از خیابونهای شمالی، به سمت پایین حرکت میکردیم. ترافیک سبک بود. هوا، تمیزتر از معمول. اما چیزی که هوا رو برای من سنگین کرده بود، حضور اشکان بود… نه از روی فشار، بلکه از روی تأثیر.
هر لحظه حضورش رو حس میکردم. حتی وقتی چیزی نمیگفت.
یه لحظه، دستش رو گذاشت روی جعبه کنسول وسط. نه خیلی نزدیک، نه خیلی دور. ولی اونقدری که بفهمم حضور داره.
حسی بین من و اون فضا پیچیده بود، چیزی شبیه مکالمهی بیکلام.
انگار بدون حرف، داشتیم با هم دیالوگ میکردیم.
نفس عمیق کشیدم. خودمو متمرکز نگه داشتم. ولی نمیتونم دروغ بگم…
هوا سنگین بود، مثل نفسهایم که با هر ثانیه سریعتر و بریدهتر میشد. اشکان از وقتی سوار ماشین شده بود، جسورتر شده بود—خیلی جسورتر—و این تغییر، گرما را به رگهایم میفرستاد. اولین چراغ قرمز بود که حواسم نبود چراغ سبز شده. ناگهان، گرمای کف دستش روی رانم نشست، آرام اما پر از قصد. تکانی داد، اشارهای که فقط من میفهمیدم: راه بیفت. اما بعد، دستش همانجا ماند. وقتی واکنشی نشان ندادم، انگشتانش به آرامی شروع به حرکت کردند، مثل شعلهای که از پایین به بالا میخزد. هر بار بالاتر، هر بار نزدیکتر… تا جایی که نفس در سینهام حبس شد.
اولین تماسش با کوصم، مثل برخورد صاعقه بود. بدنم یکباره منقبض شد، گویی آتشفشانی از حس درونم فوران کرده. اما سکوت کردم. فقط نگاهش کردم، چشمانم پر از سوال و انتظار. اشکان به چشمانم خیره شد و وقتی لبخند مرا دید، گوشه لبش بالا رفت. با همان صدای آرام و پر از شیطنت گفت: «مریم جان… راننده خوب همیشه به جاده نگاه میکنه. مبادا منحرف بشیم.»
صورتم را به سمت جلو برگرداندم، اما نتوانستم جلوی آن لحن بازیگوش را بگیرم: «پس برای اینکه پارتنرم منحرف نشه… باید چکار کنم؟»
سکوت.
سکوتی که از هر حرفی سنگینتر بود. فضای ماشین را پر کرده بود، مثل بادی که قبل از طوفان میوزد. گاهی نگاهم را از آینه به او میانداختم—فقط برای اینکه مطمئن شوم هنوز به من نگاه میکند. هنوز همانجاست. هنوز میسوزاند.
و در دل خود، با خود زمزمه کردم:
«اگر قرار است جایی برسم… بگذار خودم خودم را برسانم.»
هوا ماشین پر شد از بوی تمایل و نفسهای بریده. دست اشکان حالا کاملاً میان رانهایم جا خوش کرده بود، و نوک انگشت کوچکش روی کوسم به آرامی روی لبهای نمناکم کشیده میشد. رطوبت گرمی که بین پاهایم جمع شده بود را به وضوح حس میکردم، گویی هر قطره از آن شعلهای بود که از درونم زبانه می کشید. پاهایم را کمی بیشتر باز کردم، هم برای اینکه فضای بیشتری به او بدهم، هم برای اینکه با این حرکت بیکلام بگویم: «پیش برو…»
اشکان، مثل یک رهبر ماهر که ارکستر وجودم را مینواخت، با حرکتی حسابشده دستش را عمیق تر به سمت گرمای مرکز تنم هدایت کرد. هر فشار، هر نوسان، مثل زبانی گویا بود که به من میفهماند چه میخواهد—و من، بی اختیار، تسلیم اشاراتش میشدم. وقتی چشمانم را به التماس به او دوختم، آن برق پیروزی را در نگاهش دیدم؛ آن نگاهِ مالکانه که میگفت: «تو مال منی.»
حالا کف دست چپش کاملاً روی کوسم چسبیده بود، گاهی با فشارهای موجوار و گاهی با چنگ زدنهای ظریف، تمام وجودم را به تسخیر خود درآورده بود. عضلاتم دیگر از آنِ من نبودند—هر واکنش، هر لرزش، تحت فرمان او بود. دنیا بیرون از این ماشین محو شده بود، و تنها چیزی که میدانستم، گرمای دست او و تپشِ دیوانه وار قلبم بود.
تنها توانستم با صدایی لرزان، که بیشتر شبیه ناله بود، به او بگویم:
«دیگه… نمیتونم رانندگی کنم…»
در سکوتِ سنگینِ بعد از توقف، تنها صدای نفسهایم به گوش میرسید—بریده، گرم، و پر از انتظار. اشکان با چرخش فرمان، ماشین را به سایههای خلوتِ یک کوچه دنج هدایت کرد، جایی نزدیک پارکی که بوی علفهای تازه را میداد. موتور خاموش شد، اما تپشهای بدنم آرام نمیگرفت. چند نفس عمیق کشیدم، سعی کردم خودم را جمع و جور کنم، اما انگار اکسیژن هم جوابگوی آتش زیر پوستم نبود.
