض هیجان آلود سوراخ خیس و لزج از اون همه آب دهان که توف کرده بود لای پاهام کار خودش رو کرد و کیرش یکهو تا ته وارد کونم شد. جیغ بلندی کشیدم. درد همه ی تنم رو در هم می‌فشرد اما من این درد رو دوست داشتم.‌ تلمبه های رضا و گرمی آبش که بعد از چند جلو و عقب توی کونم خالی شد رو دوست داشتم. احساس شکافته شدن بدنم توسط کیر مثل سنگ اما کوچولوش رو دوست داشتم، از دیده شدن کون گاییده شدن م وقتی که حسین برادر بزرگ‌ترش صدای ناله های من رو شنید و در رو باز کرد و دید که کیر خوابیده ی رضا از کونم در اومد رو دوست داشتم. از همون موقع که حسین دنبالم افتاد و راضیم کرد که باید به اون هم کون بدم داشتم برای کیر بلند و خوش تراش عرفان آماده میشدم. حسین برعکس رضا کاملا با حوصله بود. وقتی من رو می‌برد و کامل لخت می‌کرد میدونست برای یک روز کامل خونه خالیه و زمان کافی داره. کیرش از رضا بزرگتر بود و من رو خوب از کون می‌کرد. اول تمام بدنم رو خوب میخورد و می‌لیسید. ممه هام رو میمکید و لمبرهای کونم رو اینقدر میمالوند که بی‌حس میشدن. سوراخم رو اینقدر با زبون نرمش نوازش میکرد که دیگه با التماس ازش کیرش رو میخواستم. لحظه ی ورود کیرش به کونم برام مثل لحظه ای باز شدن در زندان بود. آزاد میشدم. اون حس خاص رها شدن عضله ی سوراخ کونم که کیرش رو مثل جاروبرقی داخل خودش میکشید و مچ کیرش رو می‌گرفت و تلمبه هایی که یکنواخت روی کفل های کونم موج می انداخت و زمانی که کیرش رو بیرون میکشید و با لاپایی لای دو کپه ی کون سفیدم که از خیسی شهوت و آب دهن و عرق برق میزد کارش رو تموم می‌کرد.

تمام داستان اما اینجا بود که آیا عرفان همه ی تابوها رو می‌شکست و بعد از سارا و نیلوفر سراغ من هم اومد؟ آیا من رو هم به گروه دخترعموهای دردکشیده دعوت می‌کرد؟ من با تمام وجود آماده بودم و میدونستم که امشب که بابا و مامان نیستن و با عرفان تنها هستیم آخرین فرصته. در خانه رو قفل کردم و چفت در رو انداختم. در اتاق رو باز باز کردم و کونم رو بالا دادم و لخت و عور روی تخت خوابیدم و با تصویر فرضی کیر بزرگ عرفان خوابم برد.

