معجزه زن

سلام.محمد هستم.الان که این ماجرا رو مینویسم.دیگه تولد۴۷سالگیم رو رد کردم.هنوز جوون هستم و امیدوار به زندگی…البته برگشتم به زندگی.اون هم با معجزه موجودی بنام زن…متاهل بودم جدا شدم ولی الان۲ساله دوباره ازدواج کردم…و خوشحالم…خانومم اسمش آشناست.آسنا.اسم خانومم واقعیه بقیه مستعارند.خانومم۲۳سالشه.جوون فوق زیبا‌.قد کوتاه فنچی برای خودش.خیلی کم تپل.هنرمند واقعی…اما اصل جریان…پدرم و پدر زن سابقم چندین سال قبل بعد از جنگ شنیده بودن که قراره از فلان بیابون و فلان جا جاده و اتوبان رد بشه…و زمین‌های خوبی خرید کردن.و واقعا از سال ۷۴به اینطرف پروژه عملی شد.و این زمین‌ها درست افتاد حاشیه جاده.و شراکتی اونجا تعداد زیادی مغازه زدن و رستوران و یک محوطه بزرگ برای پمپ بنزین…پدر زنم دوتا پسر داشت و یک دختر که مهوش شد همسر من…واونجا کم کم داشت رونق می‌گرفت.پمپ بنزین که احداث شد اونجا بهتر رونق گرفت.ولی اختلافات حساب کتابی بیشتر شد.و پدر زنم فوت شد.برادر زن بزرگم تیز بازی در می‌آورد.اون زمان پسرم۳سالش بود.بین ما و اونها اختلاف افتاد و درگیر شدیم.بد کتک کاری شد.کارگر ما با سنگ زد سر برادر زنم شکست دنبالش کرده بود.با کارد بزنه ماشین زد کلکش کنده شد…املاک موند برای زن من و برادر دیگه.شکر خدا اون اولی زن نداشت…اقوام جمع شدن.و اجبارا تقسیم بندی شد.البته دوسالی از فوت پدر زنم گذشته بود که پدر من فوت شد…من حوصله جارو جنجال نداشتم…رابطه من هم با زنم خوب بود.الان پسرم ۵سالش بود…تقسیم شد.و قسمت.پمپ بنزین رو من تماما واگذار کردم به اونها.البته به شرطی که خانومم مهریه اش رو ببخشه…چون من هم از اونجاسهم میگرفتم.گفت بده به من…من وتو نداریم که…من اینجا عقل کردم…دادم بهش.ولی بعنوان مهریه…بقیه تماما رستوران و مغازه ها به خودم رسید…سند ها جدا شد و من خیالم راحت شد…هر کی رفت سوی زندگی خودش…البته اینو بگم مهریه همسر من۷۰۰سکه بود.فکرش رو بکنید به پول الان چقدر میشه…۳سال بعد خانم هوس اروپا زد به سرش.و وقتی متوجه شدم برادر کوسخولش پمپ بنزین رو که سهم زن من هم بود.مفت فروخته و این هم گفت من هم با داداشم میرم.من هم که مهریه رو داده بودم.بچه هم که با خودم بود.کلاس دوم بود.ولش کرد ورفت.طلاق گرفت.منو با یک بچه بدون دلیل تنها گذاشت.هیچ مشکلی نداشتیم.هیچی تا حالا حتی با هم جر و بحث هم نکرده بودیم…بچه اش رو انداخت طلاق گرفت رفت…دلم خون شد.من موندم و یک پسر کوچیک…تنها چیزی که داشتم پول بود…مغازه ها رو رستوران رو همه رو اجاره داده بودم…و توی شهر زندگی میکردم…فاصله اونجا تا شهر هم نزدیک۵۰کیلومتره…ولی جای باصفایی… نمیتونم بگم کجاست.معذرت میخوام…خودم توی شهر بنگاه املاک داشتم و توی ملک و خانه پدری زندگی می کردم.کلا پدرم ثروتمند بود…ماشین آخرین مدل داشتم و خونه زندگی و املاک خوب.مستاجر ها…کرایه رو ماهانه یا میاوردن شهر بنگاه بهم میدادن.یا خودم ماهی گاهی میرفتم اونجا میگرفتم.توی این مدت ازدواج نکردم و برای رفع نیاز چرا دروغ فقط جنده پولی…تا اینکه پسرم بزرگ شد دیپلم گرفت.سربازی رو براش خریدم و نرفت خدمت.گفت بابا مسئولیت مغازه های جاده رو بده به من.ماشین مدل بالا داشت و می‌رفت و بر می‌گشت.موقع کرونا شده بود.بغیر رستوران۱۲تامغازه رو کرایه می‌گرفت یک قرون بهم نمی‌داد.زن هم نمی‌گرفت.میدونستم کوس باز تیری شده.مستاجر جدیدها رو نمی‌شناختم… فقط رستوران داره…از قبل رفیقم بود.هم رو می‌شناختیم… بهم خبر داد.محمد پسرت بد معتاد شده…من هم تا شنیدم دلم آتیش گرفت…تا اومد شهر از کمپ مامور فرستادم گرفتنش و بردنش خیلی خوب ترکش دادم.وقتی از کمپ اومد بیرون باهام قهر بود.حرف نمیزد.گفتم پسرجان بهت خوبی کردم…بدی که نکردم…فک کرده بود از مستاجرها کسی زیر آبش رو زده…همه رو انداخت بیرون…گفت بابا.قرار داد های جدید رو امضا کن.از همه…پول پیش سنگین گرفته بود.کرایه کم…سال۴۰۰از مستاجرهای جدید۲۰۰میلیون،۳۰۰میلیون و غیره گرفته بود.۱۲تامغازه.شماره کارت منو هم داده بود پول بریزند برای پدر پیرش…کوسکش بهشون گفته بود.بابام علیل و پیره.کرایه رو بزنید برای اون…هر ماه کرایه و smsمیومد حاج آقا این کرایه و این پیامش فلانی هستم مغازه شماره فلان…مغازه ها شماره بندی بود…نالوتی یک عمر تنها بزرگش کردم…ماشینش رو فروخت پول پیشها رهن مغازه ها رو.همه رو برداشت مادر پدرسگش…با اون دایی جاکشش…براش دعوتنامه فرستاده بودن…رفت منو تنها گذاشت چنان دلمو شکست که شب و روز از تنهایی داشتم دیوانه میشدم…نامرد ازم خداحافظی هم نکرد…پول فدای سرش چند میلیارد برد.ولی نه تشکر کرد نه خداحافظی…بهش گفتم تو که رفتی و تشکر نکردی،خداحافظی هم نکردی اما اشکال نداره همیشه میگن گذر پوست به دباغ خونه میفته…جواب نداد…توی۳ماه افسردگی شدید گرفته بودم.داغونه داغون بودم…توی عمرم سیگار نکشیده بودم…اما با اشتباهی که رفیقم کرد

بهم سیگارداد سیگاری شدم.گاه گداری تریاک هم می کشیدم.با کسی حرف نمیزدم.خواهر برادر هم نداشتم…ولی قوم و خویش زیاد.اونها هم هر وقت پول میخواستن سراغم میومدن…گاه گداری میرفتم پیش همون رفیقم رستوران…خداییش پذیرایی می‌کرد ازم…بخدا توی کرونا هوای همه رو داشتم…پول پیش داده بودن.اما همون خورده کرایه رو ازشون نمیگرفتم…میگفتم کاسبی خرابه…آخرای سال۴۰۰بود.نزدیک عید.رفیقم زنگ زد.محمد.بیا که اوضاع خرابه…وقتی رفتم که…واویلا…مغازه آخریه.که میشد از سمت چپ جاده اولی…از طرف پمپ آخری…دیشب.گاز منفجر شده و پسره کبابیه جوون هم بوده توش مرده مغازه هم نابود شده بود…من غمی نداشتم مغازه بیمه کامل بود.من هرسال ساختمون ابزار ها و حتی مالک رو بیمه میکردم…مبلغی نبود که بخواد اذیتم کنه. مسئله فوت جوون۲۵ساله بود…میگفتن پسره طفلکی شبها اونجا می خوابیده. و چند روز یکبار می‌رفته شهر پیش زن و بچه اش…و برای خرید…خلاصه که من رسیدم فقط سیاهی مونده بود و وسایل درب و داغون مغازه کبابی.و یک موتور سیکلت سوخته.فقط از اون مغازه کرکره حفاظش سالم بود که کشیدمش پایین و قفل زدم بهش…من خودم تموم کارهای بیمه رو انجام دادم…ولی دنبال زن وبچه یارو میگشتم تا ببرمش بیمه…پول جزئی که بهش میدادن رو بگیره غنیمت بود براش…چند باری گشتم پیدا نکردم…آدرس منزل که بهم داده بودن توی اجاره نامه…درست نبود.از اونجا رفته بودن.شماره همراه مال خودش بود…قطع بود…یک ماه بیشتر گذشته بود.که رفیقم زنگ زد محمد بیا.دختره زن این یارو اومده نیسان آورده لاشه اجناس رو ببره.گفتم نگهش دار تا بیا.نزار چیزی ببره.قفل منه کلید نداره نزار قفل رو بشکونه،تا رسیدم نزدیک یک ساعت گذشته بود.وقتی رسیدم یک خانوم جوان که یک دختر بچه یک ساله توی بغلش نشسته بود کنار مغازه سیاه پوش بود…با رفیقم رستورانی رفتیم پیشش.گفتم آقا جان چی شده شما توی سرما اینجا نشستی؟ اصلا منو ندیده بود و نمیشناخت…گفت چی شده بدبخت شدیم رفت.شوهرم مرد.بچه ام یتیم شده…این پدرسگ صاحب ملک هم اومده…قفل زده به این حفاظ اینها نمی گذارند قفل رو بشکنیم همین لاشه یخچال و فر و آت و آشغالها رو جمع کنم ببرم بفروشم…به زخم زندگیم بزنم…هنوز سنگ قبر براش نخریدم…مرتیکه سرش و خورده ۲۰۰میلیون پول پیش مغازه دستشه.هنوز ازم خسارت هم میخواد.تا رفیقم اومد چیزی بگه.نذاشتم.گفتم بزار دلشو خالی کنه.گفتم حالا کاری از ما بر میاد یا نه…کجا هست صاحب مغازه ات…گفت پسره که میگن رفته خارج.قبل رفتنش به شوهرم گفته بود.کار داشتی و کرایه رو بده پدرم.ولی میگن پیرمرده پاش لبه گوره…بگو خدا لعنتت کنه پول میخوای گورت کنی،گفتم خب دخترم مغازه مردم رو خراب کردین دیگه نمیخواد خسارتش رو بدین…؟؟گفت دارم که بدم…همون پول پیش حرومش بشه مال خودش.زد زیر گریه چقدر هم خوشگل و ملوس بود.گفتم پاشو بچه گناه داره بغلش کن گریه نکن.خدا بزرگه.گفت کو خدا نشونم بده…گفتم کفر نگو.خدا کجاست بیاد داغ دل منو ببینه…اومده قفل زده به در مغازه…گفتم شاید قفل زده دزد وسایلت رو نبره…گفت ای آقا دزد تر از خودش کی هست…گفتم عه از کجا میدونی؟گفت پس از کجا آورده روز به روز پولدارتر شده…گفتم خدا نکنه دزد باشه مردم که میگن آدم خوبیه…گفتم حالا بزار فعلا قفل رو برات باز کنیم وسایلت رو ببر…بقیه اش خدا کریمه…کلید انداختم.گفتم بچه ها حفاظ و بکشین بالا.کمک کنید بار بزنند.گارسونهای رستوران بودن و می خندیدند.چون منو میشناختن…دختره مات مونده بود.گفتم شما خانوم بیا رستوران.کارت دارم…گفت این آقا کیه…گفتم همون دزده که پیر و پاش لبه گوره…گفت وای خدا مرگم بده…بقران من شما رو نمی‌شناختم.به خاک اسماعیل شوهرم قسم مغازه قفل داشت عصبی بودم‌.گفتم بیا نگران نشو.فدای سرت…بچه بغل اومد رستوران.گفتم خب تو کجایی نزدیک۴۰روزه نیستی…گفتم پدری پدر شوهری…کسی نیست.گفت بخدا شوهرم از یک روستای دوره پدر نداره…چشماش کم سو بود.جزو جامعه نابینا ها وکم بیناها بودمن هم پرورش یافته بهزیستی هستم.منو اونو بهزیستی عقدمون کرد.بهش وام دادن اینجا رو راه انداخت…گفتم پس چطور موتور سوار میشد.گفت مال شوهرم بود اما شاگرد داشت…با کم بیناییش خودشو راه می‌برد… گفتم باشه اشکال نداره.پس من پول پیش رو بدم به خودت…گفت.چی یعنی پول پیش رو بهم پس میدی.گفتم آره چرا ندم.مغازه و همه ساختمون و حتی شوهرت بیمه بودن.حتی لوازم سوخته ات.فقط فردا بیا بریم شرکت بیمه پول خوبی دستتو میگیره.گفت حاج آقا بخدا غلط کردم پشتت حرف زدم.من که شما رو نمی‌شناختم.خدا منو ببخشه.گفتم فردا صبح ساعت۹بیا این آدرس.‌خونه و بنگاه منه.چک بدم برو پول پیش مغازه ات رو بگیر…بعدش بریم بیمه.باید بری دادگاه.اونجا امضا بزنی.من هم که رضایت دارم.بیمه چک بده پولتو بگیری.الان هم مغازه رو تخلیه کن…تا بدم ترمیمش کنند.از خوشحالی می خواست پر بکشه.اون رفت و رفیقم از خنده داشت میترکید.