اشکان نگاهی به من انداخت و پرسید: توی ماشین نوشیدنی شیرین داری؟
ناگهان یاد یخچال کوچک ماشین افتادم—آبمیوهای سرد که حالا میتوانست بهانهای باشد برای یک وقفه، یک نفسگیری. با اشارهای از او خواستم که برایم بیاورد. در بطری با صدای پاف باز شد، و قبل از اینکه خودم آن را بگیرم، اشکان بطری را به لبهایم نزدیک کرد. خنکای مایع شیرین روی زبانم جاری شد، اما حتی این هم نتوانست حرارت درونم را کم کند. فقط برای یک لحظه چشمانم را بستم، گویی میخواستم خودم را برای چیزی آماده کنم که از همان اول میدانستم به دنبالش هستم.
آرامتر شده بودم، اما نه به اندازهای که بتوانم این اشتیاقِ سوزان را انکار کنم. نمیخواستم مستقیم حرف بزنم، اما سکوتم هم پر از معنا بود. با نگاهی که میان چالش و دعوت در نوسان بود، جملهای دوپهلو به زبان آوردم:
مطمئنی که فقط میخواستی من حالم جا بیاد… یا داری بازی جدیدی رو شروع میکنی؟
اشکان لبخندی زد—لبخندی که میدانستم یعنی بازی همینجا تمام نشده. دستش دوباره به سوی من حرکت کرد، اما این بار با قطعیتی که میفهمیدم دیگر نه تردیدی در کار است، نه راه بازگشتی.
اشکان تمام قامتش را به سمتم خم کرد. وزن بدنش روی صندلی راننده فشاری ایجاد میکرد که همزمان هم تحریک کننده بود هم اسارت آور. دست چپش گرم و سنگین روی شانهام فرود آمد، و با کششی حساب شده مرا به سمت خود میکشید -حرکتی که هم دعوت بود هم فرمان.
دست راستش در همان حال مسیر آشنا را میان پاهایم پیدا کرد. با کف دست زیر ران راستم را گرفت و با بالابردن ملایم اما قاطع، مرا وادار کرد تا لگنم را کمی به جلو متمایل کنم. پیام واضح بود: بازار… پاهایم که هنوز از آن تماسهای قبلی میلرزید، با تأخیری نفسگیر از هم گشوده شدند.
نشستن در این وضعیت جدید سخت بود -نه به خاطر ناراحتی فیزیکی، بلکه به خاطر امواجی از انتظار که سراسر وجودم را فرا گرفته بود. دستم را به سمت کنار صندلی دراز کردم و دکمه تنظیم را فشار دادم. صدای موتورک کوچک صندلی همراه با حرکت آرام پشتی به عقب، فضایی جدید خلق کرد. حالا به شکل نیمه خوابیده درآمده بودم، بدنی که کاملاً در اختیار او قرار داشت، هر بخش از آن برای کشف و تسخیر آماده.
سایه لبخند اشکان در نور زیر سایه کابین دیده میشد وقتی با حرکتی مالکانه دستش را روی کوصم کشید و با صدایی شهوت انگیز گفت جوووووون!
حالا دیگه جای بهانه نیست… نفسهایم در سینه حبس شد، و آخرین تردیدها در میان گرمای نفسهای مشترکمان ذوب شد.
سوزنی از نور خورشید از میان شاخههای درختان کوچه به درون ماشین میلغزید، روی صورت اشکان رقصی از نور و سایه میساخت. دستم را به سمت آینه بردم و آن را تنظیم کردم -حرکتی که بیشتر بهانهای بود برای جمع کردن افکار پراکندهام. و مطمئن بشم از اطراف ماشین خبر دارم… با لهجهای بازیگوش پرسیدم: «اینجا همیشه اینقدر خلوته؟»
نفسش گرم و سنگین روی پوست گردنم نشست، وقتی خودش را نزدیکتر کرد. صدایش وقتی زمزمه کرد، لرزشی در ستون فقراتم ایجاد کرد: میدونی مریم… بعضی زنها رو آدم نمیتونه فقط نگاه کنه. تو از اونایی هستی که آدمو وادار میکنه وارد دنیاش بشه.
لبخند زدم، بدون اینکه مستقیماً به چشمانش نگاه کنم: «فقط وارد دنیاش بشی؟»
خندید، اما بعد مکثی کرد. لحنش نرمتر شد، جدیتر:
«واقعاً… من فکر میکردم فقط توی عکسهات این حس رو دارم. ولی از نزدیک؟ قد و قامتت، فرم بدنت، انحنای رونهای توپرت توی این شلوار جین و برجستگی مسحور کننده کوصت… همهچی یهجوریه که آدم رو میخواد نگات کنه. نه چون بینقصی… چون واقعیای. یه زن واقعی، هم قوی، هم نرم… و یه حضوری که آدمو اسیر خودت میکنه.»
نفسم در سینه حبس شد. نه از خجالت، نه از غرور… از آن حسِ گیجکنندهای که بین «دیده شدن» و «تمنا» در نوسان بود. چرخیدم به سمتش، با نیملبخندی که تلاش میکرد بیخیالیام را پنهان کند:
«حواست باشه، اگه کسی ببینه مارو، میگم تقصیر توئه.»
خم شد، آنقدر نزدیک که نفسهایمان در هوا یکی شد. چشم در چشم، با همان نگاهِ تیره و مالکانهاش، پچ پچ کرد:
«قول میدم همهی مسئولیتش رو گردن بگیرم… فقط بذار چند دقیقهی دیگه هم همینجور کنارت بمونم.»
و در آن لحظه، دیگر نه ترسی از دیده شدن بود، نه فکری به فردا. فقط او بود، و من، و سکوتی که میان ما پر از چیزهای ناگفته بود.
اشکان با مهارتی تحسین برانگیز، هر حرکتش را مانند نوازشگرِ چیرهدستی تنظیم میکرد که میداند چگونه هر نُت از وجود مرا به ارتعاش درآورد. من در پاسخ، کمرم را قوس دادم، باسنم را به جلو فشردم و با هر تماس، خود را کاملاً به دستان او سپردم.
دستانش گاه از لای پاهایم بالا میآمد، مانند موجی گرم که از شکم تا سینههایم میلغزید. لحظهای در آنجا مکث میکرد، سینههایم را در مشتش میفشرد، و بعد، با حرکتی آهسته و عمدی، دوباره به سوی مرکز هوسهایم بازمیگشت.
فضای ماشین از نالههای بریدهام پر شده بود—آههایی که از عمق وجودم جاری میشد و گواهِ لذتی بود که دیگر نمیشد کنترلش کرد. اشکان هم با صدای مردانه و تحریککنندهاش، مرا همراهی میکرد:
«بله… همینجور ادامه بده… بیشتر بهش بده…»
و من تسلیم شده بودم—بدون مقاومت، بدون ترس—تنها غرق در امواجی از لذتی که هر ثانیه عمیقتر و شدیدتر میشد.
دستش در بازگشت از سینههایم، اینبار مسیر مستقیمتری را در پیش گرفت. روی دکمهی شلوار جینم توقف کرد -حرکتی عمدی اما محتاطانه، انگار در حال سنجش واکنش من بود. نوک انگشتانش با حرکتی چرخشی روی فلز سرد دکمه بازی کرد، در حالی که چشمانش به چهرهام دوخته شده بود تا کوچکترین تغییر را ثبت کند.
وقتی هیچ مقاومتی ندید، با مهارتی حیرتآور دکمه را باز کرد. صدای کشیده شدن زیپ در فضای تنگ ماشین به وضوح شنیده شد، مثل پردهای که به آرامی کنار میرود تا صحنهای جدید آغاز شود. دستش بیدرنگ به زیر پارچهی شلوار لغزید و با گرمای پوستم تماس پیدا کرد.
اولین تماس با پارچهی خیس شورتم باعث شد نفسم در سینه حبس شود. اشکان آهسته زمزمه کرد: خیسِ خیسی… و فشار ملایمی اعمال کرد تا میزان رطوبت را بسنجد. من بیاختیار لگنم را به سمت دستش فشار دادم، پاسخی غیرارادی که نیازم را فریاد میزد.
فضای ماشین پر از بوی شهوت شده بود. اشکان با انگشتانش روی پارچهی نازک بازی میکرد، گاهی فشار میداد و گاهی حرکات دورانی آرامی انجام میداد. هر تماس، حتی از روی لباس، امواجی از لذت را از ستون فقراتم به پایین میفرستاد.
در حالی که چشمهام همه چیز رو محو میدید، میتوانستم برق تمایل را در چشمان اشکان ببینم. او به آرامی گفت: دوست داری ادامه بدیم؟ -سؤالی که پاسخش از مدتها پیش مشخص بود. اما من فقط سکوت کردم.
لبهایش به آرامی حرکت کردند و آن سؤال را برای بار دوم تکرار کرد: دوست داری ادامه بدیم؟ صدایش مانند نواری گرم در گوشم حلقه زد. میدانستم جوابش را از مدتها پیش دادهام -با هر نالهای که از گلویم خارج شده بود، با هر حرکتی که بدنم در پاسخ به لمسهایش انجام داده بود.
دستم را به سوی صورتش دراز کردم، انگشتانم روی خط فکش لغزیدند و آن را محکم گرفتم. نیازی به کلمات نبود. نگاهم تمام پاسخهای لازم را داد -چشمانی گشاد شده از میل، مردمکهایی که تمام سفیدی چشمشان را بلعیده بودند، و لبهایی که بیاختیار از هم جدا مانده بودند.
اشکان این زبان بیزبانی را بهخوبی میفهمید. با حرکتی آهسته، دست دیگرش را به پشت گردنم برد و مرا به سوی خود کشید. در آن لحظه معلق بین تصمیم و عمل، زمان به نظر متوقف میرسید. صدای تپش قلبم مانند طبلهای جنگ در گوشم میکوبید، در حالی که بوی ادکلن او با رایحه طبیعی پوستش درهم میآمیخت و سرم را گیج میکرد.
جوابت رو گرفتم… زمزمهاش بیشتر به نفسنفس شبیه بود تا کلام. و سپس، فاصله بین لبهای ما برای همیشه ناپدید شد.
نفسهایمان در فضای محدود ماشین درهم پیچید، اولین تماس لب هامون، ملایم و جستجوگر بود. مزهی او عجیب بود؛ ترکیبی از قهوهی تلخ و نعنای تند، با زیرلایهای از چیزی که فقط میشد اسمش را ممنوعه گذاشت.
رضا همیشه قبل از بوسیدن، لبهایش را با زبان خیس میکرد… مثل کودکی که میخواهد نقاشیاش را پاک کند.
اما اشکان متفاوت بود -محکم، مطمئن، بدون تردید. دستش پشت گردنم قفل شده بود، انگار میترسید اگر کمی شل بگیرد، فرار میکنم.
لبهایش فشار بیشتری آورد و من بیاراده نالهای کشیدم. طعمش حالا با نمکِ عرق روی پوستش مخلوط شده بود، و این مرا مست میکرد.
