خاطرات یک برده
قسمت اول : در جستجوی ارباب
سلام ، من بهرام هستم یک برده، قبلاً هم خاطره نوشتم بنام «برده همسایه شدم» در این خاطره واقعی هم اسم ها عوض شده و اربابم که اسمشون در این خاطره پریا هستش هم از خوانندگان این سایت هستش و از ایشون بشرط عوض کردن اسمها و عنوان نکردن اسم شهر اجازه ارسال رو گرفتم وگرنه بشدت تنبیه میشدم بخاطر همین دست زیباشون رو میبوسم
**اما خاطره **
از نوجوانی حس بردگی برای خانمها را داشتم و عاشق ساق پا و انگشتهای پای خانمها بودم ، دانشگاه رو تموم کردم و توی همون شهر موندم غریب بودم و خیلی خجالتی با پولی که داشتم مشغول ساخت و ساز شدم بخاطر اخلاق و حیایی که داشتم نمیتونستم با دختر یا زنها رابطه برقرار کنم به خاطر همین به یکی از رفیقای پایم که در یکی از شهرهای بزرگ نزدیک، شرکت خدماتی داشت به بهانه اینکه عاشق زنهای خونگی هستم، ازش خواستم که اگر خانمی خدماتی خواست برای نظافت خونه، بمن اطلاع بده بلاخره تو ده مورد یکی پیدا میشه پا بده دستمزدش هم برای خودت گفت تو با این وضع مالی رو هر خانمی دست بزاری نه نمیگه گفتم نمیخوام توی این شهر از این کارها کنم، نمیخواستم بفهمه که دنبال میسترس میگردم، بلاخره دوستم قبول کرد و درخواستهای خدماتی خانمها رو با من چک میکرد و هر چند روز یکبار شماره یه خانمی که درخواست نظافت چی داده بود رو بمن میداد و بعد از تماس گرفتن و آدرس پرسیدن میرفتم برای نظافت .
ششمی یا هفتمین خونه ای که رفتم یه آپارتمان 300 متری همکف با حیاط مستقل بود که میخواستن قبل از اوردن اسباب دیوارها و سرویسهاش رو تمیز کنند ، دوتا خانم اونجا بودن و من در واقع کمکشون میکردم که بعد فهمیدم مادر و دختر هستند از خوشکلیشون نگم که هر دو مثل ماه بودن ، دختره سنش حدوداً ۲۵ ساله و اسمش پریا بود و یه ساپورت سورمه ای و تیشرت آسین کوتاه پوشیده بود که اندام فوق زیباش نظرم رو جلب کرد ولی خیلی عصبی بود از حرفاش با مادرش فهمیدم با شوهرش دعواش شده ، توی کار هوله نمیرفتم واسه همین خیلی از کارم خوششون اومده بود و مرتب ازم سئوال میپرسیدند مخصوصاً دور و بر دختر خانم بودم نمیزاشتم زیاد کار کنه کار ازش میگرفتم و پاچه خواری میکردم واسش تو دلم میگفتم ارباب پریا تو که نباید کار کنی، فقط باید دستور بدی واسه همین پاچه خوریا با من راحت تر شده بودند توی اتاق خواب داشتم دیوارها رو تمیز میکردم که تلفنش زنگ خورد، شوهرش بود شروع کرد به داد و بیداد کردن وقتی قطع کرد غرغر کنان گفت شاشیدم تو دهنت منم بی حواس گفتم جون ، یدفه دیدم بهم خیره شده گفت یعنی چی گفتم ببخشید حواسم نبود گفت نه بگو یعنی چی ناراحت نمیشم اگه نگی زنگ میزنم به شرکت، مِن مِن کنان گفتم آخه … گفت آخه و کوفت بگو دیگه گفتم آخه هر مردی از خداشه که یه خانمی مثل شما بشاشه تو دهنش یه فحش دیگه میدادی بهتر بود، گفت یعنی تو از خداته من بشاشم تو دهنت مشغول کار شدم همزمان گفتم آره والا ، گفت آقای