چجوری کونی رفیقام شدم (۱)

.
داستان محتوای گی، مازوخیسم، تحقیر و فوت فتیش داره. ولی رابطه استریت (زن و مرد) هم داخلش هست. داستان واقعا اتفاق افتاده ولی کمی دستکاری شده. کسی که اهلش نیست یا روحیه لطیف داره نخونه. ممکنه این قسمت زیاد رابطه مستقیم جنسی به تصویر نکشه. ولی پیشینه خوبی از داستان میده که باعث میشه قسمت های بعد رو بفهمیم. ولی اگه اهل دل باشی دیالوگ ها می‌تونه ابتو بیاره.
.
اسمم علی ، قدم نسبت به هم سن هام بلند، بدن لاغری دارم، پاهای بزرگ و کف پای صاف، زیاد هیکل ورزیده ای ندارم. امتحانات پایان سال تمام شده بود. منم ۱۴ سالم تمام شده بود و عازم سوم راهنمایی بودم. درسم عالی بود و در مدرسه تیزهوشان درس می‌خواندم. از سکس و رابطه و جق هیچ چیز نمی دونستم. فقط مال بابامو یکی دوبار اتفاقی، توی حموم دیده بودم. و لخت مادرمو تا به حال ندیده بودم. خلاصه خیلی مثبت و بی خبر بودم. مثل اینکه خانواده هم فعلا قصد نداشتن چیزی بگن.
تابستون بود و چون امتحاناتم رو داده بودم حوصله ام سر رفته بود. مادرم گفت علی درس بسه دیگه یه استراحتی کن این تابستون دیگه پای کتاب و کامپیوتر نگذرون و برو در کوچه بازی کن. همسایه های خوبی داریم یه چند تا همسایه جدید هم داریم که بچه دارن. برو باشون بازی. نزدیک ترین همسایمون دو تا پسر ۱۱ و ۱۲ ساله به اسم های حسن و آبتین داشتن. با این که سن کمی داشتن ولی چند بار توی محله بنر قهرمانی ژیمناستیک شون رو زده بودن گویا از ۴ سالگی کار میکردن و الان حرفه ای شدن. دیدم دارن در کوچه فوتبال بازی میکن. با این که بزرگتر بودم ولی چون حوصله ام سر رفته بود گفتم برم باشون بازی. یه دوست ۱۳ ساله هم به اسم نریمان داشتن که اون هم فوتبالش خیلی خوب بود و بیرون کلاس کشتی هم میرفت. خلاصه اون روز ۴ تایی کلی بازی کردیم و کیف کردیم و با هم دوست شدیم. بعد از دو هفته که خیلی صمیمی شدیم خونه ی هم می‌رفتیم، از صبح که بازی میکردیم وقتی هوا گرم میشد نوبتی می‌رفتیم خونه ما یا خودشون بعد هم توی خونه بازی میکردیم و نهار رو همونجا می‌خوردیم و با خنک شدن هوا دوباره بیرون بازی میکردیم.
توی یکی از روز ها از صبح فوتبال بازی کردیم تا ظهر خسته و عرقی رفتیم خونه ما. حسن و آبتین و نریمان از صبح پاشون با جوراب توی کفش بوده و فوتبال بازی کردن و حسابی پاشون عرق کرده بود و بوی گند میداد ولی من روم نمیشد بشون اعتراض کنم و ناچار تحمل میکردم. ناهار که خوردیم رفتیم اتاق من. حوصله مون سر رفت دیگه بازی هم به فکرمون نمی‌رسید. من به فکرم افتاد که بازی منچ دارم که تا چهار نفر میشد بازی کرد. شروع کردیم بازی کردن که
حسن گفت:
-آقا بیاید شرطی بازی کنیم که هیجان داشته باشه.
+علی (خودم): یعنی چی منظورت چیه؟
-یعنی هرکی باخت هر کاری دیگران گفتن انجام بده.
+خب مثلاً چیکار؟
-هرچی یه کار سخت.
+آقا من میگم حسن اگر تو باختی برات سیبیل آتشین می‌زارم.
