سلام
بابکم 37 سالمه دوازده ساله ازدواج کردم یه پسر دارم الان چهار سالشه خانمم هشت سال ازمن کوچیکتره یه خواهر داره به نام نسترن که سه سال از خانمم کوچیکتره تو دوران عقدم من زیاد دوست داشتم برم خونه پدر زنم ولی خب پدر زنم ازون سختگیرا بود واسه همین من بیشتر هماهنگ میکردم روزا میرفتم خونشون که پدرخانمم خونه نباشه بقیه با من مشکلی نداشتن برادرش که یه سره بیرون بود مادر خانمم هم مشکلی نداشت همیشه یه جور هماهنگ میکردیم وقتی خونه نبود میرفتم اونجا ولی خب چون یکی دوبار منو دید و هیچی نگفت واسه همین وقتایی هم بود و من میرفتم خودش میپیچوند میرفت بیرون یکی از خواهراش همیشه خونه بود نسترن با سمیه شیفت مخالف هم بودن و مدرسه میرفتن واسه همین همیشه یکی به جز خانمم اونجا بود بیشتر اوقات وقتی نسترن خونه بود من میرفتم عادت کرده بودیم یادمه تا میرسیدم خونشون همدیگرو بغل و بوسو لب بازی بود خواهراشو میفرستاد تو اتاق خواب ماهم مشغول کار خودمون بودیم نسترن چون بعد خانمم اون بزرگتر بود میفهمید جریان چیه و دید میزد همش، اوایل نمیفهمیدم کم کم متوجه شدم در اتاق خواب باز میشه اهمیت نمیدادیم چون کار خاصی نمیکردیم نهایتا این بود که من یه گوشه که دید نداشته باشه راحت مینشستم خانمم هم بغلم روپاهام مینشست و باهم گپ میزدیم و هر چند دقیقه یه بار یه لب میگرفتم ازش.نسترن خیلی اعصابش خورد میشدکه چرا نقطه کور میریم دیگه اگه میخواست مارو ببینه خیلی در اتاق و باید باز میکرد که تابلو میشد
خلاصه این نسترن هرکاری میکرد که فقط مارو ببینه من به خانمم گفتم هواست هست نسترن داره مارو میبینه گفت تو چیکار داری هواست بامنه یا جای دیگه گفتم ببخشید به من چه اصلا بیاد اینجا جلو ما بشینه من چیکار به اون دارم من کار خودمو انجام میدم تا اینکه دیگه عروسیمو گرفتم و رفتم سر خونه زندگیم نسترن هم میومد خونمون کمو بیش بیشتر وقتایی که من خونه نبودم تا اینکه اونم عروسی کرد رفت و امدش کم شد دیگه خیلی کم میومد اسم شوهرش ناصر بود ناصر مستاجر بود تا اینکه پسرم بدنیا اومد رفت و آمد های نسترن زیاد شد تو خونمون عاشق پسرم بود همش به هوای پسرم میومد خونمون من موقع سکس با خانمم خیلی دوست داشتم ساک بزنم واسه خانمم ولی خانمم خوشش نمیومد چندشش میشد اینو من همون دوران عقدم متوجه شده بودم چون وقتی با خانمم حرفای سکسی میزدم دست میزاشتم لای پاش بهش میگفتم آخ اگه تنها بشیم من چقدر اینو بخورم خانم هم میگفت بیخود میکنی من نمیزارم خوشم نمیاد من اولش فکر میکردم شاید ناز میکنه ولی کمکم متوجه شدم واقعا خوشش نمیاد فکر کنم نسترن هم متوجه این حرفام شده بود همون موقع خلاصه ظاهراً این دوتا خواهر راجع به سکسامون باهم صحبت میکردن نسترن هرموقع کارم داشت از تلگرام بهم پیام میداد و از تلگرام باهم در ارتباط بودیم تقریبا یه سال پیش بود که دیدم نسترن خیلی داره از تلگرام بهم پیام میده به هر بهانهای، شک کردم بهش منم جواب میدادم کمکم شروع کردم باهاش صحبت کردن تا اینکه خیلی راحت باهم حرف میزدیم فکر کردم مخشو زدم که فهمیدم اینا همش نقشه از قبل کشیده خودش بوده تا با من در ارتباط باشه تا اینکه یخش باز شد و باهام دردودل کرد که من میدونم تو خیلی دوست داری کس بخوری ولی خانمت خوشش نمیاد و ازین حرفا ولی خب من چی بگم که من چقدر دوست دارم یکی برام کسمو لیس بزنه و بخوره ولی ناصر این کارو نمیکنه و فقط دوست داره منو بکنه مخصوصا از پشت میگفت اصلا رحم نداره و اصلا اهمیتی نمیده که منم دارم حال میکنم یانه میگفت وقتایی که نسرین درباره سکستون بهم میگه و چقدر کیف میکنه من حسرت میخورم یه لحظه جا خوردم ولی بعدش دیگه اهمیت ندادم و بهش گفتم خب این مشکل قابل حله و اگه دوست داشته باشی من میتونم بهت حال بدم اونم گفت راستشو بخوایی واسه همین بهت پیام دادم ولی خب … گفتم خب چی گفت میدونی چیه اولش اصلا نمیخواستم به تو پیام بدم و با یکی دیگه به آرزوم برسم ولی هرچی با خودم کلنجار رفتم هیچکسیو اندازه تو قابل اعتماد پیدا نکردم گفتم مشکلی ندارم ولی یه شرط داره گفت دیگه پرو نشو اصلا نخواستم بابا ندیده بگیر پیامامو گفتم خب تو اصلا گذاشتی من شرطمو بگم که داغ میکنی گفت خب بگو گفتم اینکه توهم برام بخوری آخه نسرین اصلا این کارو نمیکنه گفت میدونم،اخرش گفت باشه قبوله و توروخدا تهش همین خوردن باشه و دیگه بیشتر پیش نریم گفتم سعیمو میکنم خلاصه شروع کردیم برنامه ریختنو نقشه کشیدن که برنامه این شد یه روز مطمئن من از شرکتم مرخصی بگیرم ولی به بهانه کار از خونه بزنم بیرون و بیام اونجا روز موعود فرارسید حسابی به خودم رسیده بودم یه تاخیری هم خوردمو صبح زود به بهانه شرکت رفتم بیرون یکم چرخیدم و ساعت هشتونیم راه افتادم طرف خونه نسترن ساعت یه رب به نه رسیدم دم خونشون به گوشی نسترن زنگ زدم و گفتم دم درم که از آیفون درو برام باز کرد رفتم داخل رسیدم دم در واحدشون درو باز گذاشته بود رفتم تو از اتاق خواب اومد بیرون رفتم نشستم رو کاناپه و احوالپرسی کردم اونم داشت میز صبحونشونو جم میکرد آرایش نداشت ولی خدایی این سه تا خواهر بدون آرایش هم خیلی خوشگلن لباس راحتی تنش بود البته با شال خیلی راه میرفت تابلو بود دلشوره داره زیاد بهم نگاه نمیکرد ولی جوابمو میداد آخر بلند شدم دنبالش راه افتادم و دستمو گذاشتم روی لپای کونش دستمو آروم برداشت گفت صبر کن الان میام گفتم اینجوری که پیش میره تو تا شب فقط میخوایی راه بری دستمو گذاشتم رو شونش و هدایتش کردم سمت کاناپه و باهم نشستیم گفتم چته گفت بخدا دفه اولمه یکی جز ناصر داره بهم دست میزنه گفتم باشه خب حالا مگه میخوام چیکار کنم گفتم بریم تو اتاق گفت نه یا همینجا یا هیچی گفتم باشه و نشستم لای پاش شلوارشو یکم دادم پایین مقاومت کرد ولی من به زور درآوردم وای چی دیدم همچین سفید کرده بود شروع کردم به لیس زدن نفس نفس زد بیشتر کردم از لبای کسش لب میگرفتم زبونمو تیز کردم فرو کردم تو کسش صداش در اومد ترسیدم و بلند شدم شالشو گذاشتم تو دهنش تا صداش بیرون نره بازم زبونمو کردم تو کسش فشار دادم تو اونم سرمو فشار میداد و ناله میکرد همچین فشار داد احساس کردم زبونم تا دم رحمش رفت تو که بعد چند دقیقه یهو همچین لرزید فکر کردم تشنج کرد