پسر خان

من عاطفه هستم داستانی که میخوام براتون بگم مربوطه به مادرمه ۰
اون برام تعریف کرده و من براتون ارسالش کردم مادرم امروز ۷۶سالش میشه ۰
داستانش بر میگرده پنجاه واندی سال پیش ۰
مادرم اسمش شوکت بوده تویه روستایی کویری تویه خانواده فقیر و مذهبی و معتقد به دنیا میاد ۰
در خانواده رعیت فقیر به دنیا میاد مادرم از بچگی ۰
تویه امارت خان که منطقه شون کنار پدر و مادرش کار میکرد۰
وشوکت تنها دختر خانواده بود سه تا برادر داشته
و در کنار پدر و مادرش کار می کرده
مامان شوکت یک برادر به اسمه حیدر داشته
مادرم از همه برادرهام بزرگتر بوده هم خواهر بود وهم مادر

حیدر وقتی ۳ سالش بود۰
مامان بزرگم به مامانم میگه امروز خان مهمون داره سرمون شلوغه بچه رو بردار ببر بیرون
از امارت که ارومش کنی مادرم برادر کوچیکشو
به پشته امارت میبره
اونجا جهنم زندگی به مادرم سلام میکنه جهنم خانمان سوز ی که حتی با تمام آبهایی جهانم خاموش نمیشه ۰
از اقباله سیاه مادرم
میره سمته باغ حیدر برادر مادرم شروع به بازی کردن با گل گیاه اونجا میکنه
مامانم داشته برای حیدر میموه میچینده که ۰
یکی از پشت میگه تو اینجا چیکار میکنی
مامان شوکت میترسه برمیگرده عقب میبینه جمیل خان پسره خان روستا ست
وروبه روش ایستاده مامان شوکت میگه ببخشید آقا ۰
اومدم برادرمو اینجا بگردونم ۰
خان یک نگاه از سر تا پا به مامانم میکنه
جمیل خان میگه باشه قبلش چای برام دم کن بیار اتاق ۰
وقتی چایی به اتاق جمیل خان میبره یک نگاه به دور بر خان میکنه میبینه تنهاست ۰
هیچکسی باهاش نیست از ترسه اینکه بلایی سر بچه بیات مجبور میشه حیدر به کمرش ببنده و چاییو به اتاق خان میبره۰
پسر خان به مامانم میگه بیا جلو تر همینکه مامان شوکت نزدیک میشه
در یک آن پسر خان با لگد میزنه زیر سینه ای و ۰
پسر خان به سمته مامان شوکتم میره دستاشو میگیره و به سمت خودش میکشونه ۰
مامان شوکت تعریف میکنه چشم های جمیل خان شده بوده کاسه خون
تنش از گرما به حدی زیاد بود که وقتی مادرمو گرفت ۰
مادرم برای یک لحظه فکر کرد راستی راستی آتیش گرفته

خودشو به مادرم چسبوندو با بی توجه به جیغو گریه های حیدر با ولع سیری ناپذیر شروع به دراوردن تک تک لباسهایی مامانم
کرد مادرم میگفت اون پسر خان بود و من دختر یک رعیت
فقط با لحنه بغض آلود از مملو از التماس بهش گفت تو رو خدا نکنید آقا
ولی با بی توجه شروع به دراوردن کرد تا مادرم لخته مادرزاد شد ۰
حیدر برادر مامانم یک گوشه. شروع به جیغ زدن کرده بود ۰
مادرم می گفت تمام بدنمو با دستاش لمس کرد حس وحشت و فشار قبر بر وجود دانه مادرم حس میشد
به وحشیانه ترین شکل ممکن به مادرم تجاوز کرد و
تو اون اتفاق بکارت مادرم به باد رفت۰
مامانم گفت وقتی کار جمیل خان تموم شد سیر شد از مادرم
و حیدرم از شدت گریه از حال رفته بود میلرزید زیر شکمه مادرم به قدری درد میکرد که انگار قیله داغ تو شکمش ریخته بودن
جمیل خان که حسابی کیف کرده بود۰
سر ذوق اومده بود لباسهایی مامانمو گرفت پرت کرد تو صورتشو گفت از اینجا گمشو بیرون اگه از این قضیه چیزی بگی برادرتو میکشم ۰
خودتو تیکه تیکه خوراک سگهایی خان یعنی بابام میکنم

