شش سال قبل…
بهترین شب عمرم تا اون روز بود. دختری که دو سال تمام در خونشون رو از پاشنه در آورده بودم، حالا کنارم پای سفره عقد نشسته بود…
تو اون لباس عروس چقدر خوشگل شده بود! مثل قرص ماه می درخشید! در حین جاری شدن خطبه عقد، گاهی بهم نگاه می کرد و آروم می خندید!
بالاخره خطبه جاری شد و من و زهره به صورت شرعی و قانونی زن و شوهر شدیم.
زندگیم عالی بود، همسر خوب، شغل خوب، دوستان خوب! همه و همه دست به دست هم داده بودن تا من احساس خوشبختی بی نظیری بکنم…
روزها از پی هم میومد و می رفت و من هر روز بیش از پیش احساس خوشبختی سرشاری میکردم! زهره یه زن واقعی بود، از زیباییش که بگذرم، تو کدبانویی معرکه بود، خونه همیشه مثل دسته گل بود و برق می زد. وقتی ناراحت بودم فقط کافی بود یه نگاه به صورتش بندازم تا بزرگترین غمهای دنیا از دلم پاک بشه… زهره یه فرشته بود! یه فرشته زمینی!
سه سال از زندگی مشترک من و زهره می گذشت که یه شب اتفاقی بدی افتاد!!!
زهره دچار تهوع شدیدی شد و من مجبور شدم ببرمش بیمارستان. اونجا بهم گفتم که باید سریعا عمل بشه! اینکه چه مشکلی و چه عملی نمی دونم، همینقدر می دونم که باید عمل می شد…
عملش تا ساعت 2 بعد از نصف شب طول کشید، تا بالاخره جراح اومد بیرون، پریدم جلوش و حال همسرم رو جویا شدم. دکتر گفت«همسرتون در رحمشون یه کیست خوش خیم داشتن و خوشبختانه عمل برداشت این کیست با موفقیت انجام شد»؛ گفتم«حالش خوب می شه؟»؛ دکتر گفت«مشکلی نیست، خانوم دکتر … بهتون می گن برای مراقبت از همسرتون چه کارهایی باید انجام بدین. فقط پرونده همسرتون رو به اتاقشون ببرین، همه چی درست می شه»؛ از آقای دکتر تشکر کردم و رفتم رو صندلیهای سالن انتظار دراز کشیدم، اونقدر خسته بودم که نفهمیدم کی خوابم برد!
فردا صبح رفتم بالای سر زهره، به خاطر آمپول آرام بخش، خواب بود. صورتش رو بوسیدم و پروندش رو برداشتم و بردم پیش خانوم دکتر که دیشب آقای جراح بهم معرفی کرده بود.
خانوم دکتر که معاون رئیس بیمارستان هم بود، با دقت تمام پرونده زهره رو مطالعه کرد، بعد بهم گفت«باید به مدت شش ماه، به صورت کامل از رابطه با همسرتون پرهیز کنید!»؛ گفتم«چرا؟»؛ خانوم دکتر که انگار از سوالم تعجب کرده بود، به صندلیش تکیه داد و گفت«داروهایی برای همسرتون تجویز شده که باید اونها رو در طی این شش ماه استعمال کنن، در طول این مدت، محل استفاده دارو باید کاملا عاری از هرگونه آلودگی باشه. متوجه منظورم می شین؟ یا…»؛ گفتم«نه نه! متوجه شدم. چشم! تا شش ماه»؛ از اتاق خانوم دکتر اومدم بیرون و کلی به خودم سرکوفت زدم که «چه آدم ضایعی هستی آخه تو! منظور به این تابلویی رو دیگه چجوری باید حالیت کنن؟!»…
بعد از اون رفتم داروخونه تا داروها رو بگیرم، اما مگه پیدا می شد! گل شهر رو زیر و رو کردم تا نسخه رو کامل خریدم! ساعت حدود 2 بعد از ظهر بود که رسیدم بیمارستان. یه راست رفتم اتاق زهره، نشسته بود داشت بیرون رو تماشا می کرد، با خنده رفتم و بغلش کردم و صورتش رو بوسیدم. اما انگار از یه چیزی ناراحت بود! به چشماش که نگاه کردم دیدم پف کردن! با تعجب و نارحتی گفتم«خانومم! گریه کردی؟! چی شده؟!»؛ زهره سرش رو انداخت پایین و سکوت کرد اما اشکش که دوباره جاری شده بود بهم فهموند که احتمالا از اونچه که من خبر دارم، زهره هم با خبر شده! سرش رو چسبوندم به سینم و گفتم«عزیزم دکتر بهت گفت؟!»؛ سرش رو به علامت تایید تکون داد. گفتم«غصه نخور فداتشم، شیش ماه که بیشتر نیس، زودی تموم می شه.»؛ زهره با چشای پر اشک بهم نگاه کرد و گفت«سامان متاسفم!»؛ خندیدم و دوباره لوپش رو بوسیدم و گفتم«بیخیال! بذار یه چند وقت استراحت کنم آخه!!!».
