از وقتی که خودمو شناختم یه دختر مغرور و با اعتماد به نفس بودم.کاری به کار پسرا نداشتم تو حال و هوای سکسم نبودم.البته زیاد درموردش فکر میکردم ولی عملی نه.خلاصه منو امیر آشنا شدیم و تو یه مدت کوتاه با هم ازدواج کردیم.اولش همه چی برام سخت بود.اینکه لمسم کنه و گاهی اوقات با تندی پیش بره ناراحتم میکرد ولی کم کم عادی شد.
اون روز مهمونی داشتیم.خانواده هامون اومده بودن.دل خوشی از دخترخالش نداشتم.قبلا یه مدت با هم دوست بودن و امیر این موضوع رو خیلی راحت بهم گفت ولی من به این راحتی باهاش کنار نمیومدم البته دخترخالشم به جای اینکه دست و پاشو بکشه از زندگیمون هی بیشتر به امیر میچسبید و دیوونم میکرد.دوست نداشتم کسی به یه نیت دیگه لمسش کنه.متنفر بودم از اینکه دخترخالش تو فکرش هر غلطی با شوهرم میکرد.امیر هم انگار نه انگار.انقدر عادی رفتار میکرد که به خودم و چشام شک میکردم.
خلاصه دخترخاله هه منو دیوونه کرد.برای اروم شدن اعصابم به اتاق پناه بردم.چند ثانیه بعد هم امیر اومد
_خوبی ترانه؟
_نیستم…واقعا نمیبینی یا خودتو زدی به نفهمی
_بازم نیلو
_مرض نیلو…چه نیلو نیلویی هم میکنه
خواستم برم بیرون که با دستش درو بست و منم تکیه مو به در دادم.
_بکش کنار امیر میخوام برم
_عاشق حسودیاتم میدونی که
فشار خفیفی به کمرم وارد کرد
_چشم من جز تو کسی رو نمیبینه
سرشو فرو کرد تو گودی گردنم.
_نیلو که سهله من تو رو با هیچکی رو کره ی خاکی عوض نمیکنم…امشب میخوامت اونم خیلی
از وقتی از اتاق رفته بودیم بیرون تماس چشمیمون قطع نمیشد.هر دو تو یه فکر بودیم و اونم یکی شدن و عشق بازیامون بود.
بالاخره همه رفتن.من موندم و خودش.لباسامو با یه تیشرت و شورتک عوض کردم.داشتم جلوی آینه مسواک میزدم.پشتمم دوش حموم قرار داشت.اومد و بعد یه نگاه به من مسواکشو برداشت.کاملا پشتم واستاده بود و از تو آینه بهم زل زده بودیم.بعد اینکه دهنمو شستم اونم دهنشو آب کشید.دستاشو از پشت گذاشت دو طرف میز و من کاملا اسیرش بودم.خیلی بهم خیره میشدیم انقدری که زمین و زمان از دستمون در میرفت.
با دستش خطوط فرضی رو رون پامو شکمم کشید حساس بودم اونم خیلی.برگشتم طرفش و لبامو وصل کردم به لباش.معلوم بود خندش گرفته.کمرمو محکم گرفت و عقب عقب رفت.انقدر که خورد به دیوار.
_دوست دارم فردا که بیدار میشی یه یادگاری ازم داشته باشی
_هوم؟
_دوست دارم کبودت کنم
_دیگه چی
_دوست دارم بخورمت از بسکه عاشقتم
خندیدم
_خوشمزم؟
_خیلی
_امیر
_جون دلم؟
_بسه حاشیه
گردنمو با ولع بوسید در حد همون کبود شدن.درد داشت اما لذتش یه چیز دیگه بود.کم کم نشست و منم پاهمو دو طرف پاهاش قرار داده نشستم دقیقا رو کیرش.لبامو با دندون گاز میگرفت.منم پشتشو با ناخونام چنگ میزدم.فشارمو رو کیرش بیشتر کردم.
_شیطونی نکن خوشگله
_دوس دارم مال خودمه…نیلو کور خونده
_من فقط تورو میخوام
_اما من تو رو تو رویای کسی هم نمیخوام
_بی خیالش شو
،_پس تو هممشکلی نداری کسی با من فانتزی بزنه نه؟
حرفم مثل آتیش بود رو بنزین.رگ غیرتش باد کرد .با دست از پایین پیرهنم کشید سمت خودش.لبامو وحشیانه میبوسید.دستاشم خیلی محکم دورم حلقه شده بود.تیشرتمو کند بعدشم سوتینمو منم تیشترت اونو درآوردم.
_هر کی که بخواد با تو فانتزی بزنه من اونو کشتم…تو فقط مال منی مال من فهمیدی
_من مال تو ام
با حرفم آروم تر شد.سینه هامو مکید منم با دستم موهاشو نوازش میکردم.آه و ناله هام دیگه دست خودم نبود.هر بار که گاز میگرفت یکی میزدم تو کمرش ولی آدم بشو نبود.بلند شدیم و رفتیم اتاق…
نوشته: Shades of love
8 پاسخ به “فقط من”
دو کلمع اول فقد خوندم کصشعر
منکه اصلان نخوندم معلومه چرته
خوب و کوتاه.ولی کاش یه مقدار مفصلتر مینوشتی.
الان این که نصفه ولش میکنن یعنی چی -_- خیلی مسخرس
اما من دوست دارم با تو واقعی بزنم نه فانتزی!تا حسودی شوهرت رو ببینم که چجوری کست رو حال میارم!
اینطور داستانها شاید بنظر نویسنده زیبا باشهو حتی بی عیب اما وقتی خواننده رو سرد کنهدیگه بی ارزشهی سبک نگارش بیخودبنظر من توهین به شعور خوانندسخب وقتی آخر داستان میخوای بری تو اتاق و بعدش …خب بنویس رفتم دادم ، نبود برگشتمحالا ما هستیم ، بیا بده ، حالا بروحیف دیسلایک
رگ غیرت یه مرد نشون دهنده عشق زیاده
این پایان باز منو یاد اصغر فرهادی میندازه ولی متاسفانه تو یک جقی بیشتر نیستی 🙁