مامان شوکتم فقط ۱۳ سالش بود واز ترس اش
دهنشو میبنده و چیزی نمیگه ولی از اون روز حیدر که تازه زبون باز کرده بود دچار لکنت زبون میشه و دیگه نمی تونه درست حرف بزنه
خان چند شب بعد این اتفاق میاد به مادربزرگم میگه میخوایم بریم شکار شوکتو بفرست یکی باشه برامون غذا درسته کنه
مادربزگه احمق والاغ از همه چیتر نفهم ۰
مامان شوکتو با جمیل خان میفرسته جمیل خان با دوتا نوکر دیگه ومامانم راهی میشن به جز مادرم هیچ دختر دیگه نبود ۰
جمیل خان وقتی میخواد بره شکار بزنه به مادرم میگه بساطه اتیشو روشن کن درست کن ۰
مادر ساده من بدبخته من گرفتاریها وبلا هاش تمومی نداشت که در همون حین کار یکی از پشت به مامان شوکتم حمله میکنه وبصورت خشن و بی رحمانه از پشت به مادرم تجاوز میکنه نوکره وسط کار بوده که جمیل خان سر میرسه
شروع به داد هوار میکنه یقه اون نوکر رو میگیره و میبره پیش باباش میگه بابا این پسر به این دختر تجاوز کرده ۰

بیا ببین اگر ابروش بره دیگه کسی نگاش هم نمی کنه

مادربزرگم و احمق وعشقه حرف مردم شروع به گریه زاری میکنه
خواهش اینا که تمنا نذار دخترم سر زبون ها بیافته۰
خان میسپاره اول یک کتک مفصل آبدار نثار به اون
نوکر بزنن
بعد هم شوکت رو به عقدش در میارن
به همین راحتی جمیل خان با کلک از بلایی که سر مامان شوکتم آورده بود در میره۰
مامان شوکت بیچاره مجبور میشه با غلام از همه نوکرها زشت تر گند تر شیرین عقل تر ازدواج کنه
دمم نزنه
به ماننده هر روز از غلام بی کله کتک میخوره
وقتی مادر غلامم مادرمو کتک میزده ۰
چند سال میگذره مادر به اقتضایی هر سال یک بچه می آورد
وقتی منکه آخرین بچه بودم بدنیا میام دایی حیدرم دیگه بزرگ شده بود ۰
و اون خاطره تلخو خوب به یادش بود
دایی حیدر بخاطر اون اتفاق لکنت داشتو از آدم ها فراری بود
یک فرد منزوی بود همیشه تنهایی تنها
تو فکرش همیشه غوطه ور بود
تو روستا میگفتن حیدر تنها
همیشه یک گوشه نشسته و میترسید بیرون بیات
همه به مادر بزرگم میگفتن که حیدر دیونه است ۰
حیدر دیوانه نبود فقط آسیب دیده بود ۰
و کسی براش کاری نمی کرد جمیل خان هم ازدواج کرده بود
چند تا بچه داشت
وقتایی که حیدر مامانمو تو کوچه میدید کلی ذوق میکرد میدویید دنبال مادرم بغلش میکرد تو بغل مادرم اشک می ریخت رابطه مادرم با حیدر خوب بود ۰
تا اینکه یک شب وقتی مامانم منو میزارن تو گهواره تا بخوابونه
در حال خوندنه لالایی بود که سایه روی داخل اتاق میبینه دقت میکنه میبینه یکی پشته پنجره است یکی که نگاه نافذ رو به داخله اتاق گرفته بود

مادرم به سمته پنجره میره خیلی آهسته باز میکنه وایساد درست روبه روش هیچی نمی گفته نزدیک تر که میان همه چی واضح تر میشه دایی حیدر بود که در حال گریه کردن بود ۰
مامان شوکت میگه چی شده داداش
دایی حیدر با لکنت اش میگه کشتمش انتقامتو گرفتم ابجی ۰
مامان شوکت حین بلندی میکشه میگه چی داری میگی
دایی حیدر با صدایی اروم میگه میدونم باهات چیکار کرده ۰
اون تو رو بدبخت کرد بیچارت کرد با نقشه از قبل تعیین شده مجبورت کرد زنه غلام بی کله شی من اون موقع بچه بودم زورم نمی رسید ۰
الان زورم بهش میرسید و کشتمش اومدم بهت بگم اون موقع تو بچگی نتونستم ۰
کاری کنم بدون بالاخره انتقامتو گرفتم الان باید فرار کنم وگرنه خان نوچه هاش منو میکشن
هرچی مامانم میگفت نرو بمون دایی حیدر قبول نمیکرد ۰
به اینجایی تعریف کردن که مامانم میرسید حسابی هق هقش سربه فلک میکشید ۰
ادامه داد داداشم فرار کرد و رفت
اون موقع که این بلا سرم اومد حیدر خیلی بچه بود ولی همه چیز یادش بود ۰
من مطمئنم حیدر بچه خیلی باهوشی بوده ۰

ولی بخاطر بل هوسی جمیل خان همه چی نابود شد فردا صبح خبری تو یه روستا مثل یک بمب پیچیده که گلویی تیکه پارهی که فقط با پوسته به بدن جمیل خان وصل بود ۰
یسریا میگفتن ممکن کار حیدر باشه چون غیبش زده خیلی ها میگفتن حیدر عقب موندس تو دیوونه بوده عقلش به این جور کارها نمی رسیده ۰
دایی حیدر از اون روز میره و دیگه هرگز بر نمی گردد هرگز پیداش نمیشه مادربزرگم به قدری چشم انتظار حیدر بوده که از پا در میاد روزهایی اخر عمر مادر بزرگم مامان شوکت همه چیزو برای مادربزرگم تعریف میکنه۰
مادربزرگم وقتی حقیقتو میفهمه به ثانیه نمیرسه که تموم میکنه درجا میمیره بابایی من غلام بی کله هم تویه دعوا کشته میشه ۰
ماه هم مامان شوکت هم مادرمون بود و هم بابامون ولی مامان شوکت منتظر قبل از مرگش خبری از داداش برسه یا حتی ببینتش
الان هر کدوممون زندگی خودمونو داریم
بی صبرانه منتظرم تا این برادر و خواهر به تجدید دیدار برسونم به امیده روزی که این خواهرو برادر در کنار هم به دیدار هم بنشونم دارم مخفیانه بدنبال دایی حیدرم میگردم تا بتونم آرزویی قبل از مرگه مادرمو برآورده کنم 🖤

نوشته: عاطفه

بازدید 8,366

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

7 پاسخ به “پسر خان”

  1. نکته اول اینکه آدم همون جور که حرف می زنه نمی نویسه. لحجه تو نوشتن تاثیر نداره.قواعد نوشتن بلد نیستی انتظاری هم نیست ازت. ولی ه کسره دیگه چیز عادی و معمولیه تو نوشتن. اونم بلد نیستی.جای اینجا وقت تلف کردن برو یه آگهی بده داییتو پیدا کن 🤞🏻

  2. سطح نگارشت افتضاح بود، اگه داستان واقعی باشه خوبِ که داییت انتقام مادرت رو گرفت

  3. خیلی قشنگ نوشتی و فضا رو قشنگ بدون طول و تفسیر بیان کردی. چه واقعی چه تخیل بسیار لذت بخش بود و درد آور. اگر واقعیت باشه که مطمئن باش داییت رو پیدا میکنی.

  4. حس اینکه ینفر داره خودمونی و رو در رو واست ی داستانیو تعریف میکنه داشتخوب بود

  5. سالها پیش یه بلوچ می‌شناختمبندرعباس کار می‌کرد اونم بهمین دلیل فرار کرده بود اومده بود بندرعباستودوزی اتومبیل کار می کرد.

  6. با لهجه چرا نوشتی ؟اینجا داستان سکسی مینویسندکه صحنه ها رو مجسم کنند و لذت ببرند

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید