مرز ناپیدا (1)

یک‌بار دیگر ساکم را روی تخت اتاق گذاشتم و شروع کردم به وارسی محتویاتش. در ذهنم مرور می‌کردم که آیا چیزی را جا نگذاشته‌ام؟ ناگهان چیزی یادم آمد و لبخند محوی گوشه لبم نشست. اما بلافاصله خودم را سرزنش کردم:
«دختر، دیوونه نشو! حتی فکر کردن به این موضوع خجالت‌آوره! از پسر و دخترت خجالت بکش.»
علیرضا حالا پانزده سال دارد و دخترم هم دو سال از او کوچک‌تر است. وقتی فقط بیست سالم بود و دانشجو بودم، علیرضا به دنیا آمد. باورتان نمی‌شود چقدر زود بچه‌ها بزرگ می‌شوند. هم‌دانشگاهی‌هایم علیرضا را از همان دوماهگی‌اش به یاد دارند و حسابی دوستش دارند. هنوز هم در دورهمی‌های ماهانه، شوخی همیشگی‌شان این است که مجردها منتظرند علیرضا بیاید خواستگاری‌شان! آن‌هایی هم که دختر دارند با خنده می‌گویند: «نه خیر! علیرضا باید تا سی‌سالگی صبر کنه تا دختر ما دیپلم بگیره، بعد بدیمش به علیرضا!»
خوشبختانه هم پسرم و هم دخترم به‌واسطه قد و قامت من و پدرشان، اندام خوبی دارند. علیرضا حالا قدش ۱۷۸ سانت است و هم‌قد من شده؛ با این تفاوت که هر ماه هم بلندتر می‌شود.
در افکار خودم غرق بودم که تلفنم زنگ خورد. همسرم بود، رضا.
– سلام رضا.
– سلام مریم.
– عزیز دلم! ماشینم سرویسش تموم شده، برم بگیرمش؟
– اتفاقاً برای همین زنگ زدم. نمایندگی گفت باید ماشین تا فردا بمونه تا یه نشتی جزئی روغن رو هم رفع کنن.
یک لحظه انگار پتک به دلم خورد! همه برنامه‌ریزی‌هام داشت به هم می‌ریخت. مدت‌ها بود دنبال فرصتی بودم تا تنها برم تهران؛ حالا که این فرصت پیش اومده بود، داشت از بین می‌رفت. با نگرانی گفتم:
– رضا جان! وقت دکتر دارم، می‌دونی اگه نرم ممکنه نوبت بعدی خیلی دیر باشه. نمی‌شه با همین مشکل کوچیک ماشینو بگیرم و بعد که برگشتم درستش کنیم؟
– عزیزم! همین الان به راننده گفتم ماشین منو آماده کنه تا بتونی به وقت دکترت برسی. اتفاقاً بهتر هم شد، چون اولین باره تنهایی میری، با لندکروز بری امنیت بیشتری داری.
با اینکه ته دلم ذوق کرده بودم، اما با لحن شیطنت‌آمیزی گفتم:
– آها! پس ماشین امن مال منه، ماشین اسپرت مال خودت؟!
– مریم جان! الان باید برم جلسه ولی اینو بدون که همیشه اولویت من تویی. خودت خواستی ماشینت اسپرت باشه. ماشین من هم مال پیرمردهاست!
خندیدم، براش بوس فرستادم و گفتم بره به کارش برسه. قرار شد تا شب براش شام خوشمزه درست کنم. بعد از تماس، رفتم اینستاگرام و به اشکان دایرکت دادم:
«استاد! برنامه فردام کمی تغییر کرده.»
مثل همیشه سریع جواب داد:
– سلام مریم خانم! من برنامه‌هامو با شما تنظیم می‌کنم، هر ساعتی شما راحت باشید، در خدمتم.
– ممنونم استاد! برنامه اومدنم تغییری نکرده. همون ساعت ۱۰ جلوی بیمارستان چمران هستم، فقط ماشینم دیگه سوناتا مشکی نیست، با لندکروزم.
– با افتخار و اشتیاق، نیم ساعت زودتر اونجا هستم!
لبخند روی لبم نشست، ولی سریع نوشتم:
– نه لطفاً! از آمل تا تهران راه زیاده، هر وقت نزدیک شدم بهتون پیام میدم.
– مریم جان! شما همیشه دقیق و آن‌تایم بودید. اجازه بدید شماره موبایل رو بفرستم تا راحت‌تر هماهنگ کنیم.
– خیلی هم خوبه. اینطوری دیگه نیاز نیست شما زودتر سر قرار باشید.
اما همین که کلمه‌ی «قرار» رو نوشتم، ته دلم لرزید. حس عجیبی داشتم. نوعی تردید و عذاب وجدان که مثل سایه دنبالم می‌اومد. شاید خودم رو با دلیل‌های منطقی قانع می‌کردم که این فقط یه جلسه مشاوره تغذیه و تناسب اندامه، اما یه ندای درونی می‌گفت داستان بین من و اشکان ممکنه فراتر از این بره.
فکر می‌کنم برای اینکه ادامه‌ی ماجرا رو بهتر بفهمید، باید کمی از خودم براتون بگم.
من فرزند سوم خانواده‌ام. ته‌تغاری‌ام. یه خواهر شش سال بزرگ‌تر دارم و یه برادر که دو سال ازم بزرگ‌تره. پدرم مدیر آموزش و پرورش بود و مثل خیلی از مدیرای اون دوره، سخت‌گیر و مقتدر. فضای خونه همیشه پر از نظم و محدودیت بود. برادرم وقتی رفت دانشگاه، از نظر پدرم «از دست رفت». من و خواهرم اما تحت تربیت بسته مادرم، تا قبل از ازدواج حتی فرصت دوستی با کسی نداشتیم.
خواهرم در ۲۱ سالگی ازدواج کرد و من هم در ۱۸ سالگی، به سومین خواستگارم جواب مثبت دادم. پدرم شرط کرد که بعد از اتمام دانشگاه، عروسی کنیم. اما یک سال بعد، پدر شوهرم برایمان خانه و ماشین تهیه کرد و گفت: «بروید سر زندگیتان.» من ادامه تحصیل دادم ولی رضا به‌خاطر مشغله کاری در کارخانه پدری‌اش، عملاً بدون حضور در کلاس‌ها مدرکش را گرفت. حالا مدیرعامل همان کارخانه است و انصافاً هم موفق.
من حقوق خواندم، ولی با تولد بچه‌ها و بعد هم آسایش مالی، تصمیم گرفتم کار نکنم. وقتم به مهمانی‌ها، دورهمی‌های دوستانه و زندگی خانوادگی می‌گذرد.
در مورد ظاهرم هم باید بگویم قد بلندی‌ام همیشه جزو امتیازاتم بود. شوهرم ۱۸۸ سانت قد دارد و خودم هم کم‌وبیش هم‌قد او هستم. اما با دو بارداری پشت‌سرهم و بعد هم بی‌تحرکی، وزنم از مرز ۹۰ کیلو عبور کرد. چندبار رژیم گرفتم، باشگاه رفتم، اما چندان موفق نبودم.
دوستانم به شوخی می‌گویند: «ما مدل‌های پلاس سایزیم، نه چاق!» البته اضافه وزنم پخش‌شده‌ست، نه متمرکز در یک ناحیه، و همین باعث شده ظاهر اندامم به چشم نیاید. سعی می‌کنم با انتخاب درست لباس، ایرادها را بپوشانم. شوهرم و دوستانم همیشه می‌گویند: «مریم، اندامت فرم داره!» اما خودم راضی نیستم. شاید بخاطر استانداردهای زیبایی رسانه‌ها باشه که لاغری رو نماد تناسب اندام می‌دونن.
به لطف وضعیت مالی خوب رضا، چند عمل زیبایی انجام دادم و از چهره‌ام راضی‌ام.
و اما اشکان…
اولین بار پیج اینستاگرامش توجهم رو جلب کرد. تعداد فالوئرهاش زیاد نبود و به‌نظر نمی‌اومد هدفش تبلیغات یا کسب درآمد باشه. محتوای پیج ترکیبی بود از تغذیه، تمرین، روانشناسی و خودشناسی. پست‌هاش رو دوست داشتم. لایک می‌کردم، کامنت می‌گذاشتم، سوال می‌پرسیدم و مثل بقیه، بهش می‌گفتم «استاد».
اشکان جوانی بود خوش‌برخورد، با چهره‌ای جذاب و اندامی متناسب. بعدها در دایرکت گفت ۲۶ ساله‌ست و رزیدنت بیمارستان چمران.
داستان من و اشکان، از همین‌جا شروع شد…
از وقتی اشکان وارد دایرکتم شد، گفتگوهایمان خیلی سریع از حالت رسمی و مشاوره‌ای خارج شد. البته نه اینکه بی‌ادب یا خارج از چارچوب حرف بزند، اما طرز بیانش… شوخ، باهوش، دقیق… انگار تمام کلماتش را با وسواس انتخاب می‌کرد تا هم خنده روی لبم بنشاند، هم یک جرقه‌ی کوچک درونم روشن کند.
بعد از یکی از همین گفتگوها، به شوخی گفت:
– مریم خانم! من یه پیشنهاد دارم، البته جسارت نباشه.
– بفرما استاد، بترکونه این پیشنهاد!
– راستش، می‌خوام باهاتون راحت‌تر حرف بزنم. اما نمی‌خوام بخاطر این ارتباط، براتون تو زندگی‌تون مشکلی پیش بیاد. یه اکانت دیگه بسازید. یه اکانت مثلاً به اسم «سارا» یا هرچی که دوست دارید. فقط ما دوتا بدونیم. اونجا هر حرفی بود، بزنیم. فری‌استایل، بی‌واسطه.