گفت محمد چی در موردت،میگفت…وقتی فهمید تو صاحب ملکی میخواست از ترس قبض روح بشه.فک می‌کرد میخوای بدیش دست مأمورا… همش میگفت بخدا این منو میده دست دادگاه…صبح فردا گوشیم زنگ خورد‌خواب بودم.چندتا زنگ خورد.اصلا ازش فراموش کرده بودم…شب هم همش توی سیستم بودم و فیلم میدیدم.اخه تنها چکار کنم…در ضمن بنده لیسانس دارم…گوشی زنگ خورد برداشتم.گفتم بله.گفت آسنا رحیم زاده هستم.گفتم خب باش بمن چه سر صبح منو بیدار کردی.‌گفت حاجی خودت گفتی فردا صبح بیا.تازشم صبح نیست ۹ردشده.خودت شماره دادی.گفتم شما.گفت من همسر اسماعیل هستم مستاجرتون…گفتم ای وای من فراموش کردم.گفتم تو الان کجایی…گفت دم در بنگاه شما…گفتم ببین کنار بنگاه نونوایی بازه.گفت آره.گفتم نون داره.گفت بله.گفتم بهش زنگ میزنم برو دوتا خاشخاشی بگیر در رو میزنم بیا بالا…من طبقه بالا هستم.یک صبحونه بخورم بخدا انرژی ندارم.گفت باشه…چنددقیقه بعد مث مردها یاالله میگفت اومد بالا… خونه هم که مث بازار شام بود.گفتم بیا داخل.الان میام.تا اومد داخل گفت وای چی خبره…چرا اینقدر شلوغه.گفتم حوصله تمیز کاری ندارم.کسی بود میومد کمک اون هم نزدیک عیده سرش شلوغه نیومده…همه بهم ریخته…بشین…الان میام.تیپ قشنگتری زده بود.چقدر خوشگل بود.بچه اش چقدر ناز بود.بیدار بود با اون چشمای کوچولوش منو نگاه می‌کرد… گفتم بزار یک چایی دم کنم.بساط صبحونه بیارم.گفت تو رو خدا حاجی بیا بشین…کار تو نیست…بلند شد.بچه رو داد بغل من…چی خوشگل بود.کوچولو…نگاهم می‌کرد.دیدنش بهم حال میداد.بلند شد توی نیم‌ساعت همه جا رو مرتب کرد صبحونه خوردیم رفتیم.بنگاه چک دادم بهش.رسید گرفتم.امضا می‌کرد.‌از خوشحالی اشک می‌ریخت… گفتم حالا با من بیا…رفتیم بیمه رفتیم دادگاه…اونجا کارشناس با ما فرستادن رفتیم سر صحنه تا نزدیک ۱ونیم ظهر طول کشید تا کارها تموم شد…خیلی تشکر کرد.گفتم بیا بریم ناهار بخور بعد برو.گفت حاجی خونه ات خیلی شلوغه اونجا الان کی میتونه ناهار بخوره…گفتم میریم رستوران…بچه بغل دنبالم بود.رفتیم صحبت می‌کرد.باز هم چقدر معذرت خواهی کرد…تا دلتون بخاد خوشگله ها…ولی پرچونه است…خوش حرفه.بردمش در خونه اش ته شهر بود رسوندمش.قرارمون شد پس‌فردا دم بیمه.رفتیم اونجا.و چک گرفت و نقد کرد.البته چک وسایلش رو.من چک ساختمون رو گرفتم…فقط موند دیه شوهرش…که گفتن دوماه طول میکشه…باید مادر پسره هم باشه‌.بهش دیه تعلق می‌گرفت… توی ماشین بهم گفت حاجی الان من چقدر بهت بدهکارم.از این پول گفت.هیچچی چیزی بدهکار نیستی…گفت آخه فهمیدم بیمه تمام پول خسارت ساختمون و شیشه سکوریتی ها رو بهت نداد…گفتم فدای سرت…اون رو خودم میزارم…یک آدم پیر پیزوری که یک پاش لب گوره پول میخواد چکار کنه.گفت حاجی تو رو خدا دیگه خجالتم نده…خندیدم.گفتم نگران نباش…دختر جون من آدم تنهایی هستم.و توی این دنیا همه بهم نامردی کردن.با وجود اینکه به کسی بدی نکردم…تو که بنده خدا بهم بدی هم نکردی.چرا اذیتت کنم.برو به سلامت.خوش باش.گفت حاجی یک چی بگم ناراحت نمیشی.گفتم نه اصلا…گفت دو تا کار باهات دارم.اولا طبقه پایین خونه ات کوچیکه دیدم درش باز بود.پشت مغازه ات.اون رو بهم کرایه میدی…خونه ام جای بدیه.راهم از محل کارم دوره…بچه بغل تا بیام برم شب میشه میترسم…کرایه اشو بهت میدم…گفتم کرایه نمیخاد برو وسایلت رو جمع کن.بیار…پول میخوام چیکار.گورم کنم…گفتم تنهام… گفتم کار دیگه ات چیه.گفت حاجی هفته ای یکبار بجای همون خانومه بیام خونه ات رو تمیز کنم.کمک خرجم میشه.گفتم تو جوونی حیفی ازین کارها نکن…گفت فک کردی کجا کار میکنم.توی رستورانی که شوهرم کار یاد گرفت ظرف میشورم…تا۱۲شب اونجام.توی ماشین کنارم بود.بچه خواب بود.بردمش رسوندمش.چون آخرای کرونا بود.ولی هنوز رستوران‌ها بیرون بر بودن…وقتی رسیدیم محل کارش اونجا رو پلمپ کرده بودن.بخاطر عدم رعایت بهداشت.اینکه چند روز دنبال کارهاش بود نرفته بود.سرکار…نمی‌دونست چی شده…گفت خوشی به ما بدبخت بیچاره ها نیومده…بیکار شدم.گفتم خب فعلا که پول داری.جوش نزن.الان وقت داری بیا اون پایین رو تمیز کن وسایل بیار.گفت حاجی راست بگو چقدر بهت کرایه بدم.گفتم هیچچی.گفت آخه چرا،؟گفتم چون تنهایی من هم تنهام.گفت خب چی ربطی داره.گفتم چون تنهایی برای من که مرد هستم سخته.چه برسه به تو که خانمی و بچه داری و بیکاری،،گفتم بعدشم من که پام لب گوره پول میخوام چیکار.خندید.چقدرم ناز خندید.قهقهه زد.حاجی بخدا نمی‌نمیشناختمت دیگه.اگه نه تو به این جوونی و خوش تیپی.من چه میدونستم شمایی.که اون حرفها رو بگم.گفتم شوخی کردم مهم نیست.بیا تمیز کن برو اسباب بیار‌…از تو و بچه ات خوشم اومده.بیا پیش خودم.بجاش بعضی وقتا خونه منو تمیز کن و برام شام و ناهار درست کن باهم بخوریم.اصلا سرکار نرو.دیه خوبی به شوهرت میدن.با این پول و پول پیش که بهت دادم.بزار بانک سود میدن.یارانه هم داری.از بهزیستی هم که کمک میگیری.نرو سرکار

گفت حاجی میدونی من در اصل نقاش هستم و حتی یکبار هم نمایشگاه تابلو نقاشی داشتم…ولی زندگی نذاشت ادامه بدم…گفتم خب چی بهتر به نقاشی برس و بچه ات.من که کرایه نمی خوام.بجاش همون خونه داری بکن.گفت مرسی حاجی چقدر گلی،،آخ خدا جون…مرسی…گفتم چیه…گفت چند ساله از وقتی با اون خدا بیامرز زندگی میکردم.روز خوش ندیده بودم…قبلش فقط توی خوابگاه دختران بودم مشکلی نداشتم که…ازدواج کردم خوشبخت بشم.بدبخت تر شدم…پدر مادر که ندیدم این هم شوهرم…گفتم تو خوشگلی زود میتونی ازدواج کنی.یک جوون خوب بیاد ازدواج کن…گفت حاجی دیگه برام جوون و پیر مهم نیست.فقط کسی باشه که دستش به دهنش برسه.برای یک لقمه نون سگ دو نزنم…حاجی خوشگلی رو که بازار نمی‌برند.با من اومد تا خونه رو از نزدیک ببینه.با جزئیات گفتم براتون.رسیدیم رفت داخل…طبقه پایین اول مغازه بود بعد کنارش پارکینگ ماشین.پشت اینها یک سوئیت ۶۰متری بود.یه مدت دست پسرم بود.رفت دید اومد گفت حاجی توش وسایل هست که مال کیه؟مستاجر داری،؟گفتم نه مال پسر نامردمه.من و ولم کرد رفت خارج پیش مادرش.گفت پس وسایلا رو چکار کنم.گفتم تو هم بیار کنار اینها بچین از اینها هم استفاده کن…اگه مبلهای خودت و ناهار خوریت قشنگن…اینها رو بنداز بیرون نمکی ببره…تلویزیون خودت اگه ازین بزرگتره خب اون و وصل کن این و بده بزارم مغازه…نمیدونم دیگه…هرچی دوست داری نگه دار هرچی نمیخای بده نمکی، نگاهم کرد. سرش پایین بود.گفت ها چیه باز چی شد.ترش کردی…گفت اگه اینها رو بدی به من بعدا ازم نمیگیری…گفتم تو تعطیلی ها…بخدا…خب من که میگم بزار بیرون.