جینا , سینه های بزرگش … پیچ و خم اندامش ، چشم های زیباش ، خیلی خوب میتونم بیاد بیارم انگار که همین دیروز بود ، نمیدونم عشقه یا شهوت ، اما یه چیزی وجود داره ، میخوام شما رو ببرم به 3 ماه پیش .
من به عنوان یک صندوق دار در فروشگاه محصولات ورزشی مشغول به کار شدم و در روز اول توسط رئیس به همه معرفی شدم و جینا رو هم همون روز برای اولین باردیدم البته اون لحظه من زیاد بهش توجه نکردم .
شیفت من تغییر کرد و این موضوع همیشه گی بود چون رئیس ما همیشه ما رو تغییر شیفت می داد تا بتونه کاملا ازمون کار بکشه .
تام همکار من همیشه تعریف می کرد که چقدر جینا رو دوست داره و چقدر دلش میخواد که یه لیسی به سینه ها و کون اون بزنه ، اما هر موقع از جینا درخواستی برای دوستی داشته اون گفته که وقت نداره و نمیتونه ، اون گفت جینا همیشه حالش بده و تو نمیدونی که چطور میشه بهش نزدیک شد ؟ ، البته باید بگم تام از اون دسته آدم هاست که نمیتونه جواب نه رو قبول کنه و شخصیت شیطانی اش بهش اجازه نمیده که واقعیت این رو قبول کنه که جینا دوست نداره رو کیر اون بشینه ، این موضوع منو به فکر فرو برد ، که چرا یک دختر زیبا مثل جینا دست مرد هایی مثل تام رو پس میزنه ؟ , آیا اون حسی نسبت به مرد ها نداره ؟ , این لحظه ای بود که دونستم تام چون فهمیده من دختر ها رو دوست دارم اومده و داره راز هاشو برای من میگه ، من
تو تمام مدت زندگیم زن ها رو دوست داشتم و البته دوست پسر های زیادی هم داشتم اما هیچ کدوم از اونا حسی که از یک دختر میگیرم رو بهم ندادن آخر هفته داره میرسه و زمانبندی کار من تغییر میکنه و این فرصتیه که بتونم با جینا کار کنم , من باید توی ریجیستری آخر سالن باشم و نزدیک به اتاق های پرو و جینا هم مسئول مرتب سازی لباس ها و لوازم است .
سلام من جینا هستم ، اینو با اون چشم های خوشگلش به من گفت قدم زد ، اون یه شلوار جین تنگ پوشیده بود و یه تیشرت کوتاه ، خودمو خیلی کنترل کردم که به سینه هاش خیره نشم ، واقعا کار سختیه که به خوشگل ها نگاه نکنی .
سلام من سامانتا هستم اما تو میتونی منو سامی صدا کنی ، اینو وقتی دوباره از کنارم رد شد گفتم ، اون روز سرم رو به کارم گرم کردم و سعی کردم زیاد بهش نگاه نکنم و خوب البته بعضی از مشتری ها خیلی بی ادب بودند ، 20 دقیقه تا تعطیلی فروشگاه مونده بود و مدیر به مردم اعلام می کرد که لطفا به سمت صندوق ها برید و پرداخت نهایی رو انجام بدید فروشگاه بزودی تعطیل میشه … مچکرم ، سرپرست زیر لب می گفت این مشتری های لعنتی باید سریع باشند ، اگه دیر به خونه برسم همسرم پوستمو میکنه ، این ها رو به ما می گفت و منم داشتم رسید ها رو می شمردم ، کار سختی بود همین موقع جینا اومد خمیازه ای کشید و گفت خیلی خسته ام ، من مشغول کار بودم سعی می کردم زود تر تمومش کنم , خنده ای کردم و سرم رو تکون دادم و اون میتونست بفهمه که من کم محلی نکردم , بهم گفت کمک میخوای نگاش کردم و باورم نمی شد که به کمک من اومده ، چون من خیلی خسته بودم و هزاران سوال داشتم که بپرسم چون بعضی مراحل کار رو فراموش کرده بودم ، وقتی وضعیتم رو بهش گفتم بهم نزدیک تر شد و رسید ها رو از دست من گرفت و شروع کرد به مرتب کردن ، پوست لطیفی داشت و عطرش منو اغوا می کرد ، گفتم ، مچکرم من به کلی همه چیز از دستم خارج شده بود احساس یه آدم احمق رو داشتم ، خندید و گفت ، مشکلی نیست من خوشحال میشم بهت کمک کنم چون اون سرپرست خیلی خود خواهه ، خیلی سخته از کسی که خوشت نمیاد دستور بگیری ، آخه میدونی من از مرد ها خوشم نمیاد اما سعی می کنم خودم رو مثل یک آدم عادی جلوه بدم ، با خودم گفت اوه خدای من اون به زبون آورد ، رفته بودم توی شوک ، تام اشتباه می گفت ، اون دوست پسر نداشت ، باورم نمیشه همکار زیبای من جینا واقعا یه لزبینه ، اون این موضوع رو از همه مخفی کرده بود به جز من ، پس تو این هفته زندگی تغییر میکنه .
ما کار رو تموم کردیم و من داشتم راجب به چیزی که جینا گفته بود فکر می کردم ، خستگی ناپذیر در بارش کنجکاو شده بودم چه موسیقی گوش میکنه ، چه شخصیتی داره و … بعد از مدتی دیدم که عاشق دختری شدم که حتی به سختی میشناسمش .
روز بعد کار آورم بود و مدیر من و اونو برای کار در اتاق پرو فرستاد ، ما مراقب بودیم کسی که توی اتاق میره با همون لباس ها بیرون بیاد ، دیدم یه زن که به نظر خراب میومد اومد این سمت ، یهو جینا رفت زیر میز ، اون زن با یه صدای لاسی سلام کرد ، گفتم میتونم کمکتون کنم ؟ ، پرسید دختری به اسم جینا اینجا کار میکنه ؟ یهو یه ضربه به پام خورد پایین رو نگا کردم دیدم جینا میگه بگو نه من هم وانمود کردم یه چیزی برداشتم و گفتم متاسفم فکر نمی کنم ، زن ناراحت شد ، گفت لعنتی و سریع از فروشگاه رفت ، جینا پرسید : رفت ؟ منم سرمو تکون دادم ،
جینا : اوه خدا باورم نمیشه که اون منو پیدا کرده ؟ … آخه چطوری ( با عصبانیت خندید )
پرسیدم : باورت نمیشه که اون چطور تو رو پیدا کرده ؟ ، اون کی بود ؟
جینا : اون ممممم یه دوست قدیمی , با اون چشم هاش اگه شیطون اونو ببینه فرار می کنه ، لطفا بین خودمون بمونه ،
گفتم باشه حتما من آدم دهن لقی نیستم ،
به هر حال تام راجبش از من می پرسه ، و من همیشه میگم ، میدونی چیزای دخترونه اس .
روز بعد دوباره من و جینا به اتاق پرو فرستاده شدیم ، جینا با چشم های رویایی اش به زمین نگاه می کرد و گفت ممنون که دیروز به خاطر من دروغ گفتی ، گفتم خواهش می کنم ، اون زن منم ترسونده بود هردو خندیدیم ولی این خنده پر از احساس و واقعی بود طوری که به من گفت فکر کنم میخوام تو رو بکنم ، بعد از اینکه اینو گفت حس کردم نزدیک تر شدیم ، بعد از ساعتی سرپرست با عجله کنار ما اومد و گفت که یک کار ضروری براش پیش اومده و از جینا خواست که امشب اون فروشگاه رو تعطیل کنه ، چون جینا قدیمی ترین کارمند بود ، وقتی کلید ها رو گرفت یه نگاهی به من انداخت ، چشماش فریاد می زدند که منو بکن عزیزم به دلایلی اون منو هنوز زیاد نمی شناخت و من فکر کردم این بهتره تا تمام زندگی منو ندونه ، تنها چیزی که اون از من میدونست این بوده که من برای مدت طولانی بدون دوست پسر هستم و غذای مورد علاقه من پاستا است و همینطور تمام کاری که من با اون انجام داده بودم ، خندیدن و نظر هایی مثل این لباس خیلی زیباست بود ،
فکر کنم این موضوع بود که من پیش اون احساس راحتی می کردم و اون هم با من راحت بود ، یک ساعت مونده به تعطیلی فروشگاه بود و من و اون تنها بودیم ، تام و بقیه کارگر ها هم رفته بودند تا خوش بگذرونند به خاطر اینکه سرپرست نبوده تا اون ها رو سر کار نگه داره و چیزی بهشون بگه ، فقط من و جینا بودیم .
من مشغول مرتب کردن ژاکت ها بودم به هر حال تنها چیزی که باعث عدم توجه من به کار می شد جینا بود ، هر بار که اون خم می شد من بهش خیره می شدم و از دیدن کون بزرگش لذت می بردم , میخواستم بهش نزدیک بهش ولی خودمو نگه می داشتم ، وقتی مشغول کار بودم یه صدایی شنیدم جینا بود ، داشت میومد اینجا ، انگار کارش تموم شده بود و اومده بود کمک من الان دیگه نمیتونستم روی مرتب کردن لباس ها تمرکز کنم چون اون مدام خم می شد و دیگه نمیتونستم کمک کنم چون مدام به اون نگاه می کردم ، یهو گفت : میدونی چیه بیخیال کار ما میتونیم فردا تمومش کنیم این کارتن رو بنداز دور ، بابت رئیس هم نگران نباش پیداش نمیکنه ، چون من میدونم که کجا مخفیش کنم ، یه چشمک زد و لباشو بهم فشرد ، خدای من دیگه نمیتونم صبر کنم چشم هامون خیره شده بود ، سکوت رو شکست جلو تر اومد و گفت بیا بشینیم و یکم خستگی در کنیم ، گور پدر کار، من یه لبخند زدم و نشستم روی زمین همینطور که به آینه های اتاق پرو خیره شده بودم حس شهوتم بالا و بالا تر می رفت ، من کاملا آماده بودم اونو بکنم .
پرسید : با کسی هستی ؟ منم خوشحال شدم چون بعد از این همه مدت اولین بار بود می پرسید ، با دستپاچگی یه نیم نگاهی بهش انداختم و دیدم به من خیره شده ، گفتم نه ، نه رابطه واقعی , چون اون هم تو همچین وضعیتی بود ، این حرف من مثل قبول کردن سکسمون بود .
سرمو چرخوندم و نگاش کردم ، این همون لحظه ای بود که صورت منو گرفت و شروع کرد به لب گرفتن و لیسیدن زبونم و تا گردنمو به ارومی لیس می زد و احساس شهوت منو دو چندان می کرد بلند شدیم ، گرمای بدن ما تمام این اتاق کوچیک رو پر کرده بود بسختی روی هم قرار گرفتیم و زبون نرمش بدنمو نوازش می داد , کسم داغ و باز شده بود و از لحاظ احساس سکسی به درجه های بالا رسیده بودم ، صدای نفس هاش رو می شنیدم , رفتم سراغ در آوردن لباسش که دستمو گرفت و گفت بیا از اینجا بریم بیرون ، تازه متوجه شدیم که 15 دقیقه از زمان بستن فروشگاه گذشته سریع بیرون رفتیم و سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم و کمی جلوتر رفتیم ، تصمیم گرفتیم توی یک جای خلوت توقف کنیم ,
دستش به آرومی پاهامو لمس کرد ، کس من داشت منفجر می شد ، می خواستم روش بخوابمو کسمو به کسش بمالم ، اونو بخورمو و سینه هاشو گاز بگیرم ، شروع کردم به در آوردن لباس هام ، همین طور که داشتم سینه بندم رو در می آوردم ، موهامو گرفت و شروع کرد به لیسیدن گردنم و مالوندن کسم , بعد مدتی لب گرفتن و مالوندن ، رفت سراغ خوردن کسم ، آروم پاهامو باز کرد و به نرمی شروع کرد به زبون زدن کسم ، من آماده بودم تا در عرض یک دقیقه ارضا بشم ,
کسش رو روی کس من گذاشت ، لیز خودرن دو کس آب انداخته روی هم ، احساس می کردم دارم توی آبشار شنا می کنم ، لذتش رو تصور کنید ،
من مدام ناله می کردم و صدای اون هم در آومده بود ، رفته رفته سینه هاش روی دهن من اومد ، اونارو با تمام وجود می مکیدم ، حس کردم میخواد ارضا بشه ، چون صدای ناله هاش بلند شده بود ، بدنش داغ و کس اون حسابی خیس شده بود و من کار اضافه ای نمیتونستم انجام بدم جز حرکت آروم پاهام روی کس آبدارش ،
جینا : اووووووممم سریعتر ، ( صداش بلند تر می شد ) مممممم اره اره …. من شدم ،
اینو گفت و بازم ادامه داد ، هر دوی ما به اوج رسیده بودیم ، احساس می کردم ارتباط عمیقی باهم داریم ، پس از هر بار به اوج رسیدن هردو بازم ادامه می دادیم ، کس هامون بهم چسبیده بود و نمی خواست جدا بشه ، می گفت ادامه بده و منم همینو می خواستم ، میخواستم ادامه بدم و ادامه بدم ، بعد از مدتی خودمو تو حالتی مثل مستی دیدم هر بار من ارضا میشدم ، باز از ارضا شدن اون انرژی می گرفتم ، جینا با صدایی خسته و وحشی : تو خیلی خوبی ، خدای من ، تو عالی هستی سامانتا ، اینو قبل از آخرین شدنش گفت ، فکر می کنم حدود 20 بار ارضا شدیم , ماشین پر از احساس خوشحالی و رضایت شده بود ، شیشه ها رو بخار گرفته بود و من برای بار اول توی زندگیم فهمیدم یه سکس خوب چیه .
ترجمه : Bashir
4 پاسخ به “منو بکن عزیزم”
ترجمه ی خوبی بود من به شخصه برای اقلیت های جنسی یا دگرباش ها با هر پوزیشنی احترام قائلم .پرچم رنگین کمانتان تا ابد برافراشته باد دوستان.
مرسی عااااااااالی بود
کاکتوس 1این کامنت که گذاشتیو من قبلا نزاشته بودم؟
نظر شما چیه؟