عشق پنهان (4)

صبح آفتابی و گرم یکی دیگه از روزهای تابستون داشت شروع میشد.اکثر رقبای من تو کنکور داشتند خودشون رو واسه روز سرنوشت ساز که کمتر از دوهفته دیگه بود آماده میکردند.اما من حیرون و سرگردون مونده بودم چکار باید بکنم.احساس میکردم از بالای یه دره آویزونم کردند اگر یه کم بیشتر آویزون میموندم حتما فشار طناب خفه میکرد و اگر سقوط میکردم ته دره چیزی ازم باقی نمیموند.من حتی اونقدر اختیار زندگیم رو نداشتم که بخوام چند روز تنها بمونم و فکر کنم.
تلفن خونه مدام زنگ میخورد و اعصابمو داغون میکرد.با حرص سیم تلفن رو چنان کشیدم که هم از پریز کشیده شد و هم گوشی تلفن از روی میز به وسط هال پرتاب شد.گوشی موبایلم رو هم خاموش کردم.دوست نداشتم حتی صدای مادرم رو بشنوم.دیگه دلسوزیهای مادرانه اش حالم رو بهم میزد.وسط تختخواب نشسته بودم و زانوهامو بغل کرده بودم و فکر میکردم چکار باید بکنم.دیگه نمیخواستم آلت دست دیگران باشم.نمیخواستم منتظر بمونم تا بقیه برام تصمیم بگیرن.تا غروب به هر راهی فکر کردم ولی میدونستم انتهای همشون به بن بست میخورم.مشکل این بود که این مسئله مشترک بین من و علی بود و باید به کمک اون حلش میکردم.فعلا چند ماه تا آشکار شدن قضیه حاملگیم وقت داشتم.آفتاب داشت غروب میکرد که از جام بلند شدم و بساط افکارم رو جمع کردم و تصمیم گرفتم یه زنگ به مامانم بزنم.بیچاره تا الان به قول خودش دلش هزار راه رفته بود.صدای مضطرب مامان پیچید تو گوشی و هنوز سلام نکرده شروع کرد به حرفهای همیشگی.وقتی خوب دق دلش رو سرم خالی کرد با خونسردی تمام گفتم”الان دیگه همه حرفات رو زدی؟“خودم از خونسردی خودم جا خوردم.همیشه تو این مواقع کلی ترس برم میداشت که الان چی بگم.ولی الان خیلی راحت گفتم”مامان عزیزم.قربون اون دل همیشه در حال شور زدنت برم.چرا نمیخوایی باورکنی دیگه بزرگ شدم.من خوبم.والا خوبم.به خدا خوبم.اینقدر پا پی من نشو”مامان که دید پشت هم دارم حرف میزنم و بهش راه نمیدم بپرسه کجا بودم داد زد”ااااااااااااا،دختره انگار خل و چل شده،میگم چرا نهار نیومدی اینجا؟“گفتم”مامان مگه خودت نگفتی بمون تو خونه ات.مگه نگفتی سرزندگیت بمون و به زندگیت برس؟خب موندم تو خونه.عزیز دلم من از این به بعد هفته ای یک روز بیشتر نمیام خونه ات”مامانم که انگار بو برده بود یه خبرایی هست گفت”مگه من گفتم هر روز چادر و چاقچور کن بیا اینجا.هر کی ندونه فکر میکنه من میخوام از زندگی بندازمش و دختره انگار خل شده…“بغض گلوش رو گرفت و زد زیر گریه.گفتم”ای بابا چه گیری افتادیم،مامان شدی لنگه خاله مهین و فقط داری با گریه کارتو پیش میبری،تو که منطقی تر از این حرفها بودی مامان گلم”دیدم گریه اش بیشتر شد.ای خدای من حالا بیا و درستش کن.هر چی التماس کردم فایده نداشت فقط گفت”برید گمشید که همتون لنگه هم هستید و گوشی رو قطع کرد”
با این حرف مامان فهمیدم یکی دیگه حالش رو گرفته و داره دق دلی اش رو سر من خالی میکنه.پس خداروشکر که تا چندروز احتمالا تو توبره اش غصه داشت بخوره.خیالم راحت شد که فعلا کسی از آفتابی نشدن من سکته نمیکنه.دوباره شماره علی رو گرفتم ولی باز گوشیش خاموش بود.پس دیگه کار از کار گذشته و تا الان باباش هم باید در جریان نبودن علی قرار گرفته باشه.میدونستم تو این موضوع نمیتونه به خانواده اش پناه ببره.چون محال بود ازش حمایت کنند.فقط ندونستن زمان فاش کردن این موضوع آزارم میداد.
تصمیم گرفتم به هدفم فکر کنم.من توی کنکور شرکت میکنم.فعلا باید خونسرد باشم و چون دیگه شرایط من مثل قبل نبود.باز غم عالم ریخت تو دلم.یه موجود زنده داشت تو بدن من شکل میگرفت و هر سلولی که به این جسم ظریف اضافه میشد تاری رو به دست و پای من می تنید تا اینقدر آزادانه و بی پروا تصمیم به پرواز نگیرم.
شب چادر سیاهش رو پهن کرده بود و من هر صدایی که میومد از جا میپریدم به امید اینکه به خونه برگشته.وقتی صدای چرخش کلید تو قفل رو نمیشنیدم دوباره نامید میشدم و سرم رو کتاب تست خم میشد.نمیدونم چرا دلم میخواست برگرده.با همه فاصله بینمون و رفتارهای سردش،الان با تمام وجود دلم میخواست کنارم باشه.سکوت و رفتارهای مرموزش منو با یک معمای سخت مواجه کرده بود که حلش از حوصله من خارج بود.هیچوقت هم سعی نکردم بهش نزدیک بشم چون یه کینه ای ازش تو دلم داشتم.اگر سروکله اش تو زندگی من پیدا نمیشد.اگر اینطور که خودش میگفت وقتی منو نمیخواست رو خواسته اش پا فشاری میکرد یا وقتی با هزار امید پا به خونه اش گذاشتم انصاف به خرج میداد و درک میکرد که تو ناکامی های زندگیش من بی تقصیرم الان اینقدر حس بدبختی گریبان منو نمیگرفت.
اونشب هم علی به خونه نیومد و من دیگه داشتم کم میاوردم.صبح به قصد رفتن به کتابخونه داشتم حاضر میشدم از خونه برم بیرون که صدای چرخیدن کلید توی قفل در به گوشم خورد.یک لحظه نفس تو سینه ام حبس شد.نمیدونستم چطور باید باهاش برخورد کنم.تو لحظه ای برگشت که اصلا انتظارش رو نداشتم.تمام حرفهایی که تو دلم مونده بود بهش بگم از ذهنم پرید.جلوی آینه داشتم مقنعه ام رو مرتب میکردم و واسه اینکه خودم رو جمع جور کنم تا متوجه اضطرابم نشه همونجا خودم رو سرگرم کردم دستام داشت به شدت میلرزید.ترجیح دادم خیلی عادی رفتار کنم.یک لحظه تصویرش توی قاب آینه نقش بست.زیر لب سلام کردم و اون بدون اینکه جواب سلامم رو بده پرسید”کجا داری میری”از کنار آینه فاصله گرفتم و کلاسورم رو از روی میز آرایش برداشتم و در حالی که از اتاق میزدم بیرون گفتم”کتابخونه میرم”پشت سرم راه افتاد و گفت”یک لحظه بشین باهات کار دارم”بدون اینکه جوابش رو بدم در جاکفشی رو باز کردم و کفشهام رو برداشتم و نشستم بند کفشم رو ببندم اومد و روبروم نشست و با التماس گفت”ندا بهت میگم میخوام باهات حرف بزنم”با لجاجت تو چشماش نگاه کردم و گفتم”حرفی نیست واسه گفتن،نترس هنوز به کسی حرفی نزدم،بهت گفتم هنوز اونقدر بیمقدار نشدم که بخوام با بچه گردنبار زندگیت بشم.علی اونشب بهت گفتم اگه تورو به زور با من سر سفره عقد نشوندن منم پدرومادرم این لقمه رو به زور توی حلقم چپوندن” بهت گفتم”فقط پشتم رو بگیر بتونم روی پای خودم بایستم.بعد راهت رو بکش و برو سراغ زندگیت ولی تو اونقدر مرد نبودی که حتی پای هوست بمونی.فقط لطف کن تا بعد از کنکور بهم فرصت بده.نمیخوام حتی یک ساعت رو هم از دست بدم.فردای امتحان در اختیارتم هر کجا خواستی میام تا هرچی زودتر منو از این دام خلاص کنی”
بدون اینکه منتظر جوابش باشم روی پام ایستادم و کیف و کلاسورم رو برداشتم که از در برم بیرون که یادم افتاد حرف آخرم رو نزدم.بدون اینکه برگردم پشت سرم رو نگاه کنم گفتم”فقط لطف کن یه دکتر خوب برام پیدا کن.میدونم بهای آزادیت هرچقدر باشه حاضری بپردازی پس یه کاری نکن به قیمت آزادی خودت تا آخر عمر حسرت بچه دار شدن به دلم بمونه”
از در خونه زدم بیرون تا مصمم تر از قبل راهم رو به سوی آینده ی روشنی که قرار بود اینبار خودم با دستهای خودم رقم بزنم پیش بگیرم.
اونروز دیگه خیالم راحت بود که تکلیفم رو روشن کردم.اونقدر مشغول تست زدن و مرور درسهام بودم که متوجه گذشت زمان نشدم.صفحه گوشی موبایلم که روشن شد متوجه اومدن پیامک شدم.علی میخواست بدونه کجا هستم.جالب بود واسه اولین بار براش مهم بود کجا هستم و چکار میکنم. با بی میلی فقط نوشتم”کتابخونه”بلافاصله جواب داد”دارم میام دنبالت”ساعت روی گوشی رو که نگاه کردم دیدم نیمساعت بیشتر به تعطیل شدن کتابخونه نمونده و من متوجه خلوت شدن فضای اطرافم حتی نبودم.کم کم وسایلم رو جمع کردم و آماده رفتن شدم.نمیدونستم واسه چی داره میاد دنبالم.تنها حدسی که میزدم مربوط به تصمیممون واسه سقط جنین بود.
وقتی سوار ماشین شدم برخلاف چهره عبوس و اخموی همیشگیش با قیافه شاد و سرحال ازش روبرو شدم که دیگه اثری از غم و خستگی صبح تو چهره اش نبود.
طبق معمول صورتش رو اصلاح کرده بود و یکی از بهترین لباسهاش رو پوشیده بود و بوی ادکلنش که مثل همیشه آدمو مدهوش میکرد.زیر لب جواب سلامش رو دادم و با اخم گفتم”خفه شدم با بوی ادکلنت،باز دوش گرفتی با ادکلن”سر دردم با بوی تندی که به مشامم خورد شدیدتر شد.واسه اینکه جو رو عوض کنه گفت”خیلی دلت بخواد یه جنتلمن خوش تیپ اومده دنبالت و داری براش کلاس میذاری؟“صورتم رو گردوندم سمت بیرون و همونطور که مشغول تماشای خیابون شدم گفتم”دلم نمیخواد”
چه حالی میداد که بدون ملاحظه شرایط داشتم رفتار میکردم و دیگه مجبور نبودم گند دماغی و رفتارهای خودپسندانه اش رو تحمل کنم.ولی نمیدونم چرا از رو نمیرفت.همه چیز این آدم برام عجیب بود.انگار هرچی بیشتر ضایعش میکردی بیشتر تحویلت میگرفت.وقتی دیدم تو سکوت مسیری رو که خودش در نظر داشت رو پیش گرفت و حتی ازم نپرسید برنامه ات چیه کفرم دراومد.پرسیدم”کجا داری منو میبری”
قهقه ای زد که وحشت زده نگاهش کردم و گفت”عجله نکن به زودی معلوم میشه”واقعا انگار رفتار عادی نداشت.یه لحظه دلم هری ریخت پایین نکنه داره میبره بلایی سرم بیاره.یه لحظه خط کشیدم روی این حدس و با خودم فکر کردم نه اینقدرها هم نمیتونه بیرحم باشه.ولی وقتی از شهر خارج شدیم و مسیر جاده چالوس رو پیش گرفت حدسم تبدیل به یقین شد که کاسه ای زیر نیم کاسه اش هست.احتمال دادم میخواد یه جایی تو دره پرتم کنه.
اونقدر توی این فکر بودم که افسوس خوردم کاش به یکی گفته بودم دارم کجا میرم.لحظه به لحظه وحشتم بیشتر میشد و هرچی زیر چشمی بهش نگاه میکردم تو رفتارش هیچ چیزی نمیدیدم جز اینکه علی سابق نبود.هر از گاهی تو صورتم نگاه میکرد و وقتی نگاهمون گره میخورد بهم لبخند میزد.آخرش طاقت نیاوردم و گفتم”میشه بپرسم کجا داریم میریم؟“اونقدر عصبی بودم که دستم آشکار میلرزید.وقتی منو تو این حال دید گفت”داریم میریم یه جای با صفا بشینیم غذا بخوریم و مثل دو تا آدم عاقل تصمیم بگیریم واسه زندگیمون”عجب پس اینقدرم بیرحم نبود و میخواست قبلش یه حالی بهم داده باشه که حسرت به دل از دنیا نرم.تو دلم گفتم فقط خدا کنه زیاد زجر نکشم.از تصور اینکه اینجا ته خط زندگیم هست و آرزوهامو به گور باید ببرم اشک از چشمام جاری شد.با تعجب نگاهم کرد و گفت”چرا گریه میکنی؟من فکر میکردم خوشحال بشی؟“در حالیکه گریه ام شدیدتر شده بود گفتم”آخه تو هیچوقت از این کارا نمیکردی”
از جعبه دستمال کاغذی که جلوی شیشه ماشین بود چندتا دستمال کشید بیرون و داد دستم و گفت”میدونم خیلی کمت گذاشتم.میخوام برات همه چیز رو جبران کنم.بگیر اشکات رو پاک کن که گریه میکنی اعصابم داغون میشه”
جلوی یه رستوران باغ که سر درش عنوان خانوادگی نوشته بود توقف کرد و پیاده شد وقتی دید هنوز نشسته ام گفت”پیاده شو دیگه،میدونم از اینجا خوشت میاد”وقتی قدمهاش رو باهام هماهنگ میکرد تا باهم وارد بشیم یاد رفتارهای گذشته اش افتادم که هیچوقت حتی کنارم قدم برنمیداشت و انگار عارش میومد از اینکه کسی بفهمه باهم زن و شوهریم.حتی دستم رو تو دستش گرفت و سعی میکرد ادای یه شوهر عاشق و سینه چاک رو دربیاره.باعث تعجبم بود که وقتی وارد شدیم صندوقدار جلوی پاش از رو صندلی بلند شد و تقریبا تا کمر خم شده بود و با کلی تعارف و احترام بهمون خوشامد گفت.از سلام و احوالپرسی علی با یکی دوتا از گارسون های اونجا هم نفهمیدم پاتوق دائمیش اونجاست تا وقتی پسر کم سن و سال و جوونی که از زور لاغری داشت کمرش میشکست اومد پای تختی که به انتخاب علی نشسته بودیم تا سفارش بگیره.احوالپرسی گرمی کرد و گفت”سفارشتون طبق معمول همیشه دیگه”ارتعاشی که تو صدای علی بوجود اومد و دستپاچه شده بود.حتی بدون اینکه از من بپرسه چی میل دارم و نظرم رو بپرسه سریع گفت”آره محمد جون،فقط سریع بپر غذا رو بیار که خیلی گرسنه ایم”وقتی پیشخدمت دور شد متفکر زل زده بودم تو صورتش و اون هم واسه فرار از بحث و سئوالات احتمالی من سرش رو زیر انداخته بود و با سوئیچش بازی میکرد.
وقتی خوب نگاهش کردم دیدم حتی ارزش بازخواست کردن هم برام نداره.خودش هم دیگه برام مهم نبود چه برسه به اینکه کجا میره و با کی نشست و برخاست میکنه.در شان خودم نمیدیدم که بخوام این موضوع رو به روی خودم بیارم و اونوقت مثل آدمهای احمق ادای یه زن خوشبخت رو دربیارم.دیگه چیزی توی این زندگی باقی نمونده بود که بخوام بخاطرش بجنگم یا نگران از دست دادنش باشم.
وقتی سینی غذا از راه رسید علی مشغول غذا خوردن شد و من فقط با غذای توی بشقابم بازی میکردم و داشتم فکر میکردم در ازای این باجی که امروز داره بهم میده قراره چه درخواستی داشته باشه.انگار عادت کرده بودم که وقتی همه چیز داره به خوشی میگذره یه جای کار ایراد داره.
هرچی اصرار کرد بیشتر از دوسه تا لقمه از گلوم پایین نرفت و بعد از اینکه سفره نهار جمع شد.نطق گیرایی رو شروع کرد و منم مثل بچه مودب و سربزیر همه رو گوش کردم.نمیدونم چرا داشت میزد زیر همه قول و قرارمون.واسه خودش بریده بود و دوخته بود و اصرار داشت بپوشم.وقتی ایده اش رو گفت انتظار داشت از خوشحالی بپرم و صورتش رو غرق بوسه کنم.آخ که این بشر چقدر میتونست از خودش ممنون باشه.انتظار هر چیزی رو داشت جز اینکه این دفعه من بودم که میخواستم نقطه پایان بذارم واسه این تراژدی مسخره.
بعد از شنیدن اینکه منصرف شده و دلش میخواد حالا که به عشقش نرسیده و مجبوره واقعیت رو قبول کنه و از روی احساسات تصمیم نگیره و با خونسردی تمام گفتم”من نیستم”وقتی ازم دلیل خواست بهش گفتم”من نمیتونم منتظر بشینم ببینم تو چه سازی میزنی و من برقصم.من ترجیح میدم یک جا گرگهای جامعه منو یه لقمه چپ کنن تا اینکه تو منو نشخوار کنی و هر وقت دلت خواست برگردونی تو دهنت و مزه مزه ام کنی علی.من غرور دارم واسه خودم،شخصیت دارم.لطف کن با من مثل یه گوسفند رفتار نکن”
اصلا فکرش رو نمیکرد این موضع رو در مقابل تصمیمش بگیرم.پس همه هنرش رو به کار برد تا منصرفم کنه.وقتی اصرار منو واسه ادامه تحصیل دید.بهم وعده داد حمایتم میکنه تو هر دانشگاهی خواستم درسمو بخونم.حتی قول داد از مادرش بخواد کمکم کنه تا بچه مانعی سر راهم نباشه.وقتی دلیلش رو پرسیدم که چرا اینهمه اصرار داره منو تو زندگیش نگه داره.مگه تو این دو روز چه اتفاقی افتاده که فهمیده آش دهن سوزی هستم.هیچ جواب قانع کننده ای بهم نداشت که بده.طرز فکرش هم این بود که من که نمیتونم تا آخر عمر مجرد بمونم بالاخره بعد از تو دوباره راحتم نمیذارن و بهم پیله میکنن که ازدواج کنم.الان هم که دیگه کسی رو که دوستش داشته ازدواج کرده و رسیدنشون به همدیگه محاله پس کی بهتر از من که حداقل از همه عروسهای فامیلشون سر بودم.چه دیدگاه مسخره ای که تو ازدواج ،دختر اول عروس مادرشوهرش میشد تا همسر و همراه زندگی شوهرش.ولی اینها به من ربطی نداشت.من خیلی هنر میکردم جونم رو برمیداشتم و از این مهلکه فرار میکردم چه برسه بخوام دیدگاه فک و فامیل سنت گراش رو اصلاح کنم.داشت با وعده بهشت برین خامم میکرد و یا
حداقل اینکه از تصمیم به سقط جنین منصرف بشم و من هم همه چیز رو واگذار به موفقیت یا شکستم تو مهمترین امتحان زندگیم کردم.اونروز حتی یک درصد هم تصمیم به سازش نداشتم.ولی غافل از اینکه روز امتحان کنکور این ویار حاملگی گند زد به همه رویاهام.از شدت تهوع و سرگیجه مجبور شدم وسط جلسه کنکور برگه های پرسشنامه و پاسخنامه رو تحویل بدم و بیام از جلسه امتحان بیرون.
خودم هم میدونستم امکان نداره قبول بشم.شهر آرزوهام روی سرم خراب شده بود.از طرفی هم هرچی التماس به علی کردم که ما الان شرایط بچه دار شدن نداریم چون هنوز تکلیفمون با خودمون معلوم نیست،قبول نکرد و همچنان اصرار داشت لزومی نداره زندگیمون رو خراب کنیم.بر عکس با علنی کردن موضوع بارداری راه رو واسه تصمیم من بست و منو در مقابل عمل انجام شده قرارداد.تا قبل از اینکه مثل یک ماهی کوچولو حرکتهای موج مانند این موجود کوچولو رو تو بطنم حس کنم لحظه به لحظه آرزو میکردم خدا به دادم برسه و خود بخود این اتفاق بیفته.حتی از انجام هر کار سنگینی دریغ نمیکردم.ولی انگار این کوچولو بد دلبسته این مادر خودخواهش بود.وقتی واسه اولین بار با پاهای ظریفش به دیواره شکمم لگد میزد و وجود خودش رو اعلام میکرد حس مادرانه تو وجودم شکوفا شد و دیگه نمیخواستم به جگرگوشه ام آسیبی برسه.حسی بهم میگفت دیگه من تنها نیستم و یه موجود زنده کوچولو که روزی از همه دنیا برام عزیزتر میشه داره از وجود من حیات میگیره.
وقتی بعد از 5 ماه دیگه انتظار که پسرم رو واسه اولین بار تو بغلم گرفتم فقط گریه میکردم از خوشحالی که این لحظه رو از دست ندادم.مثل بال پروانه لطیف و بی دفاع بود.اسم سامان انتخاب علی بود واسه پسرم.حالا دیگه نقطه عطفی بین ما وجود داشت که مجبور بودیم هر کدوم از آمال و آرزوهامون واسه خوشبختی پسرمون چشم بپوشیم.

ادامه…

نوشته: Naeerika

بازدید 18,345

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

34 پاسخ به “عشق پنهان (4)”

  1. نایریکای عزيزم خوشحالم که برگشتی و خوشحال تر هستم که قسمت به قسمت پیشرفتت رو در نوشتن ميبينم,اينجوري پیش بره کم کم بايد با ارش و اريزونا و هيوا بيایم سرتو بکنیم زير آب ;-)شوخی کردما,کاربریتو از ترس مردن نبندی یه وقت :-)خیلی لذت بردم از خوندنش عزيزم,موفق باشي

  2. يكى از فانتزيام اينه نويسنده باشم بعد با احساسات خوانندگان بازى كنم بعد پاى داستانم دعوا بشه بعد آقاى سيلورفاك بياد بگه: 😀

  3. قلب مسى هر چه ميخوام سربه راه بشم يه چيزى توى وجودم ميگه: شادى شيطنت كن شادى شيطنت كن(دوبار جهت تاكيد ميگه ها) دست خودم نيست 😀

  4. سلام…همه چی آرومه ،من چقد خوشحالم…بعد از غرش یه شیر از بند رها شده/قسمت سوم/…تواین قسمت دوباره ارامش حاکم شده…اگه بگم این قسمت زود تموم شد،اغراق نکردم،چون متوجه نشدم کی به اخرین سطر رسیدم…خیلی قشنگ مینویسی ومنتظر ادامه اش هستم…فقط یه علامت سوال گنده برام ساختی؟علی ضربه مغزی شده…نگی که رفته بعد از اینکه ضایعش کردی فکراشو کرده و اومده…یعنی رفتار علی اصلا برام قابل درک نیست…هر چند که بعدا ندا رو ترک میکنه…بانو:اگه رفتی به هر دلیل دیگه مهم نیست…ولی دلیل اینکه برگشتی شیرینه…ما هم دلمون براتون تنگ میشه…

  5. kheyli ziba bod jomle bandi dastan ra kheyli dos dashtam be nazare man ali az jayi tahte feshare ya fekri to sareshe ke dobare bargashte age doros migam bego

  6. بچه ها بچه ها من میدونم علی چش شده که یهو عوض شده, عاقا اون دختره عشق علی بود که رفته شوور کرده,حالا با شوهره مشکل دارن تازه دختره بچه دار هم نمیشه,حالا با علی قرار مدار گذاشتن که دوتایی طلاق بگیرن و با بچه ی علی یک زندگی جدید شروع کنن, این علی هم واسه همینه که اینقده خوش خوشانشه(ای تو روحش) 😀

  7. =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D>

  8. خوب بود مرسی.ولی فقط خوب بود.من خودم قسمت سه رو از بقیه قسمتا بیشتر دوست داشتم.به نظرم این قسمت یکم ضعیف بود.البته خوندنش خالی از لطف نبود.مرسی

  9. ممنون خیلی خوب بود هر قسمت که پیش میره بهتر از قسمت قبله ولی کاشکی وقتشو بیشتر کنی 😀 خیلی زود تموم شد

  10. خيلي قشنگه داستانات عزيزم…بسيا نثر زيبا ورووني داري كه آدمو جذب ميكنه…ممنون

  11. امام زاده جان اينطورى كه اين ترم شهوانى مشروط ميشم، اگه ميشه تجديدنظر كنيد، ده هزارتا نذرت ميكنم 😀

  12. دوستان عزیزم سلاماول اینکه ممنونم که داستان رو دنبال میکنید و با دقت میخونید.این رو از سئوالاتی که تو ذهنتون بوجود اومده متوجه شدم.همین هم باعث میشه مسئولیتی بر گردن خودم حس کنم که مثل یک قافله سالار مطمئن و با درایت کاروان داستان رو به سر منزل مقصود برسونم.و مقصود و معبود تو این راه ارزش گذاشتن برای وقت شما بزرگواران هست.ولی دوستان چالشهای شخصیت اول داستان هنوز حل نشده چه بسا اینکه سخت تر و پیچیده تر خواهد شد.درسته که جملات آخر داستان پایان فیلم ایرانی رو واسه شما تداعی میکنه ولی با تکیه بر قسمت اول و دوم که پیش زمینه ای از زمان حال رو تو ذهن خواننده بوجود آورده دست به این ریسک زدم و پایان قسمت چهارم رو تو این نقطه قرار دادم.اگر چه برانگیختن احساسات خواننده خیلی مهمه که دنبال رو قصه باشه و هیجان داشته باشه واسه همراهی که این مهم هم با نکته سنجی و ریزبینی که از شما عزیزان سراغ داشتم میسر بود.به همه عزیزان این قول رو میدم که قسمتهای بعد خیلی جذابتر و شیرین تر خواهد بود و پاسخ منطقی واسه همه سئوالات ذهن شما عزیزان رو خواهد داشت.