حسن: -باشه ولی اگر تو باختی باید خرمون بشی چهار دست و پا بشی تا بیایم سر کمرت بعد ۱۰ دور دور اتاق ببریمون. چون بزرگتر هم هستی چیزیت نمیشه.
+باشه ولی اگر هر کدوم از شما باخت سبیل آتشین سخت براتون می‌زارم. رحم هم نمیکنم.
که هر سه تاشون گفتن قبوله.
بازی شروع شد. من مدام تاس های خوب و شیش های پشت سر هم می آوردم، اما چون نریمان و حسن و آبتین با هم دست به یکی کرده بودن، مهره های من رو میزدن ولی مهره های خودشون رو نه. هر بار که یکی از مهره هام رو می زدن،
آبتین نازم میکرد و می‌گفت : ای خر خوب و نازم من با تو سر فرازم هه هه هه هه و همه میخندیدن.
بالاخره باختم.
آبتین گفت: بدو چهار دست و پا شو آقا خره.
من هم که خیلی زورم برده بود گفتم شما با هم دست به یکی کردین قبول نیست.
ولی سه تا شون آمدن بالای سرم پاهاشون باز کرده بودن و سرم رو حل میدادن برو دیگه آقا خره، برو دیگه.
خلاصه خرشون شدم. شش دور دورشون زدم دور اتاق ولی خیلی خسته شده بودم. گفتم آقا بسه من دیگه نمیتونم.
آبتین گفت: بچه ها ! خری که راه نمیره چکارش میکنن؟
همه گفتن میزننش.!!!
آبتین که آخر نشسته بود یه خط کش از روی میزم برداشت و محکم میزد به پشتم و بقیه بچه ها میخندیدن.
تق تق تتق تق
+اخخخ آبتین نزن درد داره!!
-آبتین: اگه میخوای نزنم ادامه بده. تازه داره کیف میده.
ولی باز هم میزد. تق تق تق تق برو حیوون… تق تق تق …
آنقدر خرشون شدم که دیگه از حال رفتم. همون جا زیر پاشون از خستگی دستم خالی کرد و با صورت خوردم زمین.
نریمان گفت: ای بابا ده دورمون که تموم نشده!
حسن گفت: فکر کنم ماشینمون بنزین تموم کرده.
آبتین گفت: بزار الان براش بنزین می زنم. علی! سریع چهار دست و پا شو.
یکدفعه دیدم رفت پشت سرم وایساد با دست محکم کنار های باسنم رو گرفت و قسمت جلوی شلوارکش رو (دودولش) رو چسبوند به سوراخ پشتم.
ناخودآگاه آب گلومو قورت دادم و گفتم: آبتین! داری چیکار میکنی؟
آبتین: -آها الان داره پر میشه علی تکون نخور… و خنده و غش و ریسه نریمان و حسن.
نریمان: ا اینجوری یه نه ماه دیگه یه ماشین کوچولو هم داریم. هه هه هه
حسن: آبتین این ماشینا در باکشون تنگ تو ام نازلت کلفت، مواظب باش خسارت نزنی! هه هه هه

یکدفعه یه حس خاصی درم شکل گرفت، مغزم دچار بحران شده بود و نمی دونست چه واکنشی نشون بده چون همزمان چندین سوال برام پیش آمده بود.
با این که خودم شلوار و شرط پام بود و آبتین هم شلوارک و شرط ولی یه گوشت بزرگی و داغی را حس میکردم که داره راهش رو به داخلم باز می‌کنه.

سوال اول اینکه من الان طبیعتاً باید، عصبانی بشم چون بچه ها داشتن مسخره میکردن ولی خیلی حس خوبی داشتم. انگار که تا الان پشتم یه چیزی کم داشته یه خلا داشته که آبتین اون رو پر کرده. بدنم شروع به لرزیدن کرد. دندونام به هم میخورد، تابستون بود ولی مثل اینکه داشتم از سرما میلرزیدم. یه جورایی دوست داشتم بنزین زدن آبتین اصلا تموم نشه. ولی چرا؟
سوال دوم این بود که میدونستم برآمدگی و گوشت داغی که آبتین پشتم گذاشته در واقع دودول آبتین بود. و از خودم پرسیدم وایی! مگه دودول آدم متناسب با سن رشد نمیکنه پس چرا من حس میکنم با این که آبتین از من کوچیکتره ولی دودولش از من بزرگتره؟ اصلا مگه دودول انقدر بزرگ و سفت میشه؟ مال خودم بعضی شب ها بزرگ تر و سفت تر میشد ولی نه آنقدر.