یهو آبش اومد پرید بیرون یکم دیگه براش ساک زدم و رفتم دستشویی و صورتمو شستم برگشتم دیدم همچین ولو شده رو کاناپه به زور نفسش بالا میاد یکم که حالش بهتر شد گفتم نوبت تویه و کمربندمو باز کردم شلوارمو کشیدم پایین و نشستم کنارش اونم بلند شد نشست لای پام سرشو گرفتم آوردم پایین گذاشتم تو دهنش بد نبود یکم که خورد منم حشرم زد بالا سرشو فشار دادم همچین فشار دادم عوق میزد چند دقیقهای خرکی تلمبه میزدم تو دهنش ابم اومد ابم زد بیرون پرید تو گلوش به سرفه افتاد سرشو سریع آورد بالا و رفت دستشویی و شروع کرد دهنو صورتشو شستن منم ابم پاشید رو شلوار خودم که کف زمین بود منم که حالم اومد سرجاش دیدم شلوارم پر آب کیر شده رو لباسشم پاشیده بود همشو برداشت انداخت تو لباسشویی منم رفتم دستشویی وقتی اومدم بیرون دیدم شلوارم نیست همینجوری بدون شلوار نشستم رو کاناپه و با گوشیم ور میرفتم اونم رفت تو اتاقش لباسشو عوض کرد اومد بیرون دید من همینجوری بدون شلوار نشستم گفت شلوارتو با لباسام انداختم لباسشویی گفتم دیدم و خودشو مشغول کارهای خودش شد دیدم بازم داره اینور و اونور میره گفتم چته چرا انقد راه میری خب بیا یه لحظه بشین اینجا چیزی نگفت و اومد طرف من تا اومد بشینه سریع نشوندمش رو پام گفتم چطور بود گفت مرسی خیلی حال داد دستمو گذاشتم رو پاشو اونیکی دستمو گذاشتم رو باسنش پاهاشو میمالیدم کمکم برم لای پاش و کیشو گرفتم گفت توروخدا بسه بابک بخدا خیلی حال داد ولی همینقدر کافیه گفتم کاری نکردم خب چیکار کنیم تا ظهر میخوایی درو دیوار و نگاه کنیم داریم حرف میزنیم خندید گفت خب دستتو بردار گفتم نه این جاش خوبه تو حرفتو بزن خندید گفت لباست که شسته شد و خشک شد برو دیگه تمومش کنیم گفتم نه دیگه تو هنوز منو کامل به آرزوم نرسوندی گفت ینی چی خیلی سعی کردم یه جوری برات بخورم که اذیت نشی همینجوری که داشتم کسشو میمالیدم گفتم من دوست دارم اینم کیرمو بخوره گفت نه دیگه توروخدا حاضرم ده بار دیگه این کارو برات بکنم ولی توروخدا سکس نکنیم گفتم پس باشه قول دادیا خندید گفت تو دیگه چقدر پرویی یکم لب بازی کردیمو گفت یادش بخیر روزایی که نامزد بودی میومدی خونمون با نسرین بغل تو بغل بودین منم همش سعی میکردم نگاه کنم ولی شما نامردا همش میرفتین گوشه سالن تا من نبینم خیلی نامردین منم خندیمو گفتم توهم که کم نمیوردی در هر صورت دیدتو میزدی گفت خب منم حشری میشدم چیکار کنم دوست داشتم که صدای ماشین لباسشویی اومد که کارش تموم شده بلند شد رفت شلوارمو آورد منم پوشیدمو بازم باهم قرار گذاشتیم یه بار دیگه با هم خلوت کنمیم و باهم خدافظی کردیم موقع رفتنم هم کسشو گرفتم تو مشتم فشار دادم و یه لب گرفتم و گفتم خدافظ اونم یه تشکر کرد و گفت خدافظ
