حتی بعضیا پشت سرش میگفتن : خدا یه تیکه از خودشو کنده ازش اینو ساخته !..
ـآی ماشاا… آبجی رعنای خودم امروز 14 ساله شدی قربونت بوووس بووووس بووووس …
ـبیا ، بیا اینم کادوی کوچولو واسه مونس باهوش خودم
ـنه ، نه واستا واستا گلم ببینم آهان قدت شده 155 داری جزو قد بلندا میشی مونس !
مهرشاد سانت به سانت ، ساعت به ساعت بالندگی خواهراشو میدید اون بزرگشون نمی کرد اما داشت کمک می کرد خوب و خوب تر بزرگ بشن خرجشون می کرد و محبت می پاشید رو سر و روشون و خدا هم اونا رو بزرگ تر و رعنا تر می کرد او دستیار خدا بود توی بالندگی اونا ، خدا ، مادر ، پدر ، مهرشاد …
خدا رو نمی دیدن اونا و فقط حرفش بود –مادر ! مادررررر مادری که نبود و پدر یکی تو جنگ و دیگری تو بیماری رفتن و نیومدن و دیگه همه چیزشون اون بود همه کس و آس زندگیشون تک دل هستی شون تکخال عشق…
مهرشاد اما همه چیزو فدای اونا میکرد رو کلمه عشق ، سکس ، زن ، رفیق بازی … دو تا تخته ضربدری عین کارتونا زده بود و همه اینا رو تعطیل کرده بود تا مبادا … توی خدای زمینی بودنش تامل باشه ! چه شبایی که تنش آغوش و بوسه میخواست چه صبحایی که فشار میداد شورتشو تا کار دستش نده … و چه نگاه های خواهنده ای رو که پس میزد میتونست خیلی جاها شماره بده و چه مخایی که نزده خودشون آماده بودن … قول داده بود به مادرش انگار … او اما یه “داش آکل ” بازمونده از مردای دهه 30 بود…!!
ـخب خب صبر کن ببینم الان چند تا شهر مجاز شدی رتبه ت خوبه شاید همین کرج قبول شی سهیلا بزن رشته کامپیوتر نرم افزار بدردت میخوره هم مردونه س هم دخترونه … و همین هم شد .
ترم هشتم دانشگاه توی اسفند سرد چیزی شراب گونه خونشو داغ کرد خوردنی و نوشیدنی نبود هیزم و آتش نبود نگاه بود بیشرف یه نگاه ساده عین یه وزش باد اما ژرف، از اونایی که لیزرن سوراخ میکنن میسوزونن به آتیش میکشونن جنگل وجودتو اگه زودی خاموشش نکنی خاکسترت میکنن بالاخره … ” یک شب آتش در نیستانی فتاد …”
ـدرسته آره آره همون ” عشق در یک نگاه ” مونس من حقیقتو گفتم اگه تو نشدی تقصیر من نیست تک تیراندازت خوب نبوده بزنه تو قلبت منو زدن درست توی تپش گاهم دیگه خون به مغزم نمیرسه فقط یه انجماد سوزان توی خلسه دارم تمام نخاع و اعصاب روحم هنگ کرده … ذهنم فقط علی رو تصویر میکنه
ـ چی بگم سهیلا میدونی داداشی با این چیزا مخالفه دنده عقب برگرد اون لحظاتو و یکساعت اینور و اونورش رو از زندگیت محو کن بشاش تو نی نی چشاش تو سگ خنده ش ! تلقین کن نبودی اونجا ! باتلاقه زیر پات …
ـمونس خرفت اون نگاه نبود ، بو داشت ، بمب بود ، انفجار داشت پس لرزه داشت زلزله بود دلم بم شده ریخته روسرم بفهم اینو چاقوشو تا دسته تو قلبم کرده و نمیکشه بیرون …
ـپه چرا من دل نمی بندم لابد همش میخ نگاه پسرایی تویه شل مغز ! ضمنا بگم مرد یعنی همین نرهای فیلم سوپر یعنی کسانی که فقط دنبال سایز خودشون و زنان پیر و جوون نداره بابا پیغمبراشم همین بودن چس کلاس نذار …
ـ ببین ملنگ جون عشق عین تجاوزه پاک و ناپاک و مومن و کافر نمیشناسه یه جا خفتت میکنه تا دسته میده به خوردت حالا تو هی گوشه گود بایست بگو لنگه ش کن !..زورت بهش نمیرسه اندازه ده تا بلدوزر توان داره میره روت لهت میکنه … تو حرف منو نمیفهمی مونس …
در باد به رقص آمده پیراهنت اما در عمق وجودت هیجان نیست، مترسک
تا صبح در این مزرعه تاراج ملخ بود…چشمان تو حتی نگران نیست، مترسک
این مزرعه آلودهی کفتار و کلاغ است…بیدارشو از خواب زمان نیست، مترسک !
سهیلا راست میگفت بیست و سه سال نجابت و باکره گی ، سال ها سربزیری نمیتونست سنگری بشه واسه آذرخشی که همه علفزارشو سوخته بود وقتی می دیدش بزرگ و بزرگتر میشد کودک عشقش حالا دیگه لگداشو درون وجودش حس میکرد دیگه حتی ربنای نمازش کف دستاش آیینه حضور” سینا ” بود ! اون واسه خدا بت تراشیده بود …!!
رابطشون از نگاه گذشت و رفت کافی شاپ از اونجام دستاشونو بهم گره زد ولی سهیلا نمیذاشت دست به پا برسه اینجاشو سفت و سخت بود اینجا قلقلک های روحشو پس می زد .
پس از یک کش و قوس چند ماهه سینا با خانواده سهیلا قرار ازدواج گذاشتن ، مهرشاد توی برزخ بود سال ها رنج و سختی از اون یه مرد کامل ساخته بود کسی که حالا تتوی پدری خواهراش تموم وجودشو خالکوبی کرده بود . مهرشاد با دیدن سینا چیزایی دید که سهیلا نمی دید اون که عاشقش نبود عینک خوشبینی از روی بینی ش لیز میخورد !
آدرس خونشو گرفت و رفت واسه تحقیق اینجوری میتونست خودشو قانع کنه که چقدر حدساش درستن چند تا بقال و بازنشسته حتما میتونستن منابع خوبی باشن واسه یه جاسوسی مقدس !
چیزایی رو که میشنید حدسش رو به یقین تبدیل می کرد . اون پازل کاراکتر سینا رو با یافته هاش تکمیل می کرد و شاید اینجا بود که باید تصمیم نهایی میگرفت .
کارش که تموم شد توی برگشتن نگاهش به دستفروش سر خیابون خورد که تو مسیر دبستان بازیچه میفروخت از کنارش گذشت … آی یادت بخیر بچه گیا ! برگشت به سمتش چند تا عینک طلقی رنگی خرید سرخ و سبز و زرد و آبی یاد کودکیاش افتاد وقتی با دیدن کارتون های زورو اونا رو میذاشت سر چشماش و شمشیر بازی میکرد شاید الان وقتش رسیده بود تا با سرنوشت یه شمشیربازی جانانه کنه ! الان دیگه زورو بازی میطلبید …
مهرشاد از گل سرشته نبود بی شک گل بود . توی واویلای چیزایی بود که شنیده بود حالا می فهمید زندگی پلان معماری نیست که اونو هر جوری خواست طراحی کنه هیچ اتوکدی واسش تعریف نشده … دستشو برد توی پلاستیک عینکا و یکیشونو گذاشت روی چشماش … واااااای … تمام خیابان و ماشینا و رهگذراش زرد شدن …!!!
ـببین آجی تو هم خوشگلی هم چی بگم … اممممم خوش اندام سن زیادیم نداری خو قراره مدرکتو هم بگیری واست خیلیا سر و دس میشکنن من میگم اینو دیلیتش کن بقول خودتون . زمان یکی بهترشو غلت میده سمتت یه چن تا نقطه کور توی این سینا هست بیا و قیدشو بزن …
ـداداشم شما درست میگین نقطه کور هست مگه قراره پل طراحی کنیم خب سینا هم یه آدمه و ضعفای خودشو داره شایدم من بتونم بهش کمک کنم کاستی هاش رفع بشن تازه مگه در آینده قراره یه ابرمرد بیاد خواستگاریم ؟ هر کی بیاد از این بدتره …مگه وانت نیسان آبیه نقطه کور داره !
ـعزیزم من اگه گفتم نقطه کور نمیخوام به شخصیتش توهین کنم یه چیزایی هست که گفتنی نیست من آمخته نیستم کسی رو عریان کنم فقط بدون از گوشه ای که من نگاه میکنم افق دیدم روشن تره پرونده شو باطل کن سهیلا این ؛ اونی که میخوای نیست…!
ـاونی که من میخوام یا اونی که …؟؟!
ـبله اونی که من میخوام اینه حرفت ؛ من که نمیخوام باهاش زندگی کنم این تویی اما از تو هم کنده نمیشیم شادی و غمت مال همه س خودت میدونی زندگی سوزنبانی قطار نیست هر سمت بری سرنوشتت به مام مربوط میشه …
ـچی بگم مهرشاد جای من نیستی میدونی اصن تو زن نیستی تا بدونی تپش دل یه زن بدون عشق نیست تا بدونی ما ظاهرمون شبیه شماست اما توی رود احساس خیس میخوریم …نمیدونی نمیدونی که خدا به ما نزدیک تره …
ـسهیلا امممممم من توام تو منی ما همیم یه فرصت بده به خودت بابا خودتو ول کن یه کم ، بعد بچسب به خودت اون تو نیست چسبشو کم کن
ـعقل و عشق ای یار گر با هم شوند…هر کدام از این دو یک سو می دوند !
ـاین دو با هم آب شان یک جوی نیست…عشق می روید ولی زین کوی نیست
ـهیچ کس با عقل کامل دل نبست…جان به در برده از این مقتل که هست ؟!..
مهرشاد واسه پایان بحث بلند شد توی سایه روشن اتاق از روی میز عینک طلقی دیگه ای رو برداشت و روی چشماش گذاشت … وه ! جهان به طرز مرموزی سرخ رنگ شد همه چیز غروب شده بود .!
لیلا در اتاقو بست دکمه sat رو فشار داد و یه کانل پورن رو انتخاب کرد توی اتاق خواب ش یه تلویزیون با رسیور پروگرام شده بود که گاهی توی تنهایی سرکی بهش میزد و پسوردش دست خودش بود …
مرد چند تا شمع روشن کرد و یه موزیک از باخ گذاشت با روغن زیتون تمام بدن زن ر.و چرب کرد و آروم آروم بدنشو لیز و درخشان کرد بدن زن زیر چشمک شمع ها تاریک و روشن میشد و سایه روشن های برجسته اندام ورزیده ش هوس انگیز تر میشد مرد شبخواب صورتی رنگ رو روشن کرد ، تمام تندیس زن سرخ رنگ شد و حالا شمع ها مثل پیکاسو طرح های موهومی روی پیکره زنانه ش خلق میکردن ؛ مرد لخت شد روی پشت بانوی دمر شده رفت و با دستاش اونو لمس میکرد یه آن آلت باد کرده شو لای گودی باسن بزرگ زن فرو کرد و آروم با صدایی لرزان زیر گوشش زمزمه میکرد با گازهای ریز کمرشو نوازش میداد زن مثل موج در خودش میپیچید و آه های بلندش با صدای موزیک سنگین سمفونی درهم آمیخت مرد موهای زن رو بدور دستاش تابوند و اونو بسمت عقب کشید زن که میدونست اون چی میخواد باسنشو رو به بالا داد و مرد آلتشو بسمت چاک خندانی که از داگی استایل پدیدار شده بود نشونه گرفت … سر قارچ مانندشو به لبهای کس زن فرو برد با دستای نیرومندش لامبرهای زن رو به دو سمت باز کرد و بقیه کیرشو توی سوراخ فرو کرد و بقدری فشار داد که باسن خودش مچاله شد زن میخواست به جلو بخزه که مرد مثل سوارکاری ماهر موهاشو به عقب کشید زن جیغ بلندی کشید و مرد با سرعت و انرژی بیشتری تلمبه زد چشمای زن زیر فشار درد خیس شدن موهاش توی چنگال مرد بود و لذتی که خودش خواسته بودو مزمزه میکرد کم کم صدای نعره مانند مرد و زن شبیه یه اپرای دو نفره اتاقو میلرزوند سکس رشک انگیز و غریزی اونا با ضربات شلاقگونه مرد به کپل های زن تکمیل تر میشد و در نهایت پاشش اسپرم داغ مرد روی کمر زن به دوئل سکسی پایان داد هردو له له زنان روی تخت ولو شدن … موسیقی آروم تر شد هردو میخندیدن … یک لحظه یاد دیلدو ویبره ای دوستش افتاد که حتی نمیتونست ازش استفاده کنه …
مونس کانال رو عوض کرد خانم میترا کارشناس شبکه ” manoto ” داشت از حقوق برابری زن و مرد میگفت کس ش دلدل میکرد یه لعنت کیری به باکره گی خودش فرستاد و با لبخندی که از این نفرین رو لباش رویید تلویزیون رو خاموش کرد اشکای ریخته شده کسش رو خشک کرد ! چشماشو بست و خوابید .
پس از اون گفتگوها ذهن سهیلا بشدت کنجکاو شد تا بدونه دلیل مخالفت مهرشاد چیه توی دادگاه عشقی پسره محکوم نمیشد چون وکیل مدافع ش ذهن هیپنوتیزم شده خودش بود ! توی این دوماه چیز بدی از سینا ندیده بود . خوب میدونست برادرش مهرشاد کسی نیست که بخواد دروغ بگه یا بدش رو بخواد اما این راز نگفته ، این پلیدی ها چی هستن … رفتنش به محله اونا درست نبود اون باید از توی دانشکده رمزگشایی میکرد . اول با هر ترفندی بود اطلاعات پرسنلی سینا رو از مدیر گروه دریافت کرد ؛ زادگاه ؛ پدر و مادر ؛ تاریخ تولد … ویژگی های ماه تولدش رو از توی نت جستجو کرد . بعد سراغ بهترین دوست سینا رفت نه خودش بلکه بهترین دوستش لیلا رو توی مسیر دوستی باهاش قرار داد خب این یه شگرد گشتاپویی بود که اون مطالعه کرده بود . استخراج بهترین اطلاعات از افسران دشمن توسط زنان زیبا ! تا بهتر و دقیق تر اونو آنالیز کنه . لیلا توی دو هفته دوستی نمایشی با شایان خیلی از اطلاعات نگفته شو دانلود کرد ! و مث یه پیتزای سفارشی تحویل سهیلا داد .
حالا نوبت کندوکاو بود نمیشد صرفا به حرفای شایان ولیلا اکتفا کنه . عکسای سینا رو واسه مشاوره پیش یه روانکاو کهنه کار برد . چه شگفت انگیز ! انگار اون باهاش زندگی کرده بود هر چی میگفت درست بود ! برخی از ویژگی های اونو بدست آورد . طبق واکاوی روانشناس اون مردی دو شخصیتی ، بی رحم ، شجاع و باهوش بود که ثبات عشقی نخواهد داشت و پر از عقده های سرکوب شده ست که احتمالا در نوجوانی مورد تجاوز قرار گرفته و این روی رفتارش تاثیر مستقیم داره …!
حالا اینا رو کنار حرفای لیلا گذاشت که طبق گفته شایان سینا تو یه دوره ساقی مواد مخدر بوده و در کنارش دلال سکسی بوده ، یعنی چند تا زن روسپی رو واسه مردای تنها دست به دست میکرده و از این راه پول خوبی به جیب زده گاهی هم دختر واسه شیخ نشین ها میفرستاده ! استدلالش هم این بوده که اونا نیاز دارن و اینا هم نیاز دارن و منم … یه معامله سه نفره ! یه بیزینس مدرن ، خونواده سینا از این راه ها درس خوردن و بالیدن …!
تصمیم کبری ! این داستانک چقدر آشناست اون وقتا چقدر خنده ش میگرفت ازش… توی لابیرنت دشواری بود دلش میخواست سینا رو ببخشه و گذشتشو نبینه اما عقلش گازش میگرفت چه زد وخوردی بود درونش …گله گله افکار رنگارنگ از دهلیز مغزش تاخت و تاز میکردن , چه هنگامه دهشتناکی داشت .
اون حالا دو تا سینا داشت یکی مردی کثیف و مرموز که خانواده ها رو به آتیش میکشوند و دیگری مردی که وقتی دستاشو به دستاش می سپرد موج خون توی قلبش میخواست رگاشو پاره کنه و نگاهی که بهش اطمینان میداد اون مرد میدونه و گلیمشو میتونه توی جنگل تهرون از آب بیرون میکشه …
یک مرد با دو تندیس ! کدوم اصلی و کدوم فیکه ؟! چرا خدا یه پرینت کم رنگ از آینده نمیده دستش ! چرا آدما این اپلیکیشن رو ندارن و این میونه بدتر اصرار سمج سینا که روز به روز بیشتر میشد… اون بدون ضرب العجل جواب میخواست
و سهیلا یک بار دیگه داستان تصمیم کبری رو خوند . !!
ـالو سهیلا عشقولی چطوری دخمل بالاخره جواب من چی شد ؟
ـسینا خوبی ؟ چه خبر مبرا ؟ ببین من یه ویس بهت میدم توی اون جواب نهاییم هست …
ـخوب این جواب تاریخی سرتو بالا میبره یا پایین ؟!
ـعشق در هر حال سر آدمو بالا میبره چه تو آغوش محبوب چه بر سر دار !
ـپس شمارش معکوس از زمان قطع تماس شروع میشه
ـدرسته یادته از موزیک ملتهب دوئل فیلم ” بخاطر چند دلار بیشتر ” خوشت میومد !
ـبله که در اون یکی از دو قهرمان کشته میشن !!
ـچرا مرگ ؟ این جریان سیال زندگیه !
ـاگه قراره به روحم شیک کنی بهتره جسمم باهاش بمیره
ـمن یه طرف قمارم سینا تو هم باخت منو نخواه
ـباشه امیدوارم تصمیم خودت باشه چون میدونم مهرشاد خیلی موافق نیست …
ـبه نظرم احترام بذار سینا 9ـ8ـ7ـ6… خدانگهدار
سینا بلافاصله ویس سهیلا رو پلی کرد صدای گرم و لرزان معشوقش از بلندگوی گوشی به تمام وجودش رسوخ کرد :
” سینا نمیدونم چطور بگم شاید چکیده حرفامو توی یه شعر بهت بگم بهتره پس بخون با دقت و بعدش تلاش نکن چیزی رو تغییر بدی !
شرمنده ایم! عاشق و دلداده نیستی باید قبول کرد که آماده نیستی”
گیرم پیاده راه بیفتی به سمت مان در طول قرن مرد این جاده نیستی !
سهیلا یک راست به قلب سینا شلیک کرده بود هیچ راه برگشتی برایش نگذاشت دنیا دور سر سینا می چرخید انگار تمام طبال ها در مغزش بر طبل ها میکوبیدند هزار فکر به سرش زد یه بطر کنیاک میتونست کمی تسکینش بده … پیک در پیک نوشید و مستی گرم الکل خونشو به جوش آورد برای کسی مثل او شنیدن جواب رد قابل هضم نبود مگر سهیلا نگفته بود تا ته خط همراش میمونه مگه نگفته بود دنیاشو خوش رنگ میکنه مگر مگر مگر …
تنها متهم این پرونده مهرشاد بود کسی که از برخورد اول حس همکاری در اون ندیده بود اما چاره چیه شاید یه ملاقات کفه ترازوی عشقو به سمتش سنگین کنه سینا یک راست به دفتر کار مهرشاد رفت آدرسش رو قبلا از سهیلا گرفته بود
ـمهرشاد ! سهیلا بر خلاف قولش بهم پاسخ رد داده قرار بود خواستگاری تشریفاتی باشه ما حرفامونو زده بودیم !
ـمیدونم سهیلا گفته بود … بهرحال الان قافیه فرق کرده سینا اون نظرش برگشته و تو بهش حق بده
حق بدم ؟ اون نظر خودشو نگفته من میدونم کسی رای اونو تغییر داده …
ـببین جناب سینا آدم در طول روز ممکنه واسه هرکاری نظرش عوض شه از نوشیدن آب تا پوشیدن لباس اینم بخشی از تصمیمه …
ـپس خان داداش عزیزش توی این تصمیم کمکش کرده ؟!
ـمن تنها داداش اون نیستم پدر و مادرش هستم تو هم ممکنه واسه خواهرات نظر بدی بهرحال من زیاد با عروسی شما موافق نیستم
ـاین کار تو تاوان سنگینی داره من واسه یه معامله کوچیک خون به پا میکنم چه برسه بازی با آینده م
ـآدمی که گذشته کثیفی داره و زمان حالش بازی با شرف و زندگی دیگرانه ، نمیتونه دم از آینده بزنه زمان واسه تو ایستاده سینا !
با حرفای مهرشاد زمان واقعا واسه سینا متوقف شد تمام گرگهای درونش زوزه میکشیدن زبونش خشک شد هیچ دفاعی نداشت ، مهرشاد تمام نقاب هاشو برداشته بود اون هرگز به سهیلا نمی رسید خاک تمام گورهایی که کنده بود سر خودش آوار شده بود روبرو سراب پشت سر خراب …!
فکر انتقام از مهرشاد اولین ایده ای بود که به ذهنش رسید اون مانع اصلی بود اما با سهیلا چی میکرد اینکارش کوچکترین احتمال رسیدن به سهیلا رو نابود میکرد نمیدونست از چه مسیری بره تا بهش برسه بدون اون هیچ تپشی هیچ نفسی معنی نداشت حالش از خودش ، از گند کاریاش بهم میخورد کاش خلاف نکرده بود و الان میتونست به سهیلا برسه
اما اون مث بلدوزر خیلی خونه خراب کرده بود راه برگشتی نبود این خانواده با اصالت بودن پول هنگفتش هیچ روزنه امیدی ایجاد نمیکرد یه کوه دماوند به نام مهرشاد پشت داستان بود … سهیلا فروشی نبود!
ـبریز ، بریز فرزززاااااام !
ـسینا این دهمین پیکه لعنتی سنکوپ نکنی خر مغز
ـچه بهتر نمیخوام زندگیمو؛ بقیه ش واسه تو و همه لاشیای سگ جون
ـبسته کودن چشات رنگ خون شدن نفس ت بوی شاش و عن میده
سینا نتونست جوابشو بده چشاش سیاهی رفتن و دستش هرگز به پیک نرسید وقتی توی بیمارستان بهوش اومد رشته هایی از شیلنگ سرم های آویزون دید سرش سرسام گرفته بود بدنش کاملا کرخ و بی حس شده بود و بدنش گزگز میکرد این بدترین سیاه مست زندگیش بود میخواست بره اون دنیا اما نذاشتنش و الان روحش زخمی و خون چکان ناله میکرد گذشتن از دژ مهرشاد با هیچ یاجوج و ماجوجی میسر نبود . توی کلینیک زنی داشت واسه مرگ شوهر معتادش مویه میکرد و به باعث و بانی فروپاشی خانواده ش نفرین میفرستاد دوباره طبال ها محکم تر میکوبیدن …
پس از ترخیص یه راست به سمت منزل رفت توی راه به چند تا موسسه خیریه و بازپروری سر زد و فرم های کمک رو پر کرد وقتی به محله شون رسید از دستفروش سر کوچه یه عینک طلقی خرید ؛ مرد از توی گونی عینک ها یه عینک به طور اتفاقی برداشت و بهش داد سینا عینکو روی چشماش گذاشت … تمام دنیای پیرامونش صورتی شده بود ! اون باید اونقدر می جنگید تا رنگ دنیاش عوض بشه … دنیاشو با عرق خودشو و خون زندگی دیگران ساخته بود و حالا نوبت بازگشت به مسیر دیگه ای بود … ساقی بزرگ تمام سرمایه هاشو به حساب بنگاه های نیکوکاری ریخت و خودش توی یه شرکت کوچک مشغول شد .
زندگیش بدست خودش تغییر کرده بود اون شاید نتونست یه مهرشاد باشه اما فشردن دکمه بمب اتم دگرگونی و دل کندن از اون همه سرمایه شهامتی بود که شاید کمتر کسی داشت شاید نمیتونست همون قدرت بیرونی رو داشته باشه اما اون الان قدرت درونش به اندازه میلیونها بمب هیدروژنی قوی بود …سهیلا ای داد سهیلا اون چی میشه اینجا رو باید دوباره وارسی میکرد اون باید یکبار دیگه بختشو امتحان میکرد .
صدمین روز کاریش که تموم شد کارخونه رو به سمت خونه ش ترک کرد توی راه دستفروش مرموز رو دید که تو سرمای قطبی شهر تو خودش چمبره زده بود با دیدنش لبخندی زد و گفت :
ـسینا ! بیا یه عینک طلقی بخر و شانستو امتحان کن !!
سینا دستشو توی گونی عینک ها فرو کرد و یکیو بصورت رندم بیرون آورد و روی چشاش گذاشت …
وه !!! جهان بطرز شکوهمندی سبز شده بود .
پایان
نوشته: Takmard
74 پاسخ به “عینک های پلاستیکی”
عالی بود دست خوش
جالب بود و خوب نوشته شده بود، لايك
Sanaz_Kws عزیز !
سامی ؛ دوست خوب و نویسنده منبه من لطف داری عزیزمسپاسگزارمزیبایی در نگاهنه
hossein10774 عزیز و گرامیمتشکرمفدای شما دوست عزیزم
yase3fid2 دوست نازنین منشما محبت دارینمتشکرم
تکمرد جان همشهری عزیز اول صبحی از درس و دانشگاه افتادمخیلی زیباست بخصوص وقتی با زدن عینک دنیاشون دگرگون میشد داستان قشنگ تر میشد خوشم اومد و یکی از بهترین داستانایی بود که تا حالا خوندم و شاید بهترینش
لایک هفتمچرا پایین داستانت اسمت نیست آقای تکمرد؟داستان قشنگی بودوقتی خوندمش حس کردم توی یه چرخ و فلک نشستم از اونا که زمانی بچگی توی محله ها میاوردن و بچه ها خودشونو واسش میکشتن…سوار بودم و صاحبش تو بودی و با آخرین زورت چرخوندی و چرخوندی…قلمت قشنگه اما گاهی دیالوگ های طولانی و توضیحاتش یکم ملال آور بود …اما دوسش داشتم.ایشالا بیشتر ازتون بخونم
mastane دوست عزیز و گرامیبابت بخش اولش متاسفم و ومنو ببخشید ?از حس گرم و صمیمانه تون به داستانم بی نهایت سپاسگذارم و البته افتخار همشهری بودنتون بالاتر از همه ایناستمحبت دارین شما
sepide58 ! استاد عزیز و دوست داشتنیاز حسن نظرتون به خودم بی نهایت سپاسگذارم و متقابلا چشم انتظار کارهای خوب خودتون هستم واستون لحظات سبز ارزو دارمسپاس
راستی من زیر عنوان و متن داستان اسممو نوشتم نمیدونم چرا درج نشده که خب اینم تجربه میشه که بعدا زیر داستان خودم بنویسم
فدات سامی جان به پای کارای شما که نمیرسهآره اسمم قید نشده …مرسی بابت راهنماییت دوست گلم
اقا من هنوز هنگمچی شد کجام الان شما کی هستیداحساسات داستان غرقم کرد
mahanamir دوست نازنینسپاس از لطفتونمن این داستانو به پیشنهاد یکی از دوستان سایت نوشتم و دیگه این شد که خوندینکه اسمم (نویسنده) قید نشد ?بازم ممنون
تکمرد، دوست عزیز و باسوادم. آفرين 10 ? با هاله ی سبز شروع داستان یاد هاله ی سبز احمدی نژاد افتادم.( اینجاش سیاسی شد).چه خوب و عالی با فلش بک های هیجانی نوشتی، ی نوستالژي تحقیق دقیق واسه ازدواج ، ی بزرگتر کوچکتری توی خونواده سنتی، ی حرمت خواهر برادری و یکسری اعتقادات مثبت انسانی و با ی نتیجه اثربخش، پایان داستان به این زیبایی رو رقم زدی.و ی نکته که شایدم درست نباشه، بعضی کلمات وزن، تشبیه، کنایه و… درکل فارسی اصیل و سنگین، خوب و عالی بود ، ولی بعضیاشون که کم نبودن لغات لاتین استفاده کردی، به شخصه با اپلیکیشن،فیک،کاراکتر،پروگرام و…و… توی داستان مخالفم. ی سوال تکمرد عزیز، لیلا و مونس توی اون اتاق خواب، چه ارتباطی با هم داشتن؟ ( دیگه ببخشید خخخ) ? ?
ahadahad دوست بزرگوارلطف کردین کامنت گذاشتین و مرسی از نظر مثبتتون دیگه فی البداهه بود و ببخشید
«من آمخته نیستم کسیو عریان کنم»این جملشو خیلی دوست داشتمساچه واو نقد کننده باسواد سایت داستان هم می نویسد!!!درکل ساچه واو
رابین هوداول اینکه توی داستان نویسی هیچ اصلی وجود نداره که حتما از کلمات ایرانی استفاده بشه و استفاده از کلمات خارجی اشتباسدوم اینکه این کلمات رو کاراکتر های داستان که جوون و امروزی هستن میگفتن پس درستش این بود که از این کلمات استفاده بشه چون کلمات رایج در نسل امروز هستن و اگه بخوای چیزی بنویسی که بشه با نسل امروز همذات پنداری کرد باید این کلمات رو بکار بردالبته تک مرد عزیز ببخشید من دخالت کردم اما حس کردم این جواب درست تر بود برای نقد رابین هود
Matin.T خوب و نازنین !اینکه نویسنده خوبی مثل شما بپسنده مایه مباهاتهالبته که به گرد قلم شما نمیرسه …سپاس بی کران
ایرج میرزای عزیز و گل !از حسن نظرتون سپاس گذارمخرسندم دلخواه ت بودسپیده بزرگوار !عجب پس اینجور بود و نمیدونستم ?مشکلی نیست من و رابین تو یه جبهه ایم ?
اکیحق باشماست …ببخشید من جواب دادم
به به همشهری گل!!!مرسی به قلمت تکمرد جان!دیالوگهای قوی, شروع و پایان حساب شده, تم و شیوه روایی جالب داستان که هم روون بود هم توصیفات و تشبیه هایی که داشت فوق العاده ش کرده بود! مخصوصا اونجا که درمورد گرفتن اطلاعات از افسران بوسیله زنان زیبارو گفتی!یا اینکه شخصیتها با هر رنگ عینک, جهان رو جور دیگه ای میدیدن ! گاهی زرد گاهی سرخ و گاهی سبز که چه تعریف قشنگی داشتی از رنگ سبز!اصن سبز ی چیز دیگههههههه س! خخخخخسته نباشی همشهری عزیز
حس خوبی داره داستانممنون از شما ?
سلام مرد
درود. من تکمرد دوس دارم. نقدهاش عالی و باب دله. قصد جسارت و کوچیک نشون دادن داستان رو نداشتم. فقط نظرمو گفتم. موافق قلم توانای تکمرد با گویه های پرنغزش هستم. ( اگه بی حرمتی کردم شما ببخشید).
عالی . بی تعارف سطح ادبی داستان فراتر از این سایت است .همه چیز داستان در بهترین حالت خودش قرار دارد از شخصیت پردازی ها تا ارتباط کامل کننده ی بخش های مختلف داستان با هم .تنها اشکال در اسپویل کوچکی از فیلم “برای چند دلار بیشتر” بود که قراره امشب برای اولین بار ببینمش 🙂 البته ارزشش رو داشت و مشکلی با این قضیه ندارم .راستی تا یادم نرفته ، خوشحال میشم نظرتت رو در مورد داستان جدیدم بدونم . تبریک بابت این نوشته ی زیبا دوست خوبم . لایک 19 .
سپیده عزیز ببخش دوست نازنین 1راستش شوخی کردم خب هم شما و هم آقا رابینهود رو خودمونی فرض کردم بهرحال تقدم با خانماست اونم از نوع استاد دانشگاهش ! ?
روح زیبا دوست گلم !خودت روح سایتی … و رنگ سبز همونیه که خودت میگی بی همتاستدر برابر محبت هات کرنش میکنم یار خوبم
dickerman یاور نازنین و خوبم !لطفت مستدام بزرگوار چه خوبه که داستانم مورد پسندتون بود و این بهترین هدیه ست واسمپاینده باشین …
تکمرد بزرگوارخواهش میکنم . کاری که ازتون برمیاد این است که دوباره دست به قلم شده ، نگاره ی زیبای دیگری خلق کنید . حضور شما در بین نویسنده های بکن تو ، بهترین اتّفاق ممکن برای ماست .
لعنت به این نوشتن که اعصاب آدم رو آشتفته میکنه.چیه این مسخده بازی بی سر و ته!
جناب اقای تکمرد نگارش و قلمتون بسیار زیبا بود احسنت به شما لایک ناقابل بیستم رو تقدیمتون میکنم.
عالی بود. لذت میبرم وقتی بکن تو میام و استعدادهایی چون شما رو میبینم که فقط به خاطر قوانین مسخره مملکت اجازه انتشار دلنوشته هاشونو ندارن.به افتخارت کلاه از سر برمیدارم رفیق
Eyval بانوی فرنگی سایت !دوست خوبم تو خودت سراپا خلاقیتی بله خب دقیق تر بخون نظرتو بده از لطفت به خودم سپاسگزارم همیشه باش همیشه سبز ?
Mr.Zzz فدات عزیزم !دستبوسم ما نسلی هستیم که یک قاچ از تاریخ ایران رو میسازیم … خدا کنه آینده روی این قرن با هایلایت سبز خط بکشه !
رفیق خوبِ واگویه های نیم بندم ،تکمردِ هنرمندم
خودکار آبی ؛ دوست نیک سرشت و نویسنده م !از اینکه خوندی بسیار ممنونم و چه چیزی بالاتر از اینکه مورد پسند استادی مثل شما باشه …درباره شخصیت مهرشاد و فیلمفارسی شدنش کاملا موافقم خودم یه آن گمون کردم شمار پیغمبرها یکی افزایش یافته ! اما خب ؛ هستن کسانی شبیه ش که خودشونو وقف خانواده میکنن و متفاوت زندگی میکنن و دیگه اینکه ایده آل گرایی یک آرمان دیرینه انسانه هر چند سبک های نوین داستان نویسی نگاهش بسمت خاکستری سفیده نه سپید مطلق اما با این وجود بیشتر آثار هنری همینه یک ابر انسان که بسیار باهوش تر و تواناتر و پیروزتره …درباره بخش دوم فرمایشت تا اندازه ای موافقم این دغدغه واژه بیگانه و عربی همیشه بوده و هست ولی باید بپذیریم که برخی واژه ها همسنگ فارسی ندارن مثل همین بمب هیدروزنی … که البته میشد اصلا قید نشه اما گاهی آرایش نوشتاری آدمو فریب میده و اینجور میشه ?بهرحال این واژه ها هستن و بخشی از زندگی ما شده ن از بیداری تا اتاق خواب …از انتقاد بجا و سازنده و راهنمایی هات ممنونم دوست خوب و نازنینم
درود. هورنی گرل عزیز. اون [ی جبهه ایم ] ی شوخی بود،که تکمرد گفته.منفی دیده نشه لطفا. سپاس ?
لایک منتقد هنرمند ? ? ?
Horny.girl دختر نویسنده و خوش قلم !خیلی ممنون که وقت گذاشتی و خوندی و نقدتو به جون میخرم شاید کمی فضا مه آلوده که بخشی از اون بخاطر نذاشتن علائم دستوری و بخشی ش هم بدلیل فلش بک ها و دیالوگاستالبته اگه فرض عاشق بودن خودت منتفی باشه ? (شوخی گلم )جبهه نداریم هر جا تو باشی فرمانده ای و ما میاییم تو جبهه تمرسی لایک به وجودت…
sooooofi گل دوست خوبم !اول از همه اینکه ممنونم که خوندین و مرسی بابت نقدتون ؛ اونجایی که گفتین نتونستین با توصیف و تشبیه هات داستان ارتباط برقرار کنین کاش بهشون اشاره میکردین تا واسه کارهای بعدیم بیشتر دقت کنم . در مورد دیالوگ ها هم تا حدی گوینده مشخصه مثلا دیالوگ سهیلا و مونس که خب چون سهیلا عاشق سینا شده از عشقش دفاع میکرد و مونس با دید متفاوتی نگاه میکرد .در خصوص اتفاقات غیر قابل باور نفهمیدم منظورتون کدوم اتفاقه ! اگه مثلا گذاشتن عینک هاست خب این به سبک سوررئالیستی هستش که برخی وقایع ماورایی و فراواقعیت هستن و در واقع عینک فروش کسیه که دنیای اونا و نگرش قهرمان ها رو تغییر میده که در جهان واقعی اینجور نیست و باید کسی سرش به سنگ بخوره … ?توی شاهنامه ؛ کیخسرو جام جهان بین داشت که تمام حوادث رو میدید !در خصوص مهرشاد اما یه جورایی درست گفتین و یه جورایی خیر اون زیادی مثبته و این اغراق آمیز بودن شاید باور پذیر نباشه هر چند نمونه این آدما زیادن خود من و شما هم اگه بخوایم با کسی رفیق بشیم یا با کسی ازدواج کنیم میگیم طرف مثبته یا آدم حسابیه یا پاک و ناپاکه …در کل این نوع نگارش یه حس شرقیه که آدما سیاه یا سپیدن و این پیام داستان رو گاهی قوی تر میکنه و البته همه آدما حتی بهترین ها دارای چاله چوله های عجیبی هستن و یه جاهایی لکه دارنبهر حال توصیف مهرشاد شاعرانه بود که کمی اغراق آمیزه …سوفی جان نقدت بجا و آموزنده و شجاعانه بود و حتما توی کارهای آینده م لحاظ میکنمفقط یاآوری کنم که سوژه این داستان رو به پیشنهاد یکی از دوستان همین سایت نوشتم و این سفارشی نوشتن کار رو خیلی سخت میکنهبازم ممنون …پیروز باشی نویسنده
سوفی ؛ دوست نازنین !ببخش اگه پاسخ میدم چون یه بخشی ش باعث سوئ برداشت میشه وگرنه هر کسی با سلیقه و دیدگاه خودش میخونه و طبعا نظرش محترمه حتی خیلی از شاهکارها ممکنه از دید خیلیا یه اثر نازل باشنیه جاهایی در مورد سلیقه و طبع خودت گفتی که کاملا قابل احترامه ؛ هر کسی نسبت به فضا سازی یا دیالوگ ها با توجه به منش خودش مختاره اینکه سبز بودن کاراکتر مهرشاد با توصیف منو نپذیرین خب بحثی نیست اما اغراق آمیز بودنش تابع تاکیدی بودنشه مثل آرایش و پوشش عروس که نشونه شاخص بودنشه وگرنه کسی غبار قدم هاش و بخار نفس هاش سبز نیست و این صنعت مبالغه ست نه الزاما وجود فیزیکی ش و اصلا من توی داستانم هیچ اشاره ای به سن و فیزیک شخصیت ها نکردم … ضمن اینکه بخشیدن پول سینا شاید در واقعیت کمتر اتفاق بیفته اما همین الانم خیلیا واسه عشق خودکشی میکنن یا تن به هر خواسته … در واقع در سوررئال همین چیزای ماورائی نمود داره نه الزاما تصمیمات رایجو اما دلیل تشبیهات زیاد بر میگرده به درونکاوی کمتر یعنی داستان بر پایه دیالوگ و رخداد ها شکل میگیره نه الزاما توضیح و توصیف مکان ها و دکورها و این نوعی مدرن گراییه و البته منظورتو از مکعب سیاه نگرفتم وقتی سهیلا بطور شفاف از عشق حرف میزنه یا مونس نظراتشو نمیپذیره بهرحال برداشتت قابل احترامهدر مورد دیالوگ ها شما حق دارین نپسندین اما غیر واقعی بودنش و اینکه همه کوچه بازاری باشن کاملا مخالفم نمیشه توی داستان بگی دوستش دارم اونم بگه نداشته باش یا تکرار مکررات حرفای رایج ؛ با نوآوری و متفاوت بودن متن ها انتقال پیام بهتره و توصیه میکنم آثار جدیدو بخونین شاید از این دست زیاد بچشم بخورهدرباره پورن درست گفتین و قوانین سایت ایجاب میکرد هر چند بد نوشته شدنشو واقعا درک نمیکنم چون واقعا فضا سازی و تصویرسازیش دستکم نوآورانه بود رقص نور و شمع و سمفونی … اما بازم نظرتون و سلیقه شما نسبت به سکس کاملا شخصی و گرامیه وخب این استعاره ها هم نظرت محترمه … در خصوص عینک ها و مرد عینک فروش خب توی داستان پدیده ای به نام دانای کل هست که مسیر شخصیت ها رو عوض میکنه این مهم میتونه شخص حوادث یا ابزار و … باشه در واقع در دنیای غیر واقعیخیلی کمتر این اتفاق ها میفتن اما اینجا دو چیز مطرح ن نیروی قدرتمند عشق و قابل خرید نبودن سهیلا یعنی دقیقا اون باید از تمام داشته هاش و پلیدی ها پاک میشد تا عشقش به مرز بلوغ برسه …و در پایان بهترین نقدتو نوشتی : مینیمال گرایی خودت ! و چنین نگاهی مانع پذیرش سبکای دیگه میشه و سلیقه ت محترمهبهرحال از نقدت بی نهایت ممنونم و قطعا اشکالاتی که گفتیو درک میکنم و تلاش میکنم بهتر بنویسممرسی دوست خوبم
اثر هنرمندانه ای بودچشم ها را باید شست، جور دیگر باید دیدواژه ها را باید شستواژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشدقلمتون مانا
انگار تمام طبال ها در مغزش بر طبل میکوبیدند !جالب بود تسلطت روی کلمات و تعبیرات عالی بود ایول از داستان لذت بردم
esi19781978 ؛ دوست خوب و گرامی من !تک تک کلمات شما هم به دل م نشستاز دلگرمی هات سپاس گذارملطف داری اسی جان
merlinjan ؛ هم تبار خوب و نازنین !شعرتون خیلی بجا و شورانگیز بوداز اینکه منو مورد لطفتون قرار دادین یه دنیا ممنومو چه خوب که یاران خوبی مثل شما هستنلایک به وجودتون
لذت بردم از خوندنش
عالی ? ?
تكمرد عزيز لايك ٣٠ تقديم تونبنا به مشغله هاي شديد اينروزهام الان با چش سفيدي نصفشو خوندم 😉 هر موقع تموم كردم دوباره ميام و نظرم رو مينويسم
ماهایا9595 دوست خوب و نازنین !خوشحالم مورد پسندتون قرار گرفت و احساس بدی نداشتیناین یعنی تشویق من واسه بیشتر نوشتنممنون از نظرتون
احسنت داداشعالی بود
ماهان ؛ دوست خوب و بزرگوارممرسی که خوندیاحسنت به تو نازنینممنون
خیلی دوس داشتم این داستانومهرشاد منو یاد یکی میندازه که دیگه نیست :)ممنون جناب تکمرد
من لایک۳۳ میکنم به خاطر عینکای رنگی ک خوشم اومد و اینکه کلا حس بدی بهم نداد… در حد عالی نبود اما خوب بود…یه کم هندی طوری شد آخرش اما خب هیچ چیز غیرممکن نیست… چه بد شدن خوبا، چه خوب شدن بدا…
leonmark ؛ دوست خوب و محترم !چه خوبه داستانم کسی رو واستون تداعی کرد امیدوارم این نوستالوژی ناراحت کننده نباشه و اون شخص سالم باشهبهرحال مرسی بابت نظر قشنگتون
خیلی زیبا… ببینم شما از نسل سهراب سپهری نیستی؟؟نگاهت مثله نگاه سهراب سپهری روی باور های انسانی بصورت نمادین از طبیعت…عینک های رنگی نکته کلیدی داستانه…تخیل توی داستان موج میزنه (به روح ارامش میده)
جز تیکه پورن دیدن دختره که گویا باری به هرجهت بود بقیه داستان بی نقص و عالی بود خسته نباشید
علیرضا خان دوست محترم و عزیزم ؛ممنون بخاطر کامنت انرژی بخش و دلگرم کننده تمن بیشتر شاعرم تا داستان نویس و همین روی فضای داستانم تاثیر میذارهلطف کردی داداش سپاس
کلمه عالی واسش کمه دستتون درد نکنه واقعا خبره هستین1000 تا لایک
خیلی خوب بود ولی یکم مبهم بود, باید دوبار بعضی از جمله هارو میخوندم تا بفهمم چی به چیه
ادله گلی ؛ دوست گرامی !خوشحالم مورد پسندتون بودمرسی وقت گذاشتینعالی بودن در نگاهتونه …
خوشم اومد حماسی بود
زشتي ها پليدي ها و خوبيهاي اين دنيا از ديد عينك هاي رنگي شما عالي بود دوست عزيز
جیکسون ؛ عزیز و گرامی !ممنونم از نظرتون و برداشتتون از داستان جالب بود واسم … خوبه خوشتون اومد
خیلی عالی …درودها
سپاس دوست گرامی
تک مرد عزیز،ای کاش واقعی بود…خیلی از خلا های زندگیمو توش حس کردم و با خوندن داستانت خالی تر از هیچ، هم شد… ولی خب… کاش حداقل واسه سهیلا راست بود…مرسی که نوشتی دوست احساساتی عزیز… |گل|
Reeraa” دوست نازنین و دریایی ام ؛این واقعا یکی از بهترین و تکان دهنده ترین کامنت هایی بود که دریافتمتو یکی از بهترینایی و امیدوارم خدا و آدم هاش قدر وجودتو بدونناین داستان یه فانتزی تقریبا حقیقی از فلسفه عشق و منطق بود جایی که در نهایت عقل به عشق کمک می کنه تا به بلوغ برسه !!امیدوارم “سهیلا ” ی قلبت به ” سینا “ی عاشق ش برسه !لایک به تو
تک مرد عنوان قصه ات رو دوست داشتم
ممنون کایوگا ؛ پاینده باشی
تک مرد عزیز و گرامی؛دوست مورد احترامم اول از همه افسوس و دریغ که هشت ماه دیر این داستان رو خوندمو کلام بعد اینکه لذت بردم از تمام سادگی و جذابیت تعابیر که لحظه ای ذهن خواننده رو ول نمیکرد بااینکه سوژه یه سوژه ناب و جدید نبود اما خب پروریده شده بود و یه فضای خیالی و سیال از یه دنیایی که نمیشه گفت واقعیه و نمیشه هم گفت غیرواقعی ساخته بودپردازش شخصیتا از طریق توصیف صحنه یه سبک خیلی خوب برای شناساندن شخصیت های داستانه و خوب درش اوردی اما بنظرم میتونستی بیشتر روش مانور بدی با توجه به اینکه حجم داستانت زیادهدر اخرم که حضور شعرا و تعابیر شاعرانه خیلی لابلای روایت خوب و بجا و قشنگ بود اما گاهی یکم زبان سخیف قدیمی و شبیه فیلم فارسی میگرفتدر کل خسته نباشی با کمی خیلی زیاد تاخیر 🙂
ماه عزیز ، وجودتون و واژه های آاشقشانی تون بدون گذاشتن عینک های پلاستیکی پرتو افشانی میکنه !نقدتون بجا و درسته من یه داستان فی البداهه به پیشنهاد یه دوست با همین سوژه نوشتم ! طبعا فداکاری و سیاه و سفید اشراق گونه فیلمفارسی میشه و دنیای واقعی نوک مدادی تره :))و صد البته رد شعر و استعاره بخاطر ذهن کلاسیک من بیشتره :))از وقتی که گذاشتین و پیام دلگرم کننده تون بی نهایت سپاس …پاینده باشین ماه مرام
یه بافه گل تقدیم به شما ممجهول عزیز ،هیچ چیزی بهتر از خونده شدن و پسندیده شدن یه داستان نیست اونم وقتی از اسکن یه خواننده خوب و دقیق بیرون بیادپیامتون مثبت و دلگرم کننده بود ، لایک به وجودتون
داستان خیلی خوبی بود