چند روز از ماجرا گذشته بود و همه چیز ظاهراً داشت به حالت عادی بر می گشت. نازنین احساس میکرد از وقتی تو کس کردن کیر شوهرش رو به الهام سپرده، دیوار نازک خجالت بین الهام و سامان ترک برداشته و زندگی خودش هم دگرگون شده.
از وقتی نازنین آب سامان رو با دست درآورده بود، سامان به یک مرد حشری تر و بُکن به تمام معنا تبدیل شده بود و نازنین رو یاد دوست پسر دوران دانشجوییش می انداخت.
دوباره همون سکس های داغ و بی وقفه رو اینبار داشت با شوهرش تجربه میکرد. قبل از این اتفاق، گاهی وقتا وسوسه می شد که به دوست پسر سابقش زنگ بزنه و افکاری آغشته به خیانت از سرش عبور میکرد ولی این روزا سامان جوری میکردش که این فکرا کاملا از ذهنش پاک شده بود.
در همین بین نازنین با اون شیطنت همیشگیش، تصمیم گرفت یه دورهمی خونگی بگیره. البته از همون اول هم معلوم بود دنبال یه مهمونی ساده نیست و الهام رو برای شام، دعوت کرد.
شب مهمونی الهام با یه لبخند مرموز وارد خونه شد. بارون ریز بهاری موهاشو نمدار کرده بود و پالتوی بلند مشکی تنش بود. نازنین از آشپزخونه داد زد:
“الهام جون، بیا تو راحت باش، خودتو سبک کن!”
سامان هم اومد جلو که کمکش کنه. یه لحظه نگاهشون گره خورد، همون سکوت خاصی که از دفعه قبل بینشون جا مونده بود. الهام خندید و گفت:
“خودت دربیارش دیگه، قشنگ بلدی!”
سامان کمی با خجالت ولی با لبخند دست برد و دکمههای پالتو رو باز کرد. پالتو رو که کشید، یه لباس خیلی باز و شیک زیرش چشم هارو خیره کرد. همونطور که نور خونه خورد به پارچه براقش، نازنین از دور با صدای بلند گفت:
“وای الهام! ترکوندی امشب! این سامان طفلک دیگه حواسش جمع نمیمونه!”
الهام با خنده شونه انداخت بالا و گفت:
“گفتم مهمونی خونهی شماست، باید خاص بیام دیگه.”
سامان یهلحظه نگاهش رو دزدید و رفت سمت آشپزخونه، اما برق شیطنت تو نگاه نازنین و الهام دیگه فضای خونه رو پر کرده بود. الهام یک لباس یک تکه مشکی پوشیده بود که خط بین سینه هاش رو کاملا نمایش میداد و از قسمت کمر کاملا لخت بود. یک چاک بلند تا کمر، زیبایی دامن نسبتا کوتاهش رو دو چندان می کرد و نپوشیدن شورت و سوتین زیر این لباس، احساس فوق العاده ای رو بهش میداد.
الهام تازه نشسته بود که نازنین با سه لیوان نوشیدنی وارد شد، لبخند شیطونش هنوز از صورتش پاک نشده بود. نگاهش رو بین الهام و سامان چرخوند و گفت:
“راستی الهام، باید ازت تشکر ویژه کنم … نتیجهی اون جلسهتون عالی بود. کیر سامان از اون موقع تا حالا خیلی بهم حال داده. واقعاً کارت حرف نداشت.”
الهام خندید و گفت:
“جدی؟ فکر نمیکردم انقدر تاثیرگذار بوده باشه!”
چشماش برق زد. یه نگاه نصفهنیمه هم به سامان انداخت که یهکم خجالتزده، ولی لبخند به لب گوشه مبل نشسته بود.
نازنین ادامه داد:
“راستش به این فکر کردم که شاید این بشه یه برنامه ماهانه. تو بیا، سامان رو وکس کن، منم یه عصرونه خوشمزه میدم، کلی میخندیم… خلاصه همه راضی!”
یه چشمک هم زد که الهام رو از خنده ترکوند.
الهام با خنده گفت:
“البته اگه این آقا پسر قول بده اینقدر زود سیخ نشه و جلوی دستای منو نگیره.”
سامان نفسش رو با لبخند بیرون داد و گفت:
“الان شما دوتا دارید رسما منو توی برنامههاتون میذارید؟!”
نازنین با شیطنت در حالی که ادای جلو و عقب کردن دست روی کیر رو نشون میداد، گفت:
“الهام جون کاری نداره که. هر وقت جلوی دست و پات بود، یه جوری آبشو دربیار که حساب کار دستش بیاد”
بعد از خوردن شام و کلی خنده و شوخی، نازنین گفت:
“خب الهام جان، حالا که اینجایی، نمیخوای ببینی نتیجهی کارت هنوز مونده یا باید زودتر جلسهی بعدی رو بزاریم؟ دلم میخواد شوهرم همیشه برق بزنه و همینجوری حشری بمونه”
الهام با نیش باز خندید و برگشت سمت سامان که روی مبل نشسته بود. گفت:
“راست میگه. بالاخره باید ببینیم برنامهی ماهانه جواب میده یا نه.”
سامان که داشت یه لیوان نوشیدنی مینوشید، یه لحظه مکث کرد و گفت:
“الان یعنی قراره همینجا ارزیابی بشم؟”
نازنین خندید و گفت:
“خب، ما که رسمیاش کردیم! الهام هم مسئول کنترل کیفی کاره”
الهام دستاشو بهم زد و گفت:
“آقا سامان، لطفاً بفرمایید به بخش بررسی کیفی!”
بعد با شوخی ادامه داد:
“آروم و بدون مقاومت!”
سامان با خنده و کمی خجالت بلند شد. الهام با حالت جدی مثل یه متخصص گفت:
“خب… همه لباس هات رو دربیار و شورتت رو بده نازنین برات نگه داره”
و با دو انگشت یه حرکت نمایشی زد که هم نازنین رو خنده انداخت و هم خودش رو.
نازنین روی مبل لم داد و با لذت گفت:
“عاشق این صحنههام … الهام داره جدی جدی شورت شوهرمو جلوم درمیاره#34;
الهام بعد از لخت کردن سامان. خم شده بود برای بررسی و گفت:
“خب، فعلاً رشد خیلی زیاد نبوده، ولی میشه گفت بسته به حجم کار، شاید ماهی یه بار کافی نباشه… باید بعضی وقتا هر دو هفته برنامه داشته باشیم”
الهام بعد از بررسی، خیلی جدی و با لبخند راضی برگشت سر جاش و گفت:
“خب، وضع خیلی خراب نیست، ولی برای اینکه دوباره از صفر شروع نکنیم… اگه بخواین، امشب یه دستی به سر و صورتش میکشم، البته با ژیلت راحتتره.”
نازنین چشمهاشو ریز کرد و گفت:
“اوه! سرویس ویژه؟”
بعد با خنده رو کرد به سامان:
“سامان، انگار مشتری وفادار شدی، امشبم باید همکاری کنی.”
سامان داشت دیوونه می شد. کاملا لخت جلوی دو تا دختر ایستاده بود که داشتن بررسیش میکردن و هیجان این صحنه طوری بود که تا به خودش بیاد، دید که کیرش دوباره کاملا سیخ و بزرگ شده.
نازنین آروم زد به کون لخت سامان و گفت:
“الهام جون پاشو سامانو ببر حموم و یهجوری تمیزش کن که برق بندازه!”
الهام انگار که کاملا براش عادیه، بلند شد کیر سامان رو با دست گرفت و دو نفر وارد حمام شدن. الهام لباسش رو درآورد و در حالی که حالا دیگه اون هم کاملا لخت بود، با حوصله ژیلت رو آماده کرد، حولهای برداشت و با جدیت گفت:
“بیا، آروم بشین، بذار کارمو بکنم.”
سامان نشست و پاهاشو کاملا باز کرد. کمکم هوا بینشون از شوخی و خنده به یه سکوت نرم و عجیب تبدیل شد. کیر سیخ شده سامان مزاحم بود و الهام بدون اینکه چیزی بگه، تصمیم گرفته بود آب سامان رو همون اول کار در بیاره. دستش رو کمی کفی کرد و مشغول مالیدن کیر سامان شد که اصلا باورش نمیشد و نفسش رو حبس کرده بود.
الهام خیلی جدی ولی با لبخند گفت:
“آروم باش، فقط میخوام آروم بشی تا بتونم اصلاحت کنم.”
با دقت شروع کرد به کار، با هر حرکت جلو و عقب کردن دستش، فضای بینشون صمیمیتر میشد ولی همزمان پر از شهوت. سامان گهگاهی یه نگاه کوتاه به سینه های بزرگ الهام مینداخت که با هر حرکت الهام به این ور اونور پرت میشدن. بی اختیار با دو دستش اونها لمس کرد. معلوم بود هردوشون حالا دیگه اون دیوار قبلی رو حس نمیکنن. سامان تقریبا به ارگاسم نزدیک شده بود. چشماش سیاهی رفت و بدنش به شدت منقبض شد و با صدای بلند، توی دستای الهام آبشو خالی کرد و بی حال کف حموم افتاد.
الهام دستش رو شست و گفت:
“خب، آقا سامان! بهتره زودتر کارمون رو شروع کنیم.”
سامان لبخند زد و گفت:
“واقعاً ممنون … ببخشید به سینه هات دست زدم. توی اون وضعیت دست خودم نبود.”
الهام با یه چشمک گفت:
“اشکالی نداره. اتفاقا کمک میکنه زودتر بیای و دست منم کمتر خسته میشه!”
الهام آب گرم وان رو باز کرد تا بخار هوا پوست سامان رو لطیف تر کنه. هوای حموم مهآلود شده بود. بخار داغ مثل پردهای نازک دور شون پیچیده بود و صدای آرام آب، فضا رو پر کرده بود. سامان روی لبهی وان نشسته بود و یهجور بین خجالت و هیجان گیر کرده بود.
الهام کاملا لخت با ژیلت توی دستش جلوش ایستاده بود، موهاشو پشت گوش زده بود و با تمرکز به کارش نگاه میکرد. دستش با دقت جلو میرفت، و هر از گاهی یه لبخند کوچیک گوشهی لبش ظاهر میشد.
“سامان، راحتی؟”
سامان نفسش رو بیرون داد و گفت:
“راستش… این خیلی هیجان انگیزتر از اون چیزیه که فکر میکردم.”
الهام جدیتر ادامه داد:
“نگران نباش. مردای زیادی برای وکس و شیو پیش من میان. کم کم عادت می کنی. من توی کارم حرفه ایم.”
سامان گفت:
“آره، معلومه که حرفهای هستی … ولی اینکه اینهمه نزدیک باشی و اینجوری راحتی، یهکم برام عجیبه.”
الهام آروم گفت:
“شاید چون من و نازنین همیشه بیپرده با هم بودیم، اینم برام عجیب نیست. تو هم جزوی از اون فضایی، فقط عادت نداری هنوز.”
وقتی کارش تموم شد، یه دستمال برداشت و پوستش رو خشک کرد. گفت:
“خب… تمیز و مرتب. حالا اگه بخوای، یه دوش سبک هم بگیریم با هم، بخارش هم خیلی خوبه، پوستت آروم میشه.”
سامان یه لحظه مکث کرد، بعد سری تکون داد.
“باشه. … من مشکلی ندارم.”
دوش رو باز کردن. بخار غلیظتر شد، صدای آب روی سرشون افتاد. آب گرم ریخت روی شونههاشون و اون فاصلهی کوچیکی که بینشون بود، کمکم محو شد. هیچ حرف خاصی نزدن اولش، فقط نفسهای آروم، و گاهی لبخند خجالتی.
بعد چند دقیقه، الهام با صدای بلند گفت:
“نازنین! میشه دو تا حوله لطف کنی بیاری، کارمون تمومه!”
نازنین از بیرون با خنده گفت:
“از همین حالا برنامهی زیبایی ماهانهتون ثبت شد. صبر کنین، حوله در راهه!”
نوشته: نیکی
5 پاسخ به “میان موم و آتش (۳)”
واقعا بعضی ها لیاقت اینو دارن که اسمشون رو بزاری نویسنده . (البته یه تعداد بسیار کم و محدود متاسفانه )
منتظر بودیم این قسمت بهتر بشهمتاسفانه بدتر شدخیلی مبهم و بی سر و ته هست
داستانه یا واقعیت؟ زن ایرانی و انقدر روشنفکر؟ زن ایرانی فقط تو کار حسادت و جر دادن هر کسیه که بخواد به شوهرش نزدیک شه.البته ناگفته نمونه که خودشم بعد یه مدت کوتاه بعداز عروسی دیگه نزدیک مرده نمیشه و فقط مرد براش حکم کارت بانکی داره
واقعا عالی بوداحسنت
ادامه نداره ؟