سوال سوم اینکه مگه از دول فقط برای جیش کردن استفاده نمیکنن؟ یعنی الان آبتین جلوی بچه ها داره وانمود می‌کنه که داره بجای بنزین داخلم جیش میکنه؟
سوال چهارم اینکه منظور نریمان چیه که یه ماشین کوچولو به دنیا میاد؟؟.
به این دلیل کلا ذهنم قفل کرده بود.
لکنت زبون گرفته بودم. به زور خودم و جمع و جور کردم و گفتم:
+ااااابببببتتتتین! ابتیننن! این چیه داره می‌ره پشتم؟
آبتین گفت:
-برو ببینم. یعنی تو نمیدونی؟
+نننه نههه،
-خب معلوم این اژدره!!
بعد یه نگاهی به نریمان و حسن کردو همه با هم خندیدن. هه هه ها هها
-شوخی کردم، نازل بنزین دیگه!
تا ذهنم مشغول بود آبتین خودشو از من جدا کرد و به بچه ها گفت بیاید بشینید باکش پر شد.
بچه ها دوباره سوار شدن ولی من هر جور بود دوباره میخواستم اون حس رو تجربه کنم. برای همین به بچه ها گفتم:
+بچه ها دوست دارید بیشتر از ده دور ببرمتون ؟ که همه گفتن آره…باید ببری…
+پس فقط یه شرطی داره من بعد هر دور بنزین تموم میکنم و باید برام بنزین بزنید.
بچه ها یه نگاهی به هم کردن، خنده زیر لبی رفتن و گفتن خوبه…
منم با شادی هرچه بیشتر می بردمشون هر دور وایمیسادم و هر دور یکیشون برام بنزین میزد.
یک دور نریمان خودشو از پشت میچسبوندم یه دور حسن یه دور هم آبتین، ولی بینشون نریمان از همه بیشتر داشت. تجسم اندازه و فرم دودول من و دیوونه میکرد. نریمان حتی بعضی وقت ها عقب جلو هم میکرد که باعث خنده بیشتر بچه ها میشد. با این که خسته بودم ولی خیلی بم کیف داده بود. در همین موقع مادر نریمان آمد سراغش خونه ما و نریمان باید می‌رفت. وقتی برگشتم و به شلوارک نریمان نگاه کردم دیدم که برآمدگی که جای دودولش بزرگ تر شده و همین طور مال حسن و آبتین و بعد فهمیدم خودم هم راست کردم ولی مثل مال اون ها از پشت شلوارک معلوم نیست. قبلا بعضی شب ها همینجوری میشدم اما دلیلی نداشت ولی الان فهمیده بودم که وقتی یه پسر دیگه اونجای خودشو به پشتم میچسبونه و دول داغشو توی پشتم حس میکنم، احساس لذت بی اندازه میکنم و دولم بزرگتر میشه.
نریمان که داشت می‌رفت گفتم بچه ها دوباره بازی کنیم؟ همشون گفتن آره اتفاقا امروز خیلی حال داد دوباره همین بازی رو کنیم با همین مجازات.
من گفتم: ولی اگه من نباختم چی؟
حسن گفت: اصلا همه کیفش به این مجازات آخری بود که ازت کردیم.
آبتین گفت: نمیشه دیگه منچ بازی نکنیم، فقط سواری بمون بدی؟
نریمان گفت: نه نمیشه سواری هم نکنیم، فقط بنزین برات بزنیم؟
که همه از زور خنده غش کردن روی زمین.
آبتین: آره اون خیلی کیف داد.
حسن: آره بنزین زدن خیلی خوب بود.
من هم که از خدام بود ولی نمی‌خواستم نشون بدم. گفتم: وایی یعنی همش من مجازات بشم. ببین واقعا دوست نداشتم. ولی بالاخره رفیقام هستید. اگه به شما کیف داده باشه باز ماشینتون میشم برام بنزین بزنید . ولی به جاش شما هم توی بازی های دیگه هوامو داشته باشید و از کارت های کیمدی خودتون بم بدین.
حسن: باشه حالا. ما که رفیقیم از این حرفها نداریم
.
نریمان رفت.

من ماندم و حسن و آبتین.
آبتین گفت: علی نریمان رفته ولی ما هستیم، کیمدی مسی رو با رونالد میدم ولی چهار دست و پا شو برات بنزین بزنم.
حسن : آره دیگه خیلی خوب بود. سریع چهار دست و پا شو تا نیومدن سراغمون.
نمی‌دونم چرا ولی مثل این که هر سه تاشون هم مثل من از این کار لذت میبردن. دوباره خم شدم. اینبار آبتین دوباره خودشو چسبوند بم. اینبار فشار بیشتری پشتم حس میکردم. تمام بدنم به لرزه افتاده بود. دندونام به هم میخورد. نمی‌دونم چرا ولی دیگه همه چیز آبتین و نریمان و حسن برام جالب شده بود. و به جزئیات هیکل، لباس و رفتارشون دقت زیادی میکردم. براشون احترام خیلی بیشتری قائل بودم. حس میکردم که نسبت به من یه برتری بزرگ دارن.
در حین چهار دست و پا بودن، به پا های قدرتمند حسن و بعد پا های آبتین نگاه میکردم. ریز ریز تار های عضلانی پا مچ پا دور زانو و دوقلو هاشون رو نگاه میکردم و برام زیبایی جدیدی داشت. به طرح روی شلوارک و جوراب شون نگاه میکردم. به مدل انگشتان پاشون زیر جورابشون. به برآمدگی که دودولشون روی شلوارک ایجاد کرده بود. به کثیفی اندکی که زیر جورابشون در اثر فوتبال زیاد ایجاد شده بود نگاه میکردم. و بوی پا و جوراباشون رو حس میکردم. بوی عرق بین پا هاشون با بوی عرق کف پا و پس گردن و زیر بغلشون متفاوت بود. دیگه بوی عرق و پاشون برام آزار دهنده نبود. انگار تمام این ها این مدت جلوی چشمم بوده ولی کور بودم و تازه دارم می بینم.
در همین حین آبتین گفت: پس چته چرا مثل پیکان قدیمی که روشن نمیشه میلرزی. هه هه هه
حس: واشر سر سیلندر سوزانده هه هه هه
با همون احساس لرزش گفتم: +ااابببتیننن! آبتین!
آبتین:-چته کم حرف دی؟
+چرا ددددول تتو آنقدر بببزرگ؟ (چرا دودولت آنقدر بزرگه)
آبتین و حسن دوباره غرق خنده شدن و آبتین گفت:
-کثافت دودول مال تو. این که حس می‌کنی اسمش کیر. کیییر. فهمیدی ! کیییر! ولی اسم مال من اژدر. هه هه هه … پشت توام اسمش کون، کووون. من الان دارم کیووونت می‌زارم. دارم کونت میزارم.
حسن که از زور خنده دلشو گرفته بود گفت: هه هه هه هیچی نمیدونه اسکل.
اون موقع برای اولین بار فهمیدم اسم دیگه اش کیر و سوراخ پشت کون.
بعد آبتین کیر خودشو از من جدا کرد ولی من که نمیخواستم اون حس تموم بشه ناخودآگاه کونمو دادم عقب که دوباره به آبتین بچسبم.
آبتین که این وضعیت رو دید گفت: ا ا من فکر میکردم بدت میاد. پس خودت دوست داری شیطون.
حسن: عجب ماشین پر مصرفیه.
من گفتم: نننه نههه ! کی گفته؟ دوست ندارم.
آبتین هم یه نگاه همراه با خنده به حسن کرد و گفت:
-خب خوبه حالا که اینطوریه ما میریم خونمون چون کار داریم.
منم گفتم:
+خوب حالا وایساده بودین یکم بازی میکردیم. دیر تر برید.
حسن: نه دیگه باید بریم بعداً که دیدیمت کارت کیمدی برات میاریم.
+نه اصلا کارت نمی‌خوام. توروخدا فقط یه دیقه وایسین.
-نه
+خوب اگه حتما باید برید ببباشششه برررید. باشه برید.
.
واقعا دوست داشتم اون حس ادامه داشته باشه.
آبتین و حسن از خونه رفتن ولی من لرزش بدنم از بین نرفته بود و هر کاری میکردم از بین نمی‌رفت. آب می‌خوردم. سعی میکردم بخوابم، بازی کامپیوتری میکردم، حموم میرفتم. ولی فایده ای نداشت. کیر کوچیکم سفت شده بود و مثل سگ می لرزیدم. نمیدونستم چیکار کنم. از روی ناچاری به خودم انگشت میزاشتم و به صورت غریزی کیرم رو دستمالی میکردم. بعد از پنج دقیقه انگشت کردن و مالیدن دولم. یه حس فوق‌العاده، بم دست داد و از دولم یه آب اول شفاف و بعد سفید درآمد. حس خوبی بود. مثل این بود که بهترین شهر بازی های جهان رو تمام اسباب بازی هاش رو در یک ثانیه سوار شدم و اون لذت در یک ثانیه بم دست داده.
بعد از درآمدن آب سفید دیگه نمی لرزیدم. ضربان قلبم کمتر شده بود. و راحت شدم. بلافاصله از خستگی خوابم برد.
ولی به شدت نسخ اون حسی بودم که آبتین و حسن و نریمان با چسبوندن کیرشون از زیر شلوارک به پشت من بم دادن. با خودم میگفتم: چی میشه اگه بدون شلوارک و خود کیرشون به لخت من بچسبونن؟ ووواااییییی.
دیگه همه حواسم به حسن و آبتین و نریمان بود. مدام از پنجره خونمون حیاط خونه حسن و آبتین رو دید میزدم. خونه ما جوری بود که به سختی و با زاویه تنگ به حیاط خونه آبتین اینا مشرف بود. چند روز بود که از هیچ کدومشون خبری نبود. خیلی خیلی نسخ بودم. چند روز اصلا برای بازی سراغ من نمیآمدن. هر چی در میزدم که بیان بازی تا به یه بهونه ای بکشمون خونه نمیامدن. داشتم دیوونه میشدم. هر روز با انگشت کردن خودم یا گذاشتن هویج و خیار داخل سوراخم خودم رو ارضا میکردم. ولی فقط همون لحظه برای یه دقیقه آتش شوق افتادن زیر دست و پای بچه ها کم می شد. بعد دوباره حس شهوت و حشر همراه با لرزش بدن سراغم می آمد.
یکی از روز های که داشتم حیاط خونه آبتین اینا رو دید میزدم پدرش رو دیدیم (فامیلی فرضی آقای گودرزی برای پدر آبتین در این داستان در نظر گرفته شده باز هم تاکید میکنم اسامی تغییر داده شده) که با شرط و زیر پیرهن وارد حیاط شد و رفت دستشویی.
خانواده گودرزی از روستا به شهر آمده بودن. هنوز فرهنگ روستایی داشتن مثلاً مدام در خونه مینشستن بلند و پر سرو صدا بودن و با لهجه روستای خودشون صحبت میکردن. به دلیل تغذیه خوبی که داشتن. استخوان بندی قوی و بدن های ورزیده و عضلانی داشتن. آقای گودرزی پوست سیاهی داشت اصالتا اهل یکی از روستا های ساحلی جنوب بوده و توی بندر کار می‌کرده یه روز که برای عروسی به یکی از روستا های لرستان میاد عاشق مادر آبتین و حسن میشه. بعد به شهر مهاجرت می کنند.
آقای گودرزی میان سال بود. هیکل نیمه درشت با مو های فر، پوست تیره ولی نه سیاه کامل. کمی شکم داشت ولی عضلات بازو و پای خیلی قوی داشت. اطراف سینه کمی مو داشت ولی بقیه بدن بدون مو. مادر آبتین هم میان سال بود، قیافه زیبایی نداشت ولی سینه های خیلی بزرگی داشت که تقریبا هر لباسی می پوشید نمیتونست سایز بزرگشون رو پنهان کنه. حدودا سایز ۷۰ . همچنین انحنای کون بزرگتری نسبت به بقیه زن های شهر و مادرم داشت.
خلاصه آقای گودرزی را دیدم. با هر قدمی که به سمت دستشویی برمی داشت. انگار یه قلوه سنگ بزرگ توی شرطش بالا پایین میشد. صبح زود بود رفت دستشویی داخل حیاط و برگشت وقتی برگشت شرط آبی رنگش، اطراف کیر خیس شده بود. آنقدر کیرش بزرگ بود که آبی که از شستنش به کیرش مونده بود کلا جلوی شرتش رو خیس کرده بود. نمی‌دونم چرا ولی از دیدن آقای گودرزی احساس ترس میکردم ولی همزمان کیرمم راست شده بود. بعد مادر آبتین رو دیدم که آمد داخل حیاط. بلافاصله دستش رو گذاشت زیر کیر و تخم آقای گودرزی و یه لب ازش گرفت. بعد از لب دوم، آقای گودرزی با خشونت مادر آبتین رو برعکس کرد سرش رو روی لبه‌ی بالکن که یک متر بالاتر از حیاط بود فشار داد. و دامن محلی که پوشیده بود رو پایین کشید. اون روز برای اولین بار کون و کس یه زن رو می‌دیدم. بعد شرط خودش رو کشید پایین. که از ترس گفتم هههیییی یه لحظه ترسیدم صدام رو شنیده باشه ولی بادستم در دهنم رو گرفتم.
یه گیر با کلفتی عجیب!!! بلافاصله می‌تونستم بگم که حتی خوابیده اش هم از مال پدرم بزرگتره. آنقدر کلفت بود که اگر منه ۱۴ ساله دو دستم رو دور کیر کلفتش می‌گرفتم انگشتان به هم نمیرسیدن. درازی کیر هم به صورت خوابیده ۱۳ و راست ۱۸ سانت میشد. حالا می‌فهمیدم که چرا مال آبتین و حسن و نریمان از مال من بزرگتر بوده. چون کیر پدرانشون هم بزرگ بوده. اون کیر عظیم رو وارد کس زنش کرد و وحشیانه جلو عقب میکرد طوری که صورت زنش می‌سابید کف بالکن.
مادر آبتین صورت خاکی شده بود. و آه و ناله میکرد ولی جلوی دهن خودش گرفته بود. و می‌گفت : آه اههه تونه خدا یواش تر.
آقای گودرزی به زبان محلی می گفت: اوی نار ینه سی برار آبتین و حسن. یه برار دیه سیشو بیاریم.
من همون جا بدون اینکه دست به کیرم بزنم آبم آمد. حس تحقیر شدیدی از اختلاف سایز آلت پدر آبتین با پدر خودم بم دست داد. حس میکردم باید نوکری آبتین و پدرش رو کنم. بعد از ۲۰ دقیقه آب پدر آبتین آمد طوری که مثل شیر آب اضافه اش داشت از کس زنش می‌ریخت. اون حجم آب رو با چند قطره ای که از خودم می آمد مقایسه کردم و احساس تحقیر بیشتری میکردم. اون روز کامل معنی سکس و نحوه بچه دار شدن رو فهمیدم. منظور نریمان از اینکه می‌گفت یه ماشین کوچولو برامون میاره رو فهمیدم و فهمیدم که حسن و آبتین و نریمان خبر داشتن و برای این مسخره میکردن که به بهانه بنزین زدن داشتن من. و مثل زنشون میکردن. ولی من که زن نیستم پس چرا آنقدر دوست داشتم اون حالت رو؟ فهمیده بودم که از لحاظ آبرویی کار پسندیده ای نکردم. ولی شهوت و لذتی که بردم مثل یه معتاد دوباره من رو به سمت بچه ها میکشوند.
بعد از دو روز بی خبری از بچه ها صبح زود صدای در خونمون آمد. تق تق تق علی بازکو. علی بازکو.
وای باورم نمیشد. آبتین و نریمان و حسن بودن. در رو باز کردم و گفتم سلام بچه ها خیلی خوشحالم می‌بینمتون. چرا این مدت هرچی در میزدم نمیامدین بازی.
نریمان گفت: خب مگه چیه کار داشتیم، قبلنا آنقدر نمیومدی در خونه هامون در بزنی بیشتر ما می آمدین یه دفعه چی شد؟
آبتین یه خنده به من کرد و گفت: علی! این مدت حالت چجوری بود؟
گفتم: خوب، ولش کن بیاید بازی کنیم.
آبتین: باشه ولی بعدش میریم خونه نریمان، خونشون خالیه پدر مادرش نیست. پس تو برامون با پول توی جیبیت پیتزا سفارش بده.
من پول توجیبی زیادی نداشتم اما گفتم موقعیت خوبیه پس قبول کردم.
گفتم باشه بریم خونشون؟
نریمان: چه قدر عجله داری مگه خونه ما چه خبره؟ اول فوتبال بازی کنیم. بعد میریم.
اون روز کلی فوتبال بازی کردیم تا ظهر
بزارید یه جزئیات از حسن و آبتین و نریمان برم:
حسن و آبتین لباس فوتبالی مسی و نیمار بارسا پوشیده بودن. هر دو مو های راغ ژاپنی که روی پیشونی می افته داشتن. حسن مو های مشکی و آبتین داخل مو های قهوه ایش یه رگه موی سفید و زال داشت که خیلی جذابش می کرد. همچنین آبتین یه ماه گرفتگی روی یکی از لپ هاش داشت. هر دو شون شش تکه داشتن و عضلاتشون برای سنشون خیلی عالی بود. رنگ پوستشان یکی حسن مثل آقای گودرزی پوست سبزه تیره و آبتین سبزه ولی روشن تر. پا های حسن و آبتین به صورتی بود که انگشت شست پا هم راستای انگشتان دیگه پا بودن. همچنین انگشتان خیلی گوشتی بودن ولی معلوم بود که همش عضله است نه چربی. هیچ مویی روی انگشتان پاشون نبود و قوس کف پای عالی داشتن. دوقلو های پا کاملا ورزشی و برآمده بود. رنگ چشم های حسن عسلی بود ولی رنگ چشم های آبتین طوسی. نریمان موهای فر داشت ولی رنگ پوستش سفید سفید بود. رنگ چشمای سیاه سیاه بود. ولی برعکس حسن و آبتین پا های اسکندری داشت یعنی شست پا از همه انگشت ها بزرگتر و بلندتر بود و یه نسبت انگشتان دیگه کوتا میشدن. عضلات دوقلو کمتری نسبت به حسن و حسین داشت ولی شکم و سینه های قوی تر. اون یه شلوارک سیاه پوشیده بود با یه تی شرت ساده آدیداس. همشون کفش های فوتبالی با جوراب ساق کوتاه پوشیده بودن. پنجه ی پا هاشون زیاد پهن نبود پس می‌تونستم بگم بر خلاف من اکثر کفش ها به پاشون میخورد. نمی‌تونستم جلوی خودم رو بگیرم که به کیرشون نگاه نکنم. همشون برآمدگی قابل توجهی روی شرت و شلوار کشون داشتن.
اون روز کلی بازی کردیم و خسته و عرقی رفتیم خونه نریمان اینها ولی به محض اینکه وارد شدیم رفتار بچه ها عجیب شد و یه جیز هوایی در گوش هم میگفتن…
ادامه دارد…

نوشته: ردو آف هیلر

بازدید 18,566

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

5 پاسخ به “چجوری کونی رفیقام شدم (۱)”

  1. خیلی حاشیه داشت.اینجا اصل موقعیت نحوه کرده شدنته و کونیه اونا شدنته نه حاشیه های زیاد

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید