سلام خدمت همه دوستان
این داستان چند قسمت داره
بجز اسامی همه داستان با جزئیات واقعی گفته شده.
مطمئن باشید یکی از قشنگترین داستانهایی هست که میخونید.
من شهابم الان ۳۷ سالمه و تا اونجایی که تونستم همیشه از لحظه به لحظه زندگیم لذت بردم. هیچوقت هم از کارهایی که کردم پشیمون نشدم.
خب بریم سر اصل مطلب برگردیم به سن ۲۲ سالگی
بیایید با هم یه جوون ۲۲ ساله ای رو تصور کنید که 184 قدشه 90 کیلو عضله داره و بصورت حرفه ای کشتی میگیره و یه گوش شکسته داره.
تو یه محله قدیمی که خانواده منم جز قدیمی ترین خانواده اون محل و منطقه هستن زندگی میکردیم.
دیگه تا اون زمان انقدر دختر بازی کرده بودم و مخ زدنام رو آزمون و خطا داشتم که بگم دیگه حرفه ای شده بودم و به واسطه بدنمم که شده مطمئن بودم طرف مال خودمه.
من توی محیطی کار میکردم که حراستی بود و همه یه داس دستشون تا زیر آبتو بزنن
پس مجبور بودم که همرنگ اون کصخولا بشم
حالا محیط چجوری بود همه آستین بلند و ته ریش و کت و شلواری بودن
درصورتی که من روز استخدام بعد ۲ساعت انتظار و با تیشرت و شلوار لی و کتونی رفته بودم و برای اولین بار در کنار مسئول گزينش و استخدام که مرد کوچولوی ریش دار و یقه بسته ای بود خانمی بنام قائمی رو دیدم.
همه چیز از اون نگاه اول شروع شد
بشدت چهره واسم آشنا بود ولی بدون چادر نمیتونستم تصورش کنم تا یادم بیاد کجا دیدمش.
مطمئن بودم بچه محلمون نیست.
گزینش شدم و آقای حبیبی بهم درباره پوشش و مقررات کامل توصیه های لازم رو کرد و گفت بقیه موارد رو از خانم قائمی بگیرید.
آقای حبیبی از پشت میزش بلند شد منم به پاش بلند شدم
رفت سمت در یهو برگشت گفت نمی آید؟
من که کپ کرده بودم گفتم مگه نگفتین بقیه موارد رو ایشون بگن گفت بله میگن ولی روز اول کاری نه الان تو دفتر من.
برگشتم دیدم خانم قائمی یه خنده ریزی کرد و سرش انداخت پایین
منم که خراب شده بودم عذرخواهي کردم رفتم سمت در با هم اومدیم بیرون و گفتم جناب رحیمی من اجازه مرخصی دارم
گفت در پناه خدا روز اول اومدی کارات رو کردی یه سر به من بزن
منم گفتم و چشم و پیچیدم به بازی.
تمام مغزم پیش قائمی بود
همه جاهایی که امکان داشت دیده باشمش رو مرور کردم ولی پیداش نمیکردم.
اومدم تو حیاط سازمان یه بوفه کوچیک بود ساعت حدود 11 بود به اونی که پشت دخل بود گفتم ساندویچ هم داری گفت فقط ژامبون مرغ دارم
اندازه ساندویچ رو دیدم گفتم اگر من پول ۲تاشو رو بدم میشه خواهش کنم ۲تا رو بزنی توی یدونه ساندویچ و ۲نونه بدی
گفت آره ولی میتونی بخوری؟
گفتم آره نگران نباش
توی همین زمان همش سنگینیه یه نگاهی رو حس میکردم
برگشتم دیدم کسی پشتم نیست
تو خودم بودم که ساندویچ آماده شد و گاز اول رو زدم نمیدونم چرا سرم بلند کردم دیدم قائمی داره از پشت پنجره نگاهم میکنه و با تلفن حرف میزنه
به خودم گفتم پسر این هم آشناس هم میخواره.
ساندویچ رو خوردم و از سازمان زدم بیرون تا حدود ۱هفته بعد که روز اول کاری باشه.
بازم مغزم درگیر بود تا رسیدم خونه و به خانواده گفتم که قبول شدم و یکم خوشحالی و یه ناهار خوردم و رفتم یه چرت بخوابم
بعد از ظهر رفتم پاتوق که سر محلمون بود محمد اومد بدون مقدمه گفت آقا شهاب شیرینی نمیدن؟
من که به کسی چیزی نگفته بودم کف کردم
همه پرسیدن چی شده؟
منم که لاکار گیر کرده بودم گفتم فلان جا استخدام شدم
همه از خوشحالی بغلم کردن و تبریک گفتن
محمد که اومد بغلم کنه گفتم وایسا ببینم تو از کجا فهمیدی؟
گفت حالا تو فکر کن کلاغه خبر آورده و بغلم کرد و تبریک گفت و یه شیرینی رو کرد تو کون منه بدبخت.
خلاصه شیرینی رو دادیم و برگشتیم خونه
شب به محمد پیام دادم جان من از کجا میدونستی
جواب داد یادته سر چکی که کمک کردی پاسش کردم بهت گفتم یروزی یجایی لطفت رو جبران میکنم؟
گفتم خفه شو الان چه ربطی داشت
گفت ربطش باشه تا به وقتش بهت میگم
ولی بدون خیلی خوشحالم که به آرزوت رسیدی و استخدام شدی.
منم تشکر کردم و دیگه پیگیر نشدم.
محمد عادت داشت یهو واسه رفیق تورگی اش یه حرکتی بزنه.
یک هفته رو با شمال و تمرین و عشق و حال پشت سر گذاشتم و صبح شنبه راس ساعت ۷ توی سازمان با کت و شلوار پیرهن مشکی توی یه سالن که حدود ۶۰ نفر بودن حاضر شدم.
آقای حبیبی و خانم قائمی و یه آقایی بنام جباری که یه غول بی شاخ و دمی هم بود وارد شدن.
جباری شروع کرد سلام خدمت همه دوستان اول که به همه تبریک میگم بهتون بابت قبولی در آزمونها و گزینش
دوم تبریک میگم به سازمان که همچین تیم جوان و پرشوری رو به عنوان نیرو های خودش استخدام کرده.
امروز شما ۶۰ نفر تقسیم میشید به نقاط مختلف این سازمان و زیر مجموعه ها
گفت ۶تا تیم ۱۰ نفر میشید برای ۶نقطه از سازمان
آقا مارو میگی ریده بودیم به خودمون من این حس رو دوران خدمت کوفتی هم تجربه کرده بودم.
۵تا تیم رو خوند گفت با آقای حبیبی برید تا در سالن همایش براتون توضیح بدن
اونا رفتن و من ۹نفر دیگه و جباری و خانم قائمی موندیم تو همون سالن
جباری دوباره شروع کرد به حرف زدن
۵تاتون میرید حراست سازمان ۵تا اینجا پیش خودم میمونید که بحث بازرسی و نظارتی دارید در سازمان
شانس من جز اون ۵تایی بودم که موندیم پیش خودش.
با جباری و خانم قائمی و تیم ۵نفره رفتین سمت اتاق آقای جباری
وارد شدیم یه میز بزرگ حداقل ۲۰ نفره وسط بود و یه میز تکی اون بالای اتاق برای جباری بود
من نفر سومی بودم که وارد اتاق شدم
جباری پشت میزش خانم قائمی اولین صندلی سمت میز کنفرانس منم روبروش و بقیه هم به همین ترتيب روبروی هم نشسته بودیم
که من قفل خانم قائمی بودم قد حدود ۱۷۰ سانت قلمی سینه و کون اندازه صورت گرد چشماش مشکی با یه آرایش خیلی معمولی نشسته جلوی من و یه لبخند جذاب به من کرد روشو برگردوند سمت جباری و گفت جناب جباری اجازه میدین؟
اونم با سرش تایید کرد و خانم قائمی رفت پای تابلو و شروع کرد راجب وظایف ما توضیح دادن و نکته ب نکته رو برامون باز کرد و آخرش گفت یه فایل PDF از همین وظایفی که براتون شرح دادم براتون ارسال میکنم که کسی بهانه ای نداشته باشه.
من که کلا نشنیدم چی گفت من توی کس و کون خانم قائمی بودم.
جلسه تموم شد اولین صورتجلسه سازمانی هم که شرح آموزش وظایف بود هم امضا کردیم و رفتیم واسه تحویل گرفتن اتاق.
این داستان چند قسمت داره
بجز اسامی همه داستان با جزئیات واقعی گفته شده.
مطمئن باشید یکی از قشنگترین داستانهایی هست که میخونید.
من شهابم الان ۳۷ سالمه و تا اونجایی که تونستم همیشه از لحظه به لحظه زندگیم لذت بردم. هیچوقت هم از کارهایی که کردم پشیمون نشدم.
خب بریم سر اصل مطلب برگردیم به سن ۲۲ سالگی
بیایید با هم یه جوون ۲۲ ساله ای رو تصور کنید که 184 قدشه 90 کیلو عضله داره و بصورت حرفه ای کشتی میگیره و یه گوش شکسته داره.
تو یه محله قدیمی که خانواده منم جز قدیمی ترین خانواده اون محل و منطقه هستن زندگی میکردیم.
دیگه تا اون زمان انقدر دختر بازی کرده بودم و مخ زدنام رو آزمون و خطا داشتم که بگم دیگه حرفه ای شده بودم و به واسطه بدنمم که شده مطمئن بودم طرف مال خودمه.
من توی محیطی کار میکردم که حراستی بود و همه یه داس دستشون تا زیر آبتو بزنن
پس مجبور بودم که همرنگ اون کصخولا بشم
حالا محیط چجوری بود همه آستین بلند و ته ریش و کت و شلواری بودن
درصورتی که من روز استخدام بعد ۲ساعت انتظار و با تیشرت و شلوار لی و کتونی رفته بودم و برای اولین بار در کنار مسئول گزينش و استخدام که مرد کوچولوی ریش دار و یقه بسته ای بود خانمی بنام قائمی رو دیدم.
همه چیز از اون نگاه اول شروع شد
بشدت چهره واسم آشنا بود ولی بدون چادر نمیتونستم تصورش کنم تا یادم بیاد کجا دیدمش.
مطمئن بودم بچه محلمون نیست.
گزینش شدم و آقای حبیبی بهم درباره پوشش و مقررات کامل توصیه های لازم رو کرد و گفت بقیه موارد رو از خانم قائمی بگیرید.
آقای حبیبی از پشت میزش بلند شد منم به پاش بلند شدم
رفت سمت در یهو برگشت گفت نمی آید؟
من که کپ کرده بودم گفتم مگه نگفتین بقیه موارد رو ایشون بگن گفت بله میگن ولی روز اول کاری نه الان تو دفتر من.
برگشتم دیدم خانم قائمی یه خنده ریزی کرد و سرش انداخت پایین
منم که خراب شده بودم عذرخواهي کردم رفتم سمت در با هم اومدیم بیرون و گفتم جناب رحیمی من اجازه مرخصی دارم
گفت در پناه خدا روز اول اومدی کارات رو کردی یه سر به من بزن
منم گفتم و چشم و پیچیدم به بازی.
تمام مغزم پیش قائمی بود
همه جاهایی که امکان داشت دیده باشمش رو مرور کردم ولی پیداش نمیکردم.
اومدم تو حیاط سازمان یه بوفه کوچیک بود ساعت حدود 11 بود به اونی که پشت دخل بود گفتم ساندویچ هم داری گفت فقط ژامبون مرغ دارم
اندازه ساندویچ رو دیدم گفتم اگر من پول ۲تاشو رو بدم میشه خواهش کنم ۲تا رو بزنی توی یدونه ساندویچ و ۲نونه بدی
گفت آره ولی میتونی بخوری؟
گفتم آره نگران نباش
توی همین زمان همش سنگینیه یه نگاهی رو حس میکردم
برگشتم دیدم کسی پشتم نیست
تو خودم بودم که ساندویچ آماده شد و گاز اول رو زدم نمیدونم چرا سرم بلند کردم دیدم قائمی داره از پشت پنجره نگاهم میکنه و با تلفن حرف میزنه
به خودم گفتم پسر این هم آشناس هم میخواره.
ساندویچ رو خوردم و از سازمان زدم بیرون تا حدود ۱هفته بعد که روز اول کاری باشه.
بازم مغزم درگیر بود تا رسیدم خونه و به خانواده گفتم که قبول شدم و یکم خوشحالی و یه ناهار خوردم و رفتم یه چرت بخوابم
بعد از ظهر رفتم پاتوق که سر محلمون بود محمد اومد بدون مقدمه گفت آقا شهاب شیرینی نمیدن؟
من که به کسی چیزی نگفته بودم کف کردم
همه پرسیدن چی شده؟
منم که لاکار گیر کرده بودم گفتم فلان جا استخدام شدم
همه از خوشحالی بغلم کردن و تبریک گفتن
محمد که اومد بغلم کنه گفتم وایسا ببینم تو از کجا فهمیدی؟
گفت حالا تو فکر کن کلاغه خبر آورده و بغلم کرد و تبریک گفت و یه شیرینی رو کرد تو کون منه بدبخت.
خلاصه شیرینی رو دادیم و برگشتیم خونه
شب به محمد پیام دادم جان من از کجا میدونستی
جواب داد یادته سر چکی که کمک کردی پاسش کردم بهت گفتم یروزی یجایی لطفت رو جبران میکنم؟
گفتم خفه شو الان چه ربطی داشت
گفت ربطش باشه تا به وقتش بهت میگم
ولی بدون خیلی خوشحالم که به آرزوت رسیدی و استخدام شدی.
منم تشکر کردم و دیگه پیگیر نشدم.
محمد عادت داشت یهو واسه رفیق تورگی اش یه حرکتی بزنه.
یک هفته رو با شمال و تمرین و عشق و حال پشت سر گذاشتم و صبح شنبه راس ساعت ۷ توی سازمان با کت و شلوار پیرهن مشکی توی یه سالن که حدود ۶۰ نفر بودن حاضر شدم.
آقای حبیبی و خانم قائمی و یه آقایی بنام جباری که یه غول بی شاخ و دمی هم بود وارد شدن.
جباری شروع کرد سلام خدمت همه دوستان اول که به همه تبریک میگم بهتون بابت قبولی در آزمونها و گزینش
دوم تبریک میگم به سازمان که همچین تیم جوان و پرشوری رو به عنوان نیرو های خودش استخدام کرده.
امروز شما ۶۰ نفر تقسیم میشید به نقاط مختلف این سازمان و زیر مجموعه ها
گفت ۶تا تیم ۱۰ نفر میشید برای ۶نقطه از سازمان
آقا مارو میگی ریده بودیم به خودمون من این حس رو دوران خدمت کوفتی هم تجربه کرده بودم.
۵تا تیم رو خوند گفت با آقای حبیبی برید تا در سالن همایش براتون توضیح بدن
اونا رفتن و من ۹نفر دیگه و جباری و خانم قائمی موندیم تو همون سالن
جباری دوباره شروع کرد به حرف زدن
۵تاتون میرید حراست سازمان ۵تا اینجا پیش خودم میمونید که بحث بازرسی و نظارتی دارید در سازمان
شانس من جز اون ۵تایی بودم که موندیم پیش خودش.
با جباری و خانم قائمی و تیم ۵نفره رفتین سمت اتاق آقای جباری
وارد شدیم یه میز بزرگ حداقل ۲۰ نفره وسط بود و یه میز تکی اون بالای اتاق برای جباری بود
من نفر سومی بودم که وارد اتاق شدم
جباری پشت میزش خانم قائمی اولین صندلی سمت میز کنفرانس منم روبروش و بقیه هم به همین ترتيب روبروی هم نشسته بودیم
که من قفل خانم قائمی بودم قد حدود ۱۷۰ سانت قلمی سینه و کون اندازه صورت گرد چشماش مشکی با یه آرایش خیلی معمولی نشسته جلوی من و یه لبخند جذاب به من کرد روشو برگردوند سمت جباری و گفت جناب جباری اجازه میدین؟
اونم با سرش تایید کرد و خانم قائمی رفت پای تابلو و شروع کرد راجب وظایف ما توضیح دادن و نکته ب نکته رو برامون باز کرد و آخرش گفت یه فایل PDF از همین وظایفی که براتون شرح دادم براتون ارسال میکنم که کسی بهانه ای نداشته باشه.
من که کلا نشنیدم چی گفت من توی کس و کون خانم قائمی بودم.
جلسه تموم شد اولین صورتجلسه سازمانی هم که شرح آموزش وظایف بود هم امضا کردیم و رفتیم واسه تحویل گرفتن اتاق.
نوشته: شهاب
10 پاسخ به “من و خانمی که نمیدونستم چقدر آشناست (۱)”
تا اینجا که بدرد نخور بود و مثلا میخاستی با مزه باشهو کلمات طنز توش باشه که چندش بود 🐐
کص یعنی آوازکُس درستهقسمت بعد درستش رو بنویسآقای ورزشکار و خوشتیپ و خوش هیکل و حراستی و بادیگارد و اصل جنس 😂👉
کیرم؛توکوس وکون خانم قائمی!
بعد ازچند روز که به اينترنت بین الملل دسترسی نداشتم وبکن تو هم نمی تونستم بیام چون سیم کارتم همراه اول بود امروز که اومدم می بینم بکن تو همچنان کص شعرِ
زود بگو تا نکشتتتوگرنه لایکمو دس میکیرم😜
پس
خوب بود.یه داستان چرت گی بذار ببین همین دوستان کامنت گذار چجوری به به چه چه میکنن
داستان محارم وگی بذار ببین چجوری به به چه چه کنن دوستان کامنت گذار
کسکش به میرم که کجا استخدام شدی این جزییات کیری کارت بماچه اخه. سکشیش کووو، پس. ای ریدم تو داستانت که هیچی نبودددد م
چه خاطره ای!!!دو تا ژامبون مرغ!!😂