تو چی میگی…مگه بدم نمکی میرم ازش پس میگیرم که از تو بگیرم…گفت حاجی تمام این چیزها.از جهیزیه من سر هستن…حاجی مبلمان من کجام بود.تلویزیونم هنوز ازین قدیمیهاست.حاجی راستی راستی مال من.گفتم مال خودت…برو وسایل خودت رو بده سمسار لباسهاتو بردار بیار بیا اینجا.گفتم فقط دو سه قلم میدونم کمه.جارو برقی و لباسشویی و هر چی کم بود بالا هست.گفت حاجی بعد چهلم اسماعیل بیام…دو سه روز دیگه است…ننه اش هم میاد.با کس و کارش.گفتم باشه…بیا…چند روز بعد اومد…مادر شوهرش زن خوبی بود.با وجود نداری رضایت داد این دیه رو بگیره برای خودش…مبلغی نبود.من تا مبلغ۷۰میلیون تومن اون موقع صاحب مغازه رو بیمه کرده بودم اما اون وقت پول خوبی بود.چکار کنم دیگه شما شاید باور نکنید.اما از بی کسی و دلتنگی به این زن و بچه کوچیکش پناه آورده بودم…اومد خونه من زندگی کرد.هم به من می‌رسید هم بچه اش…یکشب ساعت ۱۰هنوز مغازه رو نبسته بودم.چند ماهی بود پسره رفته بود خارج…بهم زنگ زد…سلام بابا.گفتم کدوم بابا.بابایی که بدون مادر بزرگت کرد و سرش کلاه گذاشتی و بدون خداحافظی رفتی خارج.اندازه یک تشکر برات پدری نکرده بودم…گفت بابا گلایه نکن…الان زنگ زدم بهت بگم…من دارم ازدواج میکنم…دختره ایرانیه ساکن اینجاست…گفتم پس چرا مادرت بهم زنگ نزد ‌و نگفت…گفت راستش برای این بیشتر زنگ زدم که بگم…دیگه منتظر مامان نباشی…اون هم ازدواج کرد…بعدشم قطع کرد…چنان قلبم درد گرفت انگار با چاقو زدن توی قلبم…و کشیدن بیرون…دلم عین بادکنک ترکید.غم تمام قلبمو گرفت…هنوز امید داشتم که برگرده و شاید پسرم هم باهاش برگرده…دیگه فهمیدم نباید چشم انتظار شون باشم…تا ساعت۱۲…در مغازه بودم.پاهام نای بلند شدن نداشتن…توی فکر بودم.دیدم آسنا اومد.گفت حاجی چرا نرفتی بالا.برات شام گذاشته بودم کنار…چرا اینجوری شدی…هیچچی نمیتونستم که بگم…اومدم بیرون برقها رو خاموش کردم.ریموت و زدم.رفتم طرف خونه…پایین بود گفت حاجی کمکت کنم.میشنیدم اما نمیتونستم جواب بدم.پله سوم نرسیده…افتادم…از غصه سکته کرده بودم…وقتی به هوش اومدم بیمارستان بودم.تنها پولدار شهر بودم که کسی رو نداشتم…بی کس میرزا بودم…پرستاره دکتر رو صدا زد…گفتم از کی اینجا هستم.گفتن از دیشب بود…دخترتون آورد شما رو…گفتم خودش کجاست…گفتن بنده خدا خسته بود.بچه بغلش بود.رفت خونه بخوابه…یک شب دیگهccuبودم بعدش بردنم توی بخش…آخرای مریضی کرونا بود.دو روز بود از آسنا هم خبری نبود…دکتر گفت جناب محمد…گفتم بله دکتر جان…گفتم دوست عزیز حالت خوبه بهتره ولی تنهایی کسی نیست…بهش سفارشات لازم رو بکنم…آخه… نمیشه بیمار قلبی رو تنها گذاشت.دخترتون بود.ولی رفت نیومد.گفتم دکتر اون دخترم نیست مستاجرمه.بنده خدا کسی رو نداره…ترسیده من کرونا داشته باشم…نیومده…گفت آهان… باشه.آقا جان…زنگ بزن کسی بیاد تا مرخصت کنم.یک پسر عموی خوبی دارم زنگ زدم اون البته دمش گرم با تیر و طایفه اومدن بیمارستان دلم باز شد…از دلتنگی و تنهایی داشتم میمردم.بردنم خونه…توی خونه زن پسر عموم گفت حاج محمد از طبقه پایین همش صدای گریه بچه میاد…گفتم مستاجرمه…گفت آخه چرا بچه رو ساکت نمیکنه…گفتم برو بهش سر بکش.رفت آمد گفت حاجی دختره حالش خرابه خرابه.آقا آمبولانس اومد.

بردنش کرونا گرفته بود…از توی بیمارستان گرفته بود.کم مونده بود بخاطر من بمیره…دخترش و پیش خودم نگه داشتم…دوتا پرستار دائم کنارم بودن…و مواظب من و دختر اسنا…خودش بیمارستان بود.خدا میدونه…بهترین دکترها رو براش گرفتم با بهترین داروها و آمپولها…چندین میلیون هزینه کردم.تا دو سه ماهی طول کشید هم اون خوب شد هم من…بعدشم فرستادمش دکتر تقویت بدنی بشه…دوماه نمیتونست بچه اش رو ببینه…زبون باز کرده بود.دندون در آورده بود.خوشگل شده بود.بخدا بهم میگفت بابا…چقدر ناز بود…بعد از درست ۷۰روز…که بیشترش بیمارستان بود.اومد خونه…با آزمایشاتی که داد.خطر رفع شده بود.دیگه شیر نداشت بده بچه…شیر خشک می‌خورد… ازش خیلی برای نجات زندگیم تشکر کردم.و برای اینکه بخاطر من بیمار شد عذر خواستم…دوباره زندگی عادی شد…وسطهای سال۴۰۱ بود آخرای شهریور.نزدیک ماه محرم.بالا بود ناهار درست می‌کرد… کار دیگه داشتم با گاوصندوق توی خونه…رفتم بالا…اولین بار بود با لباس خونه میدیدمش…خدا میدونه اولین بار.موهای ناز و نه چندان بلند دم اسبی بسته بود.شلوار استریژ تنگ با تاب تنش بود.کون گنده و قشنگ…داشت جارو میزد.صدای جارو زیاد بود.دخترش…راه می‌رفت دیگه…تا منو دید.اومد طرفم.بغل باز کرد.میگفت بابا…این برگشت تا منو دید.بچه بغلمه…فقط نگاهم کرد.بچه روی یک دستم بود.دست دیگه رو باز کردم.یعنی بیا بغلم…دسته جارو رو ول کرد…بدو اومد توی بغلم.محکم به خودم فشارش دادم…گفت محمد جان چقدر دیر…گفتم دوستت داشتم و دارم اما…بخاطر سن وسالم ازت خجالت میکشیدم.خودش بوسم کرد.کوچولوی من قد کوتاه اما خوشگله…باهم ناهار خوردیم رفتیم گردش…عین خانوم خودم…براش خرید کردم.تا شب ساعت۱۱میگشتیم.گفتم قرارمون فردا محضر…لب قشنگی داد.و منو بوسید…رفتم بالا اون رفت پایین…دل توی دلم نبود.ساعت۱۲بود بهم زنگ زد محمد بیداری،گفتم آره عزیزم.گفت بیام پیشت.گفتم از خدامه…دیگه طاقت تنهایی ندارم.گفت پس اومدم…دو دقیقه نشد اومد بالا.کیک خونگی خوشمزه ای ساخته بود…با تاب و شلوارک بود.قربون کوس تپلش بشم من…سن پسرم بود.برای من زیادی جوون بود…از خودمون که پذیرایی کردیم.بردمش اتاق خوابم خندید.گفت امشب میخای هم به شیکمت برسی هم زیر شیکمت.گفتم شک نکن…آسنا دوستم داری یا که از سر اجبار با من پیزوری لب گوری موندی…گفت محمد بخدا بجون همین بچه اینقدری که دوستت دارم فقط خدا میدونه…بعدشم مگه تو چندسالته…اونموقع ۴۵سالم بود.گفت خب عالیه دیگه…ولی دوست دارم ازت بچه داشته باشم…گفتم آرزوی من هم هست…خودش لباسهاشو در آورد.خودش لختم کرد.گفت وای قربون پشمای خوشگل روی سینه ات بشم.اوف چه شیکم تپلی سفتی.گفتم یک‌کم چاقه.گفت نه تپله.مرد باد یک‌کم شیکم داشته باشه که تپلی شیکمش بشه قالب قوس کمر خانومش.