چند لحظه سکوت کردم. قلبم تندتر می‌زد. نمی‌دونم حس هیجان بود یا ترس. تایپ کردم:
– فکر خوبیه… فقط قول می‌دی خط قرمزارو رد نکنیم؟
– من فقط جایی قدم می‌ذارم که شما خودت راهو باز کرده باشی…
و همین یک جمله، بیش از هر چیز دیگری روی من تاثیر گذاشت. دقیق، زیرکانه، و با احترام… اما تهش چیزی بود. یک لحن وسوسه‌برانگیز، که انگار پشت همه‌ی خنده‌ها، نگاهی خیره منتظر مانده بود.
شب همون روز، یه اکانت جدید ساختم. یه اسم دخترونه‌ی فیک گذاشتم و پروفایلمو با یه عکس گل ساده پر کردم. فقط یک نفر رو فالو کردم: اشکان.
سریع جواب داد:
– به‌به! خانم گل اومدن. بالاخره پیج وی‌آی‌پی ساخته شد!
از اونجا به بعد، مکالمه‌هامون فرق کرد. حالا دیگه اشکان توی اون فضا نه «استاد» بود، نه دکتر. تبدیل شده بود به یه پسر بازیگوش، با ادبیاتی شیطون و طناز که هر جمله‌اش، توی ذهنم می‌چرخید و توی دلم می‌لرزید. هر روز عکس و پست‌هایی برام می‌فرستاد: گاهی یه حرکت تمرینی خاص، گاهی یه غذای سالم با تزیین خلاقانه، اما گاهی هم یه نقل قول عاشقانه، یه جمله از فروغ، یا حتی یه خط شعر از سهراب:
«من به این جمله می‌اندیشم… خوش به حالت اگر عاشق باشی.»
کم‌کم خودم هم بهش عکس می‌فرستادم. نه چیز خاصی؛ مثلاً عکس غذاهایی که می‌پختم یا نمای پنجره‌ی اتاقم در غروب. اما اشکان از همون‌ها هم معنای عمیق‌تری بیرون می‌کشید. مثلاً نوشته بود:
«پنجره‌ای که ازش آفتاب می‌ریزه روی موهای یه زن… خیلی خاص‌تر از چیزیه که بشه فقط گفت قشنگه.»
یک‌جورهایی داشت آرام آرام وارد دنیای ذهنم می‌شد. منی که همیشه از واژه‌ی خیانت فرار می‌کردم، حالا شب‌ها چشم‌هامو می‌بستم و به پیام‌هاش فکر می‌کردم. به صدایی که تصورش می‌کردم. به لمس خیالیِ نگاهش از پشت کلمات…
راستش، هنوز هم به خودم می‌گفتم: «هیچ‌کاری نکردی! فقط چت می‌کنی، فقط حرف می‌زنی!»
ولی اون حرفا، اون عکسا… دیگه رنگ و بوی ساده‌ی مشاوره نداشت. توی حرف‌هامون کم‌کم جملاتی رد و بدل می‌شد که بوی شهوت می‌داد. نه عریانیِ مستقیم، نه وقاحت؛ یه شهوت نرم و پیچیده… مثل بخاری که روی آینه می‌نشینه و تصویر رو محو می‌کنه.
مثلاً یه روز اشکان نوشت:
– وقتی تمرین می‌کنی، به کدوم قسمت بدنت بیشتر فشار میاری؟
– بستگی داره. حرکتم فرق کنه، تمرکزم هم فرق می‌کنه. چرا پرسیدی؟
– چون توی ذهنم، وقتی داری تمرین می‌کنی… خیلی تصویر قشنگی می‌سازم.
و من… دلم لرزید. نگفتم «زشته»، نگفتم «نباید»… فقط نوشتم:
– تصویرتو زیاد قشنگ نکن لطفاً، ممکنه منم باهاش همراه بشم.
اون شب تا صبح خوابم نبرد.
دیگه روز و شبم شده بود پیام‌های اشکان. شوهرم، بچه‌هام، مهمونی‌ها… بودن، ولی انگار پس‌زمینه بودن. تصویر اصلی توی ذهنم، چهره‌ی کسی بود که هیچ‌وقت از نزدیک ندیده بودم، اما حالا خوب می‌تونستم صدای نفس‌هاشو از لابه‌لای حرف‌هاش بشنوم.
نقطه‌ی اوج وقتی بود که یه پست بهم فرستاد. عکس یه دفترچه‌ی یادداشت بود. با خط خودش نوشته بود:
«هر زنی توی زندگی‌اش باید یک‌بار بدون قضاوت، بدون ترس، و بدون حساب‌وکتاب… عاشقِ کسی بشه که فقط بلد باشه گوش کنه و بفهمه. فقط بفهمه.»
فقط یک کلمه جواب دادم:
«اشکان…»
اون شب، تازه فهمیدم مرز خیانت همیشه با عمل شروع نمی‌شه. گاهی از همون لحظه‌ای که دلت برای کسی تنگ می‌شه، تو دیگه همون آدم قبلی نیستی.
صبح زود، هوا هنوز گرگ‌و‌میش بود که از خانه زدم بیرون. لندکروز رضا مثل همیشه بی‌صدا و نرم روشن شد. بچه‌ها خواب بودند. رضا هم شب قبل دیر برگشت و حتی حوصله شام خوردن نداشت. فقط دستی روی شونه‌م گذاشت و گفت:
– مرسی عشقم، حواست باشه به خودت.
الان که پشت فرمان بودم، صدای اون جمله هنوز توی گوشم بود، ولی انگار از دوردست‌ها می‌اومد. ذهنم هزار تکه بود. جاده خلوت، آسمون نیمه‌ابری، و یه دل آشوب… آشوبی که اسمش رو نمی‌تونستم دقیق بگم: هیجان بود؟ ترس؟ یا چیزی بین این دو؟
تو مسیر، چندبار خواستم پیام بدم به اشکان که نمی‌تونم بیام. اما دستم نرفت. واتساپ باز بود. حالا دیگه وارد فاز جدیدی شده بودیم. خودش گفت:
«دایرکت خیلی سرده. واتساپ رسمی‌تره ولی صمیمی‌تر. اینجا همدیگه رو واضح‌تر حس می‌کنیم.»
حرفش درست بود. پیام‌هاش توی واتساپ، انگار بوی نفسش رو داشت. ویس‌هایی که می‌فرستاد، کوتاه و آهسته، گاهی با ته‌خند پنهان. یه جا گفته بود:
– صداتونو تو ذهنم ساختم. ولی بدون شک، صدای واقعی‌تون نرم‌تره. چون همیشه زنی که حرفاشو با تردید می‌نویسه، با صداش اعتماد می‌سازه…
وقتی وارد تهران شدم، آفتاب تازه روی شیشه‌های برج‌ها منعکس شده بود. آدرس رو لوکیشن فرستاده بود. جلوی در بیمارستان چمران، کنار جدول، ایستاده بود. همون‌قدر مرتب، همون‌قدر آشنا… و در عین حال، ناشناس.
نزدیک‌تر که شدم، لبخند زد. لبخندی دقیقاً مثل همون‌ لبخندهایی که تصور کرده بودم.
آروم در جلو رو باز کرد و نشست. بوی ادکلنش به ثانیه نکشید که کل فضای ماشین رو پر کرد. خنثی نبود، تند هم نبود؛ یه رایحه‌ گرم، با ته‌مزه‌ چوب و وانیل… مردونه و ماندگار.
– خوش‌اومدی خانم خاص. تهران از امروز یه مهمون ویژه داره.
لبخند زدم. لبخندم لرزش داشت، ولی پشت عینک آفتابیم پنهون بود. با لحن نصف‌شوخی، نصف‌جدی گفتم:
– مهمون خاص، دلش هزار راه می‌ره آقای دکتر.
– ولی راه دلش مستقیم رسیده به من…
همون‌طور که حرف می‌زد، نگاهش روی دست‌هام نشست. ناخن‌هام تازه مانیکور شده بودن. بلند، بادامی، با طرحی مینیمال و شاین‌دار… بی‌دلیل بود یا نه، نمی‌دونم، ولی صبح قبل از حرکت، رفتم لاک زدم. شاید یه جور آماده‌سازیِ بی‌کلام برای اتفاقی که نمی‌دونستم قراره بیفته.
– این ناخن‌ها… امضای خاص خودشونو دارن. دقیقاً از اون مدل‌هایی‌ان که زن می‌زنه وقتی می‌خواد دیده بشه، نه فقط تمیز باشه.
گر گرفتم. سرمو چرخوندم که جواب بدم، ولی نگاهم با نگاهش گره خورد. لبخندش دیگه شوخی نبود. صداقت داشت… و جسارت.
دستش رو جلو آورد. آرام، بی‌عجله… و پشت دستم رو گرفت.
حرکتش نه تند بود، نه مردد. یک لمس نرم و حساب‌شده؛ هم شجاعت داشت، هم احترام. نه فشار داد، نه ول کرد. فقط نگهش داشت… انگار با اون تماس ساده، داشت بیدارم می‌کرد.
– همین یه لحظه، برای من کافیه بدونم زنِ روبه‌روم فقط یه فالوئر نبود… یه احساسه که به تنم نشسته.
نمی‌دونم چرا، ولی هیچ مقاومتی نکردم. حتی دستمو نکشیدم. انگار از قبل می‌دونستم قراره همچین لحظه‌ای برسه. این، همون تماس اول بود. تماس ساده‌ای که مثل برق از دستم رفت تا نوک انگشتام و از اون‌جا تا قلبم…
اشکان هنوز دستم رو نگه داشته بود، ولی نه از سر هوس. بیشتر شبیه کسی بود که یه راز رو توی سکوت گرفته باشه توی مشت.
لحظه‌ای بعد، فقط آروم گفت:
– می‌ریم یه‌جا خلوت‌تر بشینیم، فقط گپ بزنیم. حتی اگه فقط همون مشاوره‌ای باشه که از اول گفتی… باشه؟