فلان میشاشم تو دهنت ها، خندم گرفت گفتم «هرچی شما دستور بدی خانم در خدمتم» که این جمله کار خودش رو کرد و تیرم به هدف نشست و صاحب ارباب به اون قشنگی شدم، تو همین موقع پدر پریا صدامون زد و ناهار آورده بود واسمون رفتم و سلام کردم و با تشکر غذام رو گرفتم و رفتم گوشه حیاط ناهارم و خوردم و بعدشم یه سیگار روشن کردم که پریا اومد واسه احترام بلند شدم و عرض ادب کردم پریا گفت از سر و وضعت و سیگار مارلبروت معلومه که کارگر معمولی نیستی مرتب هم به پاهام خیره میشی حواسم بهت بوده راستش رو بگو تو سرت چیه ولی بنظر میاد کارت خیلی خوب باشه و خوب هم دید میزنی، بهش گفتم میترسم سوء تفاهم بشه ، گفت نه بگو به بابام گفتم از وقتی اومدی یکسره اندازه سه نفر کار کردی و احتیاج به استراحت داری گفته بذار یک ساعتی استراحت کنه خونه بزرگه خسته نشه
بهش گفتم نمیدونم چطور بگم آخه خجالت میکشم خوب یجورایی دوست دارم به خانم ها خدمت کنم، گفت خودم حدس زدم که حس بردگی داری! همینطوره نه؟ چون یکی از دوستام برده داره و بردش به من هم خدمت کرده، تو هم حس بردگی داری نه؟ گفتم آره و دوست دارم برده شما باشم گفت زورم به شوهرم نمیرسه ولی تلافیش رو سر تو در میارم.
گفتم هر چی شما بفرمائید در خدمتم گفت پس از الان توله سگ خودم هستی هر چی گفتم میگی چشم خانم، گفتم چشم خانم، از حالت چشماش و لبخندش داشتم کم کم شهوتی میشدم، فکر اینکه یه ارباب خیلی خوشگل و خوش اندام و سفید پیدا کرده بودم منو شهوتی کرده بود
دوباره رفتم مشغول شدم ولی وقتی با پریا تنها میشدم دیگه کمک نمیکرد هی دستور میداد ، مادرش اومد پیشمون واسه اینکه تنها بشیم به مادرش گفت مامان یه چای واسمون درست کن و فرستادش دنبال نخود سیاه و تنها که شدیم پاش رو گذاشت رو طبقه کند دیواری گفت توله سگ پاهام رو بخور گفتم چشم خانم گفت مشغول شو من هم مشغول بوس کردن و خوردن و لیسیدن پاهاش شدم و همزمان دستم رو مچ پای زیباش بود و مچش و روی پاهاش رو میمالیدم اونم مرتب میزد تو سرم و بهم فحش میداد، واقعا لذت میبردم انگار تو ابرها هستم
اون روز هر موقع فرصت پیش میومد یه دستور بهم میداد کف پاش رو بلیسم یا بحالت سجده پاهاش رو ببوسم ولی هنوز بالاتر از مچ پا و ساق ش نرفته بودم، پریا میزد تو صورتم و یکبار که دستشویی رو تمیز میکردم بهم گفت شلوارت و شورتت رو در بیار گفتم چشم خانم ولی مادرتون نیاد یدفه! گفت خفه شو و یه کشیده زد تو صورتم و گفت هر چی میگم بگو چشم زود باش اومدم شلوار و شورت پات نباشه وگرنه تنبیه بدی میشی در رو هم قفل کن اومدم صدات میکنم گفتم چشم خانم و پریا رفت شلوار و شورتم رو در آوردم و مشغول کارم شدم داشتم به این فکر میکردم که چقدر حرفه ایه پریا که در زد و در رو باز کردم اومد تو و خندید و مسخره م کرد و گفت توله سگ من کیه؟ گفتم من خانم، گفت خوبه هر وقت میام پیشت باید سرت پائیین باشه گفتم چشم خانم، یه نگاهی به کیرم انداخت بزرگ و سفت شده بود با چهار انگشتش زد رو کیرم و گفت زود اینجا رو تموم کن و بپوش نوبت حمومه که بشوری ، همون موقع مادرش صدامون کرد گفت بیان چای بخورید پریا گفت بذار دستشویی چند دقیقه دیگه تمام بشه میایم رو کرد بهم گفت تا اشاره نکردم چای نمیخوری و رفت منم دستشویی رو تموم کردم و رفتم تو سالن مادرش واسم چای ریخت منتظر اشاره پریا بودم که دیدم مادرش بلند شد رفت تو آشپزخونه که مجزا از سالن بود پریا آب دهنش رو انداخت توی چای خودش و داد بمن گفت بخور منم مشغول چای خوردن شدم و حواسم به پریا بود از حرکاتش معلوم بود حشری شده و حدس میزدم دنبال فرصت میگرده که من رو خفت کنه بشینه رو دهنم با یه چیزی مثل این، مرتب کسش رو تو ذهنم تصور میکردم، گفتم اجازه هست تو حیاط یه سیگار بکشم گفت نه تو باید شاشم رو بخوری بشین سرجات گفتم چشم خانم گفت برو حموم رو مشغول شو بدون شلوار و شورت گفتم چشم ولی مادرتون که گفت در رو قفل کن کارت نباشه الاغ، مشغول آخرین حموم بودم که در زد و در رو باز کردم دیدم پریاست اومد تو دستش رو دراز کرد و یه شورت بهم داد که خیس بود ، فهمیدم تو دستشویی که کیرم رو دیده شهوتی شده رفته خودارضایی کرده و آبش رو ریخته تو شورت گفت بمکش گفتم چشم خانم و از قسمت جلو کسش که خیس تر بود شروع کردم به خوردن یه لبخند تحقیر آمیزی رو لباش بود که من رو بیشتر شهوتی میکرد و به نظر میومد هنوز اونقدر با من باز نشده چون رفت بیشینه رو توالت فرنگی بهم گفت نگاه نکن آشغال یه پارچه از شلوارش در اورد و نشست رو فرنگی و شاشید روش بعد پارچه رو داد بمن گفت بخور گفتم چشم ولی دوست داشتم بشینه رو صورتم و بشاشه روم که همون موقع پریا یه سیلی زد تو صورتم و گفت هر وقت بهت گفتم باید بیای پیشم گفتم چشم خانم و رفت من هم شورت پریا رو با یه لذت زیادی شستم و گذاشتم رو حوله خشک کن و شستن حموم رو تموم کردم و اومدم بیرون، شورت پریا الان تو جیبم بود دیگه عصر شده بود و وقت تمام، مادر پریا گفت خسته نباشی یکم تو حیاط استراحت کن تا آقامون بیاد حساب کنه گفتم چشم قابل نداره، رفتم تو حیاط دیدم پریا پشتش به منه و داره تلفنی صحبت میکنه داشت آهسته حرف میزد از کلیت حرفا فهمیدم درباره من با اون طرف حرف میزنه و یه جا گفت میترسم تنها بشم باهاش ، متوجه شدم هنوز بهم اعتماد نداره، رفتم یه گوشه ای و سیگار روشن کردم که پریا متوجه من شد سرم رو انداختم پائین بعد یه کمی اومد پیشم گفت پس فردا به مهمونی تو باغ داریم ولی بحالت دیر کنی گفتم چشم در خدمتم ، اون روز من فقط پاهای سفید پریا رو لیس زدم و انگشتهای پاش رو مکیدم و شورتش نصیبم شد با کلی کتک که خوردم و تو حموم مجبورم کرد جلوش پیشونیم رو بزارم رو صندلش
اگر این خاطره رو دوست داشتید تو قسمت بعد خاطره باغ و اینکه کم کم شدم برده و خدمتکار و دوست فاب پریا رو تعریف میکنم، اینم بگم شوهر پریا بهش خیانت کرده بود و پریا مچش رو گرفته بود و به همین دلیل در شرف جدایی بود
نوشته: بهرام