زهره یک هفته کامل بستری بود تا کم کم حالش رو به بهبود رفت و مرخص شد.
بعد از ترخیص، طبق دستور دکتر داروهاش رو به موقع و منظم استفاده می کرد. و من هم کمکش می کردم.
یه ماهی به این منوال گذشت؛ اما کم کم من احساس یه کمبود می کردم! همه چیز خوب بود، اما یه چیزی کم بود و من این رو خوب احساس می کردم! البته زهره هم متوجه این کمبود شده بود، اما به روی خودش نمیاورد!
این وضع یه ماه دیگه هم طول کشید تا اینکه یه روز توی جمع همکارام یکی از بچه ها به اسم جواد ازم پرسید«یعنی تو دو ماه تمومه که کاری نکردی؟»؛ گفتم«آره»؛ گفت«بهت فشار نمیاد؟!»؛ چیزی نگفتم، یعنی چیزی نداشتم که بگم، چون من آدم پراشتهایی هستم و این موضوع بدجوری اذیتم می کرد!
چند روز بعد جواد بهم پیشنهادی داد که تو برخورد اول جز مشاجره واسش حاصلی نداشت! تو صحبتهامون وقتی که فهمید من تحت فشارم بهم گفت«سامان تو که اهل خلاف نیستی، برو یه زن صیغه کن!»؛ با شنیدن این حرف آتیش گرفتم! هرچی از دهنم در اومد بارش کردم اون بدبخت هم هاج و واج مونده بود و نگام می کرد!
بعد رفتن جواد، به فکر فرو رفتم! به این فکر می کردم که این چهار ماه رو نمی تونم تحمل کنم و وقتی خوب به حرف جواد فکر می کردم، می دیدم پر بیراه هم نمی گه!! خب حالا زن صیغه ای از کجا گیر بیاریم؟!
چندروزی رو با این افکار گذروندم؛ تا بالاخره یکی از دوستام بهم زنی رو معرفی کرد، برای دفعه اول که دیدمش، جا خوردم! زنه حداقل سی و پنج رو داشت در حالی که من اون زمان به زحمت بیست و هفت سالم می شد! وقتی به رفیقم گفتم، گفت«خوبه هاااا…»؛ گفتم«برو گمشو همسن ننته!».
چند دفعه دیگه هم با چندتا زن دیگه ملاقات داشتم اما به دلم نمی نشستن. هرچی نبود زهره تو خوشگلی کم نظیر بود، نمی تونستم بعد سه سال بیام زنی رو که اصلا باهاش قابل مقایسه نبود صیغه کنم!
سه ماهی از عمل زهره می گذشت که با هانیه آشنا شدم! دختری بیست و یک ساله و بسیار زیبا، هرچند از زیبایی به زهره نمی رسید، اما لعبتی بود واسه خودش!
اولین ملاقاتمون تو یه کافی شاپ بود، وقتی حرف می زد، دلم می لرزید! بعد از صحبتهای حاشیه ای وارد مسائل ریز شدیم، از مدت صیغه گرفته تا هرچیز دیگه که نمی شه گفت!
قرار شد، سه ماهی که از دوران نقاحت زهره مونده رو با هانیه صیغه باشم. فردای اونروز با هم رفتیم پیش یکی از آشناهام تا صیغه رو جاری کنه، چون می ترسیدم ماجرا علنی بشه، محضر نرفتم؛ وقتی به صورت شرعی زن و شوهر شدیم، واسش یه خونه با وسایل کامل اجاره کردم و به مدت سه ماه اونجا مستقر شد.
دیگه بعد از اونروز کارم این بود که روزا برم سر کار، بعد از ظهر یه سری به زهره بزنم و خستگی در کنم و شب رو هم پیش هانیه بگذرونم البته سه شب در هفته پیش هانیه بودم و چهار شب رو خونه خودم می موندم تا زهره زیاد مشکوک نشه.
به جرات می گم این سه ماه دوم واسم مثل برق گذشت! در حالی که سه ماه اول اصلا تکون نمی خورد! تو این سه ماه اونقدر به هانیه وابسته شده بودم که فکر اینکه باید ازش جدا بشم، داغونم می کرد!
اواخر ماه سوم بود که متوجه شدم زهره مدتهاست حضور هانیه رو متوجه شده! یه روز غروب وقتی می خواستم برم پیش هانیه متوجه شدم زهره تو اتاق آروم آروم داره گریه می کنه! رفتم نزدیکش و گفتم«زهره جان! چرا گریه می کنی عزیزم؟!»؛ زهره سعی کرد بغضش رو قورت بده، بدون اینکه بر گرده، در حالی که پشتش بهم بود گفت«چیزی نیست، برو عزیزم، خدا به همرات»؛ منکه می دونستم گریش واسه چیه، رفتم و کنارش نشستم، خواستم دستم رو بندازم رو دوشش که خودش رو کنار کشید!!! خیلی بهم بر خورد!!! با لحن تندی گفتم«دستم کثیف نیست هاااا!»؛ برگشت و با چشمای پر اشک بهم نگاه کرد و با صدای لرزان گفت«نه عزیزم، تو کثیف نیستی! منم که کثیفم…»؛ خون جلوی چشام رو گرفت! حس می کردم داره بهم متلک می ندازه، گفتم«حیف که مریضی و الا…»؛ بعد از جام بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون، وقتی کفشام رو پام کردم، نتونستم خودم رو نگه دارم، با کفش اومدم رو فرش تا جواب متلکش رو بدم که دیدم صورتش رو تو بالشت فرو کرده و داره گریه می کنه تا صداش به گوشم نرسه! نمی دونم چم شده بود اما هرچی زهره اشک بیشتری می ریخت من بیشتر عصبانی می شدم!
وقتی رفتم پیش هانیه اومد پیشوازم و پرید بغلم و صورتم رو بوسید! در حالی که بغلم بود بردمش رو مبل و باهاش نشستم. اونشب تا صبح مشغول خوردن الکل بودم! صبح وقتی مستی از سرم پرید به هانیه گفتم«عزیزم! می خوام عقد دائمت کنم.»؛ هانیه در حالی که دهنش باز منده بود گفت«شوخی می کنی!!!»؛ گفتم«نه! دیگه از این زنه خسته شدم. می خوام طلاقش بدم، همش مریضه!»؛ هانیه که از ذوق داشت بال در میاورد پرید تو بغلم و لبامو بوسید.
قرار شد به محض تموم شدم صیغه موقت(که حدود یه هفته تا پایانش مونده بود)، بریم محضر و عقد دائم بشیم. تو این مدت هم من فرصت داشتم تا یه فکری برای زهره بکنم.
دو روز خونه نرفتم، تو این دو روز مدام هانیه باهام تماس می گرفت که «با زنت حرف زدی» و از اینجوری حرفا. راستش از روبرو شدن با زهره می ترسیدم! چشمای معصومش آتیشم می زد، حالا که دو روز از اون ماجرا می گذشت از کرده خودم پشیمون شده بودم! نمی دونستم باید چیکار کنم! با جواد (همکارم) مشورت کردم، گفت«ما گفتیم برو زن صیغه ای بگیر که فشارت رو بیاره پایین! چرا بی جنبه بازی در میاری؟!»؛ گفتم«حالا کاریه که شده؛ بگو چیکار کنم؟ جرات ندارم با زنم روبرو بشم!»؛ جواد گفت«گناهش پای خودت، به من هیچ ربطی نداره. اما اگه می خوای بدون خجالت حرفتو بزنی، تنها راهت اینه که مشروب بخوری! اونقدر بخوری تا کله ات داغ شه نفهمی با کی داری حرف می زنی و هرچی خواستی بگی»؛ حق با جواد بود، خوبی و در عین حال بدی مشروب اینه که وقتی می خوری هرچی تو دلته می گی، بدون رودرواسی!