سکوت کردم. سرمو به نشونه تأیید پایین آوردم.
معلوم نبود ته این مسیر به کجا قراره برسه، اما فقط همینو می‌دونستم که دیگه برگشتی به عقب برام ساده نیست…
ماشین به‌آرومی وارد کوچه‌ای خلوت شد. اشکان آدرس جایی رو داده بود که گفته بود یه کافه‌سالن دنج و نیمه‌خصوصیه، طبقه‌ی بالا خلوت‌تره و برای “جلسات کوچیک خصوصی” مناسبه. ته دلم هزار چیز می‌گذشت، اما صدای مطمئن و آرامش مثل یه لنگر توی آشوبم فرو می‌رفت.
داخل که شدیم، از پشت عینک دودی‌م دیدم که نگاهش هنوز روی من سنگینی می‌کرد. نه خیره، نه حریص… نگاهش انگار دنبال کشف چیزی بود که فقط خودش می‌فهمید. همون‌طور که از پله‌ها بالا می‌رفتیم، بی‌اختیار حواسم رفت به فاصله‌مون. یک لحظه دستش روی پشتم قرار گرفت — فقط برای حفظ تعادل. اما از همون لمس کوتاه، تمام پوست تنم مورمور شد.
بالا که نشستیم، لندکروز پشت شیشه‌های سراسری پارک شده بود، و ما روبه‌روی هم.
اشکان دفترچه‌ای بیرون آورد، خودکاری توی دستش چرخوند و گفت:
– خب خانم خاص… بیایم یه ارزیابی اولیه از شرایط فعلی داشته باشیم.
خندیدم، انگار همه‌ی اون تماس‌های دایرکت و واتساپ، یه دفعه تبدیل شده بودن به یه بازی واقعی.
– حالا این جلسه‌مون مشاوره‌ست یا شوآف؟
– هر دو. ولی من فقط با چشم نمی‌سنجما. اجازه بدی، لمس هم لازمه. البته اگه راحتی…
کمی مردد نگاش کردم. نه در نگاهش لحن لوسی بود، نه طعنه‌ای. فقط یه پرسش حرفه‌ای، با لایه‌ای از توجهی که فراتر از بدن بود. تأیید کردم با یه تکون سر.
اول با دو انگشت، پشت بازوم رو گرفت. خیلی نرم. انگار داشت وزن و بافت پوستم رو می‌سنجد. گفت:
– بازوها به‌خاطر ساختار طبیعی‌تون فرم خوبی داره. فقط کمی افتادگی رو باید با تمرین اصلاح کنیم. ژنتیکت خیلی باهوشه، انگار می‌دونه چطور چاق شی که هنوز قشنگ باشه.
بعد دستش آروم اومد سمت ران پام. از بالای زانو گرفت، فشار ملایمی داد، بعد گفت:
– این بخش… نه سفتِ سفت، نه ول. کاملاً جای کار داره ولی ساختارش به‌طرز عجیبی خوش‌فرمه. فقط احتیاج به کانتور داره.
لبم لرزید. نه از ترس، از گرمایی که داشت توی تنم می‌پیچید. نگاش کردم. لبخندش نرم بود. حتی شیطنتش هم یه جور لطافت داشت.
بعد دستش به‌احتیاط و احترام، از کنار صندلی، پشت کمرم رد شد. گفت:
– اگه اجازه بدی، پایین کمرت… جاییه که به‌نظرم بخش طلایی اندامت رو مشخص می‌کنه.
بازم فقط سر تکون دادم. حالا دیگه مقاومت ذهنی‌م مثل قند توی چای داغ داشت حل می‌شد.
انگشتاش آروم روی گودی کمرم نشست، فقط چند ثانیه. بعد بدون عجله، انگشت شستش روی انحنای پهلوم کشیده شد و گفت:
– این بدن… سخته باور کنی مادر دو تا بچه‌ست. ولی مریم… تو یه جادوی پنهان توی فرم بدنت داری که فقط باید از خواب بیدارش کنیم.
یه لحظه مکث کرد. صداش آروم و خفه شده بود. نگاهمو که دید، فهمید لرزش چشمام از چیه. نزدیک‌تر شد، اما نه برای بوسه یا جسارت بیشتر. فقط به اندازه چند سانت، جوری که صداش بشه بخشی از نفسم:
– اگه بدونی چقدر جذاب‌تر از تصوراتم بودی… هیچ‌وقت توی دایرکت نگهت نمی‌داشتم.
همچنان نگاش می‌کردم. دستم هنوز بین دستاش بود. نه عقب کشیدم، نه جلو رفتم.
لحظه‌ای سکوت افتاد. بعد، صدای پیام واتساپ از گوشی‌م پخش شد. یه لحظه همه‌چیز ایستاد. نگاهم از چشم‌های اشکان جدا شد، رفتم سمت گوشی…
“رضا: رسیدی عزیزم؟ همه‌چی خوبه؟”