نیمه شب با احساس دست های مردونه و گرم عرفان لای پاهام از خواب بیدار شدم، داشت کونم رو با لوبریکانت مالش میداد. سردی روغن و گرمی دستاش هوشیاری رو بهم برگردوند. نه نمی‌خواستم. یک سکس دزدانه و یواشکی نمی‌خواستم. میخواستم کیر بزرگ و خوش تراش و سفیدی که سارا و نیلوفر گفته بودن رو ببینم. از جا بلند شدم. به هم نگاه کردیم. خیره بدن سفید و نرم و و لطیفم رو بلعید و من هم کیرش رو برانداز کردم و از هیجان قلبم به تپش افتاد. انداختمش روی تخت و کیرش رو با دستام نوازش و با زبونم خیس کردم. شروع کردم به خوردن کیرش، سفتی کیرش لب هام رو نوازش میداد و دهنم رو پرکرده بود. همون طور درازکش شروع کرد به تلمبه زدن توی دهنم و سرم رو خیلی آروم روی کیرش فشار میداد. روی بدنش خوابیدم و لب هاش رو به دهن گرفتم. با دستاش تمام بدنم رو چنگ میزد. من رو بالاتر کشید و سینه هام رو به دهن گرفت. ناله ی حشری و شهوت بارم تمام اتاق رو گرفته بود. از شدت خواهش و تمنای کیرش مثل یک چشمه آب از کسم جاری بود. سوراخ کونم از همین الان با نبض های منظم کیرش رو انتظار میکشید. کیرش رو رفتم رو سوراخ کونم تنظیم کردم و یه دفعه روش نشستم. کیر سفید و خوشگل عرفان، کیر داداش خودم حالا تا آخر توی کونم بود. حالا من هم می‌تونستم داستانم رو به منظومه ی عرفان و دخترعمو ها اضافه کنم. دردش بیشتر از همه ی تجربه های قبلی بود و دردش رو بیشتر از هر چیزی دوست داشتم. برخورد سر گنده ی کیرش رو به جایی توی شکمم حس میکردم. با دستای چرب و گرمش ممه هام رو  می‌مالید و من شروع کردم به بالا پایین شدن. با هر جلو عقب کیرش توی کونم تنم غرق درد و لذت میشد. حس پر شدن کونم با کیرش با هیچ چیزی قابل مقایسه نبود. اینقدر احساس سفتی کیر شق شده توی کونم رو دوست داشتم که هیچوقت به کس دادن فکر نکرده بودم. مثل سوارکاری که سوار بر اسب میخواد از خط پایان بگذره بالا پایین میکردم، عرفان از شدت شهوت و لذت ناله میکرد و حرف های نامعلوم میزد. عضلات رانم از شدت امواج لذت و درد منقبض و دردناک شده بود. کمی خم شدم و چوچوله م روی شکمش نشست و ممه هام راحت تر توی دستاش جا گرفت. سینه هام رو میمالید و من بیهوش چوچوله ام رو روی شکمش میمالوندم و کیرش توی کون خوش فرمم که از ۳ سال قبل چندین و چند بار این لذت رو تجربه کرده بود جلو و عقب میشد. شدت مالش ها و تلمبه ها بیشتر و بیشتر میشد. اسب و سوارکار هر دو مدت ها بود که از خط پایان رد شده بودن اما به حرکت ادامه می‌دادیم. آب کیر عرفان کم کم از لای شیارهای کونم بیرون میزد. کیرش از کونم بیرون افتاد و تا مدتی در آغوش هم باقی موندیم.