گفتم جانم خانومم…وقتی کرست رو باز کرد…دوتا سینه ناز و گنده افتاد بیرون…هول شده بودم نمیدونستم چکار کنم…یک‌جوری میخوردمشون…فقط میگفت جانم جانم اوف عزیزم هول نشو فقط بخورشون.فدات بشم.من…چقدر خوبه جانم…قربون دستای گرمت…آخه دستام دائم رو تپلی کونش بود.خوابوندمش روی تخت.لب توی لب…بودیم…کمی که آرایش کرده بود…نازتر شده بود.بغل تو بغل لب تو لب بودیم…کیرم دیگه توی شورتم جا نمیشد…رفتم پایین شورتشو کشیدم پایین…جانم به این کوس سفید عین برف…گفتم فدای قشنگیت بشم مگه تو آلمانی هستی آنقدر سفیدی…چقدر کوسشو خوردم اینقدر ناله کرد.بچه بیدار شد…آبش مث دونه انار چلونده شده ازش می‌ریخت بیرون…حسابی خوردم…نوبت اون شد…گفت اینو بزار روی سینه ات باهاش حرف بزن…نگاه نکنه زشته.من میخورم برات فدات شم…بچه هه همش میگفت بابا…تازه بستنی می‌خورد دوست داشت…کم کم حرف میزد…کیرم ‌و تا دید.گفت اوف محمد چی رو قایمش کرده بودی…چقدر بخیلی…عجب کیریه…ساکش میزد دیوانه…گفتم الان خالی میشم ها.گفت بشو میخوام شیرینی ابتو در کنم…تمامشو خورد…۳تایی بغل هم خوابیدیم…صبح من زود بیدار شدم.لخته لخت بود.چقدر ناز بود…بغلش کردم بیدار شد.گفتم هیس…بردمش توی پذیرایی…کیرم شقه شق بود.روی مبل داگی کوسی ازش گاییدم که با وجودی که دهنش رو بسته بود بازم صداش میومد…دو ساعت بعد عقدش کردم.اون رستوران رو پشت قباله اش انداختم…الان برام یک پسر دیگه آورده… تازه میفهمم محبت چیه زندگی چیه…دوبار باهم کشورهای دیگه رفتیم خیلی خوش گذشت…یک زن اونجوری یکی اینجوری…

نوشته: محمدی

بازدید 8,267

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

7 پاسخ به “معجزه زن”

  1. واقعیت یا غیر واقعی زیبا بود…خط داستان کشش داشت هرچند صحنه سکس کمرنگ بود…اماچسبید

  2. جالبه این مرتیکه ی بی سواد پرچوونه که ماهی چندتا کستان طولانی آپلود میکنه و توی همه ی کستانهاشم بچه مایه دارهبه اون زن میگه پرچوونهعمو غذا یا کیک را می پزندنمی‌سازند این سه باردفعه ی بعدی کص کس جاکشت میکنم اگه اینو یاد نگیری.

  3. سبک داستان نویسی جالبی داری . توی داستان‌ها یه خط سیر مشترک وجود داره و چند تکه کلام مشترک .نویسنده گرامی یه سوال واسم پیش اومده . با این حجم داستان‌هایی که مینویسی فرصت کار کردن هم داری ؟ فکر نمی‌کنم سایت بابت داستان نویسی به کسی مزد بده. آیا میده ؟

  4. سلام کسلییییییییسباز هم عالیجدی جدی ممنون که وقت میزاری مینویسیفقط یه گِله کوچولو 😓همش حاشیه بود و سکس نداشت 😐صدتا لایک

  5. آخه پفیوز جقی، فکر کردی عقد کردن مثل کتاب خریدنه بری کتابخونه بخری بیای!؟ قبلش باید برین آزمایش خون برای بیماریهایی مثل تالاسمی و … ، مرد باید آزمایش،عدم اعتیاد بده بعد برن عقد کنن.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید