ازاينجا بودكه جرقه سكس باليلا جونم زده شد بعد اون ماجرا بيشتر تو نخ ليلارفتمو از اداهاش بيشتر فهميدم كه اون ميخواد با هم سكس كنه و اون ماجراي تولد واقعيت داشته هرچي ميگذشت اون اداهاشو سكسيترمي كردو من حشريترميشدم بااين حال تخم نمي كردم بهش نزديكتر بشم تاروزي كه به مامانم سفارش كرده بود كه سعيدو بفرست بياد ماهوارمونو تنظیم كنه منم كه بعداز1سال انتظار براسكس باهاش صبر كرده بودم اين ديگه بهترين فرصت بودبرام. موقعي رفتم خونشون كه شوهرش سركار بود در خونه رو زدمو ليلاازايفون تصويري گفت سعيدجون خوش امدي رفتم بالا ازمدل لباس پوشيدنش فهميدم كه خودش امادس و من زحمت زيادي برا زمين زدنش ندارم. شربت اوردو نشست درست بغل من رو مبلي كه نشسته بودم برا اينكه حرفي زده باشم پرسيدم كه شوهرت نسيت اونم كه زل زده بود بصورتم گفت نه و مثل قحطي زده ها پريد رومو شروع كرد به لب گرفتن من هنوزباورم نميشد كه اين صحنه واقعيت داره و بعداز چند ثانيه منم شروع كردم به لب گرفتن هر دومون عين قحطيا وحشيانه از هم لب مي گرفتيم بعد من رفتم سراغ سينه هاش سينه جمو جوري داش حال مي كردم با سينه هاش كه ليلابلندم كردو برد اشپزخونه جفتمونم لخت شديم ليلارو ميزه ناهارخوري دراز كشيدو سرموسمت كوس نازش هدايت كردو گفت اين صحنه رو باهات تو خواب ديده بودم منم شروع كردم به ليسيدن كسش كه چه حالي ميداد زبونمو از پايين به بالا مي كشيدمو چوچولشو ميك ميزدم ليلام اه و اوهش خونه رو ورداشته بود بعد يخورده خوردن كسش بهم گفت كه زود باش كيرتو بكن توش انگار كه خيلي وقته منتظر همچین لحظه يي بوده منم عين يه غلام حلقه به گوش هرچي ميگفت براش انجام ميدادم .
كيرمو اروم گذاشتم دم كوسش هل دادم تو واي كه چه گرم و نرمبود ليلام ديگه اه و اوهش به فرياد تبديل شده بود. شروع كردم به تلمبه زدن ليلام چنگم ميزدو ميگفت قربونت برم سعيدواين حرفا من معمولا كمرم سفته حالا حالا ابم نمياد ولي نميدونم چرا اونروز بعداز 4يا5 دقيقه بعدش ابم كه انگار1ساله توكمرم مونده بود (انگاركه 2روز پيش با زيدم حال نكرده بودم) رو ريختم توش و اونم با ارضا شدن من فريادي كشيدو منو محكم بخودش چسبوند كه نفهميدم كه ارضاشد يا از زود ارضاشدن من ناراحت شدو همنجوري رو همديگه مونديم بعد باهم يه دوش گرفتيمو كمي هم تو حموم با كيرو كوس
هم ور رفتيم بهم گفت كه شوهرش بيخيال اون شده بودو بيرون خودشو تخليه ميكرده اونم خيلي وقت بوده كه سكس نداشته وچند وقتي بوده كه با فانتزي جفتمون حال ميكرده بعداز اون روز من فعلأ عهددار وظيفه دوماد كونيمون شدم يه روزم كه ليلاجونم شام خونه ما بود تو حال كه كسي نبود دست انداخت كيرمو گرفت كه مامانم همون لحظه از اشپزخونه در اومد نزديك بود كه بگا بريم اين داستان حقيقت داره چون من اولين باره داستان مينويسم ممكنه بد نوشته باشم خودتون به بزرگواري خودتون ببخشيد
نوشته: سعید
6 پاسخ به “سكس با دخترعموي نازم”
باشه بابافانتزیتونوباورکردم…نوش …بره جایی که غم نباشه
راست میگه
ما دهن خودمون گاییدیم دختر خالمون یه لب به ما نداد!!
خدا شانس بده پسر خاله پسر دایی های من ماشالله 7 – 8 تا واسه خودشون دارن
pff
ای بی وجدان آبروی هرچی آدم باغیرتوبردی کی دخترعموشومی کنه مثل خواهرمی مونه