سلام من اسمم میتراس . من یه پسرخاله دارم که اسمش مهدی هستش . این پسرخالم 16 سالشه و مثل دختر بچه میمونه . پوستش صافه لبای گوشتی داره و بینیش ظریفه . چشماشم روشنه . خیلی هم زودباوره . حقیقتش مدتی بود رفته بودم تو نخ لباش . یه بار نهار دعوتش کردم خونه . )من 30 ساله هستم و یه خونه کوچولو داریم که بعضا می رم سری می زنم ولی اغلب تو خونه پدریم می مونم( حسابی تدارک دیده بودم . وقتی رسید بعد از چای و شیرینی و غیره یه فیلم رمانتیک خنده دار گذاشتم با این که صحنه چندان نداشت ولی طفلکی سرخ میشد بعضی جاهاش . خلاصه ناهار خوردیم جاتون خالی باقالا پلو با ماهیچه و دسر . بعد از غذا به بهانه نشون دادن فیلم تو گوشی کشیدم کنارم . کمی هم خودمو بهش می مالیدم یعنی تصادفیه مثلا . اونم معذب بود . کمی بعدش دستمو انداختم دور گردنش دیدم داره حالش عوض میشه ولی به روش نیاورد . دیدم داره خوشش میاد . گوشی رو بردم جلو صورتش خودمم سرمو بردم کنار گوشش که نفسامو حس کنه . دیدم شلوارش داره برجسته میشه . خندم گرفت دستمو گذاشتم رو زانوش . اول سعی می کرد برجستگی شلوارشو مخفی کنه بعدش کم آورد . سرشو برگردوند نمی دونم چرا شاید میخواست ببینه من تو چه فازیم . سرشو برگردونو ، لباش کمی از لبام فاصله داشت منم آروم لبامو گذاشتم رو لباش و آروم شروع کردم به مکیدن . خشک شده بود . یه دستمم گذاشتم پشت سرش با اون دست سرشو فشار می دادم . لبامو برداشتم چشماش خمار شده بود . چند تا ماچ آبدار هم کردمش . بلند شد . رفت طرف در . دست و پامو گم کردم ولی بدون کم آوردن گفتم : کجا ؟ گفت : من یه جایی کار دارم باید برم . صداش می لرزید برجستگی شلوارش هم نخوابیده بود . گفتم : کسی که خبردار نمیشه ؟ پرسید : از چی ؟ گفتم : آفرین ، حالا هم لازم نیست فرار کنی برو بشین قراره بابات بیاد ببرتت . فکر می کنن خوردمت . با شیطنت گفت : کم مونده بود . گفتم : این کارو بات کردم که یاد بگیری . گفت : من خودم دوست دختر دارم . گفتم : خاله می دونه ؟ رنگش پرید و گفت : نگی ها میترا . خندم گرفته بود . بلاخره ماجرا فیصله پیدا کرد و منم به آرزوم رسیدم ولی خوبیش این بود که به کسی نگفت . مرسی خوندید خاطرمو .
نوشته: میترا . م
نوشته: میترا . م
15 پاسخ به “ماجرای لب گرفتن از پسرخاله”
من از دسر اصلن خوشم نیومد. امیدوام ناراحت نشی من بهت 6 میدم.
انقدر هیجان انگیز بود که تپش قلب گرفتماخه چی بود نوشتی ، جا کلیدی
عالی بود کاش به منم لب میدادی واقعا زیبا هستم
ادمین چرا برچسب “دوست پسر” زده ؟ باید برچسب تجاوز بزنه . … حالا که تلاشتو کردی که ببوسیش، آمادگیشو داری که دو روز دیگه که شاشش کف کرد زیرش بخوابی ؟
چه شُشی بوده پسر خایتمی باس جرت میداد
جان هركي دوست داري ننويس خيلي طنزه خخخخ گنجينه جاكليدي رو خوب آومدي اي ول
خوب بود ولی بدبختو راگیدیش
سایت واقعا جالب شده. قدیما از هر پنج داستان همش حتی اگر توهم هم بود حداقل توش سکس واقعا اتفاق میفتاد ولی الان نمیدونم چرا جدیدا مد شده مردم میان حتی خاطره جق زدن و مالیدن تو مترو و حتی دید زدن کون مردم از رو چادر رو هم اینجا تعریف میکنن!!!
بیا خودم لباتو که هیچ کستم واست میخورم حال کنی لذت از دنیا ببری
iCLASSi 🙄 😀
جای من خیلی خالی بوده تا تو و پسر خالتو باباشو دوس دخترشو ننتتو بگام.
این حرف منو جدی بگیر و خودتو سریعأ به یک روانکاو معرفی کن، لطفأ! (dash)
منم لبام خوبه ها
سلام میترا.خوندی ج کامنتم رو بزاراولن داستانت جالب بود ولی جاش اینجا نبود این خاطره واس دور همی های دوستانسولی شما که لبرو گرفتی منتظر این باش که پسرخالت پشمای میرش سیاه شدن اونم تلاشش رو میکنه بزاره دم کونتاینکه توضیح غذا دادی اینجا دوستان واسشون مهم نی شما چی تناول کردی مهم اینه شما چی تلاوت میکنیبعد اولین نفری بودی اومدی ج نظرات حضار رو نوشتی این بی جنبگی هستشنظر به اینکه دوستان راجب پسر خالت مشتاقن عکسی از ایشون بزار شاید منم به شوق بیام چون من از کردن پسر خوشم نمیادو مطلب اخرم یه عکس از لبای خودم برات میفرستم فقط تورو به لبای پسرخالت قسم اگه خوشت اومد مال منم بخورمنتظر ج اتم میترا بوس بوس
چه باحال ، صادقانه بود و دلنشین