رضا اینجور نمیبوسد… نه، رضا ملایمتر است… اما…
زبان اشکان بین دندانهایم لغزید و تمام مقایسهها را به هم ریخت. این بوسه زمین تا آسمان با بوسههای همسرم فرق داشت -مثل مقایسهی جرعهای آب با سیلابی خروشان.
دست چپم بیاختیار به موهای فر او چنگ زد، در حالی که دست راستم مشت شده بود و ناخنها در کف دست فرو رفته بودند -گویی نیمی از وجودم میخواست او را تنگتر در آغوش بکشد و نیمی دیگر میخواست فرار کند.
اشکان لب پایینم را میان دندانهایش گرفت، نه آنقدر محکم که درد بگیرم، اما به اندازهای که مو بر تنم سیخ شود. در این لحظه بود که تصویر ناگهانی رضا در ذهنم ظاهر شد -آنطور که صبحها با چهرهی خوابآلود و موهای ژولیده برای بوسیدن خداحافظی به سویم خم میشد.
اشکان بوسید مثل مردی که میداند چه میخواهد.
اشکان مرا از این فکر بیرون کشید وقتی دستش از زیر بلوزم بالا آمد و با گرمای کف دستش روی دندههایم کشید. نفسهایم تند شده بود -نه فقط از هیجان، بلکه از گناهی که مثل دودی سیاه ریههایم را پر میکرد.
این اشتباه است… اما چرا اینقدر خوب حس میشود؟
ذهنم به دو نیمه تقسیم شده بود:
یک نیمه فریاد میزد: بایست! این خیانت است!
نیمهی دیگر زمزمه میکرد: فقط یک دقیقهی دیگر… فقط یک بوسهی دیگر…
و در این جنگ درونی، بدنم خودکار عمل میکرد -کمرم قوس برداشته بود، سینههایم به جلو آمده بود، و انگشتانم در موهای او گره خورده بودند. اشکان وقتی این واکنشها را دید، آهسته خندید -خندهای که بیشتر از هر چیزی مرا به گناهکار بودنم آگاه کرد.
وقتی سرانجام لبهایمان جدا شد، اولین چیزی که دیدم تصویر مخدوش خودم در چشمان او بود -زنی که میشناختمش، اما حالا با آتش گناه در نگاهش. و در پسزمینهی ذهنم، سایهی رضا ایستاده بود، بیخبر از تمام اتفاقاتی که در این ماشین در جریان بود…
پس از دقایقی که زمان در آنها ذوب شده بود -دقیقههایی پر از بوسههای گرسنه، مکیدنهای شهوتآلود و بازیهای زبانی که مرا تا مرز دیوانگی پیش برده بود -اشکان سرش را کمی عقب کشید. چشمانش، آن دو دریای تاریکِ پر از هوس، مستقیم به عمق وجودم خیره شده بودند. نفسهایمان بهشدت بریده بریده بود، گویی هر دو از دویدن ماراتونی نفسگیر بازایستادهایم.
در سکوت سنگین آن لحظه، دست راستش به آرامی از روی رانم لغزید. من بیحرکت ماندم، با چشمانی گشاد شده که هر ثانیهاش را ثبت میکردم. نوک انگشتانش ابتدا به لبهی شرتم رسید -آن مرز نمناک بین ممنوعه و مجاز. یک مکث نفسگیر. یک لحظهی کشدار که گویی جهان برای چند پلک زدن از حرکت ایستاده بود.
سپس، با حرکتی آهسته اما قاطع، دستش به زیر پارچهی نازک شرت لغزید. اولین تماس مستقیمش با پوست داغ و مرطوبم مثل برق گرفتگی بود که از کمر تا نوک انگشتان پاهایم را به لرزه انداخت. دهانم بیاختیار باز شد، اما هیچ صدایی جز نفسی بریده از آن خارج نشد.
انگشتان اشکان با مهارتی ت رضابرانگیز آن ناحیهی حساس را کاوش کردند، هر حرکتش حکایت از سالها تجربه داشت. شستش درست روی نقطهای قرار گرفت که گویی برای همین لحظه ساخته شده بود، با حرکات دورانی آهستهای که مرا به لب پرتگاه میکشاند.
خیستر از اونی هست که فکر میکردم… زمزمهاش با صدایی خشن و پر از رضایت در فضای ماشین پیچید. چشمانش هرگز از چشمانم جدا نشد، گویی میخواست کوچکترین واکنش مرا ثبت کند. و من، اسیر نگاهش، تنها توانستم سرم را کمی به عقب خم کنم و چشمانم را ببندم، تسلیم امواج لذتی که او مهارشان میکرد.
بدنم زیر دستان ماهر او مانند ساز زهی کوکشدهای میلرزید که با هر حرکت انگشتان نوازنده، نُتی جدید و مسحور کننده مینواخت. و در آن لحظه، با وجود تمام تردیدها و عذاب وجدانها، یک چیز واضح بود: من هرگز اینگونه زنده نبودهام.
تمام وجودم از شدت تماس دست ماهر اشکان به لرزه افتاده بود. رطوبت گرم و غلیظی که بین پاهایم جاری شده بود، حالا مانند رودخانهای سرکش بر پوست لرزانم پخش میشد. اشکان با حرکتی شبیه به نقاشانی که رنگ را روی بوم میگسترانند، انگشتانش را از لبهای کوص نمناک من به سوی رانهای لرزانم میکشید، گویی میخواست هر سانتیمتر از پوست مرا با این مایع ممنوعه تقدیس کند.
با هر سانتی متری که دست اشکان به عمق تنگنای بین کونم نزدیکتر میشد، بدنم واکنشی غریزی نشان میداد. بیاختیار کمرم را قوس دادم، باسنم را از روی صندلی بلند کردم و خودم را به دستان او سپردم -حرکتی که هم دعوت بود و هم تسلیم. لب پایینام زیر فشار دندانهایم له شده بود، طعم مس خون در دهانم پخش شد، اما دردی حس نمیکردم. تمام وجودم متمرکز شده بود بر آن نقطهای که انگشتان اشکان حالا با حرکتی مارپیچ به سویش پیشروی میکردند.
نوک انگشتانش ابتدا به آرامی دور آن حلقهی حساس چرخید، گویی در حال نقشه کشیدن برای فتح آخرین دژ بود. سپس با فشاری محاسبهشده و تدریجی، پیشروی کرد -هر میلیمتر نفوذش موجی از احساسات متضاد را بیدار میکرد: هم شرم، هم اشتیاق؛ هم ترس، هم انتظار.
آهسته… این تنها کلمهای بود که توانستم از میان نفسهای بریدهام بیرون بیاورم. اما بدنم دروغ میگفت -باسنم خودبهخود به عقب فشار میآورد، خواهان نفوذ عمیقتر بود. اشکان این زبان بدن را بهتر از هر کسی میفهمید. با صدایی گرفته که از شدت هیجان میلرزید، زمزمه کرد: راحت باش… میدونم چطوری…
و سپس، در یک آن، تمام شد. انگشتش کاملاً جای خود را پیدا کرده بود، هم در بدنم و هم در وجودم. حرکاتش حالا روانتر شده بود -گاه فشار ملایم کف دستش بر باسنهایم، گاه چرخش ظریف نوک انگشت وسطی در عمقترین نقطه. هر سلول بدنم شعلهور شده بود، ذوب شده در آتش این لذت ممنوع.
میتوانستم قطرههای عرق را روی پیشانی اشکان ببینم. چشمانش که به من دوخته شده بود، آینهای بود از تمام احساساتی که در آن لحظه از آنها اشباع شده بودم: شهوت، تسلط، و چیزی که شبیه به حیرت بود -حیرت از اینکه چقدر عمیقاً تسلیم شدهام.
همینجور… زمزمهاش در فضای سنگین ماشین پیچید، بذار همهچیت رو حس کنم…
و من تسلیم شده بودم -تسلیم این طوفان حس، تسلیم این گناه شیرین. دستانم به صندلی چنگ زده بود، پارچه زیر انگشتانم مچاله شده بود. هر سلول بدنم فریاد میزد که این اشتباه است، اما لذتی که از هر تماسش میکشیدم، همهی این هشدارها را در خود غرق میکرد.
اشکان با حرکتی ناگهانی، به جلوم برگشت و دو انگشتش را مستقیماً به عمق گرمای مرطوب کوصم فرستاد. نالهای که از گلویم خارج شد، حتی خودم را هم شوکه کرد. در چشمانش برقی از رضایت دیدم -رضایت شکارگری که طعمهاش را کاملاً در اختیار گرفته است. در چشمان تیرهاش شعلههای رضایتی شیطانی میرقصید. این نگاه شکارگری را نشان میداد که نه فقط به تسخیر طعمهاش افتخار میکند، بلکه از هر لرزش، هر نفس بریدهام لذت میبرد. انگشتانش درونم پیچ و تاب خوردند، گویی در حال نقشه کشیدن برای فتح قلمرویی ناشناخته بودند.
فضای محدود کابین ماشین به صحنهای از یک نمایش ممنوعه تبدیل شده بود:
بوی تند شهوت که با عطر ادکلن مردانهاش درآمیخته بود
صدای چکیدنهای نامحسوس رطوبت بدنم روی چرم صندلی
زمان در آن لحظه متوقف شد. تمام هشدارهای اخلاقی، تمام پیوندهای زناشویی، همه و همه در برابر سیل خروشان احساساتم رنگ باختند. تنها حقیقت موجود، گرمای دست او بود که مرا از درون میسوزاند و نگاهی که گویی به عمق روحم خیره شده بود.
با لبهای لرزان زمزمه کردم: ادامه بده… -سه سیلابی که سنگینتر از هر سوگند نامه قدسی در آن فضای کوچک طنین انداخت. و اشکان، آن شکارچی ماهر، با لبخندی که بیشتر به بروز دندان شبیه بود، پاسخ داد: تا آخرش…
اشکان در اوج هیجان، انگشتانش را محکم به لبهی شلوار جینم قفل کرد. نگاهش پر از سوالی بیکلام بود، اما بدنم پیش از آنکه ذهنم فرصت فکر کردن داشته باشد، پاسخ داد -باسنم را از روی صندلی بلند کردم، همکاری بیچونوچرایی که خودم را هم شگفتزده کرد. شلوار به آرامی روی زانوهایم لغزید، و سپس شورتم -آن آخرین سنگر دفاعی -تسلیم شد.
هوای خنک کوچه بر پوست برهنهام نشست، اما به زودی تحت تأثیر گرمای نگاه اشکان ذوب شد. چشمانش گشاد شدند، دهانش کمی باز ماند. برای لحظهای که ابدی به نظر میرسید، فقط به آنچه اکنون کاملاً در معرض دیدش قرار داشت خیره ماند.
خدای من…! نفساش در سینه حبس شد، چشماش با حیرتی شیفته گشاد شدند. انگشتان لرزونش در هوا معلق ماندند، گویی در برابر اثری هنری بینظیر ایستاده بود. این چه گنج پنهانی بود که زیر شلوار جین معمولی مخفی کرده بودی دختر؟
دستش که بالاخره جرات یافت به سوی آن بهشت گوشتی حرکت کنه، ابتدا با احتیاطی خرافی نزدیک شد -مثل کسی که میترسد معجزهای که میبیند با لمس کردن ناپدید شود. اما وقتی نوک انگشتانش به آن بافت گرم و ابریشمی برخورد کردند، یقینش کامل شد.
این… این ورودی بهشت… صدایش از شدت هیجان میلرزید، به اندارهی یک گل کامبوجی تازه شکفته پف کرده… به رنگ صورتی طلوع آفتاب در صحرای سوزان… با آن لبهای گوشتی که مثل موجهای اقیانوس به هم میرسند…
همیشه متحیر این بودم که اشکان چطور کلمات رو کنار هم میچینه…
یه جور خاصی حرف میزنه، انگار داره با واژهها نقاشی میکشه.
حتی وقتی از کوصم حرف میزد – اون هم با اون استعارهها و تشبیههای شاعرانهاش –نه فقط خجالت نمیکشیدم، بلکه توی اوج هیجان، یه جایی از ذهنم میرفت توی سکوت و فقط مسحور شنیدن میشدم.
انگشت اشارهاش به آرامی در امتداد شیار میانی کوصم حرکت کرد: و انقدر پهناور… مثل دروازههای بابل… الهی، من تا به حال چنین اثر هنری طبیعیای ندیده بودم. این برجستگیهای مرمرین… این تورفتگیهای وسوسهانگیز…
نگاهش از شدت ارضا خیس شده بود: رنگش دقیقاً مثل گلهای شیپوری بهاریه… آن صورتی ملایم که به ارغوانی میزنه… و این بافت… دستش کاملاً روی کوصم قرار گرفت، نرم تر از مخمل، گرم تر از عسل تازه، و تپنده مثل قلب یک پرندهی اسیر…
با چشمانی درخشان ادامه داد: این کاملترین ترکیب ممکنه از قدرت و لطافت… همونقدر که میتونه یه مرد رو تا مرز جنون ببره، همونقدر هم ظریف و آسیبپذیر به نظر میرسه… واقعاً شاهکار آفرینشه…
انگشتانش با حسی نزدیک به پرستش، کنارههای کوصم را لمس کردند. هر تماس، موجی از گرما را از کمرم به تمام بدنم میفرستاد. در اون فضای وهم انگیز ماشین، میتوانستم برق هوس را در چشماش ببینم -آن نگاه گرسنهای که مرا همزمان میسوزاند و به وجد میآورد.
بدنم خودبهخود به سمت دستانش متمایل شد، گویی به دنبال تماس بیشتر بود. اشکان با صدایی که از شدت هیجان میلرزید، ادامه داد: فکر کنم دارم میفهمم چرا همیشه اینقدر با اعتماد به نفس رانندگی میکنی… با همچین گنجی بین پاهات، معلومه که میدونی چقدر قدرت داری.
و در آن لحظه، با وجود تمام خطرات، با وجود تمام بایدها و نبایدها، فقط یک چیز میدانستم: این اشتباه، این گناه، این لحظهی دزدیده شده از زندگی عادی… ارزش هر ریسکی را داشت.
اشکان با مهارتی ت رضابرانگیز، قدم به قدم مرزهای جدیدی را کشف میکرد. ابتدا با یک انگشت شروع کرد، حرکتی چرخشی که همزمان هم درد داشت هم لذت. من دندانهایم را روی لب پایین فرو بردم، سعی کردم نالههایم را کنترل کنم، اما بدنم خودش زبانش را داشت -رانهایم بیاختیار میلرزیدند، کف دستهایم روی صندلی خیس عرق شده بود.
راحت باش… زمزمهاش مثل نوازش گرمی روی پوستم بود، میدونم چطوری…
به تدریج، با حوصلهای که مرا شگفتزده کرد، فضای تنگم را برای انگشت دوم آماده کرد. درد تیز بود، اما زودگذر و سیلابی از لذتی که تمام وجودم را فرا گرفت.
وقتی انگشت سوم اضافه شد، نفسم در سینه حبس شد. اشکان با چشمانی متمرکز، مثل جراحی که عمل ظریفی انجام میدهد، هر حرکتش را کنترل میکرد. و من، علیرغم درد، بدنم را به دستانش سپرده بودم -تسلیم کامل.
همینجور… تشویقم میکرد، تو میتونی…
و سپس، در اوج این طوفان حسی، انگشت چهارم اضافه شد. بدنم در برابر این تهاجم مقاومت کرد، اما رطوبتی که از درونم جاری بود، راه را هموار کرده بود. اشکان با انگشتانش درونم مثل پیانیستی چیرهدست بازی میکرد -گاهی فشار ملایم، گاهی ضربات سریع، هر بار نقطهای جدید را هدف میگرفت.
نالههایم حالا تبدیل به فریادهای بریده شده بود. اشکان با چهرهای برافروخته از تلاش، ضرباتش را تندتر کرد. صدای شالاپ شولوپ در فضای ماشین میپیچید، همراه با صدای برخورد پوستها که ریتمی دیوانهوار داشت.
ناگهان چشمانم بسته شد، عضلات گردنم برجسته شد. پاهام بیاختیار سفت شد، انگشتان پام جمع شد یک لحظه بعد، تمام بدنم به لرزه افتاد و سپس، مثل مجسمهای که رشتههایش پاره شده باشد، بیرمق روی صندلی افتادم.
سکوت سنگینی فضای ماشین را پر کرد، فقط نفسهای بریدهی ما بود که به آرامی به حالت عادی بازمیگشت. اشکان چشمهایش را باز کرد و نگاهی به من انداخت که پر از رضایت و چیزی شبیه به حیرت بود.
با صدایی که از خستگی میلرزید گفت: این… این فوقالعاده بود تو شگفت انگیزی دختر. دستش را به سوی من دراز کرد، اما من هنوز در آن دنیای دور بودم، جایی که درد و لذت آنقدر درهم تنیده شده بودند که تشخیصشان غیرممکن بود.
اشکان دستش را که هنوز رطوبت کوصم را بر خود داشت، به آرامی به سمت صورتم آورد. انگشت شصتش با حرکتی تقریباً عاشقانه روی لبهایم خط انداخت، طعم شور شهوت را به زبانم انتقال داد. وقتی چشمانم را باز کردم، نگاهش را دیدم که پر از سوالی بیجواب بود.
تا سوییت چقدر راه داریم؟ صدایم گرفته و کمی لرزان بود، اما عاری از هرگونه تردید.
نوشته: بی اجازه از گذشته
8 پاسخ به “مرز ناپیدا (۲)”
سیح گوتول دا
فوق العاده اس
نیت ندارم نقد ادبی داشته باشم منتها استفاده چندش برانگیز از قواعد نگارش مانند تشبیه استعاره و کنایه بدون انکه اندک سواد یا مطالعه ای در لوای زمان بکارجستن و علتی که نویسنده از صنعت تشبیه استفاده میکند .مدام فاعل جمله را در نقش نهادهای بی وزن تکراری و بدون محتوا و از نت سخن به کرات راندی بی انکه حتی فلسفه اش را بدانی شما تنها یک شخصیت رویا پرداز و غلو بصری و ادبیات استقرایی که هزار درصد مطمعنم که یک ایتم از این متن حقیقت نداره تحصیلات عالیه نداری و اوضاع مادی زندگانی را متوهمانه درصدد بودی به مثابه ملودی نویسان از گام بالا شروع کنی و نگاه از بالا به پایین داشته باشی که همگان مانند توده هول عوام برای این متن فاقد ارزش ادبی ممتد دست وسوت هرچی اصرار کنید هم جمعیت مدام با تشویق هاش …شما فقط به قوه تخیل خوبی که داری و به مدد حافظه تصویرسازی ات یک سناریوی درام فریبکارانه تنظیم کردی بدون انکه درکی از واژگان و معانی کلمات و انحصار طلبی واژگان را دست کم یک بار به تصویر بکشیشما درعالم واقعیت از ان بانوان سخنور و به گفته عامیانه از کاه کوه میسازی منتها این ادبیات استعاره و تشبیه های تکراری بدون دلیل و بتهوع اور در چشم وهم چشمی های خاله زنکی برای برانگیختن حس انزجار خواهر شوهر ومادر شوهر وجاری هات در فضای بانوان سنتی و تعاریف موش شیر زاییده مانند شما فقط درصدد بودی به باقی بانوان و افرادی که طعم میوه ممنوعه را چشیده اند با نگاهی از جنس خیال ووهم و از بالا با یک کرشمه ای همگان را با چوب بی عفتان شهرنو مسلک برانی و در اخر مانند کارتون های دهه شصت و چوبین وبرونکا ناگهان ریاکارانه پارتنر ممنوعه خویش را تا سرحد خدایی واهی بالا برده و گاها مریم ها را نیز در این مواجه ناپاک و خاین خواهی شمارید و خودرا زلیخا نیز نمیدانی و اورا نیز در زمره ناپاکانی که التزام عملی به کانون خانوادگی وشوهر نداشته و اسیر هوس وشهوت رانی پستی شدند ولی شما ان عشق اساطیری را ابلهانه با ترکیب تکرار نام همسر بزرگوار درصدد بودی پاکدامنی ات را دستاویزی برای این فریب احمقانه قرار دهی افسوس که در لحظه به لحظه ان نرم تر از مخمل و گرم تر وشیرین تر از عسل که تا دسته وارنج در واژن شما بود به علت جهل به اداب نگارش دستاوردش جز لحظه ای حتی عذاب وجدانی نداشتی و بی عفت انست که از این تضاد فیتیش لذایذی متضاد و سیلاب برانگیز همه پارامترها را شاد وخرسند ازین میوه ممنوعه برشمرده اید. به کرات از هنر واژگان وجادوی کلمات شخصی با اسب شاخدار سخن رانده اما دریغ از یک مثال که شاید این ترکیب واژگان جادویی راستی ازمایی نموده و بدانیم درما ودیگرانی این هنر سبب میشه درد فرو بردن تا ارنج را به گرد نسیان سپارید. اخر ما نفهمیدیم الات و دشتگاه تناسلی شما با کدام روش کشاورزی پیوند داده شده که مانند دامن بانوان اقوام بختیاری و لرهای قهرمان هزاران شیار و چاک و پیله دارد و ان چه قدرتی جز گشادی واژن است که سبب شد جومونگ قصه پورنوگرافی خیالی را با واژگان جادوی ایش بنوازد که عجب کصی داری زن تا بحال به قدرت کالیبر و خان ها و شیارهای دوارش که مانند درخت دایرها به یک میزان بر قطرشان افزوده و دست اخر این ترکیب میتواند غار علیصدر را به خوبی در ذهن متبادرنماید . شما دخترک خیال پردازی که تنها هنر انشا نویسی و سخنوری تصویری اش با نیت شوم الو العزم بودن دراین گناه و تفاوت بیکران است بین کص دادن بدکاران و حفاری سنتی واژن شما برای رسیدن به زیر خاکی …اما این کجا وان کجااین دادن غریبون کجا وان کجا دادن در ماشین و گوشه خیابان که حتی کودکان و بدکاران در خرابه های حومه شهر و دور از نظام شهری و دیدگان شهروندان کون هم میذارن افسوس که چه عشق اساطیری که درخودرو نیز سیلابش گناه بی عفتان را میشورددر پایان اون یکه سوار اساطیری هیچ هنری نداشت جز شما که به بیماری جنسی و در نزدیکی و رسیدن یائسگی بی پروا مثل کولر های ابی ترشح نمناک دارید یا شهوتی بودن خود را به الهه پاکی و هرکیرخری که با واژگان تزیین میکنید مرتبط نسازید و به جای تفت دادن هجو و طنز خیالی برای ترشحات پیوسته و بیمار جنسی بودنتان به یک لوله کش حرفه ای مراجعه ونشتی را در نقاط مختلف واژن تان برطرف سازید و مشکل دیگر که ارزش گذاری تان نیز بدون رگه ای از علم ومنطق خیالی و متوهمانه است و درک کنید که جادار بودن وجا دادن پنج انگشت دریک واژن نشانه ای از واژن های پادشاهان هخامنشی وساسلنی وغیره نیست و جزو اپشن محسوب نمیشه جادار بودن واژن اب دار پس این واژن غار علیصدر دیگه حداقل تو پاچه ما به جای واژن یک دکتر که فقط مطب رفته وبرگشته و این موارد حسن ومزیتی نبوده برعکس با توجه به معانی واژگان طولی نخواهد انجامید که وجود خفاش های درون واژنی شما اسمان این منطقه را سیاه و ترسناک خواهد کرداخرین مورد نیز طرف تو ماشین نمیتونه خودارضایی کنه به سبب فضای ناهنجار و فضایی که الودگی صوتیداشته از فرو رفتن در وهم وخیال دادن و طرف بگوید کص دسته دار سوراخ موشی که کلا یک نفر درجهان داره همینه پساسپارتاکوس میبینی عجب کصی دارید این زن ؟اه ای خالق بی همتا ممنون بابت نهادن مرواید درشیارهای من مطمعن باش برای پاسداشت مروارید ها جشنواره ای از واژن هایی که الماس های روم باستان میزاد به جماعت فرصت الماس گیری با چوب الماس گیری در واژن باشکوهم در لای پاهایم قدرت پادشاهان روم با معبد امون را میدهد
نمیخوام در مورد زشتی خیانت بگم.چون شرایط خیانت ممکنه برای همه پیش بیاد و کمتر کسی میتونه خودشو کنترل کنه.ولی تا حالا ندیده بودم کسی خیانت رو اینقدر شاعرانه توصیف کنه.که انگار داره بهترین و انسانی ترین کار رو انجام میده.خیانت مخصوصا خیانت به شوهری که خودشو وقف رفاه و آسایش تو کرده و عاشقته اونقدر زشت هست که اگر بزرگترین ادبای تاریخ هم بیان نمیتونن ذره ای از زشتی اون کم کنن
خیانت خیانته . هر چقدر آنرا در پوشش واژگانی زیبا بپیچی و تطهیرش کنی باز هم کثیفه .هر چند که در نگاه اول با استفاده از واژگان زیبا تلاش شده فضاسازیِ اروتیک از ارضاء جسمی یک زن خائن به تصویر کشیده شود اما با دقت بیشتر در متن می توان به این نتیجه رسید که نویسنده صرفاً تلاش کرده که با استفاده از این واژگان بار منفی خیانت را در لفافی زیبا بپیچد و آنرا نُرمالیزه کند که البته بزعم من موفق هم نبوده ! توصیف اغراق آمیز از واژن یک زن خائن و تشبیه آن به بناهای تاریخی ، با بهره بردن از واژه های اساطیری ، نه تنها کمکی به زیبایی داستان نکرده بلکه تلاش شده تِم خیانت در داستان را کمرنگ نشان دهد . دیسلایک .
فوق العاده بود لطفا قسمت بعد رو زودتر بزار
قسمت قبلی خیلی بهتر بوده!استفاده افراطی از آرایه های ادبی با اینکه خیلی سخته اما بجای فضا سازی بهتر، گیج کننده تر و کسل کننده تر شده بود! با احترام این قسمت رو نه که نخوام ، اما نتونستم کامل بخونم
خب هرزه ای دیگه ، تو فکرتم مسموم و داری خودت و مخاطب قانع میکنی ، فقط این بگم اگه شوهرت هم الان جای اون مردک بود و تو فکر میکردی اون هست فقط واسه حس و حال و یه چیز جدید و متفاوت و تنوع واست فرق داشت و جدید و با حال بود ، این همون نکته هست که خیلیا واسه تنوع و … میرن میدن و میکنن ، فقط اینجا هست فرق بین آدم خوب و نجیب و متشخص معلوم میشه خانم .نه به خیانت در هر حال و شرایط.