سختی کوتاه با آن دسته عزیزان که بنده را دروغگو خطاب میکنند .
بزرگواران . هیچ لزومی نداره که بیام دروغ عرض کنم
حقیقتش این بلایی بود که سرم اومد . بلایی که حس انسانی منو به جنس مخالف کلا تغییر داد و باعث شد بعد دوران جوانی . فقط با همجنس خودم حال کنم . . حتی با وجود داشتن زنی زیبا . .
همسری که . در خیابان باهم میریم و دختران و زنان زیبا از جلوم رد میشن . اصلا نگاه نکنم
اما وقتی یک پسر نیمچه خوشگل رد میشه
هزاران فکر را در ذهنم تجسم میکنم
حتی در دانشگاه . به دختران نگاه نمیکردم
به اندام و لب های پسران نگاه میکردم
بنده نمیام داستان بگم که باعث خود ارضایی بشه . اومدم تجربه تغییر سرنوشت خودم را بگم که . در حفظ فرزندتان کوشا باشید
و اون عزیزی که میگه داستان تکراریه با کپی هست !
بله همین داستان را برای عبرت به سایت دیگه فرستادم
گفتار هر شخص . نشانه شخصیت اونه …
ادامه داستان :
لباس را که پوشیدم . داشتم راه میرفتم بیرون.
داییم گفت آرمین. تابلو نرو .
گفتم مگه چه جوری میرم .؟
گفت . داری لنگ میزنی . . مث اینکه وا موندی
گفتم . چیکار کنم . هم درد دارم و هم میسوزه .
گفت . اگه امروز به خونتون بری . مامانت میفهمه .حتما شب بیا اینجا .
با درد رفتم باغ و حقیقتش سوراخم اونقدر درد میکرد که . مجبور شدم آب سرد بگیرم
حتی رفتم دستشویی بزرگ کنم . نمی اومد بیرون ( دستشویی بزرگم)
قبل تاریکی هوا برگشتم خونه پدر بزرگم .و دیدم اونا برگشتن
برای اینکه تابلو راه نرم . آروم آروم با صحبت کردن با پدر بزرگم . رفتم پیشش و احوال پرسی کردم و نشستیم
بعد شام . مادر بزرگم گفت اتاق بغلی . جاتو انداختم با داییت بخواب
دیدم داییم . خیلی ساده و داره چشمک میزنه
با خودم گفتم . اگه با این زخم کونم . بکنه
دیگه میمیرم
خلاصه رفتیم بخوابیم .
چراغها که خاموش شد
دیدم آقا دایی تشریف آوردند کنار من
و دستشو برد سمت باسنم .
گفت این عشق من . حالش چطوره ؟
گفتم . مطمئنی حال منو میپرسی
یا حال اونجا را ؟
گفت اینم بخشی از خودته دیگه
گفتم .چرا با من این کارو کردی ؟
گفت اون موقع که داشتم میومدم خونتون .
و تو داشتی از مغازه برمیگشتی
دیدم اون چند پسر میگن . عجب کونی داره
هزار. برابر بزرگتر از کون دخترهای هم سن سالش و گاییدنی هست
مث اینکه یه چیزی در درونم بیدار شد
و بعدش چند مدت بهت نگاه میکردم
بهیپص اون زمانهایی که با شلوارک میومدی جلوم چرخ میزدی خونتون
یا از حموم میومدی . و موهاتو جلوی آینه ژل میزدی و به صورت کرم میزدی … داشتم همیشه نگات میکردم …
اون زمان هایی که در اتاق پذیرایی داشتی سونی یک بازی میکردی و شلوارکت میرفت برای کونت و تو گاهی میکشیدی بیرون .
یا وقتی که حواست نبود من پشتتم . دستتو میکردی به باسن خودت و میخاروندی کونت را .( که همزمان هم .گاها انگشتش را میکرد سوراخ کونم )
همش را میدیدم و هوش از سرم میرفت
و آرزوم بود . بغلم بخوابی و عین پسر دختر نامزد . موهاتو نوازش بدم و من برات بشم شوهر .
گفتم دایی . یعنی این چند وقت که خودت میگی . مث گرگ . دنبالم بودی .
گفت . گرگ نه . اما حیران تو بودم .
آرمین . میشه دلی باهام باشی .؟
گفتم ظهر اوکی گفتم . اما تو زدی زیر حرفت و داشتی منو میکردی . تموم اونو کردی .
گفت بخدا . دستم نبود . هل بودم . چون به آرزوم رسیده بودم .
گفتم الان میخوای چیکار کنی ! ؟
گفتم میخوام . این پسر دختر تازه نامزد کرده
که شب اول دارن کنار هم میخوابن باهات باشم . باشه ؟
گفتم مثل ظهر .؟؟
گفت نه بخدا . عذر میخواهم
دیگه تسلیمش شده بودم . و. به نوعی خوشم اومده بود . بخصوص از لاپایی . اما
دردش هم . ترس داشت برام .
گفتم . مادر بزرگ میاد میبینه . گفت . اوت الان اتم منفجر بشه . بیدار نمیشن .
گفتم خوب .هرکاری میخوای انجام بده .
گفت رکابیتو در بیار. . . که من در آوردم
و داشتم شلوارکمو در می آورم .
گفت دست نگه دار . اونو نه …
گفتم مگه نمیخوای.
که نزاشت کامل بگم و گفت نامزدها شب اول کامل نمیکنه .
میخوام لذت ببرم .
لباشو گذاشت به لبام و مث گشنه ها داشت میخورد . گاهی جدا میکرد میگفت زبونتو یکم بیار بیرون . و مکش میکرد به دهنش
گردنمو میخورد و به باسنم . چنگ میزد
اومد روی سینه هامو و چنان با زبونش میکشید از گردنم به سینه هام و نوکش را مک میزد که گلگلک اولیه . نزدیکه به لذت شد
و برای اولین لحظه در اونجا حال کردم …
زبونش را از سینه هام میکشید به نافم و بعدش به سینه و گردن و لبام…
گفت به شکم بخواب .
برگشتم به شکم که بخوابم . دستمو بردم شلوارکمو در بیارم که . نذاشت و گفت مث اینکه خیلی عجله داری پردتو بزنم !!
گفتم نه . عجله ندارم . میخوام زودتر تموم کنی . بخوابیم .
گفت آخه کونی من . مگه خودت حال نمیکنی ؟!
چرا عجله داری . ؟
گفتم خواعشا اون کلمه را نگو .
گفت کدوم . ؟ گفتم . کونی من .
گفت ناراحت نشو . من فاتح این کونم . اما دوتایی شدیم بهت میگم .
حالا برگرد به شکم . برگشتم به شکم خوابیدم
سرش را گذاشت به باسنم و یدونه بو کشید و گفت .خانه ات آباد صاحب این کون
که بالاخره مال من شد …
زبونش آورد به سمت کمرم و بوس کنان رفت به پشت گردنم و اومد پایین
گفتم چرا مث گرسنه ها هستی ؟
گفت میدونی این چه لذتی داره ؟ البته که نمیدونی .
آروم آروم شلوارکمو در آورد و پا شد . چراغ قرمز کوچیک چراغ خواب را روشن کرد
و یه بالش کوچیک آورد . و گفت شکمتو بده بالا .
دادم بالا . که بالش را گذاشت و گفت پاهاتو یکم باز کن .
گفتم مگه نگفتی نمیکنی توش .
گفتم قول شرف میدم کیرمو نمیکنم .
گفتم پس چیکار میکنه .
گفت میخوام سانتی . انگشتم بکنم توش و ببینم و حال کنم و بعدش با ساک زدن تموم کنیم .
پاهامو باز کردم. و گفت اون کرم را از پشت متکا در بیار .
دستمو دراز کردم . دیدم بله . کرم اونجاست
دادم بهش . کرمو باز کرد. یکم زد به سوراخم و آروم آروم مالید به سوراخم
با یه دستش به سوراخم ماساژ میداد و با اون یکی به کیرش .
خلاصه کم کم . انگشتش را داخل میکرد و میآورد و میگفت سوزش داره
گفتم نه زیاد . نرم شده .
گفت ببین . فقط سرشو میزارم ورودی سوراخت .
خواستم پا بشم که . با دستاش نگه داشت . و گفت . کون من . باهم حرف زدیم
قرار شد باهم باشیم . ظهر را نگاه نکن که کردم
بخدا. دیگه مال خودمی و مث چشام ازت مواظبت میکنم . مگه مغز خر خوردم . سوراختو زودتر باز کنم و بعد مدتی . حالتش را از دست بده و گشاد بشه و دیگه برام حال نده
نا سلامتی قراره تا زن گرفتم . تو زنم باشی
برگرد . قول میدم نکنم توش
گفتم تا کی باید باهام بخوابی؟
تا کی قراره کونی تو باشم ؟
بعد چند سال که بزرگ شدم . اونوقت چطور ؟
قراره بازم بکنی
گفت تا هر وقت تو بخوای . . حتی وقتی زن گرفتم … قول میدم .
برگشتم خوابیدم . . به کیرش قشنگ کرم زد و مالش داد و اومد روم و گفت پاهاتو ببند . که لاپایی میکنمت. و لای کونت … اما داخل سوراخت نه .
آرمین زیاد نمیتونم آبم را نگه دارم .
فقط وقتی آبم میاد .زود صورتتو بیار جلو
و دهنتو باز کن . بریزم دهنت و تف کن بیرون .
گفتم نمیخوام. حالم بهم میخوره …
گفت فقط صورتتو بیار بریزم بصورتت و پاکش میکنم .
لاپایی که گذاشت و لای کون.
یه لحظه گفت . دهنتو بیار کونی
تا بیام بگم نه . ریخت به پشتم .
نه یه قطره . نه دو قطره . کم کمش یک پیاله
یکم با سر کیرش به اینور اونور کمرم و پشتم کشید و پاشد و دستمال آورد و پاکم کرد و کنارم دراز کشید . گفت . خیلی ممنون آرمین
بهترین روز زندگیم بود … میدونم عاشق چجور کردنت هستم . ؟
گفتم چطور ؟
گفت که من تو خونتون باشم . تو از مدرسه
که میای به مادرت سلام بدی . و بیای اتاقت . . با همون لباس مدرسه .بیای بغلم .
لباتو بخورم و همونجوری برام ساک بزنی و آروم آروم لباساتو بکنی و با شورت بیای پیشم
و یکم که خوردم رو لاپایی کردمت
بری حموم کنی و بیای بیرون . بری جلوی آینه و سرتون خشک کنی و ژل بزنی و صورتتو کرم بزنی . بیای کنارم
مث زنا که میرن حموم و آرایش میکنن .
گفتم خیلی نامردی . ببین چیکارم کردی .زنم کردی . باشه
اما . دو تا شرط دارم .
گفت جون بخواه
گفتم . اولا هیشکی ندونه
دوما .زیاد کون من نگو . ناراحت میشم
گف . چشم عشقم . دورت بگردم …
دوستان . اگه خوشتون اومد .داستانهای بعدی را بگم . از داستانهای که . مادرم بعد مدت ها شک کرده بود . و. آخرش و …
نوشته: آرمین
7 پاسخ به “ناخواسته و با نامردی توسط داییم کونی شدم (۲)”
عالی بود فداتشم ، قشنگ اون حس و حال درم مکنی،،،، لطفاً ادامه بده
good🍻
کیرم تو کون داییت مردم با داییشون کوس میکنن نه که دایی کونشون بزاره
پیام بده بهم لطفا
داییت پارتم کنه تو درست نمینویسی یکم دقت کن کونی املاتو درست کن
این کع تو کون خوبی داری عالیه کردنییی ولی با غریبه نه به خودی اون داایی ات چقدر حرومزاده س تو رو کرده و میخواد دوباره بکنه
سلامگفت “اگه خوشتون اومد .داستانهای بعدی را بگم”