مردی می شناختم به اسم نادر که خرده فروش مشروب بود، رفتم پیشش، منو خوب می شناخت، با گرمی بهم خوش آمد گفت. رفتم تو خونش. واسه مشتریاش هیچ وسیله پذیرایی جز مشروب نمیاره! مشروب رو آورد و منم خوردم، یه مقدار که سرم گرم شد ماجرا رو واسش تعریف کردم و گفتم که مشروب رو واسه چی می خوام!
بعد از شنیدن داستانم کمی به فکر فرو رفت و بعد برگشت بهم گفت«صبر کن یه سری درجه یکش رو تازه آوردم، واست بیارم، خواستی با زنت حرف بزنی از اینا بزن».
خلاصه شیشه به دست از خونش اومدیم بیرون.
فردای اونروز بعد از سه روز غیبت عزمم رو جزم کردم که برم و همه چی رو به زهره بگم. جای شما نه خالی تا بیخ مشروب زدم و رفتم خونه. تا برسم خونه حالم بدجوری شده بود! مثل اینکه محرک این سری جدید خیلی زیاد بود، سرم گرم که نه، داغ که نه، آتیش گرفته بود! در خونه که رسیدم دست کردم تو جیبم تا کلیدم رو در بیارم، کلید افتاد زمین، با هزار زور و زحمت از رو زمین برش داشتم، حالا هر کاری می کنم سوراخ قفل رو پیدا نمی کنم، چشام کاملا تار شده بود! عرق سردی بدنم رو پوشونده بود و کل لباسام رو خیس کرده بود! همینطور که با قفل کلنجار می رفتم مثل اینکه زهره صدای در رو شنیده بود، در رو باز کرد. با دیدن چهره متعجب زهره دیگه نفهمیدم چی شد ولو شدم تو بغلش و از هوش رفتم…
وقتی به هوش اومدم، هوا روشن بود و من رو تخت بیمارستان، زهره کنارم نشسته بود، اما سرش رو رو لبه تخت بود و خوابش برده بود. روش به سمت من بود، چشمای قشنگش خیس بود! داشت تو خواب گریه می کرد! دلم شکست! از خودم بدم میومد! حس می کردم خدا واسه ظلمی که بهش کردم، عذابم کرده! آروم به صورتش دست کشیدم، اونقدر نوازشش کردم که بیدار شد؛ با خنده ای تصنعی گفت«بیدار شدی عزیزم؟»؛ بغض گلوم رو می فشرد، گفتم«خانومم! من رو ببخش! نفهمی کردم!..»؛ دیگه نذاشت چیزی بگم، گفت«هیسسسسس!»؛ بعد سرش رو آورد کنار گوشم و گفت«دوست دارم سامانم!»؛ همونطوری که سرش کنار گوشم بود دست راستم رو انداختم دور گردنش و سفت بغلش کردم، اونقدر محکم که نمی تونست تکون بخوره!
بعد از ظهر همون روز تو بیمارستان دکتر اومد سراغم و گفت«جوان! تو رو چه به خودکشی؟!»؛ گفتم«آخه همه می خورن! ما هم خر شدیم گفتیم بخوریم!»؛ دکتر با تعجب گفت«چند نفر رو سراغ داری که مرگ موش بخورن و زنده بمونن؟!»؛ گفتم«مرگ موش؟ من کی مرگ موش خوردم؟!»؛ دکتر گفت«بعد از شستشوی معدت توش مقدار زیادی مرگ موش پیدا کردیم که همون باعث بهم خوردن حالت شده بود. اگه همسرت به موقع نمی رسوندت بیمارستان، الان مهمون نکیر و منکر بودی!»؛ یه لحظه هرچی از دهنم در اومد به نادر گفتم! فهمیدم اونجا که گفت یه سری جدید آورده منظورش چی بود! با خودم عهد کردم که برم به نیرو انتظامی لوش بدم! اما یه کمی که فکر کردم دیدم چه مردانگی بزرگی در حقم کرده! اگه مشروبش رو می خوردم و هرچی از دهنم در میومد به زهره می گفتم و خودم رو بدبخت می کردم!
بعد از ترخیص از بیمارستان، قرص و محکم تصمیم گرفتم که گذشته رو جبران کنم و اولین قدم واسه این کار پاک کردن هانیه از زندگیم بود!
رفتم پیشش، مثل همیشه اومد که بیاد تو بغلم اما من مانعش شدم. رفتم و رو مبل نشستم، اومد و کنارم نشست، گفت«سامانم! عزیزم طوری شده؟ با اون زنت دعوا کردی؟ زنیکه…»؛ همین که این کلمه از دهنش در اومد نذاشتم یه کلمه دیگه بگه و فریاد زدم«دهنتو ببند!!!»؛ یهو با ناباوری بهم خیره شد! گفتم«حق نداری به زنم توهین کنی!»؛ گفت«خوبه خوبه تا دیروز خودت بهش هرچی می گفتی!»؛ داد زدم«به تو چه؟!»؛ وقتی دید خیلی وحشیم کمی نرم شد و گفت«سامان جون! چی شده؟ اتفاقی افتاده فداتشم؟ به من بگو»؛ گفتم«آره اتفاقی افتاده، اما نه یه اتفاق بد، یه اتفاق خوب!»؛ و ماجرا رو تا ته واسش تعریف کردم و همونجا چهارده تا سکه که مهرش بود رو گذاشتم رو میز و گفتم«من و تو دیگه با هم کاری نداریم، موفق باشی!»؛ خواستم بلند شم که دیدم سکه ها رو پرت کرد و گفت«به من چه! باید عقدم کنی، و الا ازت شکایت می کنم، پدرتم در میارم!»؛ با تعجب به کاراش نگاه کردم و گفتم«چیکار می کنی؟! شاخ شدی! چیه؟!»؛ گفت«ازت شکایت می کنم سامان، باید عقدم کنی!»؛ گفتم«طبق چه قانونی می خوای منو محکوم کنی خانوم؟!»؛ گفت«ضرر می کنی سامان!»؛ دیگه این حرفش خیلی زور بود، رفتم جلو و با کف دست خوابوندم تخت سینش، افتاد رو مبل. تند برگشتم و رفتم به سمت در، نزدیک در که شدم دیدم داره می خنده! گفتم«به چی می خندی؟!»؛ گفت«فکر کردی خیلی زرنگی آقا کوچولو؟ تو هم یه کثافتی مثل بقیه مردا! مثل همون آشغالی که به ایدز آلودم کرد! حالا تو هم ایدز داری! زنتم داره! توی آشغال محکوم به مرگی!»؛ گفتم«دروغ می گی!»؛ سرش رو به علامت منفی تکون داد! گفتم«دروغ می گی کثافت آشغال!!!»؛ گفت«نه کوچولو! خوش باش!»؛ زانوهام سست شد، رو زمین زانو زدم، تموم این شیش ماه مثل برق از ذهنم گذشت! اینکه به خاطر یه هوس خودم رو بدبخت کرده بودم، باز رو دلم هموار بود که زهره چون باهام رابطه نداشته، آلوده نشده!
وقتی رسیدم خونه، زهره داشت تو آشپزخونه غذا درست می کرد، من رو که دید با همون خنده دلرباش اومد به سمتم، گفت«سلام عزیزم. دیر کردی نگرانت شدم! گوشیتم که جواب نمی دی!»؛ با دیدن چهره مهربون زهره بغضم ترکید! نمی دونین ترس از مرگ، اینکه بدونی بزودی می میری چی احساس زجر آوریه! خودم رو انداختم تو بغل زهره و مثل یه بچه که تو بغل مادرش باشه زار زدم… در حین گریه کردن گفتم«دارم می میرم زهره! دارم خفه می شم!..»؛ زهره همینطور گیج مونده بود و نمی دونست دلیل گریه ام چیه!
