سلام و درود خدمت همه عزیزان
من حوا هستم 23 سالمه این داستانم که میخوام تعریف کنم برای امروزه گفتم اون لحظات رو با شما هم به اشتراک بزارم
من حدود یه 3 4 ماهیه که تازه رل زدم
از خودم بگم قد 160 وزن 63 یه دختر سفید پوست قیافمم اوکیه برای همین سعی میکنم زیاد با آرایش خودمو نپوشونم
خب بریم سر اصل مطلب امروز با آقای دوست پسر قرار شد بریم باغشون
از صب پاشدم خودمو آراسته کردم و به خودم رسیدم اخه زیاد ب بهداشت فردی اهمیت میدم تا ظهر شه و بیاد دنبالم بریم حدودا ساعتای 1 شد و اومد دنبالم منم چند تا لباس اضافه برداشتم و رفتم به علاوه یسری تنقلات و…
تا رسیدیم تو راه چیپس باز کردم و خوردیم تا اینکه یه رب 20 مین بعد رسیدیم باغچشون واقعا طبیعت خوبی داشت و لذت بردیم و غذا رو خوردیم بعد از اون دیدم جارو پهن کرد و گفت بیا بخوابیم منم رفتم کنارش فقط ب قصد خوابیدن که شروع کرد بوسیدن من کم کم و هی آهسته رسید ب لبم منم هی فضولی میکردم و کنار میکشیدم و اون منو ب زور وارد بازی میکرد، تا اینکه خودمم راضی شدم ادامه بدم باهاش، کم کم دستشو کرد زیر. لباسم و دستشو برد زیر سوتینم منم تکون نمیخوردم نمیدونم چرا خشکم زده بود، و نه آقا راضی نبود هنوز شروع کرد به مالیدن سینها و نوکشو گرفته بود و مدام ازم لب میگرفت، منم گیج شده بودم و شهوت هم نمیزاشت فکر کنم اصن، و یجورایی گذاشتم هر کاری میخواد بکنه، کم کم صورتشو برد پایین سینه هامو نوبتی میک میزد و من لذت میبردم از نگاه کردنش تا اینکه دستشو برد زیر شلوارم و شورتمو کنار زد و شروع کردن مالیدنم فقط اینو بگم واقعا توی بهشت بودم و لذت بخش بود واسم دیگه هیچی متوجه نمی شدم کارشو خوب بلد بود کنار گوشش آهو ناله میکردم و برای خفه کردنم لبمو میخورد تا زیاد سرو صدام بالا نیاد منم با دستام چنگ میزدم تو موهاش و له شده بودم تو بغلش…
این داستان ادامه دارد
من حوا هستم 23 سالمه این داستانم که میخوام تعریف کنم برای امروزه گفتم اون لحظات رو با شما هم به اشتراک بزارم
من حدود یه 3 4 ماهیه که تازه رل زدم
از خودم بگم قد 160 وزن 63 یه دختر سفید پوست قیافمم اوکیه برای همین سعی میکنم زیاد با آرایش خودمو نپوشونم
خب بریم سر اصل مطلب امروز با آقای دوست پسر قرار شد بریم باغشون
از صب پاشدم خودمو آراسته کردم و به خودم رسیدم اخه زیاد ب بهداشت فردی اهمیت میدم تا ظهر شه و بیاد دنبالم بریم حدودا ساعتای 1 شد و اومد دنبالم منم چند تا لباس اضافه برداشتم و رفتم به علاوه یسری تنقلات و…
تا رسیدیم تو راه چیپس باز کردم و خوردیم تا اینکه یه رب 20 مین بعد رسیدیم باغچشون واقعا طبیعت خوبی داشت و لذت بردیم و غذا رو خوردیم بعد از اون دیدم جارو پهن کرد و گفت بیا بخوابیم منم رفتم کنارش فقط ب قصد خوابیدن که شروع کرد بوسیدن من کم کم و هی آهسته رسید ب لبم منم هی فضولی میکردم و کنار میکشیدم و اون منو ب زور وارد بازی میکرد، تا اینکه خودمم راضی شدم ادامه بدم باهاش، کم کم دستشو کرد زیر. لباسم و دستشو برد زیر سوتینم منم تکون نمیخوردم نمیدونم چرا خشکم زده بود، و نه آقا راضی نبود هنوز شروع کرد به مالیدن سینها و نوکشو گرفته بود و مدام ازم لب میگرفت، منم گیج شده بودم و شهوت هم نمیزاشت فکر کنم اصن، و یجورایی گذاشتم هر کاری میخواد بکنه، کم کم صورتشو برد پایین سینه هامو نوبتی میک میزد و من لذت میبردم از نگاه کردنش تا اینکه دستشو برد زیر شلوارم و شورتمو کنار زد و شروع کردن مالیدنم فقط اینو بگم واقعا توی بهشت بودم و لذت بخش بود واسم دیگه هیچی متوجه نمی شدم کارشو خوب بلد بود کنار گوشش آهو ناله میکردم و برای خفه کردنم لبمو میخورد تا زیاد سرو صدام بالا نیاد منم با دستام چنگ میزدم تو موهاش و له شده بودم تو بغلش…
این داستان ادامه دارد
نوشته: هوا
5 پاسخ به “یه روز رویایی در باغ”
اساماس کوتاهی بود و …آهان اینو بگو:…که شروع کرد بوسیدن من کم کم و هی آهسته رسید ب لبم منم هی فضولی میکردم و کنار میکشیدم و اون منو ب زور وارد بازی میکرد…بقول نقی معمولی چیچی فضولیه؟…فکر کنم معنی کلکه فضولیو به شما اشتباه گفتن!
ننویس کیرم دهنت
حواهوا 🤔
کون گشاده دلتنگ
داستان تو که از خاطره هدا مزخرفتر بود.