ماجرای چهارم: عرفان

همه ی لباس های زهرا به جز شورتش رو درآوردم. بدن زیبا و تراشیده و آماده و شیری رنگش از خواهش گل انداخته بود. سینه هاش رو به دهن گرفتم و مثل بچه ای گرسنه مکیدم و مالیدم. هر دو به نفس نفس افتاده بودیم. گونه هاش رو بوسیدم و چانه ی زیبا و از شهوت لرزانش رو مکیدم. گردنش و شونه هاش رو خوردم و کیرم رو به لبش رسوندم. ناشیانه کیرم رو تا نصفه توی دهنش فرو کرد و شروع کرد به ساک زدن. بلند شدم و به شکم لبه‌ی تخت خوابوندمش. زانوهاش روی زمین بود و به شکم روی تخت واداده بود. بی‌دفاع و آروم آماده بود تا ماجرای دخترعمو ها رو توی سوراخ کونش به پایان برسونم. از هیجان اتفاق دردناکی که انتظار میکشید تن تب آلود از شهوت و انتظارش منقبض شده بود. شورتش رو تا زانوهاش پایین کشیدم و لای کونش رو باز کردم. سوراخ تمیزش با هاله های نسکافه ای روشن جلوی چشمم بود. از هیجان و انتظار ورود دردناک کیرم به سوراخ تنگش اشک چشم های رنگی و نمناکش رو تر بود. بیشتر از سوراخ کونش کس رویایی و دست نخورده و خیس و خوشرنگش توجهم رو جلب کرد. از تصور پاره کردن کسش کیرم به هیجان افتاد. یک لحظه تصاویر گاییدن کون دخترعمو ها از جلو چشمام رد شد. برام روشن شد که این داستان باید با گاییدن کس آبدار و استثنایی زهرا تموم بشه. کسش از هر چیزی که پیش از این دیده بودم خواستنی تر و کردنی تر بود. یک شیار خیس و باز شده از تحریک کامل به رنگ کالباسی خیلی روشن. سوراخ کونش در نظرم تنگ و تنگ تر میشد و همزمان شیار کسش دیوونه م می‌کرد. باید این داستان توی کس زهرا تموم میشد اما کاندوم همراهم نبود. به کسش هجوم بردم و همه ش رو تو دهنم کردم. همه جاش رو می‌خوردم و میمکیدم، چوچوله ش رو با زبونم پیدا کردم و بین لب ها و زبونم گرفتم و مکیدمش. با دست هام چوچوله ش رو با سرعت و شدت نوازش میدادم و زهرا با لرزش بی اختیار ران ها و انقباض سوراخ کونش و جمع شدن انگشت های پاهاش بهم جواب میداد. کیرم رو با دست گرفتم و روی شیار از هم باز شده ی کسش گذاشتم و یک نفس تا آخر فرو کردم. ناله ی دردناک و بلندی کرد اما باغ سیب اونقدر از خونه شون و شهر فاصله داشت که نگران چیزی نبودم. شیره ی سفید رنگ آب کسش کیرم رو پوشانده بود. وحشیانه شروع کردم به تلمبه زدن. خیسی و لزجی آب کسش و آب دهنم کار رو راحت کرده بود. زهرا اما از درد گشاد شدن جداره های دهانه ورودی رحمش برای اولین بار و و فشار کیر بزرگم به خودش می‌پیچید و از لذت مبهم مصرف شدن تن دست نخورده و کس تنگش و استفاده شدن از زنانگی ش بی وقفه ناله میکرد. بی وقفه تلمبه میزدم و انگار دستی داخل کسش کیرم رو داخل می‌کشید و نگه می‌داشت. آبم با شدت و اندازه ای که هیچ وقت تجربه نکرده بودم توی کس و رحم بارورش خالی شد. کیرم رو بیرون کشیدم. زهرا تا چند دقیقه همون جا بی حرکت موند و می‌لرزید.

زهرا یک ماه بعد از این ماجرا ازدواج کرد و تقریبا یکماه زودتر از موعد بچه دار شد و زایمان کرد. توی همه ی فامیل پیچید که بچه ی زهرا و احمد آقا خیلی برای به دنیا اومدن خیلی عجله داشته.

نوشته: خسرو – م

بازدید 6,420

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

8 پاسخ به “دخترعموها”

  1. جالب بود فضا سازی میتونست بهتر باشه درکل خوب بود ولی حس جق نیورد برام

  2. آخه پفیوز آخرش بد ریدی، زود باش سربکش تا سفت نشده! تو پرده زهرا رو زدی و آبتو ریختی توش قبول، شوهرش خر بود نفهمید زنش باکره نیست!؟ چرا یه خرده از اون سلولهای جقیه مغزتون استفادع نمیکنید!؟؟؟ باز اگه میگفتی بخاطر رابطه داشتن با زهرا قبل از ازدواجش، بعد ازدواجشم گاهگداری سیخش میزدی و بچه اش مال توئه قابل قبول بود اما نه اینطوری که قبل ازدواجش زدی پرده اشو پاره کردی آبتم ریختی توش و دست بر قضا یکماه بعد هم برای زهرا خواستگار اومد و سریعا ازدواج کرد و و ۷، ۸ ماه بعدم زائید و آب از آب تکون نخورد! در ضمن پسرم یاد بگیر، اونجایی که آب رو میریزن اسمش رحم نیست، بهش میگن واژن یا همون کوس که با لوله به عضو دیگه ای به نام رحم متصل میشه.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...