بعد از حدود یه ربع تونستم به خودم مسلط بشم و از سیر تا پیاز ماجرا رو واسه زهره بگم. وقتی حرفم تموم شد، زهره داشت با جدیت بهم نگاه می کرد. بعد گفت«باید بریم آزمایش بدی»؛ گفتم«که چی بشه؟»؛ گفت«که مطمئن شیم! اومدیم و مریض نبودی اونوقت چی؟»؛ گفتم«مگه می شه؟! می دونی من چقدر باهاش رابطه…»؛ حرفم رو قطع کرد و گفت«من می رم آماده شم»؛ یه ساعت بعد تو کلینیک بودیم. بعد از گرفتن کلی نمونه ازم خواستن فردا واسه گرفتن جواب آزمایش بیایم.
فردای اونروز نزدیکای سحر از خواب بیدار شدم و هرکاری کردم از استرس شدیدی که داشتم خوابم نبرد. با خودم فکر کردم بهتره خودم رو گم و گور کنم! پس یواش از خونه رفتم بیرون و رفتم به سمت خارج شهر…
چهار پنج ساعت بی هدف تو خیابونا دور می زدم و نمی دونستم باید کجا برم که یاد قبر پدر مادرم افتادم! با خودم گفتم بذار برم باهاشون خداحافظی کنم، بعد متواری شم. برگشتم به سمت شهر، یه ساعتی طول کشید تا رسیدم به امامزاده شهرمون. رفتم سر قبر پدر و مادرم و نشستم کلی باهاشون درد دل کردم. همینجوری که داشتم اشک می ریختم یه صدای آشنا من رو به خودم آورد! «سامان!»؛ وقتی برگشتم با کمال ناباوری با چهره زیبای زهره مواجه شدم! در عین اشک ریختن داشت می خندید! اومد به طرفم و زد تو گوشم! بعد بغلم کرد و گفت«پسره ی بی فکر! کجا رفتی بی خبر!»؛ بعد خودش رو ازم جدا کرد و چشم تو چشمم شد و گفت«سامان تو پاکی! هیچیت نیس قربونت برم!»؛ باورم نمی شد! گفتم«دروغ نگو!»؛ زهره در حالی که داشت ورقه تو دستش رو باز می کرد گفت«بخدا راست می گم سامان!»؛ بعد کاغذ رو بهم نشون داد! منفی بود! پاک بودم! باورم نمی شد، یعنی خدا یه فرصت دوباره بهم داده بود؟! به من!
از ذوق تو حیاط امامزاده شروع کردم فریاد کشیدن! کبوترای حرم از صدای نعره هام در رفتن!
همون روز واسه اطمینان رفتیم کلینیک، مسئولش گفت«احتمال ابتلای زن توسط مرد آلوده به ویروی اچ آی وی، ده برابر امکان ابتلای مرد توسط زن آلودست. خدا رو شکر شما پاک هستین. از امروز به بعد حواستون رو جمع کنین».
نوشته: سامان
34 پاسخ به “فرصت دوباره”
زیبا بود احسنت درس عبرت خوبی بود 😐
اگه راست گفته باشی داستانت قشنگ بود.اما مردک،ادم واسه شیش ماه میره یه زن دیگه میگیره؟قدر خانمتو بدون.معلومه خیلی دوستت داره.هر کی دیگه بود همونجا طلاقشو میگرفت. امیدوارم دیگه از این گوها نخوری.
وای خداروشکر,داستانت خیلی قشنگ بودخواهشادیگه به زهره خیانت نکن وباجوادقطع رابطه کن چون دوستت نیست دشمنته مرتیکه ی عوضی
بخدا منم دارم الان اشتباه تو رو میکنم.دمت گرم ک سکساتو ننوشتی چطوری بود با این ک ی مردم اشکم در اومد بخدا.خدا پشت و پناه اول خانومت بعدشم شما باشه.خوشحال میشم بیاین بجنورد یکسر.کلبه درویشانه ای هس.boy_sun372
زنت یه فرشته ی واقعیه ؛ هیچوقت یه فرشته رو از دست نده چون تا آخر عمر حسرتش رو میخوری .خوش باشید
خيلي قشنك بود اميدوارم همه عبرت بكيرن
من که درس عبرت گرفتم خیلی خیلیم ازت متشکرم
اخ جون نمیدونین اگه ادم بعد از چند وقت داستان کسشعر خوندن یه داستان باحال بخونه چه حالی میده دستت درد نکنه داداش داستانت عالی بود
سامان جان برو گوسفند بکش خیلی شانس اوردی من به جای تو بودم اون هانیه رو میکشتم
ابلیس شبی رفت به بالین جوانیآراسته با شکل مهیبی سر و بر راگفتا که منم مرگ،اگر خواهی زینهارباید بگزینی تو یکی زین سه خطر رایا آن پدر پیر خودت را بکشی زاریا بشکنی از خواهر خود سینه و سر رایا خود ز می ناب بنوشی دو سه ساغریا آنکه بپوشم ز هلاک تو نظر رالرزید جوان سخت از این بیم و ز جا خواستکز مرگ فتد لرزه به تن ضیغم نر راگفتا که پدر و خواهر من هر دو عزیزندهرگز نکنم ترک ادب این دو نفر رالیکن چو به می دفع شر از خویش توان ساختمی نوشم و با وی بکنم چاره ی شر راجامی دو بنوشید و چو شد خیره ز مستیهم خواهر خود را زد و هم کشت پدر راای کاش شود خشک بن تاک خداوندزین مایه ی شر حفظ کند نوع بشر را…آمین
داداش گلم خیلی زیبا و با احساس نوشتی ……خدا خیلی دوستت داره که امچین فرصتب بهت داداه … قدرشو بدون …… ولی اینو بدون تو دنیا زشت تر از خیانت نیست …… و زجری بالاتر از عزاب وجدان نیست…… فکر نکنین غلط املایی دارم … موبایلم ز عزاب رو نداره …
سلام من تازه عضو شدم داستانت خوب بود دمت گرم
خیلی خوب و با احساس بود.این مشکل رو همه آقایون متاهل دارن.البته ققط زمانی که خانمشون باردار باشه.یه شش ماهی نباید سکس داشته باشن.پیشنهاد من تو این مواقع اینه که منت دستت رو بکشی ولی منت خلق رو نکشی
hal kardam
خیلی قشنگ بود بهت تبرک میگم که همچین زنی داری قدرشو بدون امیدوارم زندگیت پایدار باشه خدارو شکر کن که بهت فرصت دوباره داد هر کسی از این شانسا نداره واقعا با احساس نوشته بودی شاید بهترین داستانی بود که ت این چند وقت خوندم.
شراره با اين فلسفه كيريت نشون دادى يه عقده اى بيشتر نيستىداستان به اين خوبى و آموزندگى رو ول كردهميگه اين يارو ميخواد بگه برين سكس كنيد بهتون چيزى نميشهريدم تو اون برداشت تخميت
من که لذت بردم خیلی قشنگ بود .اصول غافلگیری و تعلیق در داستان نویسی رو درست رعایت ممنونم
موافقم باهات.همچین بیماری وجود نداره. خانومش رو میگم.ینی کلا تخیلی بود این بیماری.هیچ مشکل رحمی وجود نداره که یه شبه بگیره، حاد بشه، اورژانس بشه، جراحی بخواد، فقط اگه سقط خونریز ی دهنده باشه…هیچ شرایطی هم وجود نداره 6 ماه سکس تعطیل باشه.خیلی یواشکی همه تونو میخواد ایدزی کنه.خانوم و آقا که این سایت رو ميبينه اهل سکس هست. آزاد. فقط داره شعور توتو دور ميزنه سکس بی محافظ کنین و بیمار شین.دوستان گلم سکس کنین ولی مراقب باشین.
Tajob mikonam chetor aval dastan neveshti k vaqeyat dare!akhe chizi ke to tarif kardi ye dastane kamelan ehsasiye…va far3anga ba vaqeiyat fasele dare.mesle kartone fotbalist ha…yadte?pas behtar bod ke dastani mineve6ti k be vaqiyat nazdik bashe.
ایول خوشم امدباهال بود
fogholade boood 🙂
داداش اشک ما رو جاری کردی با این داستانت-واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم-بهترین داستان بود-خیلی زن پاک و خوبی داری مواظبش باش-موفق باشی عالی بود عالی
عزيز هاى من چرا شما گير دادين به واقعى و يا دروغ بودن داستان؟اگه قرار بود همه داستان ها واقعى باشن كه ميشد “خاطرات سكسى”نه “داستان سكسى”
خوب چرا زنتو از کون نمی کردی؟
راست یا دروغش رو نمیدونم .داستانت عالی بود.قدر زنت رو بدون .خوشبخت باشی دوست من
خطاب به trakhturمن عقده ای نیستم و از بچگی هرچی خواستم بوده و هست(اگه تعریف نباشه سلسه مراتب نیازهای مزلو رو مرحله به مرحله دارم طی میکنم)…الانم یه نامزد ناب دارم که با دنیا عوض نمی کنم.اگر شماها توهمات این جلاق رو قبول دارید برید عمل کنید…برید کارگاه عملی این فضا،تا بفهمید که من چی میگم،اما اون موقع به نظرت دیر نیست؟؟؟بقول مجنون: تو مو می بینی و من پیچش مو/ تو ابرو من،اشارت های ابروشماها و خانم ها به انگیزه ی راست کردن و خیس شدن میایید داستان ها رو می خونید و از این حاشیه به داستان نگاه می کنید ولی من از همه ابعاد به این داستان هدفمند نگاه می کنم و بلانسبت همه بکن توون مثل شما احمق و شهوت ذلیل نیستم…
نمیدونم چرا مردا از زن توسری خور خوششون میاد.زنت فقط 1آدم تو سری خوره ک از حقوق خودش ب عنوان انسان آگاه نیست.حالا اومدی اینو تعریف کردی ک چی؟درس عبرتی شه واسه مردا ک هر غلطی میخاید بکنید آخرشم احتمال اینکه مریض شید کمه؟اشتباه کردی رفتی با 1زن دیگه؟امید وارم زنتم اشتباهی بره ب 1کی دیگه بده.اون ک دیگه حتما ایدز میگیره ب تو هم منتقل کنه.خودتم هیچ فرصتی رو واسه خیانت از دست نده.شرط میبندم زنت با هر گند کاریت کنار میاد.خیالت راحت
خطاب به شراره خانم:اصلا هم اين طورى كه تو ميگى نيستفقط يه عادت تخمى هست كه برينين تو نويسندهدر ضمم تو خيلى بدبينىاين يارو ميگه من مثل خر پشيمونم و تو هم گير دادى كه چطور جواب آزمايش زود آماده شد.بابا وقتى هم به نويسنده خوب و هم بد فحش ميدين يعنى تفاوتى بينشون نيست
مردها اینجا هم شانس دارن پس!! حتی از زن آلوده هم ایدز ممکنه نگیرن!!
برای من بیشتر کیفیت داستان مهمه تا واقعیتش که این داستان خوب بود یعنی حتی قابلیت فیلم شدن رو داشت هرچند فیلم های مشابه هم کم نبوده. بازم با یک داستان چند خطی که یک خطش این باشه میشه یه فیلم خوب ازش در آورد و البته با اصلاحات از نظر علمی
sharare1365راس میگه!آخه گاگول جق میزدی چخبر بود.اصلا جق نه.با زنت حال میکردی اما نه دخولهر گند کاری دلش خواست کرد بعد میره عذر خواهی ام میکنه!ببینم کیرت هم کج میشد دوش داشتی زنت بره با یکی دیگه بخوابه؟؟؟
dastanet amoozande bood… vali zana be in rahati khyanato nemibakhshan! har chand vaght ye bar ham boro azmayesh HIV bede 😐
تو این ماجرا همه مجرم و گناهکار شناخته شدن جز آقا سامان محترم ! نه هانیه و نه جواد به اندازه ی همین مردی که یادش رفته آدمه و باید خودشو کنترل کنه مقصر نیستن . در ضمن دکتر گفته بوده فقط عمل دخول انجام نگیره . کل سکس که این مسئله نیست . شما و خانومت می تونستید از راه های دیگه خودتونو راضی نگه دارید! و همون لذت رو تجربه کنید.داستان جالبی نبود . شخصیت اصلی داستان “سامان” یه موجود سطحی نگر ، کوتاه فکر و احمق جلوه داده شده .شراره ی عزیز بابت اطلاعات ارزشمندی که در اختیارمون گذاشتی ازت ممنونم.
Age vaghei bashe alate bozorge zendegani too maghze hamkaret ke in fekre manhooso too sare to endakht zanetam kheili saboore ke tarket nakardeo dosset dare va shanc ovordi mariz nashodi