زن عمو و شوهر خیانتکارش

همه چیز برمیگرده به زمانی که من 18 سالم بود و سال آخر دبیرستانم بودم.
سلام! اسم من ماهانِ و میخوام براتون تجربه یک لذت زودگذر با پر از حس پشیمونی براتون شرح بدم.
همونطور که گفتم سال اخر دبیرستانم بود؛ من به دلایلی دبیرستانی که در اون درس میخوندم رو تغییر دادم به علت نقل مکان و مجبور بودم اخرین سال تحصیلی رو در یک مدرسه جدید با آدم های جدیدی که شناختی ازشون نداشتم سپری کنم.
اوایل زیاد با بچه های کلاس گرم نمیگرفتم به این دلیل که شناختی ازشون نداشتم،اما به مراتب و با گذر زمان کم کم با بچه های کلاس اشنا شدم و حتی بیشتر اوقاتم رو با دوست های جدیدم سپری میکردم،و این رو هم بگم که ادمی نبودم که وقتم رو با پورن یا نگاه جنسی داشتن به زن ها بگذرونم حتی علاقه ای به اینکار نداشتم،یک روز طبق معمول مثل همیشه حوالی ساعت 8رسیدم به مدرسه وقتی وارد کلاس شدم دیدم خبری از معلم نیست و هرکی مشغول یک کاری بود دوستای من ته کلاس مینشستند و دیدم که سه نفری کنار هم نشستن و به صفحه گوشی خیره شده بودن نزدیکشون که شدم دیدم که دارن پورن نگاه میکنن به این دلیل که من اصلا اهل پورن و این جور چیزا نبودم برای اولین بار یک حس عجیبی بهم دست داد و انگار که برام لذت بخش بود،وقتی که تعطیل شدیم مستقیم رفتم خونه و از اونجایی که پدر و مادر من شاغل هستند و برادر و خواهری ندارم فقط من بودم و یک خونه خالی همش فکرم به اون صحنه از فیلمی بود که صبح توی مدرسه دیده بودم و یک حس تازگی و هیجان بهم دست داد به همین دلیل گوشی رو برداشتمو شروع کردم به نگاه کردن فیلم ها و عکس های پورن که شهوتمو خیلی زیاد کرده بود.خلاصه پدر و مادرم امروز زودتر از سرکار برگشتند که توضیح دادند به این علت زودتر اومدن خونه که خودشونو برای مهمونی که شب خونه عموم دعوت بودیم اماده کنند. …همه چیز از اینجا شروع میشه:
شب شد و بالاخره به خونه عموم رسیدیم که زن عموم با یک لباس کوتاه و شلوار تنگ بدن نما با ناخن های لاک زده قرمز پاهاش در رو باز کرد و راستش اولین بار بود که زن عموم رو با همچین پوشش راحتی میدیدم این رو هم بگم که زیاد باهم رفت و آمد نداریم و برام جای تعجب داشت که دلیل مهمونی امشب چی میتونه باشه! تقریبا ۲۷ سالشه بدنی تو پر داره و پوستشم سفیده و صورتشم زیباست. وقتی در رو باز کرد و من اون رو توی چنین حالتی دیدم خیلی حشری شدم،من چنین آدمی نبودم شاید این تاثیر فیلم های صبح که دیده بودم.
وارد خونه شدیم با احوالپرسی،چیزی که من رو خیلی بیشتر تحریک کرد این بود که زن عموم دستش رو به سمت من دراز کرد که باهم دست بدیم من هم یکم خجالتی شده بودم اما دست دادم و احوالپرسی کردم. شام که خوردیم سر بحثو با من باز کرد و چندتایی سوال هم از من پرسید اما من بیشتر حواسم به اون شلوار تنگ و ناخن های قرمز تحریک کنندش و پای زیبای سفیدش بود،واقعا داشتم منفجر میشدم اما بیشتر از این نمیتونستم به بدنش نگاه کنم به این دلیل که متوجه نگاهم میشد.
مهمونی تموم شد و ما به خونه برگشتیم اما من موندمو یه حسی که تازه متولد شده بود،حس من به زن عموم،زن عموم شده بود ملکه ذهنم و دیگه از سرم خارج نمیشد مدام بهش فکر میکردم؛مدت زیادی گذشت و من یک روز تصمیم گرفتم که حسمو بهش بگم صبح از خواب بلند شدم و مقداری پول با خودم برداشتم و حسابی به خودم رسیدم از خونه زدم بیرون رفتم به سمت داروخونه و با خجالت یک بسته کاندوم و اسپری تاخیری خریدم،از داروخانه به سمت خونه عموم حرکت کردم و دیدم که عموم از خونه زد بیرون فکر کنم داشت میرفت سرکار رفتم به سمت خونه عموم و مطمئن بودم عموم خونه نیست زنگ خونشون زدم با پر از حس ترس و نگرانی که از پشت ایفون، نیکی((زن عموم)) منو دید و گفت: ماهان تویی؟؟ راه گم کردی؟؟

+سلام زن عمو اگه ممکنه درو باز کن یه مسئله ای هست میخوام باهات در میون بزارم.

_باشه بیا تو.

درو باز کردم و از پله ها بالا رفتم،نیکی در رو باز کرد و تعارف کرد بیا تو.
سلام و احوال پرسی کردیم و بهم گفت بشین تا برات چایی بیارم.

+خیلی ممنون زحمت نکش

یکم تعجب کرد از طرز نگاه من و گفت:

_خب حالا چه مسئله ای رو میخواستی باهام در میون بزاری؟

من مثل یک آدم احمق و ساده بهش گفتم که نیکی راستش من خیلی وقته که بهت فکر میکنم و دوستت دارم و ازت میخوام که با من رابطه برقرار کنی، که به طور ناگهانی یک سیلی محکم بهم زد و هرچی فحش بود بهم داد و شروع کرد به داد و فریاد .من هم از ترس کفشامو پوشیدم و از خونه زدم بیرون، راستشو بخواید، داشتم سکته میکردم داشتم توی شهر میچرخیدم و مدام به اون لحظه فکر میکردم،
که متوجه زنگ موبایلم شدم،مادرم بود و من از ترس و خجالت جوابشو ندادم مدام بهم زنگ میزد بعد سه چهار ساعت شهرو گشتن کلافه شدم و با مادرم تماس گرفتم که کامل قضیه رو فهمیده بود و گفت بیا خونه تا در این مورد با هم حرف بزنیم وقتی رفتم خونه فهمیدم که قضیه امروز رو نیکی برای کل فامیل تعریف ‌کرده و من موندمو یک حس ترس و نگرانی به همراه پشیمونی خیلی خیلی زیاد!
نیکی از من شکایت کرده بود و ابروی من کاملا رفته بود که پدر بزرگم با نیکی و عموم صحبت کرد و تونست متقاعدشون ‌کنه که شکایتشون رو پس بگیرن و گرفتن.
من منتظرم شدم که درسم تموم بشه و انتخاب رشته انجام دادم و توی یکی از شهرای دور تر از شهرمون دانشگاه قبول شدم و این بهترین فرصت بود که برای یک مدت طولانی از چشم فامیل و خانواده دور بشم،با خودم فکر میکردم که شاید اینطوری بتونم این قضیه رو فراموش کنم.
خلاصه ترم 4 دانشگاه بودم که خبرای خیانت عموم به نیکی با خواهرشو از پسر عمم شنیدم.
چند روز بعد یک خط ناشناس باهام تماس گرفت. اوایل جوابشو نمیدادم اما بعد از چند روز به دلیل حس کنجکاوی جواب تلفن دادم و فهمیدم که اون خط ناشناس به نام نیکی بوده و همین که صدای نیکی رو شنیدم تلفن رو قطع کردم و جا خوردم شب شد و از طرف نیکی یک پیام اومد که بابت اینکه آبروی منو جلوی کل خانواده برده پشیمونه و عذر خواهی کرد،از طرفی چون من هم مقصر بودم عذرخواهی نیکی قبول کردم و ازش بابت کار احمقانه ام عذر خواهی کردم،ترم 4 که تموم شد مرخصی ترمی گرفتم و برگشتم به شهرمون و مثل اینکه نیکی از این قضیه با خبر شده بود و با من تماس گرفت و از من خواست که همو ببینیم،من زیاد علاقه ای به این دیدار نداشتم اما از طرفی هم فرصت خوبی بود برای اینکه اختلاف های پیش اومد رو از بین ببریم برای همین باهم توی یکی از کافه های شهرمون قرار گذاشتیم.
ساعت 5 بود من سر قرار بودم و منتظر نیکی بودم،بالاخره بعد نیم ساعت انتظار سروکله اش پیدا شد؛باورم نمیشد که این آدم همون آدم گذشته باشه،خیلی تغییر کرده بود،عمل کرده بود اما به صورت طبیعی و سبک لباس پوشیدنش عوض شده بود با یک مانتو خیلی کوتاه شلوار گشاد و کفش رسمی با یک لبخند مرموز روبروی من نشست موهاشو صاف و بلوند کرده بود یه ارایش ملایم به همراه عطر ملایم زنانه.یقه مانتوش باز بود و گردنش کاملا معلوم بود واقعا خیلی زیبا شده بود،خلاصه کمی باهم صحبت کردیم راجب این مدت که من نبودم و همو ندیدیم و من باز هم نسبت به رفتار اون روز ازش عذرخواهی کردم که زد زیر گریه واقعا دلم براش سوخت و علت گریه کردنشو پرسیدم و جریان خواهرش با عموی منو برام تعریف کرد،کمی دلداریش دادم و گفتم که اگه این موضوع اذیتت میکنه چرا طلاق نمیگیری؟
گفت که دنبال کارای طلاق و یک وکیل خوبم گرفته اما با خیانت خواهرش نمیتونه کنار بیاد،بعد از کلی حرف زدن تصمیم گرفتیم که بریم خونه.

_ماهان اگه ماشین نداری من میرسونمت.

+ممنون مزاحم نمیشم خودم میرم

_نه خودم میرسونمت

خلاصه سوار ماشین شدیم و منو رسوند.
چند روز بعد دیدم که موبایلم زنگ میخوره نگاه کردم دیدم که نیکیه جوابشو دادم ، منو برای شام دعوت کرده بود خونشون.
روز موعد فرا رسید و من سر راه یک دسته گل خریدم و رسیدم در خونه از اونجایی که نیکی دیگه پیش عموم زندگی نمیکرد کاملا تنها بود زنگو زدمو وارد شدم همه چیز کاملا مرتب بود و اینبار نیکی موهاشو چتری کرده بود و یک نیم تنه سفید به همراه یک دامن مشکی با لاک سفید زده بود دامنش تا بالای زانوهاش بود و پاهای سفیدش کاملا معلوم بود گل بهش دادم و از این بابت خوشحال شده بود وارد شدم و درو بستم گُل گذاشت روی اُپن و به من دست دادُ باهام روبوسی کرد، خیلی تعجب کردم باورم نمیشد که این کارو انجام بده اما حس خوبی داشتم مدام صحبت میکرد و میخندید اما معلوم بود که یک دردی پشت اون خنده ها پنهان شده.شامو خوردیم و اومد کنار من نشست و گفت:

_ماهان یه سوالی ازت بپرسم؟

+بپرس

_هنوزم روی حرفت هستی؟

+کدوم حرف؟

_اون روز گفتی منو دوست داری و میخوای با من رابطه داشته باشی؟

+من که راجب اون قضیه عذر خواهی کردم

_نیازی به عذرخواهی نیست فقط به سوالم جواب بده.

با خودم گفتم چرا داره این حرفو میزنه این همون آدمیه که به خاطر این حرفا با آبروی من بازی کرده؟
بعدش با خودم گفتم شاید بخاطر خیانتی که بهش شده میخواد مقابله به مثل کنه.

راستش بدم نمیومد باهاش وارد رابطه بشم و انتقاممو ازش بگیرم برای همین گفتم:

+من هنوزم دوستت دارم و میخوام باتو باشم.

راجب یه مهمونی با من صحبت کرد و از من خواست که همراهش باشم منم قبول کردم.
باهم به مهمونی یکی از دوستاش رفتیم و از قبل من یه بسته کاندوم و تاخیری خریدم گفتم شاید به کارم بیاد خیلی خوش گذشت،برامون نوشیدنی الکلی اوردن منو نیکی تا جایی که تونستیم خوردیم انقدری که مست مست شده بودیم و من تو حال خودم نبودم دست نیکی رو گرفتم و بردمش به یه اتاق خالی، درو بستم زل زدم به چشمای نیکی و شروع کردم به خوردن لب و گردنش و دستامون دور کمر و گردن همدیگه انداختیم تا به این سن من هیچ رابطه جنسی تجربه نکرده بودم، انداختمش روی تخت و افتادم روش دستمو بردم توی شلوارش و باسنشو انگشت میکردم خیلی حس خوبی بود اصلا تو حال خودم نبودم مدام ناله میکردیم دیگه نمیتونستم تحمل کنم لباسامونو به همراه لباس زیر در اوردیم برش گردوندم و خودمو چسبوندم به باسنش و کیرم گذاشتم لای خط باسنش و میمالیدمش جفت دستاشو از پشت قفل کردم و با دست دیگم سینه هاشو فشار میدادم و گردنشو لیس میزدم به حالت داگی خابوندمش و قمبل کرده بود رون هاش پر و ساق پاهاش ظریف بود و خیلی بدن زیبایی داشت حس میکردم که دنیا مال من شده دوست داشتم کل بدنشو بخورم،از تاخیری استفاده کردم و کاندوم کشیدم روی کیرم هنوزم باور نمیکردم که دارم همچین کاریو انجام میدم با دستم کمرشو گرفتم و با دست دیگم اروم کیرمو گرفتم و هل دادم توی کسش اروم اروم داشتم کل وجود نیکی رو حس میکردم خیلی لذت خوبی بود چون اولین رابطه جنسیم بود دوست داشتم چندتا پوزیشن روش امتحان کنم که برام لذت بخش تر باشه بلندش کردم جفتمون سر پا ایستاده بودیم رو به روی هم دستمو بردم پشت زانوش و یکی از پاهاشو اوردم بالا و چسبوندمش به بدنم همو بغل کردیم و توی همون حالت داشتیم رابطه برقرار میکردیم.
خلاصه اون شب گذشت فردای همون ماجرا دوباره من یک حس پشیمونی خیلی شدید و ناراحتی داشتم حتی عذاب وجدان گرفته بودم و احساس گناه میکردم اما تنها دلیلی که باعث شد این عذاب وجدان رو فراموش کنم این بود که آش نخورده و دهن سوخته نشدم.
مرسی که تا اینجای داستانو همراه من بودید،و شرمنده که داستان طولانی شد.

نوشته: راوی غمگین

بازدید 5,691

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

16 پاسخ به “زن عمو و شوهر خیانتکارش”

  1. تجربه میگه،زنهایی که دوسدارن با کسی غیراز شوهرشون رابطه برقرار کنن ، دنبال فرصت میگردن تا مچ شوهر رو بگیرن. و بهانه ای برای مسیرشون داشته باشن.وقتی میبینن فرصت پیش نمیاد، فرصت رو فراهم میکنن. تا شوهرشون وارد رابطه بشه . بعد تمام تقصیرها را میندازن گردن شوهر.این سیاست زیرکانه زنونست.

  2. ترم تموم شد و مرخصی ترمی گرفتی؟ مرخصی ترمی چیه؟!مطمئنم تا بحال از جلوی یک دانشگاه هم رد نشدی

  3. خوب بود ، فقط موندم حس پشیمونی چی بود ،اولا که وهرش بهش خیانت؟کرده و در حال جداشدن،هستن. و از طرفی بقولم خودتچون ابروتو برده باید کرده میشد. پس دیگه گوه خوری زیادی که میگی پشیمونم، بهترهکه دیگه بهادم احمقی مث تو ندش و بدش به کسیکه قدرشو بدونه

  4. ازت شکایت کرد با چه دلیل و مدرکی؟مرخصی ترمی گرفنی!؟ مگه دانشگاه مرخصی میده!

  5. به نظر من واقعیت تا اون جا بوده و از زن عموت چک خوردی و ادامه داستانساخته مغز جقی نویسندس .با تشکر از عوامل سکسی بکن تو

  6. راوی با ی لحظه فیلم دیدن همکلاسی ها کونت گذاشتن بماند مهم نیست ولی کاندوم و اسپری تاخیری رو از کجات آوردی بچه جون بهتر به دادنت ادامه بدی به تو کوس کردن نیومده ترم آخری ناکام

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید