مامان با حجاب من (۱)

درود به همه رفقای عزیز ، این داستانی که میخوام براتون بگم برمیگرده به ۴ سال پیش
حقیقتش نه از جایی کپی کردم نه تو ذهنم ساختمش ، هرچی که مینویسم کلمه به کلمه واقعیت داره ؛ من اسمم سجاد و ۲۹ سالمه و ۲ تام خواهر تقریبا هم سن خودم دارم که هر دو ازدواج کردن و رفتن ، خداروشکر ۳ نفری با پدر و مادرم زندگی خوبی داریم
پدرمم حدودا ۶۵ سالشه و کاسبه ، صبح میره سرکار و ساعت ۶ یا ۷ عصر برمیگرده
خودمم تو باشگاه رفیقم کار میکنم و درآمدم بد نیست ، خیلیم رفیق بازم
مادرمم یه زن حدودا ۵۵ ساله ست که به گفته خودش ۱۵ سالگی ازدواج کرده با پدرم
مادرم یه زن محجبه و خوبه که کل محل رو اسمش قسم میخورن ، با توجه به سنش خیلی جوونتر بنظر میرسه و خیلیم زیر چادر به خودش میرسه ( البته برا پدرم ) و بیشتر خانم های مسجد و محل رو میبره شهرهای مذهبی و یجورایی رئیس کاروانشون میشه . تا اینجا که خانواده خودمو معرفی کردم
این قضیه هم مال ۴ سال پیشه ، زمانی که عمه ی خدا بیامرزم فوت کرد و ما همینطور یه هفته اینا میرفتیم تو مراسماتش
عمم فقط ۲ تا دختر داشت که هر دو ازدواج کرده بودن . دختر کوچیکش با شوهرش تو شهرستان زندگی میکردن و دختر بزرگش که اسمش سارا بود و هم سن من بود تو منطقه ی خودمون زندگی میکردن و اسم شوهرشم فرهاد بود
یعنی میشد داماد عمه ی خدا بیامرزم
خلاصه سرتون رو درد نیارم ، تو اون یه هفته ی که تو مراسمات بودیم و میرفتیم و میومدیم من با این فرهاد تند تند جیم میزدیم میرفتیم قهوه خونه ، چون بر خلاف اون یکی دامادشون با این خیلی رابطم گرم بود
تو اون چند روز شاید ۱۰ بار اینا رفتیم قهوه خونه
تا اینکه مراسمات تموم شد و من میدیدم این فرهاد هی هر روز بهم زنگ میزنه که بیام دنبالت بریم قلیون . منم میگفتم باشه
دو سه ماه گذشت و ما همینطور میرفتیم
تا اینکه یه روز من ناخودآگاه تو ذهن خودم به این فکر کردم نکنه این فرهاد بخاطر مادرم نزدیکم شده !!
چون قبلش یکی دوبار حرکات مشکوک دیده بودم ازشون . از نگاه کردنشون و لبخندشون به همدیگه
یا مثلا شمارشو تو گوشی مادرم دیده بودم ولی اصلا فکر بدی نکرده بودم
خلاصه این فکر بدجور رفت رو مخ من
هرچی فکر کردم دیدم آره میتونه واقعا ماجرا اینجوری باشه
مامان منم با اینکه خیلی مذهبی بود و به شدت اهل روضه و این چیزا بود
اما بدجوری تو خونه به خودش میرسید من تعجب میکردم ، قدش حدود ۱۶۷ اینا میشه
وزنشم شاید ۷۰
یذره بدن گوشتی داره و پوستش به شدت سفید
یه خال رو بدنش و دست و پاش نداره
اگه بخوام بگم شبیه چه آدم معروفیه میگم شبنم توزلو خواننده معروف آذربایجانی
تو خونه همیشه شلوارک میپوشه همیشه پاهاشو دیدم یا تو حموم پشتش یکی دوبار صابون کشیدم و میدونم چقد اندام نرم و سفیدی داره
اما خب چون مادرم بود نه تا حالا فکر کرده بودم نه اصلا دوس داشتم فکر کنم
آقا یه مدت گذاشت و رفت و آمد فرهاد مشکوک تر شد
یبار مثلا من از خونه داشتم میزدم بیرون که مادرم همون لحظه وارد خونه شد‌ . اونم با استرس و ترس