  13. به اعتقاد من در روال داستان مسیر درستی رو در نظر گرفتی. هرچند به واقع این نویسنده ست که باید لگام داستان رو در اختیار داشته باشه. اما بهرحال این قسمت هم خوب بود. مطمینم قضیه به همین جا ختم نمیشه و فعلا باید از مسیر لذت برد… چندین و چند باره میگم که به اعتقاد من نقطه عطف داستانت انتخاب هایی هست که خانم قهرمان داستان انجام میده. من درایت رو میبینم. برخلاف بعضی از دوستان فکر میکنم که ایشان مسیر زتدگی شو خیلی خوب داره پیش میبره و بسیار امیدوار به پایان خوبی هستم که حس میکنم!!!موید بمانی!

  14. نایریکا جان، خسته نباشی. هنوز پاراگراف آخر قسمت سوم رو کامل هضم نکرده بودم که با جملات “من نمیتونم منتظر بشینم ببینم تو چه سازی میزنی و من برقصم.من ترجیح میدم یک جا گرگهای جامعه منو یه لقمه چپ کنن تا اینکه تو منو نشخوار کنی و هر وقت دلت خواست برگردونی تو دهنت و مزه مزه ام کنی علی.من غرور دارم واسه خودم،شخصیت دارم.لطف کن با من مثل یه گوسفند رفتار نکن” دوباره دیوونه ام کردی. مرحبامی دونم که گفتی ظرائف دیگه ای رو در قسمتهای بعدی به تصویر خواهی کشد، اما دوست داشتم کمی از رفتار علی و برخوردهای خانواده ها در طی دوران بارداریت رو هم توی این قسمت بخونم.هر چند عدم حضور شاهین، آرش، آریزونا و حتی شیر جوان و عبدول دوباره دلشوره رو برام به ارمغان آورده، ولی دارم خودم رو آروم می کنم با اینکه قرار نیست همه مثل علیرضا غیرتی سینه چاک بشن، شاید همینقدر که مؤدبانه به پر و پای هم نپیچن غنیمت باشه. خدا عاقبت هممون رو به خیر کنه.خدا خودش همه خوانندگان رو به راه امام زاده بیژن هدایت کنه.یا حق

  15. حرفهاى پروازى رو هم تكذيب ميكنم.و طبق گزارشات رسيده از مراجع ذى صلاح اين شخص از شروع كاربريش تاكنون درتمامى موارد مخالف بوده و حتى سابقه مخالفت با خودش را هم دارد! و همچنين هيچگونه موافقتى در پرونده ى سياهش يافت نميشد بجز چند مورد معدود و بسيار نادر اونم با كاربرى تحت پيگرد جناب پيرفرزانه عزيز.متهم رديف اول پروازى هم اكنون از شگردى جديد براى دسيسه عليه ادمين بهره ميجويد و با حذف كردن كامنتهاى خودش شروع مظلوم نمايى كرده و اين عمل را بگردن ادمين مياندازد و او را متهم به خوردن كامنتهايش ميكند!! و در ادامه اين پروژه ادمين ستيز به افراد ساده لوح براى موافقت فراخوان ميدهد.ازين شخص عصيانگر جدن بپرهيزيد!

  16. پروازی جونم، خواب راحت امشبم رو مدیون تو هستم. از این به بعد هر وقت فضولی داشت خفه ام می کرد، اول به تو مراجعه می کنم.آریزونای گل و مهربان، مرسی از تکذیبیه ات؛ راستش من فقط به خدا پناه برده بودم و از طریق امام زاده بیژن دخیل بسته بودم برای پیوند قلبها. سعی کردم موردی برای تکذیب تو حرفهام نباشه، غافل از اینکه غریزه طنّازی تو به ترَک دیوار هم رحم نمی کنه. ایشالله هر کی هر کجا هست خوب و سلامت باشه. تو هم که جات تو قلب من محفوظه.یادمون باشه وقتی عبدول با چهره جدیدش برگشت، یه دور همی مبسوط بگیریم.

  17. البته قهری در کار نیست و از من هم دیگه سنی گذشته که بخوام همچین کارایی انجام بدم. در مورد داستان هم باید بگم که خوب بود. امیدوارم نایریکای عزیز توی قسمتهای بعدی هم موفق باشه…

  18. سلام و عرض ارادتاین دفعه دوستان با تاخیر سرافراز کردن ولی بهرحال داستان رو با کامنتهاشون مزین کردن.”زن اثیری”عزیزم یا به قول آریزونا درسای همدم و مهربون:ممنون که بالاخره نظرتو نوشتی و منو از این دلشوره خلاص کردی.باورکن منتظر کامنتت بودم.در مورد اون جملات هم وقتی زن باشی و تو جامعه ایرانی باشی و گهگداری مجبور به نبرد با جنس مخالف واسه اثبات موجودیت و قدرت کم کم یاد میگیری از این کنایه ها به کار ببری.در مورد داستان هم که گفته بودی کاش در مورد خانواده ها نوشته بودی.باید بگم شاید افراط و تفریط کردم ولی باور کن نخواستم به حاشیه برم.ولی وقت جدایی دوباره فلش بک به عقب میخوره و وقت گلایه ها و دلخوریها اشاره به همه چیز خواهد شد.ولی خداییش از بس انتقاد از به تصویر کشیدن روابط خانوادگی و فامیلی بود ترسیدم هم طولانی بشه و هم شخصیتهای اصلی اینجا کمرنگ بشن.ولی همیشه نظرات کارشناسی و دقیقی که میدی خیلی به آدم انرژی میده.آریزونای عزیز ممنون خدا حفظت کنه و سایه ات رو از سرمون کم نکنه.پروازی عزیزم خیلی ماهی بخدا.ممنون از لطفتسپیده عزیزم عذرخواهی منو بپذیر از اینکه دیر خدمت رسیدم و مراتب سپاسگذاری از محبتت رو به جا آوردم.قلب مسین عزیز نام کاربریت رو عوض کن و بذار قلب طلایی از بس گلی.آرش جان ممنون که کامنت گذاشتی.امیدوارم قسمت دومت رو هرچه زودتر بخونم.شاهین عزیز ممنون از این همه لطف بیکرانت.پیر فرزانه عزیز شما همیشه لطف داری و کامنتات به آدم انرژی و انگیزه میده.بقیه دوستان هم سپاسگذاری و ارادت منو بپذیرن.شرمنده اگر اسم دوستی رو جا انداختم.

  19. متاسفانه دیر رسیدم و گفتنی ها گفته شد.نایریکا عزیز هنوز قسمت چهار را نخوندم ولی از کامنتهای دوستان پیداست که بازهم گل کاشتی.از بازگشتت به جمع بکن تو هم از ته دل خوشحالم.پیروز و سربلند باشی عزیزم.

  20. رودی عزیز اگرچه گفتم این داستان بر پایه سکس نیست ولی مطمئن باش به جاهای خوبش هم میرسیم.پژمان عزیز ممنون از لطفت امیدوارم وقتی خوندی نظر مساعد داشته باشی.

  21. من نفهمیدم کامنت دیشبم چی شد؟ ولی به هر صورت خانم گرامی شما در هر قسمت پیشرفت محسوسی داشته اید و من هم نمره ی کامل دادم فقط چاشنی های سکسی داستانتون کمه که شما دست منتقد را با توضیحات قسمت اول بسته اید ولی فراموش نکنید دلیل وجودی این سایت حول محور سکس می چرخه والّا شما می تونستید با کمی جرح و تعدیل داستانتون را برای “مجله ی خانواده ی سبز ” بفرستید و احتمالن هم برنده ی جایزه ی بهترین داستان ماه شوید. ولی در هر حال ممنون که ما را از قلم خودتون محروم نکردید

  22. من مطمئنم به جاهای خوب داستان می رسیم در عین حال سرکار ِخانم من یک چیز کلّی عرض کردم و شخص خودم خیلی هم آویزون بخش سکسی داستانها نیستم بیشتر شیوائی زبان نوشتار و روانی قلم برام مهمه که نوشته ی شما هر دو را داره. پیروز باشید

  23. بالاخره وقت آزاد پیدا کردم و خوندمش (2:25 صبح)تغییر را کاملا” حس کردم نسبت به قسمتهای قبلی خصوصا” قسمت اول.روند مثبت کارت کاملا” محسوس و قابل تحصینه.بی صبرانه منتظر قسمتهای بعدی هستم.پیروز باشی عزیزم.ضمنا” امتیاز کامل هم دادم که الحق لیاقتش رو داشتی.

  24. سلام نایریکای عزیز داستانت فوق العادست . منطقی و حساب شده عمل می کنی. و قهرمان داستانت هم با سن کمش خیلی پخته به نظر میاد و این باعث میشه با تمام هیجاناتی که داستان داره یه اطمینان قلبی در به کمال رسیدنش در خواننده شکل بگیره . بی صبرانه منتظر خوندن ادامش هستم .

  25. اگه این زندگی واقعیته خدا به تو توان ایستادگی بده و اگه نشأت گرفته از ذهنت تو نویسنده خوبی میشی به تلاشت ادامه بده .

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید