یه روزباییزی توراه مدرسه بابسری اشناشدم که اولش دوسش نداشتم ولی کم کم یه جوررایی به دلم نشست ازغیرتش خوشم اومده بود میدونستم واقعا عاشقم شده چندماهی خیلی ساده دوستیمون گذشت تا این که شایان گفت ماه عیدمیرم سربازی خیلی ناراحت شدم برای اولین بار بغلش کردم وگریه کردم گرمی تنشوحس میکردم خیلی دوسش داشتم ازکوچه که رفتیم ازهم خداحافظی کردیم ورفتیم خونمون بهش اس دادم که گرمی اغوشت واقعا لذت بخش بود میخوام قبل از رفتن به سربازیت یه بار بیام خونتون یه روز شایان بهم زنگ زدکه خونمون خلوته میای عروسکم
من که عاشق گرمی اغوشش شده بودم قبول کردم ارایش کردم ولباس سکس بوشیدم ورفتم وقتی دم درشون رسیدم ایفون خونشونو زدم شایان هم بدون اینکه خودش بیاد دم در تامنو ببره تو ایفونوزد من خودم رفتم خونه اولش شایاننو ندیدم فقط صداشومیشنیدم که میگت بیاتو اتاق عزیزم رفتم اتاق اماشایانو باز ندیدم میخواستم به بشت در نگاکنم که ازبشت بغلم کرد وگفت سلام جونم دوستت دارم منم که بهش یه جورایی علاقه داشتم گفتم منم دوست دارم گلم ئمنو نشوندرو تختش کمی صحبت کردیم بعدیواش یواش میدیدم که شایان داره شهوتی میشه یه لحظه هردو سکوت کردیم من درست به چشای شایان ذل زده بودم رنگ چشای شایان همیشه مستم میکرد سیاهه سیاه بود کم کم صورتموبهش نزدیک میکردم شایان هم همینطور من دیگه تحمل دوری ازلباشونمیتونستم بکنم لبامو به لباش چسبوندم شایان هم بدنمو لمس میکرد یه لحظه چشمم به کیرش افتاد دیدم که کیرش ازبس شق شده داره شلوارشو باره میکنه شایان هم فهمیدکگه من متوجه بکن تو شدنش شدم لبخندمعنی داری بهم زد واروم منو خوابوند وروم دراز کشید گرمای کیرش منوهم حشری کرده بود هر دومون که بیشتر حشری شده بودیم همدیگرو لخت کردیم شایان تو چشاش هم حس عشق را داشت هم شهوت من که عاشق لب بودم لباشو با زبونم لیس زدم شایان هم از لب خوردنم خوشش اومده بود یه لحظه بهم نگاکرد گفت فقط لب اینوگفت و سرشو کم کم بایین اورد گردنمو بشت گوشمو بازبونش لیس میزد خیلی حال میکردم منم بادستم موهاشو البته موی سرشو لمس میکردم شایان رفته رفته حال بیشتر میدادو بایین تر میرفت سینموبا نک زبونش نوک سینمو لیس میزد دیگه نمیتونست بایین تر بره چون قبلا تو اسام گفته بودم زیاده روی موقوف.ولی من که بیشترحشری شده بودم کیرشوبادستم گرفتم وکمی باهاش ور رفتم گذاشتم وسط باهام ازجلو خلاصه شهوتشوریخت وبعدازحموم من رفتم خونه همش توکف اون ساعت بودم شایان هم یه جورایی خیلی مهربونم شده بود خلاصه اون روز رسیدکه شایان راهی سربازیش شد اونروز حس میکردم مرده ی متحرکی هستم که فقط وفقط فکرمیکردم همش میترسیدم شایان بلایی سرش بیاد چون به زاهدان افتاده بود شایان یک هفته بود بهم زنگ نمیزد من بدبختانه شماره ی برادرشومیدونستم وبه شاهین زنگ زدم گفتم داداش منم غزل یک هفته هست که شایان زنگی نزده شاهین گفت اره غزل جون به ماهم زنگ نزده نگران نباش چون تازه وارده دوهفته نمیزارن زنگ بزنه گفتم اخه من نگرانشم گفت برادرمنم هست چاره ای نیست روز ها گذشت و باز از شایان خبری نشد …ساعت دوازده ونیم شب بو دلم بد جوری گرفته بود به شاهین بیام زدم گفتم چه خبر دلم شور میزنه گفت عزیزم ناراحت نباش انشاالله به این زودی زنگ میزنه گفتم انشالله بعدفردای همین شب بهم بیام اومد دیدم شاهین فرستاده که گلم چه خبر شایان ازنگ نرد گفتم نه شاهین جان این بیام باعث شد چند روزی ما به هم بیام بیشتری فرستادیم من غافل ازاین بودم که شاهین تواین چندروز وابسته ی من ومن وابسته ی شاهین شدم یه روزی من واقعا دلشوره ی زیادی داسشتم که نمیدونستم چیکارکنم تودلم باخودم گتم کاش همین الان شایان یه زنگی بزنه توهمین فکربودم که تلفنم به صدادر اومد باورنمیکردم شایان باشه اما اینطور بود شایان بود ازخوشحاتی میخواستم گریه کنم شایان گفت عشقم معضرت میخوام نمیذتشتن به خونه هامون زنگ بزنیم بخاطرهمین نتونستم تماس بگیسرم من باگریه گفتم فدای سرت حالاکه تماس گرفتی اونارو بیخیاگفت خیلی دوستت دارم به محظ اینکه سربازیم تموم شه میام برای همیشه باهم باشیم وازدواج کنیم گفتم توسلامت بیا اونابه وقتش حل میشن.شایان گفت عزیزم تا اموزشم تموم نشه نمیزارن بیام ولی اموزشم تموم شه اول از همه میام به دیدن تو گفتم فدات شم غشقم اشکال نداره وگفت دیرتماس میگیرم نمیزارن اینوگفت وقطع شد من اونروزو فقط باگریه سبری کردم شب شدویک بیام دیگه ازشاهین اومد نوشته بود که غزل جان شایان بهت زنگ زده بود به ما که زده بود منم جوابشو دادم گفتم اره شاهین جان دوباره اس اومد که گفتم شایدنزده باشه واسه همین میخواستم ازنگرانی دربیای بعدمن جواب ندادم اما بازشاهین اس داد که نمیتونم بیشتر ازاین تحمل کنم ومیگم نوشته بود ازته دل بهت عاشق شدم من شک شدم گفتم این امکان نداره این چه حرفیه شاهین من عشق برادرتم جواب داد که عشق هرکسی کهئباشی تودل من موندگاری هستی برای همیشه9 …یه ماه گذشت ازشایان خبری نبود اما شاهین مدام اس عاشقانه میداد منم جوابشونمیدادم باز دلشوره هام به این که شایان تماس نمیگرفت شروع شده بود یه باردیگه که شاهین اس داد جوابشو دادم گفتم شاهین بازشایان نگرانم کرده شاهین جواب داد این همه مخدت بهت اس میدادم جواب نمیدادی یعنی اینقدر شایانو دوست داری گفتم اره عاشقش شدم گفت هیچ احساسی به من نداری اصلا گفتم دارم امانمیتونم به شایان خیانت کنم گفت خیانت نیست اگه مایلی جای خالیه شایانومن برات برکنم گفتم حالاکه اسرار داری قبول.مابه اس بازیمون چندروزی ادامه دادیم تااینکه یه روز شاههین گفت بیاخونه ما کسی نیست نترس فقط میخوام حرف بزنیم منم قبول کردم چون اعتمادکرده بودم که کاری باهام نداره اگه بخاطرشهوت بود از اس دغادناش میفهمیدم رفتم خونشون در روزدم اومد در باهم رفتیم تو نامسب رفت اتاقی که من باشایان رفته بودم درست نشست جایی که شایانم نشسته بود منم نشستم جای زخودم نزدیک به شاهین گریم گرفت گریه کردم به شاهین گفتم که باشایان اینجا اومده بودم من که کنترلم دست خودم نبود دست احساساتم بود شاهین بغلم کرد ومن نتونستم چیزی بگم منم که احتیاج به هم صحبت داشتم محکم شاهینوبغل گرفتم من خاطرات باشایان یادم افتاد همون لحظه به چشم شاهین ذل زدم نمیدونم چی شد باشاهین لب رفتیم اما نه شاهین ونه من زیاده روی نکردیم فقط بغل ولب.من وقتی رفتم خونه فهمیدم دارم به شاهین عاشق میشم بازباشاهین اس بازی میکردیم تاکه یک هفته مونده بود شایان اموزششو تموم کنه بهم زنگ زد برداشتم گریه کردم وگفتم دوسم نداری چرابهم زنگ نمیزدی گفت عشقم من که گفته بودم نمیتونم تماس بگیرم احساس میکردم باعث رابطم باشاهین تقصیر شایان وبی توجهی هاش هستش امابازگفتم شایان دوستت دارم زودبیا گفت فردا مرخص میشم ازاین زندان لعنتی خوشحال بودم درست برعکس شاهین که میگفت اگه شایان بیاد توجهی به من نمیکنی.فرداش هرچقدرمنتظرشدم کسی باهام تماس نگرفت تااینکه ساعت7عصر گوشیم به صدادراومد خوشحال شدم گفتم شایان اومد اماشاهین بود دیدم داره گریه میکنه گفتم چیه شاهین چراگریه میکنی مکث کرد ویک کلمه گفت شایان گفتم شایان چی گفت شایان عمرشو داد به تو اون تصادف کرده من خیلی ناراحت شدم درست دوماه گریه کردم وتموم اما قسمت این شدکه منو شاهین عشق هم شدیم و ازدواج کردیم وخوشبختیم
این نوشتم واقعا واقعی بود از شما دوستان عزیزمیخوام نظراگه داشتین بفرستین باتشکر
نوشته: غزل
19 پاسخ به “عشق دو برادر به یک دختر”
من خوشم اومدولی غلط املایی بسیار
سلام غلط املائی بیداد میکرد،ازنویسنده عزیزکه همش میخواست اشک خواننده هاش رودربیاره،عاجزانه تقاضادارم،درکلاسهای نهضت سوادآموزی ثبت نام کرده وبیشترازاین بااعصاب خواننده بازی نکند،که دعامیکنم چائیت سردشه،بلابگیری،شیطون،بچه ها شرمنده من اواخواهرنیستم،امااین نویسنده لازمش بود.
شعر وحشی بافقی بخون شاید عقل نداشتت بیاد سر جاش.
معضرت میخوای؟ انچوچک زشت گه بخور دیگه ننویس. حالمون از هر چی عشق و سکس و فیلم هندی و سربازی و آموزشی و … به هم خورد.
خدا نکنه شاهین بره سربازی انوقت عاشق پسر خالش میشی
اهحالم به هم خورد. دیگه جندگی که داستان نوشتن نداره
خاك تو سر جندت كنن،مطمئنم كير شاهينم مث كير شايان مالوندي اما روت نشد بگي!
پروازی ناز دهنت که منم یاد همین شعر افتادم…
khayli jaleb bud aman ghalate emlaei ziad dasht
گفتی اگر از پای خود زنجیر عشقت وا کنم؟گفتم ز تو دیوانه تر،دانی که پیدا میکنم :D…خیلی موضوعش کلیشه ای بود،از این جور داستان ها خیلی خوندم…دیگه ننویس بی شعورلابد شاهین بره،شهاب میاد،شهاب بره شهیاد میاد،شهروز بره،شهداد و شهباز و شهرام ها میان؟؟؟آخرشم یه شاسکول میاد تو زندگیت که می شا… به تو اون شاه بیت زندگیت :Dبچه ها واج آرایی رو خوب اومدم؟؟؟؟ :D…راستی پروازی جان،شعر زیبایی رو آوردی…ممنون
قشنگ بود ولی یك ربع فقط برای غلط املایی شما خندیدم ببخشید 😀 :-*
نويسنده افغانيه؟نوشتارش كه اينجوري بود
خوب بود ولی بجای خونه خالی رفتن وهرروزعاشق شدن درس میخوندی بهتر نبودمعذرت را بچه کلاس ابتدایی(معضرت) را اینطورنمینویسه
کوسه ساناز تو دهنت
یه وکیل دیگه-این کس ساناز عجب فیلمی شده بابا
تو اصلا عاشق نبودی
احمق ؛آخه این تخیله شما دختر مدرسه ای ها دارین ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!این داستان بود یا شر و ور زاییده ذهن یه دختر بدبخت ؟؟؟؟ٰخجالت بکش با اون همه غلط املایی ؛ کلاس چندمی؟ببخشید عادت ندارم فحش بدم اما نتونستم ساکت بمونم
والا ما اینهمه سال یه شوهرنتونستیم پیداکنیم!جغله های هیجده ساله واسه خودش دو سه تا توآب نمک دارن که بالاخره بایکیشون ازدواج میکنن!جالب اینجاس باهمشونم سکس دارن واقعأ که مردم چه شانسایی دارن بخدا .تازه اینقدم بی سوادن اونوقت یه خانم تحصیل کرده مثل من…ای بابا
چرابعضيافرق عشقو باشهوت نميدونن ها؟