بابکم 37 سالمه دوازده ساله ازدواج کردم یه پسر دارم الان چهار سالشه خانمم هشت سال ازمن کوچیکتره یه خواهر داره به نام نسترن که سه سال از خانمم کوچیکتره تو دوران عقدم من زیاد دوست داشتم برم خونه پدر زنم ولی خب پدر زنم ازون سختگیرا بود واسه همین من بیشتر هماهنگ میکردم روزا میرفتم خونشون که پدرخانمم خونه نباشه بقیه با من مشکلی نداشتن برادرش که یه سره بیرون بود مادر خانمم هم مشکلی نداشت همیشه یه جور هماهنگ میکردیم وقتی خونه نبود میرفتم اونجا ولی خب چون یکی دوبار منو دید و هیچی نگفت واسه همین وقتایی هم بود و من میرفتم خودش میپیچوند میرفت بیرون یکی از خواهراش همیشه خونه بود نسترن با سمیه شیفت مخالف هم بودن و مدرسه میرفتن واسه همین همیشه یکی به جز خانمم اونجا بود بیشتر اوقات وقتی نسترن خونه بود من میرفتم عادت کرده بودیم یادمه تا میرسیدم خونشون همدیگرو بغل و بوسو لب بازی بود خواهراشو میفرستاد تو اتاق خواب ماهم مشغول کار خودمون بودیم نسترن چون بعد خانمم اون بزرگتر بود میفهمید جریان چیه و دید میزد همش، اوایل نمیفهمیدم کم کم متوجه شدم در اتاق خواب باز میشه اهمیت نمیدادیم چون کار خاصی نمیکردیم نهایتا این بود که من یه گوشه که دید نداشته باشه راحت مینشستم خانمم هم بغلم روپاهام مینشست و باهم گپ میزدیم و هر چند دقیقه یه بار یه لب میگرفتم ازش.نسترن خیلی اعصابش خورد میشدکه چرا نقطه کور میریم دیگه اگه میخواست مارو ببینه خیلی در اتاق و باید باز میکرد که تابلو میشد
خلاصه این نسترن هرکاری میکرد که فقط مارو ببینه من به خانمم گفتم هواست هست نسترن داره مارو میبینه گفت تو چیکار داری هواست بامنه یا جای دیگه گفتم ببخشید به من چه اصلا بیاد اینجا جلو ما بشینه من چیکار به اون دارم من کار خودمو انجام میدم تا اینکه دیگه عروسیمو گرفتم و رفتم سر خونه زندگیم نسترن هم میومد خونمون کمو بیش بیشتر وقتایی که من خونه نبودم تا اینکه اونم عروسی کرد رفت و امدش کم شد دیگه خیلی کم میومد اسم شوهرش ناصر بود ناصر مستاجر بود تا اینکه پسرم بدنیا اومد رفت و آمد های نسترن زیاد شد تو خونمون عاشق پسرم بود همش به هوای پسرم میومد خونمون من موقع سکس با خانمم خیلی دوست داشتم ساک بزنم واسه خانمم ولی خانمم خوشش نمیومد چندشش میشد اینو من همون دوران عقدم متوجه شده بودم چون وقتی با خانمم حرفای سکسی میزدم دست میزاشتم لای پاش بهش میگفتم آخ اگه تنها بشیم من چقدر اینو بخورم خانم هم میگفت بیخود میکنی من نمیزارم خوشم نمیاد من اولش فکر میکردم شاید ناز میکنه ولی کمکم متوجه شدم واقعا خوشش نمیاد فکر کنم نسترن هم متوجه این حرفام شده بود همون موقع خلاصه ظاهراً این دوتا خواهر راجع به سکسامون باهم صحبت میکردن نسترن هرموقع کارم داشت از تلگرام بهم پیام میداد و از تلگرام باهم در ارتباط بودیم تقریبا یه سال پیش بود که دیدم نسترن خیلی داره از تلگرام بهم پیام میده به هر بهانهای، شک کردم بهش منم جواب میدادم کمکم شروع کردم باهاش صحبت کردن تا اینکه خیلی راحت باهم حرف میزدیم فکر کردم مخشو زدم که فهمیدم اینا همش نقشه از قبل کشیده خودش بوده تا با من در ارتباط باشه تا اینکه یخش باز شد و باهام دردودل کرد که من میدونم تو خیلی دوست داری کس بخوری ولی خانمت خوشش نمیاد و ازین حرفا ولی خب من چی بگم که من چقدر دوست دارم یکی برام کسمو لیس بزنه و بخوره ولی ناصر این کارو نمیکنه و فقط دوست داره منو بکنه مخصوصا از پشت میگفت اصلا رحم نداره و اصلا اهمیتی نمیده که منم دارم حال میکنم یانه میگفت وقتایی که نسرین درباره سکستون بهم میگه و چقدر کیف میکنه من حسرت میخورم یه لحظه جا خوردم ولی بعدش دیگه اهمیت ندادم و بهش گفتم خب این مشکل قابل حله و اگه دوست داشته باشی من میتونم بهت حال بدم اونم گفت راستشو بخوایی واسه همین بهت پیام دادم ولی خب … گفتم خب چی گفت میدونی چیه اولش اصلا نمیخواستم به تو پیام بدم و با یکی دیگه به آرزوم برسم ولی هرچی با خودم کلنجار رفتم هیچکسیو اندازه تو قابل اعتماد پیدا نکردم گفتم مشکلی ندارم ولی یه شرط داره گفت دیگه پرو نشو اصلا نخواستم بابا ندیده بگیر پیامامو گفتم خب تو اصلا گذاشتی من شرطمو بگم که داغ میکنی گفت خب بگو گفتم اینکه توهم برام بخوری آخه نسرین اصلا این کارو نمیکنه گفت میدونم،اخرش گفت باشه قبوله و توروخدا تهش همین خوردن باشه و دیگه بیشتر پیش نریم گفتم سعیمو میکنم خلاصه شروع کردیم برنامه ریختنو نقشه کشیدن که برنامه این شد یه روز مطمئن من از شرکتم مرخصی بگیرم ولی به بهانه کار از خونه بزنم بیرون و بیام اونجا روز موعود فرارسید حسابی به خودم رسیده بودم یه تاخیری هم خوردمو صبح زود به بهانه شرکت رفتم بیرون یکم چرخیدم و ساعت هشتونیم راه افتادم طرف خونه نسترن ساعت یه رب به نه رسیدم دم خونشون به گوشی نسترن زنگ زدم و گفتم دم درم که از آیفون درو برام باز کرد رفتم داخل رسیدم دم در واحدشون درو باز گذاشته بود رفتم تو از اتاق خواب اومد بیرون رفتم نشستم رو کاناپه و احوالپرسی کردم اونم داشت میز صبحونشونو جم میکرد آرایش نداشت ولی خدایی این سه تا خواهر بدون آرایش هم خیلی خوشگلن لباس راحتی تنش بود البته با شال خیلی راه میرفت تابلو بود دلشوره داره زیاد بهم نگاه نمیکرد ولی جوابمو میداد آخر بلند شدم دنبالش راه افتادم و دستمو گذاشتم روی لپای کونش دستمو آروم برداشت گفت صبر کن الان میام گفتم اینجوری که پیش میره تو تا شب فقط میخوایی راه بری دستمو گذاشتم رو شونش و هدایتش کردم سمت کاناپه و باهم نشستیم گفتم چته گفت بخدا دفه اولمه یکی جز ناصر داره بهم دست میزنه گفتم باشه خب حالا مگه میخوام چیکار کنم گفتم بریم تو اتاق گفت نه یا همینجا یا هیچی گفتم باشه و نشستم لای پاش شلوارشو یکم دادم پایین مقاومت کرد ولی من به زور درآوردم وای چی دیدم همچین سفید کرده بود شروع کردم به لیس زدن نفس نفس زد بیشتر کردم از لبای کسش لب میگرفتم زبونمو تیز کردم فرو کردم تو کسش صداش در اومد ترسیدم و بلند شدم شالشو گذاشتم تو دهنش تا صداش بیرون نره بازم زبونمو کردم تو کسش فشار دادم تو اونم سرمو فشار میداد و ناله میکرد همچین فشار داد احساس کردم زبونم تا دم رحمش رفت تو که بعد چند دقیقه یهو همچین لرزید فکر کردم تشنج کرد یهو آبش اومد پرید بیرون یکم دیگه براش ساک زدم و رفتم دستشویی و صورتمو شستم برگشتم دیدم همچین ولو شده رو کاناپه به زور نفسش بالا میاد یکم که حالش بهتر شد گفتم نوبت تویه و کمربندمو باز کردم شلوارمو کشیدم پایین و نشستم کنارش اونم بلند شد نشست لای پام سرشو گرفتم آوردم پایین گذاشتم تو دهنش بد نبود یکم که خورد منم حشرم زد بالا سرشو فشار دادم همچین فشار دادم عوق میزد چند دقیقهای خرکی تلمبه میزدم تو دهنش ابم اومد ابم زد بیرون پرید تو گلوش به سرفه افتاد سرشو سریع آورد بالا و رفت دستشویی و شروع کرد دهنو صورتشو شستن منم ابم پاشید رو شلوار خودم که کف زمین بود منم که حالم اومد سرجاش دیدم شلوارم پر آب کیر شده رو لباسشم پاشیده بود همشو برداشت انداخت تو لباسشویی منم رفتم دستشویی وقتی اومدم بیرون دیدم شلوارم نیست همینجوری بدون شلوار نشستم رو کاناپه و با گوشیم ور میرفتم اونم رفت تو اتاقش لباسشو عوض کرد اومد بیرون دید من همینجوری بدون شلوار نشستم گفت شلوارتو با لباسام انداختم لباسشویی گفتم دیدم و خودشو مشغول کارهای خودش شد دیدم بازم داره اینور و اونور میره گفتم چته چرا انقد راه میری خب بیا یه لحظه بشین اینجا چیزی نگفت و اومد طرف من تا اومد بشینه سریع نشوندمش رو پام گفتم چطور بود گفت مرسی خیلی حال داد دستمو گذاشتم رو پاشو اونیکی دستمو گذاشتم رو باسنش پاهاشو میمالیدم کمکم برم لای پاش و کیشو گرفتم گفت توروخدا بسه بابک بخدا خیلی حال داد ولی همینقدر کافیه گفتم کاری نکردم خب چیکار کنیم تا ظهر میخوایی درو دیوار و نگاه کنیم داریم حرف میزنیم خندید گفت خب دستتو بردار گفتم نه این جاش خوبه تو حرفتو بزن خندید گفت لباست که شسته شد و خشک شد برو دیگه تمومش کنیم گفتم نه دیگه تو هنوز منو کامل به آرزوم نرسوندی گفت ینی چی خیلی سعی کردم یه جوری برات بخورم که اذیت نشی همینجوری که داشتم کسشو میمالیدم گفتم من دوست دارم اینم کیرمو بخوره گفت نه دیگه توروخدا حاضرم ده بار دیگه این کارو برات بکنم ولی توروخدا سکس نکنیم گفتم پس باشه قول دادیا خندید گفت تو دیگه چقدر پرویی یکم لب بازی کردیمو گفت یادش بخیر روزایی که نامزد بودی میومدی خونمون با نسرین بغل تو بغل بودین منم همش سعی میکردم نگاه کنم ولی شما نامردا همش میرفتین گوشه سالن تا من نبینم خیلی نامردین منم خندیمو گفتم توهم که کم نمیوردی در هر صورت دیدتو میزدی گفت خب منم حشری میشدم چیکار کنم دوست داشتم که صدای ماشین لباسشویی اومد که کارش تموم شده بلند شد رفت شلوارمو آورد منم پوشیدمو بازم باهم قرار گذاشتیم یه بار دیگه با هم خلوت کنمیم و باهم خدافظی کردیم موقع رفتنم هم کسشو گرفتم تو مشتم فشار دادم و یه لب گرفتم و گفتم خدافظ اونم یه تشکر کرد و گفت خدافظ
نوشته: بابک
8 پاسخ به “کس لیسی واسه نسترن جونم”
منتظر کامنتهای فحشی باش
ای خدا مارو از دست این متوهمین کونی نجات بده
آقا جریان چیه اینجا هر کی کس میخوره ، کس میکنه طرف آبش میپاشه ولی کس هوایی که من کردم آبش نمیپاشهبه نظرتون کس هایی که من کردم خراب بودن؟اینا دروغ میگن؟مایی که مینشینیم اینا را میخونیم کسخولیم؟
خواهر زن وقتی میلاسه رو باید زمین زدتو زمین نزنی دیگری زمینش میزنهاونوقت باید سرتو بزاری بین پاهات
شلوار از لباسشویی در میاد نم داره چطوری موشیدیولی کسلیسی عالیه
داستان سکس ناصر با مامانتم بنویس کصکش خیانتکار
آخه این چه کس شعری بود
اهی خواسته نکنه باشه چهل درصد خیانت به حسابش نوشته میشه