منم همینکه ازش خدافظی کردم و درب خونمون رو بستم رفتم ماشینو روشن کنم فرهاد بهم زنگ زد بیا بریم قهوه خونه اتفاقی از محل شما رد میشدم !! اومد دیدم خر کیفه و تقریبا دگ فهمیده بودم باهم در ارتباط هستن . اما خب بازم ۱۰۰ درصد مطمئن نبودم و میگفتم بابا مادر من اینکاره نیست . یه عمره همه رو سرش قسم میخورن . اینقدر با آبرو تو محل و فامیل زندگی کردیم و … اصلا نمیتونستم با خودم کنار بیام ، چند روز گذشت و رفیقام بهم گفتن میریم شمال وسایلاتو جمع کن . منم گفتم باشه ، چون پسر عموم خودش شراب درست میکرد همیشه تو خونمون چند تا بطری شراب داشتم ، یعنی خودش میکشید و به منم هر سری چند بطری میداد . اونجام قرار شده بود من یه بطری از همون شرابا ببرم و تو همون جاده چالوس بزنیم کنار و بخوریمش . خلاصه من وسایلامو جمع کردم و با ماشین رفتم دنبال رفیقام ، کلا ۴ نفر بودیم دیگه قرار بود با ماشین من بریم ، جلو خونه رفیقم وسایلم رو زدیم به ماشین و آقا یهو یادم اومد شراب رو نیاوردم . چون گذاشته بودم تو جایخی تا رفتنی بردارم و شاید یکم سرد بمونه . به دوستام گفتم من با ماشین برم بیارم طول میکشه و خیابون اصلی ترافیکه ، ساعت هم حدودا ۱۱ صبح بود
دوستم موتورشو درآورد از پارکینگ گفت با این برو زود بیار . آقا من اومدم همینکه پیچیدم تو کوچمون دیدم ماشین ۲۰۶ مشکی فرهاد وایساده جلو در خونمون !!! همینکه دیدمش فرمونو چرخوندم رفتم پشت یدونه وانت نیسان وایسادم تا منو نبینه . زود زنگ زدم به مادرم گفتم کجایی ما داریم راه میفتیم . گفت قبل رفتن که دیدی سبزی پاک میکردم هنوز ۲ ساعت طول میکشه تمومش کنم !! بعدشم ناهارمو ميخورم و ۲ ساعت میخوابم بعد ظهر میخوام برم خونه مادرم !!! گفتم باشه و خدافظی کردم . همونطور خم شده بودم و داشتم نگاه میکردم ببینم چی میشه
یهو دیدم مامانم از خونه اومد بیرون شد و با عجله نشست پشت ۲۰۶ و اینم حرکت کرد
اومدن از پیش من رد بشن برگشته بودم طرف جوب و نشسته بودم زمین منو نبینن
ندیدن و رد شدن رفتن
موتور رفیقمم از این آپاچیا بود ، روشن کردم از دور افتادم دنبالشون . یعنی نمیتونم بگم اون لحظه چه حس بدی داشتم . تا حالا تو زندگی اون حس رو تجربه نکرده بودم . بزرگترین خیانت تو زندگیمو داشتم تجربه میکردم
ولی با خودم میگفتم شاید میبره به یه جایی برسونتش و از این حرفا . اونم برا گول زدن خودم
تا اینکه دیدم رفت به سمت یه جاده . تا پیچید اونور من دو قرونیم افتاد و قلبم هری ریخت دقیقا داشتن میرفتن طرف باغ پدر فرهاد اینا !!! جایی که چند بار رفته بودم . هم برا قلیان کشیدن هم قبلش خانوادگی
یعنی تقریبا مطمئن شده بودم داره مامانمو میبره باغ !
دنیا رو سرم آوار شده بود . تو همون فکرا بودم گوشیم زنگ خورد . سرعتو کم کردم جواب دادم رفیقم بود . گفت پس کجا موندی تو . گفتم یه کار مهمی پیش اومد و جون مادرتون ۱ ساعت معطل کنید برمیگردیم . قطع کردم و همونطور از دور داشتم می رفتم دنبالشون . از دور میدیدم مادرم خم میشد جلو و حرف میزدن و ولی نمیدونستم چیکار میکنن . چون نشسته بود صندلی عقب . رفتن و رفتن ۱۰ دیقه بعد دقیقا از همون جاده خاکی که باید می پیچیدن به سمت باغشون پیچیدن !! یعنی از ترس و نگرانی ریده بودم به خودم . دستام یخ کرده بود . ترسیدم منو ببینن صبر کردم کاملا برن تا منم پشت سرشون برم . چون باغو میشناختم دگ . مطمئن بودم میرن اونجا . حرکت کردم و رفتم رسیدم تقریبا به ۲۰۰ متری باغشون . از دور میدیدم ماشینو داره میندازه داخل . باغشون کوچیک بود تقریبا یه چهار دیواری که کلا ۵۰۰ مترم نمیشد . البته اسمش باغ بود داخلش جز ۵ تا درخت و دوتا اتاق کوچولو چیز دیگه ی نبود . دوتا اتاق کنار هم ساخته بودن تو یکیش مینشستن و تو اونیکی وسایل کهنه اینا میذاشتن تا شب دزد نزنه
چون اونجا نمیموندن . فقط اخر هفته ها میرفتن برا دورهمی خانوادگی
اون لحظه باور نمیکنید چی تو ذهن من بود
مثلا به حوادث روزنامه ها فکر میکردم !
به اینکه مثلا یه پسری مادرشو تو باغ کشته !!
این چیزا میومد تو ذهنم . میگفتم چرا چاقو ندارم اخه . هر لحظه صدتا فکر و خیال از سرم می گذشت که بزنم بکشم و بعد خاکشون کنم و یا مثلا برگردم برم و خودمو به ندیدن بزنم و …
تا اینکه پیاده شدم موتورو با ترس و لرز بستم به اتاق فرسوده یه وانت که انداخته بودن کنار یه باغ شخصی
بدو بدو رفتم سمت باغشون ولی از طرف پشت میرفتم
باغشون رو مثل کف دستم میشناختم
میدونستم از پشت یه راه داره
رفتم سمت پشت باغشون حتی پام سر خورد و افتادم شلوارم گیر کرد به درخت خشک و زانوی شلوارم پاره شد و … از اونجایی که من رفتم یه دیوارشون فرو ریخته بود و کلا دو سه سال بود میرفتیم همونطور بود و درستش نمیکردن . اجرای یه قسمت ریخته بود و به جاش کلی تنه درخته و چوب و آت آشغال گذاشته بودن تا کسی نتونه بیاد داخل . اما خب من میتونستم برم . نهایتش همون کثیفی و پاره شدن لباسم بود . حدود ۱۰ دیقه صبر کردم ببینم چه اتفاقی میفته . چون ظهر هم شده بود یه نفرم اونورا نبود . از طرفی من پشت باغ بودم و اطرافم بیابون خالی بود . همزمان که هزار جور فکر از ذهنم داشت رد میشد دیدم فرهاد با خنده قلیون بدست اومد حیات تا قلیون رو درست کنه و بکشه . همونطور از گوشه دیوار با ترس داشتم نگاش میکردم و بهش فحش ناموس میدادم و تو دلم میگفتم سارا رو نکنم تخم پدرم نیستم . سارا اسم زنش دختر عمم بود . تو همین حال یهو دیدم وای مامانم از اتاق اومد بیرون . داشتم چی میدیدم !!! باورم نمیشد بخدا . یه شلوارک جین آبی . موهای طلایی کوتاه با یه تیشرت نارنجی !
یعنی آب دهنم خشک شده بود و موهای تنم سیخ شده بود . انگار خواب میدیدم . تو این دنیا نبودم اصلا . میگفتم آخه مادر من با فرهاد تو باغ مگه میشه اخه ، ولی فاصلم باهاشون تقریبا زیاد بود یهو دیدم اومده با فرهاد شوخی دستی میکنه ! فرهادم خودشو عقب میکشید و مثلا سعی میکرد جنتلمن بازی در میاره . ولی من قشنگ میدونستم تو دلش قند آب میکنن . اومد زغال رو گذاشت و دوتایی رفتن داخل فقط صدای خندشون رو به زور می شنیدم تا اینکه اومد زغال رو برداشت و چرخوند برد داخل . اونجا بود مطمئن شدم دیگه نمیان حیات . چون فرهاد هرکجا بود باید لم میداد قلیونشو میکشید . به شدت عاشق قلیون بود
هم اینکه مطمئن شدم دیگه نمیان با هزار بدبختی و زحمت پریدم داخل و رفتم تو
از کنار اون دیوار تا اون سر باغ که ۲ تا اتاق بود یکمی فاصله بود . میترسیدم برم . ولی خب از قبل میدونستم باید برم کجا قایم بشم . چند دیقه وایسادم دیدم نه واقعا خبری ازشون نیست . دلو زدم به دریا و به خودم جرات دادم قدمامو بلند بلند برداشتم و رفتم جلو با حالت دویدن ولی آروم قدم برمیداشتم کسی نشنوه . رفتم و رفتم کنار اون یکی اتاق یه کمد قدیمی فلزی سبز رنگ بود پشت اون قایم شدم . نفسم بالا نمیومد از استرس . الان که فکر میکنم میگم من چجوری اینکارو کردم ولی هرکی دیگه جای من بود میرفت . ب خودم جرات میدادم میگفتم خب مادرمه اونا باید از من بترسن . دو دیقه گذشت قشنگ صدای قل قل قلیون و صدای خندشون رو میشنیدم . خم شدم نگاه کردم دیدم پنجره اتاقشون دقیقا روبروی منه چون هر دو اتاق به صورت L کنار هم بود . آروم فرار کردم رفتم زیر پنجره اتاق نشستم . حالا اگه از در میومدن بیرون و دو قدم برمیداشتن و میپیچیدن سمت راست منو قشنگ میدیدن . فاصلم باهاشون تقریبا ۳ یا ۴ متر بود فقط . دقیقا به جایی که میخواستم رسیده بودم . یه پنجره بود و شیشه ش یکم شکسته بود و ریخته بود . یه طرف شیشه هم کثیف بود و داخل خوب دیده نمیشد . برای اولین بار با هزارتا دعا و صلوات دستامو زدم به زیر پنجره سرمو آوردم بالا دیدم فرهاد دقیقا لم داده به بالش و داره قلیون میکشه مادرمم دقیقا مثل اون پشت به من نشسته بود و یه چیزی میخورد
اما مادرم یه طرفه بود تقریبا
اگه یکم برمیگشت منو میدید ، منم کوچکترین صدایی از خودم در نیاوردم . همینطور حرف میزدن ولی متوجه نمیشدم . اومدم پایین و نشستم پشتمو زدم به دیوار و به بدبختیام فکر میکردم . به اینکه الان باید چیکار کنم . مادرم نشسته تو باغ با یه مرد غریبه . تو همین فکرا بودم که صدا اومد و من از ترس ریدم ب خودم . نفسم در نمیومد دگ . بلند شدم از گوشه نگاه کردم صحنه ی که نباید میدیدم رو دیدم بالاخره !! مامانم پیرهنشو درآورده بود و داشت شلوارشم میکشید پایین . یه شورت و سوتین زرشکی از اونا که چرمی میشه تنش بود ، سرپا وایساده بود با فرهاد حرف میزد و میخندید دیگه قشنگ صداشونو میشنیدم ، فرهاد همونطور لم داده بود و نگاه میکرد و قلیون میکشید . خودم تعجب میکردم پس چرا کاری نمیکنه و چرا بلند نمیشه یا مثلا لخت مادرمو داره میبینه چرا کاری نمیکنه
مادرم بلند میخندید و بهش می گفت مطمئنی که نخوردی فرهادم قسم میخوردی بخدا نخوردم
فکر کنم منظورش قرص تاخیری بود
همونطور که نگاه میکردم و نفس نفس میزدم مادرم شرت و سوتینش رو درهم درآورد وااای چی بود میدیدم من ، یه بدن سفید مثل پر قو
یه کوچولو شکم نه اونطور که چاق باشه یا بیفته
سینه های بزرگ و نوک قهوه ی که رو به پایین بود و مامانم گرفته بود دستشو بازیش میداد برا فرهاد ، کوصش رو هم خوب نمیدیم ولی مثل آینه براق و معلوم بود لیزر شده
راستش تو عمرم اولین بار بود اون حس بهم دست میداد یه حس عجیب اونم این بود که کیرم شق شده بود !! یعنی تو اون حالت که میدونستم الان یکی میخواد مادرمو بکنه کیرم بدجور شق شده بود . بخوام از کیر خودمم بگم و هیچ دروغی هم توش نباشه واقعا بزرگه ، کیرم خیلی بزرگ و کلفته ، به زور دستم به دورش میرسه ، سانت نکردم ولی میدونم اینقدری هست که یه دخترو از پا دربیاره
خلاصه شق کرده بودم و مادرمم اومد کنار فرهاد چهار زانو نشست زمین و فرهاد پاشد نشست و شیلنگ قلیون رو گذاشت زمین
یهو دیدم مامانم بلد شد از ترس ریدم به خودم سرمو بردم پایین فکر کردم منو دید
با اینکه از گوشه پایین پنجره نگاه میکردم و اونجای پنجره هم رنگ سفید روش بود و خوب دیده نمیشد ولی فکر کردم دیده اما خداروشکر ندیده بود ، دیدم خبری نشد تا اینکه یه صدایی اومد صدای …اووووم… همون صدایی که وقتی دونفر از هم لب گرفتنی درمیارن
فهمیدم شروع کردن ، سرمو بردم بالا دیدم فرهاد دراز کشیده و مامانم خوابیده روش و دارن لبای همو میخورن وای مامانم چه کونی داشت
چقدر بزرگ و گنده بود اصلا باورم نمیشد
فرهاد میزد رو لپای کون مامانم منم اون حسی که داشتم هی بدتر و بدتر میشد
انقدر حشری شده بودم که دوست داشتم دربیارم همونجا جق بزنم !!
دیگه اون حس تعصب و غیرت از سرم انگار افتاده بود ، کون مامانم یه طرفش قرمز شده بود و فرهاد داشت چنگش میزد تا اینکه چرخیدن و جاشون عوض شد و مامانم پاهاشو باز کرد و فهمیدم فرهاد کیرشو کرده تو کوص مامانم
وای چه صدای نازی درمیاورد مامانم ، اصلا یه درصد هم انتظار نداشتم این شخص مادر من باشه که داره میده ، فرهاد داشت تلمبه میزد و من خوب نمی دیدم یهو هر دو پاشدن مامانم سرپا شد فرهاد همونطور که نشسته بود داشت کوص مامانمو سرپایی میخورد ، این کارشون زیاد طول نکشید ، من بازم خود به خود یه ترسی اومد تو ذهنم که اینجا کجاست با خودم میگفتم اینجا کجاست تو چرا
اینجایی موتور رو چرا ول کردی این سوالات تو ذهنم میومد و کلافه میشدم این بار به خودم جرات داد و یکم رفتم وسط پنجره وای دیگه داشتم واضح میدیدم فول اچ دی مامانم جلوم داشت کوص میداد ، فرهاد خوابیده بود و یه کیر بزرگ اندازه کیر من داشت که مادرم گرفته بود دستش براش جق میزد تو همون حالت خم شد و کیرشو کرد تو دهنش ، هم از ناراحتی هم از شدت شهوت تو حال خودم نبودم چون یه چیزایی تو ذهنم داشت میگذشت
بخوام روراست باشم هرچی جلوتر می رفت انگار خوشحال تر میشدم و این حس منو می ترسونه و منم سعی میکردم جلوی این خوشحالی رو بگیرم
کیر فرهاد دهن مامانم بود و اونم خوابیده بود رو شکم فرهاد که یهو پاشد استایل داگی به خودش گرفت تا تو همون حالت براش ساک بزنه پشت مادرم به طرفم شد و کوص مامانمو برا بار اول دیدم ، یه کوص گوشتی و بزرگ که از زیر زده بود بیرون لامصب مثل لبه ی کلوچه بود نه اضافه ی داشت نه چیزی
یعنی جلوم بود دوساعت میخوردمش از اون کسایی بود که ۳ ساعت هم بکنیش سیر نمیشه وای لامصب خیلی خوب بود این همینطور ساک میزد و عق میزد و سوراخ کون و کوصشم به من لبخند میزدن
یهو یه چیزی گفتن و پاشدن