دستم لرزید. دنیام دو پاره شد… یک پاره، گرم و خاموش توی نگاه اشکان. یک پاره، روشن و آشنا توی پیام رضا.
اما این‌بار… نمی‌تونستم با قطع پیام، احساس رو خاموش کنم.
همون لحظه انگار یه سطل آب سرد ریختن روی شونه‌هام. اشکان که متوجه تغییر رنگ صورتم شد، کمی به جلو خم شد.
آهسته گفتم:
– باید تماس بگیرم با رضا.
– مشکلی نیست… کاری از دست من برمیاد؟
– آره… باید یه سناریو تعریف کنم که چرا نرفتم خونه نسرین. چون قراره بعد از دکتر برم اونجا، ولی الان توی کافه‌ام. باید بگم که نسرین رفته دنبال دخترش که امتحان داره، و منم به‌خاطر ترافیک مستقیم اومدم سمت مطب.
اشکان با لبخند سری تکون داد. آروم با لب‌خونی گفتم:
“وقتی زنگ زدم، لطفاً هیچی نگو… فقط ساکت باش، باشه؟”
اشکان لب‌هاشو جمع کرد و با یه چشمک آروم تایید کرد. گوشی رو گرفتم و روی شماره‌ی رضا زدم.
صدای بوق دوم هنوز تموم نشده بود که تماس وصل شد:
– سلام عزیز دلم، خوبی؟ رسیدی؟
– سلام، آره… همین الان رسیدم سمت چمران. واقعاً شلوغ بود راه… باور کن از شرق تا اینجا فقط راه بود و ترافیک.
– پس چرا نرفتی خونه نسرین اول؟
– آخه… نسرین زنگ زد گفت رفته دنبال ریحانه، امتحان داره. منم گفتم مستقیم بیام سمت مطب که سر وقت برسم. الان یه کافه کوچیک نزدیک مطب پیدا کردم، نشستم تا نوبتم بشه.
حرف زدن برام راحت نبود. صدای خودم رو حس می‌کردم که لرزش داره، نه از ترس… از دروغ. ولی نمی‌خواستم بذارم رضا چیزی حس کنه.
و درست تو همین لحظه، دست اشکان، آهسته نشست روی رانم. نه خشن، نه سریع… فقط یک لمس مطمئن، گرم و بی‌صدا.
اولین واکنش بدنم، انقباض بود. اما همزمان، یه موج آرامش از همون نقطه شروع شد. لمسش دقیقاً جوری بود که انگار می‌خواست بهم بگه: “آروم باش… من اینجام، همه‌چی تحت کنترله.”
انگشتاش با حرکتی آروم، چند بار روی پارچه‌ی شلوارم حرکت کرد. فشارش خیلی کم بود، ولی دمای دستش به‌وضوح حس می‌شد. مثل یه پالس ثابت توی بدنم می‌دوید.
سعی کردم تمرکز کنم:
– رضا جان؟
– جانم؟
– فقط خواستم بگم نگران نباشی. به‌محض اینکه کارم تموم شد، زنگ می‌زنم.
– باشه عشقم، مراقب خودت باش. آب بخور، چیزی بخور… دوست ندارم تنها باشی تو شلوغی تهران.
– مرسی عزیزم. زود برمی‌گردم.
تماس که قطع شد، نفس بلندی کشیدم. گوشی رو گذاشتم روی میز. دست اشکان هنوز روی رونم بود. نگاش کردم، آرام بود، مثل کسی که نبض اتفاقات رو توی مشت داره.
– دستتو برنداشتی…
– حس کردم لازمته. فقط می‌خواستم بدونی که پشتت هستم… نه به‌عنوان یه مرد، به‌عنوان یه پناه.
اون لحظه، شاید برای اولین‌بار، سکوت بین‌مون از صد تا جمله حرف داشت. نه من دستشو پس زدم، نه اون جلوتر اومد. فقط نگه‌داشت، بی‌ادعا، بی‌عجله.
خودم هم نمی‌فهمیدم بیشتر از چی دارم می‌لرزم:
از حرارت لمسش… یا از سردی دروغی که چند لحظه قبل به شوهرم گفتم.
اما می‌دونستم… چیزی توی من، به راه افتاده بود. راهی که دلم میخواست به جلو بره.
و این‌بار، نه چیزی برای عقب‌نشینی یا پشیمونی.
دلم می‌خواست بره جلو…
هرچقدر که نباید، اما باید.
تا وقت دکترم هنوز بیشتر از سه ساعت مونده بود.
بیشتر از سه ساعت… با اشکان.
سه ساعت زمان آزاد، سه ساعت فاصله از همه‌چیز.
و من، برای اولین‌بار تو این سال‌ها، نمی‌خواستم که وقت بگذره.
می‌خواستم کش بیاد… دقایق، ثانیه‌ها…
می‌خواستم بمونم، بمونم، بمونم…
حسی توی تنم بیدار شده بود که قبلاً فقط اسمشو شنیده بودم.
یه جور کشش… که با منطق هیچ‌جوره کنار نمی‌اومد، اما با پوست و نبضم یکی شده بود.
بهش نگاه کردم.
چشمام توی چشم‌هاش قفل شد و گفتم:
– اشکان… نمی‌خوام عجله کنیم.
نمی‌خوام این چند ساعت، فقط بگذره.
می‌خوام باهات باشم… یه کم بیشتر.
اون لحظه، نگاهمو ازم برنداشت. فقط سکوت کرد… یه سکوتی که توش هم فهم بود، هم گرما، هم یه جور احترام خاص.
دستمو گرفت. نه پریرو، نه سبک‌سر… نه مثل مردهایی که فقط دنبال تماسن.
محکم نگرفت… فقط نگهش داشت، دقیقاً به اندازه‌ای که حس کنم خواسته‌ش از جنس تصاحبه نیست… از جنس خواستنه.
آروم گفت:
– یه سوئیت آروم هست، یه جایی تمیز و ساکت، توی الهیه…
مطب گاهی برای بیماران خاص رزروش می‌کنه.
می‌تونیم بریم اونجا، اگه بخوای… فقط باشیم… کنار هم.
سرم رو به نشونه‌ی تأیید پایین آوردم.
حرفی نزدم. فقط چشم‌هام گفتن: ببرم… ببرم جایی که فقط من و تو باشیم… جایی که این اضطراب لعنتی توی دلم، بشه آرامش… یا حتی هوس… هرچی که هست، واقعی باشه.
اون لحظه، چیزی از آینده نمی‌خواستم.
فقط می‌خواستم لحظه‌ی حال، کش بیاد.
می‌خواستم لمس بشم… دیده بشم…
نه با چشم، نه با پیام،
با دست… با نفس… با حضور.
اشکان با همون آرامش همیشگیش از روی مبل بلند شد. حتی یه لحظه هم نگاهم رو رها نکرد. تو نگاهش نه عجله بود، نه حرص، فقط یه درک عمیق… یه جور فهمیدن بی‌صدا که برام از صد تا حرف سنگین‌تر بود.
بی‌هیچ کلمه‌ای، دستشو دراز کرد سمتم.
اون حرکت… ساده‌ترین و مؤدبانه‌ترین چیزی بود که می‌شد از یه مرد تو اون لحظه دید،
اما برای من، انگار یه نشونه بود… یه تأیید.
اشکان خوب فهمیده بود اگه زیاد توی اون فضا بمونیم، شاید تردید برگرده سراغم.
شاید عقلم دوباره بخواد منو از احساسم جدا کنه.
شاید هم وسوسه‌ی برگشت به همون زندگی قابل پیش‌بینی، باز قلقلکم بده.
منم… بدون اینکه فکر کنم یا حساب‌کتاب کنم، دستم رو توی دستش گذاشتم.
گرمای دستش محکم بود، اما نه تهاجمی.
انگشت‌هامون خیلی طبیعی توی هم قفل شد.
مثل دو تکه‌ی پازلی که انگار از اول، قرار بوده کنار هم باشن.
توی مسیر خروج، هیچ‌کدوم حرفی نزدیم.
سکوت… اما نه از جنس سنگینی.
از جنس رضایت.
از اون سکوت‌هایی که انگار همه‌چی رو خودش می‌گه.
هوای بیرون کمی سرد بود. نور ظهر افتاده بود روی آسفالت، و من توی ذهنم داشتم از خودم جدا می‌شدم.
از اون «مریم» همیشه مرتب، همیشه با برنامه، همیشه در چهارچوب.
و داشتم به زنی نزدیک‌تر می‌شدم که مدت‌ها بود فقط ته‌صدای گریه‌شو شب‌ها می‌شنیدم.
رسیدیم به ماشین.
اشکان به سمتم نگاه کرد و گفت:
– می‌خوای من رانندگی کنم یا خودت راحت‌تری؟
لبخند زدم. شاید بیشتر برای اینکه خودمم نمی‌دونستم دقیقاً کدومش برام راحت‌تره.
ولی از درون، یه حس غریب می‌گفت باید خودم پشت فرمون باشم.
شاید چون یه جور کنترل بود، شاید چون نمی‌خواستم همه‌چیزو به دست جریان بسپرم.
– بذار من برونم.
کارت سوییچ رو از کیفم درآوردم. اشکان تعجب نکرد، فقط لبخند زد و سمت در شاگرد رفت.
وقتی نشستم پشت فرمون، حس عجیبی داشتم.
انگار واقعاً توی یه مسیر دیگه‌م.
نه فقط در خیابون‌های تهران، توی مسیر تصمیم‌هام.
ماشین رو روشن کردم. دستم هنوز روی دنده بود که صدای آروم اشکان اومد:
– همیشه این‌قدر قشنگ فرمون می‌گیری؟
نگاش نکردم. فقط یه لبخند خیلی خیلی کوتاه اومد روی لبم.
ولی چیزی توی اون جمله، لرزش کوچیکی انداخت ته دلم.
راه افتادیم.
ادامه دارد…

نوشته: بی اجازه از گذشته

ادامه…

بازدید 14,835

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

22 پاسخ به “مرز ناپیدا (1)”

  1. خدایا هنوز ادامه داره من که تا اونجا خوندم که ی پیج درست کن به اسم سارا

  2. کسی که انقدر حالت های روحی و روانی یه زن رو بتونه قشنگ توصیف کنه، کسی نیست جز شیوا .

  3. اول برو گواهینامه بگیر با وانت میوه فروشی کرمعلی شوهرت تمرین کن تا بعد از گرفتن لندکروز آمادگی داشته باشی نزنی به درو دیوار

  4. قشنگ بود ولی خیلی تکراری توصیف میکنی هربارذستش بهت خورد یا پیام داد !میخوای داستان و طولانی کنی راه بهتر پیداکن مخاطب بمونه

  5. این داستان نشون میده هرچقدرم کرد موفقی باشی و واسه زنت همه چی فراهم کنی بازم این لاشیا ب مفت می‌فروشنت ننویس هرزه خانوم اینا ذاتشون پلیده

  6. دست به قلمت خوبه، خوب مینویسی بانو ولی راحت باش. اینجا کسی غریبه نیست.مثلا بنویسمی‌خواستم لمس بشم… دیده بشم…نه با چشم، نه با پیام،با دست… با نفس… با کییییررر.اشکال نداره اگه کمبود زندگیت کیره

  7. چه داستان فوق العاده ایبعد از مدت ها یه داستان خوب دیدملطفا زودتر ادامه اش رو بزار

  8. ردپای chat gpt توی متن از ردپای ماموت رو برف بیشتره. لطفا از ai فقط برای رفع ایراد و گرفتن ایده استفاده کنید. نگارش متن توسط همش مصنوعی صرفا یه تقلبه که نتیجش هم زیاد جالب درنمیاد.

  9. ردپای chat gpt توی متن از ردپای ماموت رو برف بیشتره. لطفا از ai فقط برای رفع ایراد و گرفتن ایده استفاده کنید. نگارش متن توسط همش مصنوعی صرفا یه تقلبه که نتیجش هم زیاد جالب درنمیاد.

  10. امیدوارم که فقط داستان و …باشه ، حتی وقتی یه زن و شوهر تو زندگی مشکل دارن هم نباید به بیراهه رفت نهایتجدایی هست و هیچ توجیهی ندارد چه برسه به زندگی که همه چیزش زیادی خوب ، اینجا ست که میگن خیانت فقط دادن و کردن نیست ، حرف زدن و پیج و اینستا و … وقتی از چهارچوب خارج میشه ، میشه مقدمه ، بهانه ها و دلیل ها واسه قانع و گول زدن خود در مقابل کمی وجدان و عشق باقی مونده تو وجود شخص ، اگر یک خانم واقعا وفادار و محترم باشه و عاشق ، اگر کمی باهوش باشه میگم حتی کمی ، مطمئنا اون قدری حالیش هست که وقتی یه غریبه که ندیده و نشناخته بهش میگه خصوصی ادامه بدیم یعنی چی و باز آقای داستان هم اونقدر باهوش هست که از اول وقتی با خانم داستان رابطه مجازی رو شروع می‌کنه می‌دونه که آیا این خانم ارزش صرف کردن وقتش داره یا نه و آخرش به کام میرسه یا نه .متأسفانه بعضی از زنا زیادی خودشون دست بالا میگیرن و مثلاً خودشون نماد وفاداری و محکم بودن و کمال می‌دونن و اشتباهشون هم زمانی هست که از خط قرمز های نا نوشته رد میشن و پیش خود میگن ، این مجازی خیانت نیست و نه نمی‌گذارم به اونجا برسه و دارن دایم خودشون گول میزنندوالا درست مرد میگه نمی‌خوام واست تو زندگیت مشکلی پیش بیاد و من فلانم و … در صورتی مرد خوب و درست اجازه نمیده به خودش واسه استفاده جنسی و خوشی خودش یک زندگی رو خراب کنه ، چون تبعات خیانت شاید شوهرش نفهمه هیچ وقت ولی آثارش تو زندگی و روح و روان اون زن و دوگانگی تو زندگی و احساس و … باقی میمونه ، کمترینش عذاب وجدان هست و بعد هم آشوبی هست که تو دلش هست که شاید وجود دو عشق هم زمان تو یک دل که اونم شدنی نیست و یکی باید باشه عشق یکی دوست داشتن و …آخرش هم هزاران دروغ و پوچی ، در کل نه به خیانت

  11. تا یه پیج فیک درست کردم خوندم انقدر توضیحات اضافه بود که حوصله م نکشید بخونم.

  12. خوب نوشته بودیاما از داستانت خوشم نیومد😞الان یک حس بدی گرفتم با خوندن این داستانادامه نده برو توی هرزگی خودت برس بهترهراستی از زیادی سوار لندکروز نشو کو…نت دردمیگیره همون اشکان برات بهتره💩🤣

  13. در کل داستانت همش تکراره صدتا حرکت یه جور توصیف می‌کنی بسه بابا گائیدی دیگه، اگه میخای همینطوری بنویسی ادامه ندی بهتره

  14. اینجوری بود که انگار اصلا خیانتی درکار نیست!انگار که کار بدی نکرده شخص مونث!ای کاش رواج پیدا نکنه تو ذهن مردم…

  15. از این داستان خوشم اومد. ولی نگارش در بسیاری جاها بخصوص اوایل داستان جذاب نیست.موضوع عالی است برای نگارش داستانی خوب. بسیاری مخالف خیانت هستند. من هماما کدام خیانت؟ اصلا خیانت چیست؟فارغ از ذهن ما و برداشت ماخیانت در داستان بوده و هست و باید باشد… ممنونم از نویسنده.

  16. روند جالبی داره داستاناماخیلی بوی chat gpt میده انگار کل داستان رو داره کنترل میکنه

  17. وقتی نوشتی با لندکروزر و سوناتا ،اومدی رو اعصاب ،وقتی گفتی چند عمل زیبایی ، داستانت قابل خوندن نبود دیگه

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید