سالها پیش مدیر عامل شرکت یک باغ نیمه کاره خرید و به مرور تکمیلش کرد. کلی هم خرج کرد و انصافا یک باغ ویلای لوکس و لاکچری ساخت. اما با این همه خرج، یک مشکل اساسی داشت، اونم اینکه سند قولنامهای بود. البته خیلی از ملکهای اونجا به همین شکل قولنامهای معامله میشدند و کسی هم اعتراضی نداشت، ولی با این حال و بعد از این همه سال، یهو زد به سرش که بره سند تک برگ بگیره!
البته این خواب رو برای من دیده بود و گرنه بچههاش که ایران نبودند و خودش هم که وقت و حوصله این کارها رو نداشت. خیال میکرد که مثل کارهای دیگه با چندبار رفت و آمد و شیتیل دادن سند رو میگیره، ولی این دفعه کورخونده بود، یعنی در واقع کار یکی مثل من نبود چون ملک تغییر کاربری داده و با چندین ارگان و سازمان تودرتو سرکار داشتیم.
تقریبا دوسه ماهی هم درگیر این کار بودم، ولی پیشرفتی حاصل نشد و از طرفی هم با انباشت کارهای شرکت، بعد از مشورت با یک سری مشاور حقوقی، بالاخره وکیل گرفت.
خیال میکردم با گرفتن وکیل، دیگه پای من از این قضیه بریده میشه. چند وقتی هم همینطور شد و حتی نمیدونستم وکیلش کی هست و قراره چکار کنه. تا اینکه یک روز صبح همین که رسیدم شرکت، صدام کرد و گفت: راس ساعت ده جلوی دادگاه هشتگرد باش و این مدارک رو به وکیل تحویل بده!
کمی زود رسیدم ولی چون گفته بود سر ساعت ده اونجا باش، فکر کردم دادگاه داره و اونجا هم که موبایل ممنوعه، واسه همین بهش پیام دادم و ضمن معرفی خودم، گفتم من جلوی دادگاه هستم.
بلافاصله تماس گرفت، اما نمیدونم چرا انتظار شنیدن صدای مردونه داشتم و از این که وکیلش یک خانمه جا خوردم! با دادن مشخصات، اون طرف خیابون پیداش کردم. یک خانم حدودا چهل، چهلوپنج ساله چادری، با نگاهی جدی و آمیخته به اخم. مدارک رو بهش تحویل دادم و برگشتم.
تا یکسال بعد، چندباری به دلایل مختلف دیدمش، یا تلفنی صحبت کردیم. تقریبا یک ماهی هم از آخرین بار،گذشته بود که یکشب دیدم پیام داده و نوشته، هر چی به مهندس( مدیرعامل) زنگ میزنم در دسترس نیست. میخواستم بگم قرار بازدید داریم، بهتره که یک نفر توی ویلا باشه!
مهندس ایران نبودو منم منظورش رو متوجه نشدم. نوشتم: باشه، میگم. ولی نگهبان که هست!
چندثانیه بعد تماس گرفت: آره میدونم، ولی اگه یکی از خودتون باشه که بتونیم ازشون پذیرایی کنیم، بهتره!
بعد از قطع تماس، با مهندس تماس گرفتم و طبق انتظار افتاد گردن خودم!
روز موعود رفتم و با کمک نگهبان یکی از آلاچیقها رو برای پذیرایی آماده کردیم، اما خبری ازشون نشد تا نزدیک به یک بعد از ظهر ،که سر و کله دوتا شبه آدم، از این کت وشلواریها که پیشونیشون پینه بسته، پیدا شد!
هنوز ننشسته، یکیشون سراغ سرویس بهداشتی گرفت که وضو بگیره و نماز بخونه، اون یکی هم تا دوستش برگرده، همزمان که مثل قحطی زدهها میوه میلمبوند، از معایب ساخت و سازهای منطقه و تخریب محیط زیست، یقه جر داد و کم مونده بود که فتوای گناه کبیره بده!
راستش با رفتار یارو گرخیده بودم. نمیدونستم چی باید بگم و چه وعدهای بدم که کار رو خراب نکنه، خوشبختانه هنوز نماز یارو تموم نشده خود خانم فرهمند( وکیل) تماس گرفت و گفت تا چند دقیقه دیگه میرسه.
با اومدن اون، من خودم رو کنار کشیدم، اما بعد از کمی روضه خونی مجدد آقایون، یهو خانم فرهمند به ناهار دعوتشون کرد و ادامه صحبتها به رستوران و سر میز موکول شد!
رفتیم یک رستوران تاپ و اون موقع نزدیک به سه میلیون خرج روی دست ما گذاشتند. بعد از ناهار، تا من حساب و کتاب کنم، یک جلسه سه نفره گرفتند و بعدش آقایون رفتند پی کارشون. ما هم برگشتیم(خانم فرهمند با من اومده بود)
کمی بعد از حرکت از سر کنجکاوی پرسیدم؛ حالا اینا کی بودند و گزارششون چه تاثیری داره؟
گفت: اینا روسای فلان اداره و فلان اداره هستند. گیر اصلی ما این دوتا سازمان هستند، اگه این دوتا درخواستمون رو تائید کنند، تقریبا کار تمومه!
سری تکون دادم و گفتم: حالا امضا میکنند؟
پوزخندی زد: آره، ولی پونزده تا سکه میخوان!
چنان از حرفش شوکه شدم، که ناخودآگاه پام رفت روی ترمز و بدونه اینکه به موقعیت و طرف مقابلم فکر کنم، یهو بلندگفتم: آی خواهرش گاییدم، پونزدهتا سکه واسه دوتا بوزینه؟!
شوک ترمز ناگهانی و رفتار عجیب من هم نتونست جلوی خنده خانم رو بگیره و یهو منفجر شد!
اون موقع اگه اشتباه نکنم سکه حدود دوازده میلیون بود. به قول خانم فرهمند در مقابل قیمت ملک و افزایشی که بعد از گرفتن سند، پیدا میکرد، اصلا عددی نبود، ولی من بیشتر از این زورم میبرد که این دوتا بیناموس یکساعت رفته بودند بالای منبر و مخ ما رو گاییده بودند!
لحظاتی بعد که خندهش بند اومد پرسید: حالا تو چرا سکته کردی؟
تازه یادم افتاد که چه گندی زدم و ازش عذرخواهی کردم، ولیدر ادامه هرچی میخواستم بگم دوتا فحش هم به اون دوتا میدادم و این باعث شده بود که خانم فرهمند تا رسیدن به باغ همچنان بخنده.
بعد از برگشتن به دفتر، موضوع رو به مدیر عامل انتقال دادم. اونم بدتر از من گارد گرفت و دوسه دقیقه از بالا تا پایین مملکت رو به فحش گرفت، آخرش هم در اوج عصبانیت و خشم گفت: گور پدرشون، من از این پولا نمیدم و اصلا سند نمیخوام!
کلی خندیدیم و خیال کردم واقعا بیخیال شد، اما سه روز بعد، انگار با صحبتهای وکیل و شاید حساب و کتاب کردن، یهو زنگ زد و گفت: من با فلانی(صرافی) صحبت کردهم که برات سکه بیاره. تحویل که گرفتی با خانم فرهمند هماهنگ کن و ببر تحویل بده!
بعد از اطلاع دادن به خانم فرهمند، دو روز بعد زنگ زد و گفت: گفتند فردا شب توی کردان بدیم بهشون!
فردا پنج شنبه بود و رفت و برگشت به کردان یعنی حداقل سهچهار ساعت گیر افتادن توی ترافیک اتوبانها و کرج. دوباره کنترل زبونم رو از دست دادم و با حرص گفتم: فردا شب؟! گور باباش مرتیکه قیماق خیکی، مگه روزو ازشون گرفتندکه…
در حالیکه باز از خنده ریسه رفته بود: چکار کنیم، فعلا مجبوریم به سازشون برقصیم!
درست میگفت و اون بنده خدا هم تقصیری نداشت. حرص منم از مدیرعامل خودم و اون دوتا دیوث بود. هرچند که حرص خوردن هم فایدهای نداشت ولی چندتا فحش بهشون دادم و در نهایت قرار شد ساعت هفت و نیم کردان باشم.
عصر روز بعد، رفتم ماشین رو از شرکت برداشتم و راه افتادم. تازه وارد کرج شده بودم که خانم فرهمند تماس گرفت و پرسید راه افتادی، الان کجایی؟
یک لحظه فکر کردم که میخواد بگه کنسل کردن و داشتم خودم رو آماده میکردم که باز آتیشی بشم، اما گفت: میخواستم ببینم اگه این نزدیکیها هستی من دیگه ماشین نیارم!
از قبل میدونستم خونهش کرجه،گفتم: من توی کرجم. شما کجا تشریف دارید؟
گفت: الان لوکیشن میفرستم و قطع کرد.
لوکیشن فرستاد و تقریبا یک ربع بعد رسیدم به آدرس که یک مجتمع تجاری مسکونی بود. بهش پیام دادم که من جلوی مجتمعم و تا بیاد مشغول سرک کشیدن توی گوشیم شدم. لحظاتی بعد در حالیکه سرم پایین بود، یهو یکی سعی کرد در سمت شاگرد رو باز کنه و بعد از اینکه نتونست با انگشت به شیشه زد.
همزمان با نگاه کردن، دستم رفت به طرف قفل، اما با دیدن طرف، چنان برق از سرم پرید و فراموش کردم قفل رو بزنم. چند ثانیه بهت زده نگاهش کردم تا ضربه مجددش به شیشه، به خودم اومدم، آب دهنم رو قورت دادم و قفل رو زدم، و اونم همراه با سلام سوار شد!
خودم خانم فرهمند بود، اما متمایز با هرچیزی که تا اونروز دیده بودم! البته یکی دوبار دیگه بدون چادر و با تیپ و استایل اداری دیده بودمش، اما حالا؛ مانتو که چه عرض کنم یک پیراهن مردونه که به زور تا روی باسنش میرسید و یک شلوار کوتاه زاپدار پوشیده بود که دو سه تا زاپ داشت و یک تیکه از پوست سفید رونش هم توی چشم بود!
هاج و واج از این تغییر ناگهانی، سلام و علیکی کوتاهی کردیم و راه افتادم.
به محض حرکت، خودش در توجیه این که چرا خواسته با من بیاد، گفت: راستش بچهها یک دور همی گرفته بوند و منم کشوندن اینجا، دیگه دیدم تا برم خونه و ماشین بردارم خیلی دیر میشه، این شد که مزاحم شما شدم!
شاید توجیه خوبی هم واسه تغییر تیپش بود، گفتم: نه بابا، خواهش میکنم! و در ادامه، نگاه سریعی به موهای بافته شدهش که حین نشستن انداخت رو سینهش، کردم و به شوخی گفتم: خب حالا که دور همی بود میگفتی تا منم بیام!
در حال خندیدن: دور همی دخترونه بود!
بدون اینکه نگاش کنم، همانطور به شوخی گفتم: خب لذتش به همینه!
کمی خندید و منم دیگه ادامه ندادم. سعی داشتم عادی رفتار کنم ولی راستش نمیتونستم و فکرم درگیر بود. مخصوصا که قرار بود تا دقایقی بعد با دوتا آدم عجیب و غریبتر ملاقات کنیم!
کمی بعد از پشت سر گذاشتن ترافیک سنگین، در حالیکه من سکوت کرده و فکرم مشغول بود، اون گفت: ببینم توی چی گذاشتی؟
در کنسول رو باز کردم و کیسه رو بهش دادم. گرفت و در کیسرو باز کرد و مثل کسی که بخواد تحویل بگیره، شروع به وارسی سکهها کرد و همزمان: آدرسی که داده یک مشاور املاکه!
نیم نگاهی بهش کردم و متعجب گفتم: مشاور املاک! اونجا چه غلطی میکنه؟
با خنده: خودشون نیستند، گفت ببریم اینجا به یک آقا تحویل بدیم!
تعجبم بیشتر شد، ولی با همه سوال و جوابها و شک و بدگمانیهای من، رسیدیم و من بردم دادم. وقتی برگشتم توی ماشین هنوزم فکرم مشغول و پر از شک بود که یهو به شوخی گفت: دیدی کار سختی نبود؟! بیا اینم جایزهت!
پوزخندی زدم و میخواستم بگم، اگه سخت نبود چرا خودت نبردی؟ اما با دیدن سکهی توی دستش، ناخواسته و بدون فکرگفتم: اِ از توی اونا کش رفتی؟!
دوباره منفجر شد. بعد از لحظاتی با صدای بلند خندیدن: چرا ذهنت اینقدر منفیه؟!
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: خارج از شوخی از توی اونا برداشتی؟!
همانطور با خنده: آره دیگه، پس از کجا آوردم؟
کاملا هنگ کرده و زبونم قفل شده بود فقط منتظر بودم تا توضیحی بده. بالاخره خندهش بند اومد و گفت: دوازدهتاش برای اینا بود و دوتاش هم برای … که زودتر پرونده رو جمع کنیم.
از اول هم این یک دونه رو برای تو در نظر گرفته بودم، چون تو هم کم زحمت نکشیدی!
این که چطور سه تا سکه رو از جلوی چشمام برداشته و من متوجه نشده بودم، دیگه اهمیتی نداشت و دروغ چرا از اینکه میدیدم به فکر منم بوده حسابی خوشحال بودم و دیگه حرفی برای گفتن نمیموند، ولی یهویی تصمیم گرفتم که یک جوری جبران کنم.
حرفش که تموم شد، استارت زدم و همزمان به شوخی اما با یک پیشنهاد جدی گفتم: اگه تردستی و کفزنیهات تموم شده، بریم لااقل شام بخوریم!
یکی دو دقیقه به شوخی کردن ادامه دادیم و برای پذیرفتن مقاومت کرد اما در نهایت راضی شد که شام بخوریم و زود برگردیم. اتفاق خاص و غیرمنتظرهای نیفتاد ولی شب خوبی بود و خوش گذشت. تا آخر شب مدام در مورد برداشتن سکهها باهاش شوخی میکردم و اونم میخندید. ساعت دهونیم رسوندمش به آدرسی که داده بود، قبل از پیاده شدن گفت: شب خوبی بود. ممنون، خیلی خوش گذشت!
من همزمان که قفل در رو زدم گفتم: ممنون که پذیرفتید، به منم خوش گذشت!
شب بخیر و خداحافظی گفت و پیاده شد، اما قبل از اینکه در رو ببنده، گفتم: راستی…!
برگشت و من با یک مکث ادامه دادم: امکانش هست که بازم تکرار بشه؟
لبش رو گزید و کمی زل زد بهم: اگه قول بدی پسر خوبی باشی، چرا که نه!
در ادامه، هرچند که توی صحبت و پیامها کمی صمیمیتر از قبل شدیم و گاهی حرفامون به بیراهه کشید، ولی ایده شام و دیدار غیر کاری، در همون حد باقی موند و دیگه فرصتی پیش نیومد تا یکیدو ماه بعدکه تقریبا کار تموم شده و رای نهایی دادگاه رو گرفته بودیم. قرار بود یک نفر بیاد برای نقشه برداری نهایی و من رفته بودم که هم چک دستمزدش رو بدم و هم اینکه مهندس اصرار داشت وقتی یکی میاد، حتما اونجا برو که …
هنوز از راه نرسیده، نگهبان گفت: یکی از هم شهریهامون توی نظر آباد فوت کرده. اگه میشه من یکی دوساعت برم برای خاکسپاریش و بیام! نقشه برداره به قول خودش نهایتا نیم ساعت کار داشت و منم باید برمیگشتم شرکت، ولی گفتم: باشه، برو و زود برگرد!
ساعت یازده طرف اومد و مشغول شد، ولی ده دقیقه بعد، یهو سروکله خانم فرهمند هم پیدا شد و گفت اومده که با نقشه برداره صحبت کنه تا زودتر نقشه رو تحویل بده!
کار یارو تموم شد و بعد از یک پذیرایی مختصر رفت. خانم فرهمند چرخی توی باغ زد و در حالیکه میخواست از روی درخت مو انگور بچینه؛ تو نمیخوای بری؟
با وجودی که روی پجه ایستاده بود، بازم دستش نرسی. رفتم پشت سرش که خوشه انگور رو براش بچینم، ولی ناخواسته اونقدر نزدیک شدم که وقتی پاشنه پاهاش پایین اومد، باسنش به من چسبید و تعادلش به هم خورد! خوشه انگور رو کنده بودم ولی هنوز دستم بالا بود و خانم فرهمند هم داشت میرفت تو درخت! دستپاچه و غیر ارادی دست آزادم رو دور شکمش پیچوندم تا بگیرمش، ولی همین باعث شد که توفیق اجباری نصیبم بشه و توی آغوشم قرار بگیره. شاید این اتفاق دوثانیه هم نشد ولی …
با خندهای کوتاه، گفت: چکار میکنی و کمی خودش رو جلو کشید. منم همزمان با عذر خواهی میخواستم دستم رو بکشم، ولی همون در آغوش گرفتن یک ثانیهای کافی بود تا ذهنم اونشب برگرده و با تصور اندامش، شیطون توی جلدم بره!
به جای اینکه دستم رو به طرف پهلو بکشم، از روی شکم تا زیر بغلش کشیدم بیرون آوردم، اما جوری که شکمش رو لمس کردم و نوک انگشتام هم به زیر سینه وسوتینش کشیده شد!
چند ثانیه بیحرکت ایستاد و منم رفتم به طرف شیر آب که انگور رو بشورم، اما وقتی برگشتم به طرفش، اونم برگشته و تغییر رنگ صورتش کاملا محسوس بود. بدون اینکه به چشماش نگاه کنم. خوشه انگور رو گرفتم به طرفشم و در جواب سوالش گفتم؛ الیاس رفت تا نظر آباد و فکر کنم یک ساعت دیگه برمیگرده، اگه کاری نداری بمون تا بعدش بریم ناهار!
بدون عکس العملی که بشه حدس زد چه اتفاقی قرار بیفته، انگور رو از دستم گرفت و مشغول خوردن شد! همانطور که بلاتکلیف و در انتظار یک حرکت بودم، چشمم افتاد به جلوی سینهاش که انگار همون موقع به درخت خورده و یک لکه خاک نشسته بود! بدون اینکه فکر کنم شاید همون حرکت اول هم اشتباه بوده و نباید، باز با پرویی دستم رفت به طرفش و همزمان که گفتم؛ ا چرا اینجات خاکیه؟ به بهانه تکاندن دوسه تا ضربه آروم زدم روی سینهش زدم!
بدتر شد و از حرکت من جا خورد. چند ثانیه متعجب نگام کرد و زد زیر خنده! با حرص دوتا ضربه محکم زد روی دستم و همانطور در حال خندیدن: من فکر میکردم فقط توی صحبت کردن بی ادب و نزاکتی، ولی انگار کلا آدم …! میدونی واسه همین دوتا حرکت میتونم کاری کنم که دیگه رنگ آفتاب و نبینی؟!
کمی نگاش کردم و به شوخی گفتم؛ وا، یعنی اینقد مملکت خرتوخره!
صدای حندهش باز بالا رفت و بعد از لحظاتی، با اشاره به جای دست من و تحکم؛ لااقل درو باز کن تا برم با یک چیزی تمیزش کنم!
بدون حرف و در حال فکر کردن به اینکه چطور پیش برم که خراب نکنم، رفتم به طرف ساختمون و در و باز کردم و با اشار دستم گفتم: اول شما بفرمایید!
یک ضربه هم به کنج سینهم زد و با حرص؛ مگه تو هم قرار بیایی تو؟! بعد از کمی نگاه کردن رفت تو و لبخند به لب در رو بست.
وانمود کردم که دارم برمیگردم توی آلاچیق، ولی همین که از در فاصله گرفتم، یادم افتاد که آب رو از شیر اصلی که توی آشپزخونه بود میبندند. به همین بهانه دنبالش رفتم داخل وعلت رفتنم رو هم گفتم. در حالی که جلوی بوفه ایستاده و لبخندی روی لبش بود، از پشتش رد شدم، اما دستی روی باسنش کشیدم!
رفتم آب رو باز کردم و برگشتم ولی تنها عکسالعملش بازم یک لبخند و نگاه طولانی بود!
توی این یکسال و نیمه هیچ وقت در مورد مسائل شخصی حرف نزده و اصلا نمیدونستم توی چه وضعتیه، فقط رفتار و کاراش نشون میداد که مجرده. نمیدونم شاید اونم از اینکه مورد توجه یکی کوچیکتر از خودش قرار گرفته، به نوعی خوشحال بود و بدش نمیومد که کمی شیطنت کنه و بدونه تا کجا پیش میرم! وگرنه میتونست خیلی جدی بیرونم کنه یا اصلا بذاره بره و برام دردسر درست کنه، چون به قول خودش راه های قانویش رو هم بلد بود!
خلاصه توی ذهن خودم رفتارش رو به نشانه رضایت پنداشتم و در حال مزه ریختن، پشت سرش قرارگرفتم و با قلاب کردن دستام به دور شکمش، محکم بهش چسبیدم!
کمی خودش رو جلو کشید و مثلا جدی: حاتمی، چه غلطی میکنی؟!
ولی تُن صداش کارو خراب کرد. یک جوری بود که نتونست اون جدی بودنی که قبلا ازش دیده بودم رو نشون بده! بعد از چند ثانیه که محکم بغلش کرده بودم، یک دستش رو تکیه داد به ستون روی بوفه و برای اولین بار اسم کوچیکم رو به زبون آورد: نوید، عوضی من کار دارم، باید زود برم! و بعد از اینکه دید قصد بیخیال شدن ندارم؛ ببین، الیاس بیاد ببینه، حیثیت جفتمون به فنا میره ها!
هرچند که بعید بود، ولی راست میگفت. با این حال محکمتر بغلش کردم و منم خیلی آروم گفتم: فکر نمیکنم به این زودی بیاد، و بلافاصله کنار صورتش رو بوسیدم.
با گذاشتن دستش روی دستام بیشتر ترغیب به ادامه دادن شدم، ولی ترس از سر رسیدن الیاس و استرس و شیرینی این برنامه بدون برنامه و یهویی، باعث شد که هم کارهام روی دور تند بیفته و هم خیلی زود مشغول لخت کردنش بشم! به سه دقیقه نرسیده یکی یکی لباساش از تنش خارج شد و روی زمین افتاد، تا جایی که فقط یک شورت توی پاش باقی مونده بود!
تا قبل از اینکه دستم بره به طرف شورتش، هنوزم نگران این بودم که نکنه باکره باشه و لحظه آخر توی ذوقم بخوره، ولی انگار بخت با من یار بود!
قدش کوتاهتر از من بود، اما هیکل ایدهآل، جا افتاده و پوست سفید و شفافی داشت.
عجیب بود، در حالی که من انگار مسابقه بود و خودم رو داشتم جر میدادم، اون آرنجهاش رو گذاشته بود روی بوفه و هیچ کاری نمیکرد! شایدم اونم فقط میخواست زودتر تمومش کنم. اما من حین درآوردن شورت روی دو زانو نشستم و وقت بیشتری برای این کار گذاشتم. همزمان با پایین کشیدن شورت تند تند اطراف باسنش رو میبوسیدم و لابهلای بوسهها گاهی هم یک زبون میکشیدم. تنها چیزی که باعث میشد کمی دلخوش باشم صدای تند نفسهاش و گاهی هم ناله های ریزی بود که از دهنش در میومد. با درآوردن شورتش، پاهاش هم از هم باز شد و با قرار گرفتن سرم لای پاهاش، لبام به درگاه بهشت چسبید!
با اولین بوسه به بهشتش، دیگه اگرم میخواست هم نتونست جلوی صداش رو بگیره و نالههاش زیاد شد. بعد از تقریبا یک دقیقه که لبها و زبونم مشغول آماده سازی کُسش بود، انگار استرس اون برای سر رسیدن الیاس بیشتر از من بود! در حالیکه تندتند آه میکشید و باسنش رو تاب میدا ، پاهاش رو به دو طرف سر من فشار داد و نفس زنان: بسه نوید، پاشو الان الیاس میاد!
برای آخرین بار بخش زیادی از زبونم رو فرو کردم توی کسش وبا یک لیس کشدار، بلند شدم. به سرعت شلوار و شورتم رو تا بالای زانو پایین کشیدم. خوشبختانه کیرم از همون لحظات اول مثل سنگ شده و فقط نیاز داشت که کمی خیس و لزج بشه، که اونم، خودم زحمتش رو کشیدم. هرچی آب توی دهنم بود رو ریختم توی دستم و یکیدوبارکشیدم روی پوست کیرم. یک دستم دور شکمش چرخید و با دست دیگه دوسه بار کیرم رو زیر کسش زدم و خواستم کمی لاپایی بزنم، اما با قرار گرفتن کلاهک کیرم رو شکاف کسش، خودش انگشتاش رو زیر کلاهک قرار داد و به داخل هدایت کرد!
فرصت رو از دست ندادم و همون رو با یک فشار محکم و پیوسته ادامه دادم و تا خایه توی کُسش فرو کردم!
سرش رو پایین برده و یک تیکه از ساعدش رو توی دهنش گذاشته بود تا صداش درنیاد، اما از مشت کردن دستاش و فشاری که بهشون میداد، معلوم بود که کیرم خیلی هم راحت داخل نرفته!
خر کیف نفس عمیقی کشیدم و کمی مکث کردم تا ونم نفسی بگیره. بعد از اینکه ساعدش رو از توی دهنش درآورد، آروم شروع به حرکت کردم و همزمان با هر دو دست مشغول بازی با سینههاش شدم.
به خاطر قدش بود ولی فکر کنم به خاطر اینکه زیاد کیرم رو فشار میدادم، ناچار بود که مدام رو پنجه و نوک انگشتاش قرار بگیره.
بعد از یکی دو دقیقه آروم تلنبه زدن، به درخواست خودش سرعتم رو بیشتر و ضرباتم رو محکمتر کردم و تا لحظاتی بعد که آبم راه افتاد، ادامه دادم.
چند ثانیه آخر رو جوری تلنبه میزدم که التماس گونه ازم میخواست آروم تر بکنم، ولی گوش شنوایی وجود نداشت و … به سرعت کیرم رو درآوردم و با کمک جق زدن، آبم رو روی باسن و پشت کمرش خالی کردم. بعد از تخلیه کامل آبم برای لحظاتی محکم بغلش کردم و کلی بوسیدم.
تمام اتفاقات یعنی از لحظه ورود به خونه تا اومدن آبم و بعدش تشکر کردن نوازش کلا ده دقیقه طول نکشید، ولی انگار هردو سرشار از لذت و راضی بودیم.
تا اون خودش رو توی حموم تمیز کنه و دربیاد من اون لکه مانتوش رو تمیز کردم. سریع لباسهاش رو پوشید و برای ناهار هم نموند و رفت.
یکی ماه بعد بالاخره سند ملک صادر شد و کار تموم شد، اما پیامی که دو شب بعدش فرستاد و نوشته بود؛ ببینم پس اون قرار شام چی شد؟ نشون داد که کار خودمون هنوز تموم نشده
پایان
البته این خواب رو برای من دیده بود و گرنه بچههاش که ایران نبودند و خودش هم که وقت و حوصله این کارها رو نداشت. خیال میکرد که مثل کارهای دیگه با چندبار رفت و آمد و شیتیل دادن سند رو میگیره، ولی این دفعه کورخونده بود، یعنی در واقع کار یکی مثل من نبود چون ملک تغییر کاربری داده و با چندین ارگان و سازمان تودرتو سرکار داشتیم.
تقریبا دوسه ماهی هم درگیر این کار بودم، ولی پیشرفتی حاصل نشد و از طرفی هم با انباشت کارهای شرکت، بعد از مشورت با یک سری مشاور حقوقی، بالاخره وکیل گرفت.
خیال میکردم با گرفتن وکیل، دیگه پای من از این قضیه بریده میشه. چند وقتی هم همینطور شد و حتی نمیدونستم وکیلش کی هست و قراره چکار کنه. تا اینکه یک روز صبح همین که رسیدم شرکت، صدام کرد و گفت: راس ساعت ده جلوی دادگاه هشتگرد باش و این مدارک رو به وکیل تحویل بده!
کمی زود رسیدم ولی چون گفته بود سر ساعت ده اونجا باش، فکر کردم دادگاه داره و اونجا هم که موبایل ممنوعه، واسه همین بهش پیام دادم و ضمن معرفی خودم، گفتم من جلوی دادگاه هستم.
بلافاصله تماس گرفت، اما نمیدونم چرا انتظار شنیدن صدای مردونه داشتم و از این که وکیلش یک خانمه جا خوردم! با دادن مشخصات، اون طرف خیابون پیداش کردم. یک خانم حدودا چهل، چهلوپنج ساله چادری، با نگاهی جدی و آمیخته به اخم. مدارک رو بهش تحویل دادم و برگشتم.
تا یکسال بعد، چندباری به دلایل مختلف دیدمش، یا تلفنی صحبت کردیم. تقریبا یک ماهی هم از آخرین بار،گذشته بود که یکشب دیدم پیام داده و نوشته، هر چی به مهندس( مدیرعامل) زنگ میزنم در دسترس نیست. میخواستم بگم قرار بازدید داریم، بهتره که یک نفر توی ویلا باشه!
مهندس ایران نبودو منم منظورش رو متوجه نشدم. نوشتم: باشه، میگم. ولی نگهبان که هست!
چندثانیه بعد تماس گرفت: آره میدونم، ولی اگه یکی از خودتون باشه که بتونیم ازشون پذیرایی کنیم، بهتره!
بعد از قطع تماس، با مهندس تماس گرفتم و طبق انتظار افتاد گردن خودم!
روز موعود رفتم و با کمک نگهبان یکی از آلاچیقها رو برای پذیرایی آماده کردیم، اما خبری ازشون نشد تا نزدیک به یک بعد از ظهر ،که سر و کله دوتا شبه آدم، از این کت وشلواریها که پیشونیشون پینه بسته، پیدا شد!
هنوز ننشسته، یکیشون سراغ سرویس بهداشتی گرفت که وضو بگیره و نماز بخونه، اون یکی هم تا دوستش برگرده، همزمان که مثل قحطی زدهها میوه میلمبوند، از معایب ساخت و سازهای منطقه و تخریب محیط زیست، یقه جر داد و کم مونده بود که فتوای گناه کبیره بده!
راستش با رفتار یارو گرخیده بودم. نمیدونستم چی باید بگم و چه وعدهای بدم که کار رو خراب نکنه، خوشبختانه هنوز نماز یارو تموم نشده خود خانم فرهمند( وکیل) تماس گرفت و گفت تا چند دقیقه دیگه میرسه.
با اومدن اون، من خودم رو کنار کشیدم، اما بعد از کمی روضه خونی مجدد آقایون، یهو خانم فرهمند به ناهار دعوتشون کرد و ادامه صحبتها به رستوران و سر میز موکول شد!
رفتیم یک رستوران تاپ و اون موقع نزدیک به سه میلیون خرج روی دست ما گذاشتند. بعد از ناهار، تا من حساب و کتاب کنم، یک جلسه سه نفره گرفتند و بعدش آقایون رفتند پی کارشون. ما هم برگشتیم(خانم فرهمند با من اومده بود)
کمی بعد از حرکت از سر کنجکاوی پرسیدم؛ حالا اینا کی بودند و گزارششون چه تاثیری داره؟
گفت: اینا روسای فلان اداره و فلان اداره هستند. گیر اصلی ما این دوتا سازمان هستند، اگه این دوتا درخواستمون رو تائید کنند، تقریبا کار تمومه!
سری تکون دادم و گفتم: حالا امضا میکنند؟
پوزخندی زد: آره، ولی پونزده تا سکه میخوان!
چنان از حرفش شوکه شدم، که ناخودآگاه پام رفت روی ترمز و بدونه اینکه به موقعیت و طرف مقابلم فکر کنم، یهو بلندگفتم: آی خواهرش گاییدم، پونزدهتا سکه واسه دوتا بوزینه؟!
شوک ترمز ناگهانی و رفتار عجیب من هم نتونست جلوی خنده خانم رو بگیره و یهو منفجر شد!
اون موقع اگه اشتباه نکنم سکه حدود دوازده میلیون بود. به قول خانم فرهمند در مقابل قیمت ملک و افزایشی که بعد از گرفتن سند، پیدا میکرد، اصلا عددی نبود، ولی من بیشتر از این زورم میبرد که این دوتا بیناموس یکساعت رفته بودند بالای منبر و مخ ما رو گاییده بودند!
لحظاتی بعد که خندهش بند اومد پرسید: حالا تو چرا سکته کردی؟
تازه یادم افتاد که چه گندی زدم و ازش عذرخواهی کردم، ولیدر ادامه هرچی میخواستم بگم دوتا فحش هم به اون دوتا میدادم و این باعث شده بود که خانم فرهمند تا رسیدن به باغ همچنان بخنده.
بعد از برگشتن به دفتر، موضوع رو به مدیر عامل انتقال دادم. اونم بدتر از من گارد گرفت و دوسه دقیقه از بالا تا پایین مملکت رو به فحش گرفت، آخرش هم در اوج عصبانیت و خشم گفت: گور پدرشون، من از این پولا نمیدم و اصلا سند نمیخوام!
کلی خندیدیم و خیال کردم واقعا بیخیال شد، اما سه روز بعد، انگار با صحبتهای وکیل و شاید حساب و کتاب کردن، یهو زنگ زد و گفت: من با فلانی(صرافی) صحبت کردهم که برات سکه بیاره. تحویل که گرفتی با خانم فرهمند هماهنگ کن و ببر تحویل بده!
بعد از اطلاع دادن به خانم فرهمند، دو روز بعد زنگ زد و گفت: گفتند فردا شب توی کردان بدیم بهشون!
فردا پنج شنبه بود و رفت و برگشت به کردان یعنی حداقل سهچهار ساعت گیر افتادن توی ترافیک اتوبانها و کرج. دوباره کنترل زبونم رو از دست دادم و با حرص گفتم: فردا شب؟! گور باباش مرتیکه قیماق خیکی، مگه روزو ازشون گرفتندکه…
در حالیکه باز از خنده ریسه رفته بود: چکار کنیم، فعلا مجبوریم به سازشون برقصیم!
درست میگفت و اون بنده خدا هم تقصیری نداشت. حرص منم از مدیرعامل خودم و اون دوتا دیوث بود. هرچند که حرص خوردن هم فایدهای نداشت ولی چندتا فحش بهشون دادم و در نهایت قرار شد ساعت هفت و نیم کردان باشم.
عصر روز بعد، رفتم ماشین رو از شرکت برداشتم و راه افتادم. تازه وارد کرج شده بودم که خانم فرهمند تماس گرفت و پرسید راه افتادی، الان کجایی؟
یک لحظه فکر کردم که میخواد بگه کنسل کردن و داشتم خودم رو آماده میکردم که باز آتیشی بشم، اما گفت: میخواستم ببینم اگه این نزدیکیها هستی من دیگه ماشین نیارم!
از قبل میدونستم خونهش کرجه،گفتم: من توی کرجم. شما کجا تشریف دارید؟
گفت: الان لوکیشن میفرستم و قطع کرد.
لوکیشن فرستاد و تقریبا یک ربع بعد رسیدم به آدرس که یک مجتمع تجاری مسکونی بود. بهش پیام دادم که من جلوی مجتمعم و تا بیاد مشغول سرک کشیدن توی گوشیم شدم. لحظاتی بعد در حالیکه سرم پایین بود، یهو یکی سعی کرد در سمت شاگرد رو باز کنه و بعد از اینکه نتونست با انگشت به شیشه زد.
همزمان با نگاه کردن، دستم رفت به طرف قفل، اما با دیدن طرف، چنان برق از سرم پرید و فراموش کردم قفل رو بزنم. چند ثانیه بهت زده نگاهش کردم تا ضربه مجددش به شیشه، به خودم اومدم، آب دهنم رو قورت دادم و قفل رو زدم، و اونم همراه با سلام سوار شد!
خودم خانم فرهمند بود، اما متمایز با هرچیزی که تا اونروز دیده بودم! البته یکی دوبار دیگه بدون چادر و با تیپ و استایل اداری دیده بودمش، اما حالا؛ مانتو که چه عرض کنم یک پیراهن مردونه که به زور تا روی باسنش میرسید و یک شلوار کوتاه زاپدار پوشیده بود که دو سه تا زاپ داشت و یک تیکه از پوست سفید رونش هم توی چشم بود!
هاج و واج از این تغییر ناگهانی، سلام و علیکی کوتاهی کردیم و راه افتادم.
به محض حرکت، خودش در توجیه این که چرا خواسته با من بیاد، گفت: راستش بچهها یک دور همی گرفته بوند و منم کشوندن اینجا، دیگه دیدم تا برم خونه و ماشین بردارم خیلی دیر میشه، این شد که مزاحم شما شدم!
شاید توجیه خوبی هم واسه تغییر تیپش بود، گفتم: نه بابا، خواهش میکنم! و در ادامه، نگاه سریعی به موهای بافته شدهش که حین نشستن انداخت رو سینهش، کردم و به شوخی گفتم: خب حالا که دور همی بود میگفتی تا منم بیام!
در حال خندیدن: دور همی دخترونه بود!
بدون اینکه نگاش کنم، همانطور به شوخی گفتم: خب لذتش به همینه!
کمی خندید و منم دیگه ادامه ندادم. سعی داشتم عادی رفتار کنم ولی راستش نمیتونستم و فکرم درگیر بود. مخصوصا که قرار بود تا دقایقی بعد با دوتا آدم عجیب و غریبتر ملاقات کنیم!
کمی بعد از پشت سر گذاشتن ترافیک سنگین، در حالیکه من سکوت کرده و فکرم مشغول بود، اون گفت: ببینم توی چی گذاشتی؟
در کنسول رو باز کردم و کیسه رو بهش دادم. گرفت و در کیسرو باز کرد و مثل کسی که بخواد تحویل بگیره، شروع به وارسی سکهها کرد و همزمان: آدرسی که داده یک مشاور املاکه!
نیم نگاهی بهش کردم و متعجب گفتم: مشاور املاک! اونجا چه غلطی میکنه؟
با خنده: خودشون نیستند، گفت ببریم اینجا به یک آقا تحویل بدیم!
تعجبم بیشتر شد، ولی با همه سوال و جوابها و شک و بدگمانیهای من، رسیدیم و من بردم دادم. وقتی برگشتم توی ماشین هنوزم فکرم مشغول و پر از شک بود که یهو به شوخی گفت: دیدی کار سختی نبود؟! بیا اینم جایزهت!
پوزخندی زدم و میخواستم بگم، اگه سخت نبود چرا خودت نبردی؟ اما با دیدن سکهی توی دستش، ناخواسته و بدون فکرگفتم: اِ از توی اونا کش رفتی؟!
دوباره منفجر شد. بعد از لحظاتی با صدای بلند خندیدن: چرا ذهنت اینقدر منفیه؟!
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: خارج از شوخی از توی اونا برداشتی؟!
همانطور با خنده: آره دیگه، پس از کجا آوردم؟
کاملا هنگ کرده و زبونم قفل شده بود فقط منتظر بودم تا توضیحی بده. بالاخره خندهش بند اومد و گفت: دوازدهتاش برای اینا بود و دوتاش هم برای … که زودتر پرونده رو جمع کنیم.
از اول هم این یک دونه رو برای تو در نظر گرفته بودم، چون تو هم کم زحمت نکشیدی!
این که چطور سه تا سکه رو از جلوی چشمام برداشته و من متوجه نشده بودم، دیگه اهمیتی نداشت و دروغ چرا از اینکه میدیدم به فکر منم بوده حسابی خوشحال بودم و دیگه حرفی برای گفتن نمیموند، ولی یهویی تصمیم گرفتم که یک جوری جبران کنم.
حرفش که تموم شد، استارت زدم و همزمان به شوخی اما با یک پیشنهاد جدی گفتم: اگه تردستی و کفزنیهات تموم شده، بریم لااقل شام بخوریم!
یکی دو دقیقه به شوخی کردن ادامه دادیم و برای پذیرفتن مقاومت کرد اما در نهایت راضی شد که شام بخوریم و زود برگردیم. اتفاق خاص و غیرمنتظرهای نیفتاد ولی شب خوبی بود و خوش گذشت. تا آخر شب مدام در مورد برداشتن سکهها باهاش شوخی میکردم و اونم میخندید. ساعت دهونیم رسوندمش به آدرسی که داده بود، قبل از پیاده شدن گفت: شب خوبی بود. ممنون، خیلی خوش گذشت!
من همزمان که قفل در رو زدم گفتم: ممنون که پذیرفتید، به منم خوش گذشت!
شب بخیر و خداحافظی گفت و پیاده شد، اما قبل از اینکه در رو ببنده، گفتم: راستی…!
برگشت و من با یک مکث ادامه دادم: امکانش هست که بازم تکرار بشه؟
لبش رو گزید و کمی زل زد بهم: اگه قول بدی پسر خوبی باشی، چرا که نه!
در ادامه، هرچند که توی صحبت و پیامها کمی صمیمیتر از قبل شدیم و گاهی حرفامون به بیراهه کشید، ولی ایده شام و دیدار غیر کاری، در همون حد باقی موند و دیگه فرصتی پیش نیومد تا یکیدو ماه بعدکه تقریبا کار تموم شده و رای نهایی دادگاه رو گرفته بودیم. قرار بود یک نفر بیاد برای نقشه برداری نهایی و من رفته بودم که هم چک دستمزدش رو بدم و هم اینکه مهندس اصرار داشت وقتی یکی میاد، حتما اونجا برو که …
هنوز از راه نرسیده، نگهبان گفت: یکی از هم شهریهامون توی نظر آباد فوت کرده. اگه میشه من یکی دوساعت برم برای خاکسپاریش و بیام! نقشه برداره به قول خودش نهایتا نیم ساعت کار داشت و منم باید برمیگشتم شرکت، ولی گفتم: باشه، برو و زود برگرد!
ساعت یازده طرف اومد و مشغول شد، ولی ده دقیقه بعد، یهو سروکله خانم فرهمند هم پیدا شد و گفت اومده که با نقشه برداره صحبت کنه تا زودتر نقشه رو تحویل بده!
کار یارو تموم شد و بعد از یک پذیرایی مختصر رفت. خانم فرهمند چرخی توی باغ زد و در حالیکه میخواست از روی درخت مو انگور بچینه؛ تو نمیخوای بری؟
با وجودی که روی پجه ایستاده بود، بازم دستش نرسی. رفتم پشت سرش که خوشه انگور رو براش بچینم، ولی ناخواسته اونقدر نزدیک شدم که وقتی پاشنه پاهاش پایین اومد، باسنش به من چسبید و تعادلش به هم خورد! خوشه انگور رو کنده بودم ولی هنوز دستم بالا بود و خانم فرهمند هم داشت میرفت تو درخت! دستپاچه و غیر ارادی دست آزادم رو دور شکمش پیچوندم تا بگیرمش، ولی همین باعث شد که توفیق اجباری نصیبم بشه و توی آغوشم قرار بگیره. شاید این اتفاق دوثانیه هم نشد ولی …
با خندهای کوتاه، گفت: چکار میکنی و کمی خودش رو جلو کشید. منم همزمان با عذر خواهی میخواستم دستم رو بکشم، ولی همون در آغوش گرفتن یک ثانیهای کافی بود تا ذهنم اونشب برگرده و با تصور اندامش، شیطون توی جلدم بره!
به جای اینکه دستم رو به طرف پهلو بکشم، از روی شکم تا زیر بغلش کشیدم بیرون آوردم، اما جوری که شکمش رو لمس کردم و نوک انگشتام هم به زیر سینه وسوتینش کشیده شد!
چند ثانیه بیحرکت ایستاد و منم رفتم به طرف شیر آب که انگور رو بشورم، اما وقتی برگشتم به طرفش، اونم برگشته و تغییر رنگ صورتش کاملا محسوس بود. بدون اینکه به چشماش نگاه کنم. خوشه انگور رو گرفتم به طرفشم و در جواب سوالش گفتم؛ الیاس رفت تا نظر آباد و فکر کنم یک ساعت دیگه برمیگرده، اگه کاری نداری بمون تا بعدش بریم ناهار!
بدون عکس العملی که بشه حدس زد چه اتفاقی قرار بیفته، انگور رو از دستم گرفت و مشغول خوردن شد! همانطور که بلاتکلیف و در انتظار یک حرکت بودم، چشمم افتاد به جلوی سینهاش که انگار همون موقع به درخت خورده و یک لکه خاک نشسته بود! بدون اینکه فکر کنم شاید همون حرکت اول هم اشتباه بوده و نباید، باز با پرویی دستم رفت به طرفش و همزمان که گفتم؛ ا چرا اینجات خاکیه؟ به بهانه تکاندن دوسه تا ضربه آروم زدم روی سینهش زدم!
بدتر شد و از حرکت من جا خورد. چند ثانیه متعجب نگام کرد و زد زیر خنده! با حرص دوتا ضربه محکم زد روی دستم و همانطور در حال خندیدن: من فکر میکردم فقط توی صحبت کردن بی ادب و نزاکتی، ولی انگار کلا آدم …! میدونی واسه همین دوتا حرکت میتونم کاری کنم که دیگه رنگ آفتاب و نبینی؟!
کمی نگاش کردم و به شوخی گفتم؛ وا، یعنی اینقد مملکت خرتوخره!
صدای حندهش باز بالا رفت و بعد از لحظاتی، با اشاره به جای دست من و تحکم؛ لااقل درو باز کن تا برم با یک چیزی تمیزش کنم!
بدون حرف و در حال فکر کردن به اینکه چطور پیش برم که خراب نکنم، رفتم به طرف ساختمون و در و باز کردم و با اشار دستم گفتم: اول شما بفرمایید!
یک ضربه هم به کنج سینهم زد و با حرص؛ مگه تو هم قرار بیایی تو؟! بعد از کمی نگاه کردن رفت تو و لبخند به لب در رو بست.
وانمود کردم که دارم برمیگردم توی آلاچیق، ولی همین که از در فاصله گرفتم، یادم افتاد که آب رو از شیر اصلی که توی آشپزخونه بود میبندند. به همین بهانه دنبالش رفتم داخل وعلت رفتنم رو هم گفتم. در حالی که جلوی بوفه ایستاده و لبخندی روی لبش بود، از پشتش رد شدم، اما دستی روی باسنش کشیدم!
رفتم آب رو باز کردم و برگشتم ولی تنها عکسالعملش بازم یک لبخند و نگاه طولانی بود!
توی این یکسال و نیمه هیچ وقت در مورد مسائل شخصی حرف نزده و اصلا نمیدونستم توی چه وضعتیه، فقط رفتار و کاراش نشون میداد که مجرده. نمیدونم شاید اونم از اینکه مورد توجه یکی کوچیکتر از خودش قرار گرفته، به نوعی خوشحال بود و بدش نمیومد که کمی شیطنت کنه و بدونه تا کجا پیش میرم! وگرنه میتونست خیلی جدی بیرونم کنه یا اصلا بذاره بره و برام دردسر درست کنه، چون به قول خودش راه های قانویش رو هم بلد بود!
خلاصه توی ذهن خودم رفتارش رو به نشانه رضایت پنداشتم و در حال مزه ریختن، پشت سرش قرارگرفتم و با قلاب کردن دستام به دور شکمش، محکم بهش چسبیدم!
کمی خودش رو جلو کشید و مثلا جدی: حاتمی، چه غلطی میکنی؟!
ولی تُن صداش کارو خراب کرد. یک جوری بود که نتونست اون جدی بودنی که قبلا ازش دیده بودم رو نشون بده! بعد از چند ثانیه که محکم بغلش کرده بودم، یک دستش رو تکیه داد به ستون روی بوفه و برای اولین بار اسم کوچیکم رو به زبون آورد: نوید، عوضی من کار دارم، باید زود برم! و بعد از اینکه دید قصد بیخیال شدن ندارم؛ ببین، الیاس بیاد ببینه، حیثیت جفتمون به فنا میره ها!
هرچند که بعید بود، ولی راست میگفت. با این حال محکمتر بغلش کردم و منم خیلی آروم گفتم: فکر نمیکنم به این زودی بیاد، و بلافاصله کنار صورتش رو بوسیدم.
با گذاشتن دستش روی دستام بیشتر ترغیب به ادامه دادن شدم، ولی ترس از سر رسیدن الیاس و استرس و شیرینی این برنامه بدون برنامه و یهویی، باعث شد که هم کارهام روی دور تند بیفته و هم خیلی زود مشغول لخت کردنش بشم! به سه دقیقه نرسیده یکی یکی لباساش از تنش خارج شد و روی زمین افتاد، تا جایی که فقط یک شورت توی پاش باقی مونده بود!
تا قبل از اینکه دستم بره به طرف شورتش، هنوزم نگران این بودم که نکنه باکره باشه و لحظه آخر توی ذوقم بخوره، ولی انگار بخت با من یار بود!
قدش کوتاهتر از من بود، اما هیکل ایدهآل، جا افتاده و پوست سفید و شفافی داشت.
عجیب بود، در حالی که من انگار مسابقه بود و خودم رو داشتم جر میدادم، اون آرنجهاش رو گذاشته بود روی بوفه و هیچ کاری نمیکرد! شایدم اونم فقط میخواست زودتر تمومش کنم. اما من حین درآوردن شورت روی دو زانو نشستم و وقت بیشتری برای این کار گذاشتم. همزمان با پایین کشیدن شورت تند تند اطراف باسنش رو میبوسیدم و لابهلای بوسهها گاهی هم یک زبون میکشیدم. تنها چیزی که باعث میشد کمی دلخوش باشم صدای تند نفسهاش و گاهی هم ناله های ریزی بود که از دهنش در میومد. با درآوردن شورتش، پاهاش هم از هم باز شد و با قرار گرفتن سرم لای پاهاش، لبام به درگاه بهشت چسبید!
با اولین بوسه به بهشتش، دیگه اگرم میخواست هم نتونست جلوی صداش رو بگیره و نالههاش زیاد شد. بعد از تقریبا یک دقیقه که لبها و زبونم مشغول آماده سازی کُسش بود، انگار استرس اون برای سر رسیدن الیاس بیشتر از من بود! در حالیکه تندتند آه میکشید و باسنش رو تاب میدا ، پاهاش رو به دو طرف سر من فشار داد و نفس زنان: بسه نوید، پاشو الان الیاس میاد!
برای آخرین بار بخش زیادی از زبونم رو فرو کردم توی کسش وبا یک لیس کشدار، بلند شدم. به سرعت شلوار و شورتم رو تا بالای زانو پایین کشیدم. خوشبختانه کیرم از همون لحظات اول مثل سنگ شده و فقط نیاز داشت که کمی خیس و لزج بشه، که اونم، خودم زحمتش رو کشیدم. هرچی آب توی دهنم بود رو ریختم توی دستم و یکیدوبارکشیدم روی پوست کیرم. یک دستم دور شکمش چرخید و با دست دیگه دوسه بار کیرم رو زیر کسش زدم و خواستم کمی لاپایی بزنم، اما با قرار گرفتن کلاهک کیرم رو شکاف کسش، خودش انگشتاش رو زیر کلاهک قرار داد و به داخل هدایت کرد!
فرصت رو از دست ندادم و همون رو با یک فشار محکم و پیوسته ادامه دادم و تا خایه توی کُسش فرو کردم!
سرش رو پایین برده و یک تیکه از ساعدش رو توی دهنش گذاشته بود تا صداش درنیاد، اما از مشت کردن دستاش و فشاری که بهشون میداد، معلوم بود که کیرم خیلی هم راحت داخل نرفته!
خر کیف نفس عمیقی کشیدم و کمی مکث کردم تا ونم نفسی بگیره. بعد از اینکه ساعدش رو از توی دهنش درآورد، آروم شروع به حرکت کردم و همزمان با هر دو دست مشغول بازی با سینههاش شدم.
به خاطر قدش بود ولی فکر کنم به خاطر اینکه زیاد کیرم رو فشار میدادم، ناچار بود که مدام رو پنجه و نوک انگشتاش قرار بگیره.
بعد از یکی دو دقیقه آروم تلنبه زدن، به درخواست خودش سرعتم رو بیشتر و ضرباتم رو محکمتر کردم و تا لحظاتی بعد که آبم راه افتاد، ادامه دادم.
چند ثانیه آخر رو جوری تلنبه میزدم که التماس گونه ازم میخواست آروم تر بکنم، ولی گوش شنوایی وجود نداشت و … به سرعت کیرم رو درآوردم و با کمک جق زدن، آبم رو روی باسن و پشت کمرش خالی کردم. بعد از تخلیه کامل آبم برای لحظاتی محکم بغلش کردم و کلی بوسیدم.
تمام اتفاقات یعنی از لحظه ورود به خونه تا اومدن آبم و بعدش تشکر کردن نوازش کلا ده دقیقه طول نکشید، ولی انگار هردو سرشار از لذت و راضی بودیم.
تا اون خودش رو توی حموم تمیز کنه و دربیاد من اون لکه مانتوش رو تمیز کردم. سریع لباسهاش رو پوشید و برای ناهار هم نموند و رفت.
یکی ماه بعد بالاخره سند ملک صادر شد و کار تموم شد، اما پیامی که دو شب بعدش فرستاد و نوشته بود؛ ببینم پس اون قرار شام چی شد؟ نشون داد که کار خودمون هنوز تموم نشده
پایان
نوشته: کارپرداز
20 پاسخ به “من، وکیل، باغ”
سلاملایک کردم چون بد نبود،داستانت نسبتا قابل باور بود دیگه راست و دروغش گردن خودت،هرچند که خیلیم مهم نیست،کافیه یه داستان خواننده رو همراه خودش بکنه که این داستان هم همینکارو کرد و همین یه کلید مهم در موفقیت یک داستانه…موفق باشی
روون بود، محتوای زنندهای نداشت و لایک دادم؛ گرچه میتونست بهتر از این باشه…از میانگین سطح کیفی بقیه داستانها بالاتره
بدک نبود، بعد مدتها تو بکن تو بلاخره یکی دونست بدون اینکه کونی باشه یا جنده باشه یا مادر خودش بگایه ، کیر ما را است کنه، دمت گرم🤣👏👏😍😍👌👌👌
داستان سر و ته داری بود. چند جا کلمه ها چسبیده یا ناقص بود. ولی در کل خوب بود. همینکه رو ابرا نبودی واسه من خوب بود . بخاطر همین لایک کردم
مثل همیشه عالی بود مهندس ❤️درد وبلات بخوره تو سر اونایی که تابو مینویسن 😁
حوصله ام سر رفت نتونستم تموم کنم
یه جاهایی اومدی کصنمکبازی دربیاری و آبکی کرده بودی داستانو، ضمنا جزئیات زیادتم حوصله سر بر بود، ولی نسبت به چرت و پرتای دیگه سایت، قابل قبول بود، بقیهشو بهتر بنویس.
بابا داستان هست دیگه چقدر اصرار دارین که ثابت کنین دروغ بود .خوب خوبه و بد بد .نمیدونم از یه آماتور چه انتظاری دارین .انتظار دارین مثل یه نویسنده حرفه ای از ایهام و مجاز و تشبیه و… استفاده کنه ؟عالی بود ممنون وقت گذاشتی و نوشتی
به نسبت داستان های دیگه خوب بود
خوب بود . از اون متنهایی که خواننده رو همراه خودش میکنه و هیجان رو بالا میبره . البته میتونستی کمی از مشخصات ویلا یا داخلش بگی که تصور خواننده رو در حین توضیح عملیات داخل ویلا بهتر بشه . اما در کل داستان خوبی بود . و اینکه سایز سینه و قد وکیل و مشخصات خودتو کمتر دادی واقعا آدم میتونست هر شخصیتی رو جایگزین کنه . افرین
کسی هست بگه چطور مخ خالمو بزنم بکنمش؟
خیلی زیبا و عالی بود
امضای داستانای اون رفیقمون سایز بالا و بچه پولدار و پسر حاجیهامضای شما هم اینه که فحش بدی طرف مقابل هرهر بخنده بهت بدهمث بقیه داستانات قشنگ نوشته بودی خسته نباشی
خوب بود
خیلییییی داستان تخمی ای بودتف
به منم معرفیش کن
فقط نگو که خود ویلا تو سهیلیه بود 😂😐
اینطور که گفتی واقعا خایه های بزرگی داری😂😂
تقریبا با کمترین غلط املایی…متن سلیس و روان…
ارزش خوندن داشت. باز هم بنویس