من بچه بودم كه يه شب پسر عمه من اومده بود خونه ما شبو گرفت خوابيد من اونوقت
يادم نمياد چند سالم بود ولي زير هفت سالم بود پسر عمه من بزرگ بود بالاي 12 سالش بود شبو گرفتيم خوابيديم همينكه همه خوابش برده بودند پسر عمه من از پشت كيرشو ميماليد به من من اونوقت نميدونم هيچي نميتونستم بگم زبونم بند اومده بود شلوارمو كشيد پائين لاپايم هي ميماليد منم بدم نميومد همينكه يه چند دقيقه ماليد يكباره سر كيرش رفت توي كونم يگ دردي گرفت منم يك آخ كردم مادر بزرگم بيداشد گفت چي شده پسر عمه من تا من صدامو در بيارم گفت هيچي من پاشو زير گردم مادر برگم دوباره گرفت خوابيد من صبح كه بلند شدم كونم درد ميكرد
كونم يه سوزشي ميكرد خوب نميتونستم راه برم پسر عمه من رفته بود دندوناشو مسواك بزنه منو ديد اومد بمن يك دوتوماني داد گفت بكسي چيزي نگي ها منم قبول كردم تا بحال من كه 40 سالم شده بكسي چيزي نگفته بودو كه اين سايت شهواني توجه مرا بخودش جلب كرده من در بچگياي خودم خوشگل اگه نبودم ولي بد هم نبودم ازون به بعدش من هركي بمن نگاه ميكرد من فك ميكردم منو ميخواد بكونه من ازون پس خيلي موازب خودم بودم تا اينكه بابام با دوختر خاله اش دوست شده بود وبعدشم دختر خالشو به هر كلكي كه شد گرفت مادر منو طلاق داد منو يك
خواهرمو گزاشت پيش پدربزگ و مادر بزرگ خودش با زن كه دختر خالش بود رفت به يك شهر ديگه منو خواهرم ومادرم هنوز مادرمو طلاق نداده بود مادرمون پيش ما بود تا اينكه دو يا يك سالي گذشت من درست يادم نيست بعد اينكه چند مدت گذشت طلاق نامه مادر مارو با پست ارسال كرده بود مادرم بازم اونطوري كه من يادم مياد صبر كرده بود كه شوهرش را ببيند وقتي كه پدر ما بعد مدتها برگشت مادرم رو گرفت رير كوتك ما شاهد سحنهاي كوتك كاريهاي پدرم كه مادرم رو ميزد يادمه مادرمو بيرون كرد ومارو از مادر مون جداكرد خواهرم ازمن كوچيك تر بود .مادرم
طولي نكشيد از خونه مادرش دوباره با يك مرد ديگه به ازدواج مجددش ادامه داد ازدواج كرد رفت ما ازون پس احساس يتيمي ميكرديم من خودم هر كسي كه با من خوبي ميكرد نميدونستم بخاطر اون پيش آمدها كه گفتم خوشم نميومد از ترحم ديگران وقتي بمن ترحم ميكردن من احساس يتيمي بيشتر ميكردم به ياد مادرم ميوفتادم پدرم اگه به فكر ماهم بود ما محبتش را احساس نكرديم بيشتر مورد ازيت آزار زن بابا قرار ميگرفتيم اين سرنوشت زندگي و آينده مارو خراب كرد من همين العانم
كه سندم به چهل سالگي رسيده احساس حقارت و يتيمي ميكنم بقيه داستانرو
ميزارم براي دفعه بعد نمي خوام شما عزيزان خستگي بيشتري رو احساس كنين
من از شما تشكر ميكنم كه داستان زندگي منو خوندين اميد وارم شما با اين سرنوشت دچار نشين خيلي دردناكه … موفق و پيروز باشيد… اين داستان نوشته شده در روز جمعه تاريخ 11مرداد ماه 1392 شمسي من در اين تاريخ 40 چهل سالمه
يادم نمياد چند سالم بود ولي زير هفت سالم بود پسر عمه من بزرگ بود بالاي 12 سالش بود شبو گرفتيم خوابيديم همينكه همه خوابش برده بودند پسر عمه من از پشت كيرشو ميماليد به من من اونوقت نميدونم هيچي نميتونستم بگم زبونم بند اومده بود شلوارمو كشيد پائين لاپايم هي ميماليد منم بدم نميومد همينكه يه چند دقيقه ماليد يكباره سر كيرش رفت توي كونم يگ دردي گرفت منم يك آخ كردم مادر بزرگم بيداشد گفت چي شده پسر عمه من تا من صدامو در بيارم گفت هيچي من پاشو زير گردم مادر برگم دوباره گرفت خوابيد من صبح كه بلند شدم كونم درد ميكرد
كونم يه سوزشي ميكرد خوب نميتونستم راه برم پسر عمه من رفته بود دندوناشو مسواك بزنه منو ديد اومد بمن يك دوتوماني داد گفت بكسي چيزي نگي ها منم قبول كردم تا بحال من كه 40 سالم شده بكسي چيزي نگفته بودو كه اين سايت شهواني توجه مرا بخودش جلب كرده من در بچگياي خودم خوشگل اگه نبودم ولي بد هم نبودم ازون به بعدش من هركي بمن نگاه ميكرد من فك ميكردم منو ميخواد بكونه من ازون پس خيلي موازب خودم بودم تا اينكه بابام با دوختر خاله اش دوست شده بود وبعدشم دختر خالشو به هر كلكي كه شد گرفت مادر منو طلاق داد منو يك
خواهرمو گزاشت پيش پدربزگ و مادر بزرگ خودش با زن كه دختر خالش بود رفت به يك شهر ديگه منو خواهرم ومادرم هنوز مادرمو طلاق نداده بود مادرمون پيش ما بود تا اينكه دو يا يك سالي گذشت من درست يادم نيست بعد اينكه چند مدت گذشت طلاق نامه مادر مارو با پست ارسال كرده بود مادرم بازم اونطوري كه من يادم مياد صبر كرده بود كه شوهرش را ببيند وقتي كه پدر ما بعد مدتها برگشت مادرم رو گرفت رير كوتك ما شاهد سحنهاي كوتك كاريهاي پدرم كه مادرم رو ميزد يادمه مادرمو بيرون كرد ومارو از مادر مون جداكرد خواهرم ازمن كوچيك تر بود .مادرم
طولي نكشيد از خونه مادرش دوباره با يك مرد ديگه به ازدواج مجددش ادامه داد ازدواج كرد رفت ما ازون پس احساس يتيمي ميكرديم من خودم هر كسي كه با من خوبي ميكرد نميدونستم بخاطر اون پيش آمدها كه گفتم خوشم نميومد از ترحم ديگران وقتي بمن ترحم ميكردن من احساس يتيمي بيشتر ميكردم به ياد مادرم ميوفتادم پدرم اگه به فكر ماهم بود ما محبتش را احساس نكرديم بيشتر مورد ازيت آزار زن بابا قرار ميگرفتيم اين سرنوشت زندگي و آينده مارو خراب كرد من همين العانم
كه سندم به چهل سالگي رسيده احساس حقارت و يتيمي ميكنم بقيه داستانرو
ميزارم براي دفعه بعد نمي خوام شما عزيزان خستگي بيشتري رو احساس كنين
من از شما تشكر ميكنم كه داستان زندگي منو خوندين اميد وارم شما با اين سرنوشت دچار نشين خيلي دردناكه … موفق و پيروز باشيد… اين داستان نوشته شده در روز جمعه تاريخ 11مرداد ماه 1392 شمسي من در اين تاريخ 40 چهل سالمه
نوشته: اشکان
12 پاسخ به “پسر عمه کونم گذاشت”
عزیزم شما تو… سنده…یا سنه چهل سالگی هم میتونی بری تحصیلات ابتدایی رو تموم کنی که ما …العانم…یا الانم شاهد چنین… سحنهای…یا صحنه های فجیعی نباشیم…..خدایا به من،،، ادمین،،،وباقی دوستان بکن تو صبر بده…
اولش خوندم مردم از خنده:-Dاخه یک طفل 12 ساله کیرش اصن راست میشه که رفت تو کون تو؟دیگه هم نخوندم
=))تو کجایی پسر عمع…
کوني
زير هفت سالم بودادامه ندادم
واقعا اینجا بمب خندس من زیاد نمیام اینجا ولی وقتی میبینم اینجا اینجوری دلخوشی به راهه تاسف میخورم که چرا بیشتر از این استفاده نکردم از این سایت.
گلابی بی سواد
X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X( X(
پسر عمه من 10 سالگی کونم گذاشت.تو باغبعد از اون خیلی شبا میومد خونمون موقع خواب میکرد.نمدونم چجوری تو تاریکی مستقیم کیرش میرفت تو سوراخم!
داداش تو که بچگیاد بخاطر دو تومن دادی بیا 20 میدم بهت کیرمو با کونت ب بلع
کیرم تو نظراتتون خواهر همتونو گاییدم،مادر کسه ها وقتی کسی داستان مینویسه هر چقدم بد باشه باید ازش تشکر کنید ن فحشش بدید،کیر همه آخوندا تو کوس و کون ناموستون ،حق تونه بکشید
ینی آخرت کوس شرو نوشتی