منم باز رفتم زیر ، بازم یه مدت بعد سرمو آوردم بالا دیدم مادرم تو حالت نیمه خوابیده به فرهاد میگه سری قبل هم گفتی فقط یبار پس چرا الان میخوای ، فرهادم رو دو زانو بود و کیرشو میمالوند و قسم میخورد بخدا اینبار دیگه آخره منم فهمیدم میخواد مامانمو از کون بکنه !! از طرفی گفت سری قبل از پشت کردم زود متوجه شدم این دوتا خیلی وقته باهم هستن و چندین بار به فرهاد داده و من خبر نداشتم ، بعد با خودم میگفتم نکنه مامانم به جز این به کسای دیگه هم میده ؟ نکنه مامانم واقعا جنده است ؟ نکنه اون مشهد رفتنا و اون اردو رفتناش بهونه بوده و زیر کیر بقیه میخوابیده
تو این فکرا بودم که دیدم بالش زیر کون مامانمه و داره ناله میکشه فهمیدم فرهاد کرده توش
باور کنید یه جوری از داد زدن مامانم لذت میبردم دوست داشتم فرهاد جرش بده ، میگفتم خدایا کاش میشد بلند بشم برم تو و منم بکنمش !! فقط تو نیم ساعت اون فکر اولیه تبدیل شده به این فکر شیطانی
همانطور فرهاد بالا پایین میکرد و اینم جیغ میزد
فهمیدم که واقعا کیرشو کرده تو ، فرهادم دستشو میگرفت جلو دهنش و میگفت میشنون
یهو دیدم صدای فرهاد رفت بالا و گفت میاد مامانم ناراحت شد و گفت اخه چرا ، فهمیدم دلخور شده و هنوز سیر نشده
فرهاد آه بلندی کشید مامانم گفت بریز توش فرهاد بریز توش یه ناله مردونه ی کرد فهمیدم خالی کرده توش
همینو که دیدم سریع اومدم کنار دیوار و پا گذاشتم به فرار
دست و پام شل شده بود
داشتم بدو بدو میرفتم سمت دیوار ولی ذهنم آشفته بود و کیرمم به شدت شق کرده بود
از دیوار اومدم اینور و دیدم به موتور دست نزدن ، کیرم نمی خوابید ، روشن کردم اومدم جلوتر یه جایی بود که حالت جنگلی داشت و باغ کسی هم نبود . پرنده هم پر نمیزد تو اون ساعت روز
موتور و خاموش کردم ولی پیاده نشدم ، پاهامو گذاشتم زمین و از موتور بلند شدم و کیرمو درآوردم ، کیرم یه جوری باد کرده بود که رگاش زده بود بیرون داشت پاره میشد
تا حالا ندیده بودم اینطوری بزرگ بشه ، چشامو بستم جق زدم ۲۰ ثانیه هم نشد آبم یجوری پاچید رو زمین که تو همون حالت پاهام داشت میلرزید
اینقدر آبم اومد که هم کیف کردم هم انگار ۵ روز کار کردم و خسته شدم ، موتورو با بی حالی روشن کردم و سیگارو روشن کردم اومدم سر جاده و خلاصه رسیدم به محله ی دوستم
ازشون عذر خواهی کردم و گفتم شراب جور نشد و بریم از فلان شخص پولی بخریم . کلی هم حرف بارم کردن . اومدیم راه افتادیم سمت شمال تو ماشین هیچی نمیگفتم ، حرفی نمیزدم و نشسته بودم بغل دوستم رانندگی میکرد ، چون خودم واقعا تمرکز نداشتم ، هرچی میگفتن چی شد یهو اینطوری شدی نمیگفتم . یه ساعت بعد زنگ زدم به مامانم گوشی رو برداشت گفتم کجایی ، این بار حرف زدنم باهاش یجور دیگه بود ، یه حس عجیبی داشتم گفت خونه ام دارم ناهار اماده میکنم !!! گفتم چه دیر گفت سبزی داشتم دیگه گفتم باشه من ۳ روز دیگه برمیگردم
تو دلم گفتم این ۳ روز رو هم بده به فرهاد
برگشتم میام خونه باهات حرف دارم
خب این ماجرای من و مامانم بود رفقا
سعی کردم که واقعیت رو بگم
اگه خوشتون اومده یه لایک بزنید تا ادامه داستان رو براتون بنویسم ، چون وقتی برگشتم بین و من و مامانم اتفاق های جالبی افتاد !!

نوشته: سجاد

بازدید 14,408

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

32 پاسخ به “مامان با حجاب من (۱)”

  1. هیچی شیرین تر از انتقام نیست.تو هم باید یه فیلم می‌گرفتی و دختر عمه رو میکردی تا فرهاد یاد بگیره😂😂

  2. مامانت مذهبی نبوده جنده بوده به بهانه روضه و مسجد میرفته دادن . احتمالا تو هم بچه بابات نیستی و باید بری دنبال بابات بگردی

  3. کاملا درسته مذهبی ها خیلی هات هستن جنده هادوتاشو خودم کردم واقعا ناز ندارن حتی از کون هم میدنخودتم بکنش نوش جونت

  4. بابد سعی کنی به اعصابت مسلط باشی ، زیاد تندروی نکنیتو اولش با توپ پر میری سراغ مادرت ، دوس داری شیکم فرهادو سفره کنیولی مامانت مجبور میشه اعتراف کنه که فرهاد بابای واقعیتهو به خاطر همین اسمت رو گذاشتن سجاد که به فرهاد بیادفرهاد بهت میگه خیلی دوست داره و یه بنچاق بهت نشون میده مال ۲۵ سال قبل یه باغچه ۵۰۰ متری که به نام تو زده بودنحس انتقام از کله ت میپره ، خوشحالی که مامان به بابای واقعی ت تو باغ خودت کون دادهسه نفری سالهای زیادی با خوشبختی کنار هم قلیون میکشین و به ریش بابای فیکت میخندین

  5. گل پسر عرق و میکشنشراب و میندازنولی دیسلایک ندادم بهت چون دوقرونی یا همان دوزاری راننوشته بودی دوهزاری

  6. خیلی عالی بود. مطمئن باش که اونم حق داره. بعد این همه سال ازدواج بنده خدا یه کیر جدید می‌خواد. این خیلی طبیعی هست.

  7. تو عمرم زنی ندیدم که غیر شوهرش به یکی دیگه هم کس نده.مذهبیایی بودن که فکر میکردم اینا دیگه خیلی خشکه مذهب هستن و کثافتن، بعدا فهمیدم با یکی سکس داشته شاخ درآوردم.الان دیگه به هیچ زنی اعتماد ندارم.تمام زنها ، تمامسون کس دادن فقط بعضیا دستشون رو نشده.داستان عالی زود فقط دل دل میکنم قسمت بعدی کس دختر عمه ات رو جر بدی همینطور کونشو

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید