سلام اسمم سهیله اسم واقعیم … اسم داییم حسین.
من کلا یه دایی دارم یه خاله عمو و عمه هم ندارم، از شانس من … خاله من بچه اول مادرم دوم و دایی بچه سوم… دایی خیلی زشته ! واقعا قیافه ی زشتی داره، برعکس تمام خانواده فقط داییم زشته که اونم میگن تو دوران بارداری مادربزرگم سره فوت پدرش و دیدن گرگ و چند مورد میترسه بچه اینجوری میشه… دایی از من هفت سال بزرگتره، من عشق داییم هستم، واقعا عاشقه جدی میگم … من بسیار خوشگل هستم، به طوری که این خوشگلی واقعا منو اذیت میکرد تو دوران کودکی … همیشه بابا کچلم میکرد (میگفت پسر و باید کچل کنی که آسیب نبینه یعنی کسی بهس نظر نداشته باشه راست هم میگه) از خودم بخوام بگم تا قبل ۱۷ سالگی بدنی لاغر ولی سکسی … پوست سفید، چشم عسلی، موی بور که به قرمزی میزنه، لبام عادیه یعنی نه کوچیکه نه بزرگ ولی به صورتم خیلی میاد … چشمای درست و گونه ای که همیشه گل انداخته بود.
از وقتی که خاطرات تو ذهن من شروع شدن یعنی حدود سه چهار سالگی همیشه دایی و میدیدم … (من الان ۳۵ سالمه) همیشه دایی کوچولو بود میومد خونمون و فقط پیش من بود… واقعا عاشق من بود و هست و جالب تر اینکه زن دایی از دایی بیشتر 😂 زن دایی دختر داییه داییمه.
دایی اگر مریض میشدم با اینکه خودش بچه بود میومد غصه میخورد گریه میکرد … بقول معروف خار تو پای من میرفت همه باید دایی و آروم میکردن 🤦🏻 همه بچه بودیم و خب این داستان و داشتیم که وقتی می رفتیم دستشویی مامان و صدا میزدیم، و خب من هم همینطور بودم ولی این گزینه و سپردن به دایی، حتی سر حمام رفتن دایی همش التماس میکرد اون منو ببره ولی مامان قبول نمی کرد، ولی اگر مادربزرگ منو میبرد حمام داییم با من حمام میکرد، من شدم شیش ساله که دایی تقریبا ۱۳ ۱۴ سالش بود (۱۳ ۱۴ اون زمان مرد بود مثل بچه های الان نبودن که حساب کن سی سال پیش) موتور مارال خریده بود میومد دنبالم منو میبرد شهربازی اینور اونور (همین ۱۳ ۱۴ ساله که میگم ریش و سبیل داشت میدونم براتون عجیبه) تمام عکس های بچگی من تو آلبوم دایی درش حضور داره … قبل از اینکه بخوام کلاس اول برم یک روز دیدم مامان بزرگ و خاله و همه آمدن خونمون دایی اعصابش خورد، کارد میزدی خونش در نمیومد، یه مرد غریبه با کیف سامسونت هم بود ! قبل اینکه بیان مامان منو خوب حموم کرد و آورد بیرون ولی رفتارش عجیب بود! کمی استرس نگرانی ! ناراحتی حتی یه اشک هم از چشمش آمد. یهو مرده غریبه نگاه به پدرم کرد گفت آقا یا الله ؟ بابا هم گفت یا الله … مامان منو داد دست بابا گریه کرد رفت اونور سالن پشت به ما، بابا بزرگ و بابا منو خوابوندن پفففف چه روزه عنی بود شلوار منو در آوردن من شوکه ی شوکه بودم ! کرده امد بتادین زد قشنگ یادمه دور تا دور بتادین میزد مامان گریه هاش شروع شد، دایی اشک میریخت و دندون به هم میکشید … آمپول و که مرده زد (آمده بود منو ختنه کنه) من جیغ کشیدم مامان … بعد نگاه به دایی کردم و التماسش کردم که دایی بلند شد جوری مشت زد پس کله ی یارو که تا نیم ساعت دایی و اونور کتک میزدن اینور هم بابا مرده که مثلا دکتر بود و میخواست راضی کنه چون قهر کرده بود که کاش قهر میکرد … اینو گفتم حساسیت دایی و نشون داده باشم …
خلاصه هر پسری ختنه کرده میدونه من تا چهار روز هر آخی میگفتم هر جیشی که میکردم و میسوختم دایی صد برابر جیگرش آتیش میگرفت و اون درد بیشتری متحمل میشد (اگر من جاییم درد بگیره یا بشکنه تا الان !!! دایی هم باید همون قسمت و براش ببندن !!! جدی میگم) خلاصه من خوب شدم دایی از اون روز تا فوت بابا بزرگم باهاش قهر بود (چون داستان ختنه من زیر سر بابابزرگ بود) دایی با مارال هر روز منو میبرد به گردش حسابی برام خرید میکرد … لذت میبردم از زندگی باهاش، ولی همیشه این وسط یک چیزی برام عجیب بود، چه رو موتور چه تو خلوت همیشه با یک دستش با دودول من بازی میکرد … تا همین حالا که سی و پنج ساله هستم 😐 (بیبی فیسم تا حالا کسی نتونسته حتی ده سال نزدیک به سنم حدس بزنه)
(وسط داستان نوشتن از سایت افتادم بیرون داستان آخراش بود الان باید از اول بنویسم تا اینجا رو کپی کرده بودم) این دست زدن های دایی به بدنم بوس کردنم همینطور ادامه داشت اگر حرفی میزدم که از نظر دایی با نمک بود (که از نظرش من کیر خر هم اگر میگفتم که نمیگفتم بامزه بود) جلوی همه می پرید منو بوس میکرد لوس میکرد و یک وضعی … بابا سره این جریانات خیلی حساس شده بود با مامان دعواش شد که داداشت حق نداره با بچه ی من اینکارو بکنه و غیره دعوا سه ساعت بالا گرفت که بابا یه سیلی خیلی محکم به مامان زد و مامان چند قدم اونور تر پرت شد ولی در آخر حق و داد به بابام ولی خب من تا الان از بابام نفرت تو سینه دارم … مامان رفت خونه باباش و جلسه گذاشتن داییم هم اشک می ریخت میگفت این بچه آبجیمه عمو این عشقمه من نفسم به نفسش بنده… ولی بابام حرف تو گوشش نمیرفت دیگه… فردای همون روز دایی آمد دنبالم منو ببره خونه مامان بزرگ یعنی خونه خودشون.
بابا قبول نکرد که دایی دو تا چاقو زد تو کتف بابام که باعث قهر بزرگی شد مامانم تا سه سال حق نداشت بره خونه باباش اینا ولی !!!
این وسط با این که داییم بردن کلانتری و غیره … بازم بعد از تموم شدن این داستان ها تا سه ماه اول پشت دره خونمون سر کار نمیرفت و گریه میکرد هق هق میزد که سهیل و بدین سهیل بزارین ببینم که دیگه بابام به خاطر آبروش هم که شده قبول کرد منو داییم بیاد هر روز دم در ببینه… دایی تا سه سال هر روز ساعت شیش بعد از ظهر تا هفت دم در منو میدید برام دو تا پلاستیک بزرگ خوراکی میاورد و با اشک می رفت … وداع که نه انگار دارن جونش و میگیرن (دوستان بخدا میدونم غیر قابل باوره ولی باور کنید من اینقدر دارم عشق دایی و کمرنگ براتون تعریف میکنم که اصلا شاید بیست درصد عشق واقعیش باشه معضل شده بود تو خانواده) من شدن بودم ده ساله که بخاطر شیرینی خورون داییم و زنداییم که زنداییم میشه دختر دایی داییم، پدرم و بابا بزرگم اینا آشتی کردن … دایی و زندایی (اینجا شدن دو نفر که عاشق من هستن زنداییم هم اضافه شد ولی هب طبیعتااااااااااااااااا شاید یک درصد از صده دایی عاشقم بود نه اینکه عشق اون کم باشه عشق دایی یه چیز خوب نمیدونم چی بگم اذیت کننده بود) دایی و زندایی که میخواستن برن بیرون منو هم باهاشون میفرستادن ! ولی انگار نه انگار این دو تا نامزدن! هر دو فقط برای من بیرون میرفتن ! پارک میرفتیم میگشتیم حتی همدیگه و بوس هم نمیکردن … ولی من بوس بارون میشدم… من دوازده سالم که شد دایی عروسی کردن … چه شب قشنگی بود، تنها کسی که تو ماشین عروس غیر عروس و داماد و راننده بود من بودم … (اون زمان معمولا راننده میبردن دامادها اکثرا رانندگی بلد نبودن مثل الان هم هر خونه دو تا ماشین نبود که ما هم که تهرانی نبودیم) و خب متاسفانه شب به اون قشنگی من دم در خونه ای که داییم بالای خونه باباش ساخته بود نشسته بودم بابام داشت سر گوسفند و میبرید که همونجا خوابم برد و عشقی عروسی و از دست دادم (سه ساعت چهار ساعت بعد عروسی مراسم ادامه داشت معمولا) صبح خونه مامان بزرگ از خواب بیدار شدم ساعت ۹ بود مامانه زندایی داماد سلام آورده بود (یه رسم بود مادر عروس صبح عروسی صبحونه میاره) دایی و زندایی منو بردن بالا و منم باهاشون صبحونه خوردم و دوباره مهمون ها اومدن عروسی تا سه روز پاتختی و اینا ادامه داشت… یادمه چهار روز بعد عروسی بابا به مامان گفت این بچه هم زن گرفت بالاخره ما راحت شدیم… دو ساعت از حرفش نگذشته بود دایی و زندایی امدن و منو بردن با خودشون خرید و بعد خونشون، شب من میخواستم بخوابم حسکردم یکی منو بغل کرد برد رو تخت ! رو تخت دایی اینا … من دوباره چشمام گرم شد خوابیدم تا اینکه احساس حرکت و تکون تکون کردم و یه دستی رو دولم بود (متاسفانه من خیلی کیرم کوچیکه نمیدونم چرا ولی میدونم بخاطر ژن نیست چون دایی و بابا و دیدم کیراشون گندست (هرکسی کیر باباش و یک بار دیده بالاخره حموم میبردن مارو خیس میشدن میدیدم دیگه) زنداییم گفت حسسسسسسسسسین چیکار میکنی، دایی گفت هیس، دست زندایی و هم گرفت گذاشت رو دولم زندایی کاری نمیکرد دایی شروع به تقه زدن کردن که زن دایی شروع به مالیدن کیرم کرد من دوباره (عادت داشتم دایی بماله کیرمو) خوابیدم یهو زندایی نزدیک ارگاسم سر دولم و فشار داد که با جیغ از خواب پریدم و رفتم دستشویی یه خورده آب داغ روش گرفتم و برگشتم دایی و زندایی التماس میکرد به کسی نگو من فقط گفتم دیگه حق ندارین به اینجام دست بزنید (که البته دایی میزد) .
سه ماه بعد عروسی داییم ما رفتیم آلمان بخاطره یه کاری که قرار بود سه ماه طول بکشه ولی ۸ ماه طول کشید… دایی اندازه تمام حقوق ماهیانه ای که داشت فقط پول تلفن میداد و به من زنگ میزد! من واقعا اذیت میشدم …
نمیدونستم باید به یه مرد گنده که فقط گریه میکنه و قربون صدقم میره چی بگم؟ بعد از ۹ ماه برگشتیم دوباره ایران و دایی منو دید … مگه ول میکرد؟ من تا سه ماه خونه دایی و زندایی بودم که دیگه با بی قراری مامان، بالاخره تک فرزند بودم خلاصه دایی اجازه داد برم خونمون … سیزده ساله بودم که مریض شدم و بستری به خاطر لوزه و جراحی کردم تا چند روز درست یادم نیست ولی فقط باید مایعات میخوردم … آها اینو یادم رفت بگم من از سیزده سالگی به بعد خخخخخیلللللی خوشگل شدم و هر روز خوشگل تر میشدم و بلوغ من از ۱۳ تا ۱۹ سالگی طول کشید و خیللللی دیر بالغ شدم و خبری از موی کیرو زیر بغل هم نبود …
بالاخره عمل کردم اومدم خونه بعد یک هفته دوباره رفتم مدرسه… دایی از سرکار اومد خونمون و من از بچگی جووونم برای دیدن عروس از بدنم میزد بیرون … خیلی دیدن عروس و دوست داشتم اصلا مهم نبود خوشگل باشه یا زشت عاااااااشق عروس دیدن بودم محوه عروس ها میشدم … اون شب عروسی دعوت بودیم ولی بخاطر دایی من نتونستم برم و مامان و بابا هم عاشق این بودن مهمونی و عروسی و اینا تنها برن … من موندم خونه از دست دایی عصبانی بودم و شروع کردم نوشتن مشق فارسیم … رو شکم دراز کشیده بودم یه رکابی تنم بود به شلوارک تنگ و بلند و به آرنج تکیه بر زمین و مشق مینوشتم دایی اومد پیش من نشست گفت عشق دایی ؟ من چیزی نگفتم (لوس بودم، یعنی لوسم میکردن) دوباره دایی گفت عشق دایی سهیلم ؟ گفتم بله ؟ گفت میشه مشق و ول کنی بیای بغل دایی ؟ گفتم نمیتونم خانم دعوا میکنه (سال اول بود تو ایران معلم خانوم میدیدم البته صد رحمت به آقا از سگ هم سگ تر بود با اینکه مدرسه من خصوصی بود) گفت غلط کرده عشقِ دایی و دعوا کنه، من از ترسی که داشتم گفتم نه نمیشه… همینطور که به بدنم قوس داده بودم و مشق مینوشتم.
دایی دستش و گذاشت قسمت قوس بدنم و شروع کرد به پایین رفت و با آرامش و لطافت خاصی دستش و گذاشت بین باسنم … من مور مورم شد و یه قلقلکی یه همچین چیزی و دایی همینطور ادامه داد، دایی دستشو کرد زیر شلوارکم (من شورت نمی پوشیدم تا پونزده سالگی) وقتی دستش خورد مستقیم به کونم از سره خجالت گفتم دایییییییییی، دایی گفتم جونمممم فدات بشه دایی عشقه دایی ؟ من هیچی نگفتم دستش و برد همینطور تو امتداد خط کونم ولی به سوراخم دست نزد و رفت بین پام (یه خطی هست بین تخم و خایه، دستش که خورد اونجا خیلی خوشم امد … ولی خیلی هم خجالت می کشیدم، دایی دست کشید رو تخمم، گفتم دایی نکن زشته … دایی با صدایی گرفته و نفس نفس زنان گفت نه دایی زشت نیست نای حرف زدن نداشت … کونم و یه خورده مالید و با همون یک دست با دو انگشت لای کونم و باز کرد و انگشت اشاره و مالید رو سوراخم و دورانی دور سوراخم… من خودکار از دستم افتاد بدنم شل شد (من خیلی خام و ساده و دنیا ندیده بودم حتی با همکلاسی و اینا حرفی راجع به این موضوع ها نزده بودیم شما حساب کن من تا پانزده سالگی با مامان یا مامان بزرگ میرفتم حموم) دایی بیشتر می مالید و داغیی و به هرمی از بدنش احساس میکردم و من هم شل تر میشدم … دایی یکدفعه شلوارکم و کشید پایین بلند شدم شلوارکم و کشیدم بالا رفتم اونور سالن گفتم دایی باهات قهر میکنم ها ؟
دایی اومد پیشم سرش و گذاشت رو سرم بعد صورتش و چسبوند به صورتم که ریشش صورتم و اذیت میکرد چشمم و بوس کرد گفت دایی زبونت و بیار بیرون، گفتم چرا ؟ گفت بیار بیرون، زبونم و دراز کردم گفت نه بیار قشنگ بیرون، من کامل تا جایی که میتونستم آوردم بیرون، دایی امد جلوتر دستش و برد بین پام دولم که یخورده راست شده بود (راست که میشد هم نرم بود و قابل انعطاف) شروع کرد مالیدن دولم و میک زدن زبونم و همونطور منو که تکیه داده بودم به دیوار خوابوند رو زمین و میک میزد زبونمو … خیلی خوشم اومد ! دایی هم برای من یه فرد امن بود و هیچ ترسی نداشتم… از اینجا به بعد من شله شل شدم… دایی زبونم و ول کرد و نگاه تو تخم چشمم کرد از فاصله خیلی نزدیک گفت از عسل شیرین تری عشق دایی … گردنم و شروع کرد به بوسیدن (ولی بچه ای که هیچ درکی از سکس و غیره نداشت چطور تحریک شد ؟ بچه ای که هیچی نمیدونست بغلش سکس میکردن نمیفهمید داستان از چه قراره چطور اینقدر کامل همراهی میکرد و مثل کرم تاب میخورد با بوسه ها ؟) دایی رکابیم و از تنم درآورد همونطور از گردن میرفت پایین… سینه ام رو میک زد پای چقدر لذت بخش بود برام این لحظه های اولش … رفت پایین تر دور نافم و بوس کرد شکمم چسبید به کمرم ناخودآگاه … سرم و بلند کردم … دیدم دوله کوچولوم داره تکون تکون میخوره بدون دخالت دست … چه صحنه یزیبایی بود … سره دولم شده بود کبود و دایی آروم از بالا رفت کامل پایین بعد دهنشو بست … تا دهنشو بست و اولین میک و زد من سر و موهای دایی و گرفتم از لذت …
چرخوند خودش و به طرف زیر پام و رفت بین پام همونطور که دولم تو دهنش بود یه زبون کشید از زیر تخمام تا بالا و دوباره میک زد اینبار تخمامو هم کرد کامل تو دهنش و میک میزد ولی اینجا دردناک شد انقدر میک زدنش قوی بود که تخمم درد میگرفت … گفتم آخ دایی … دایی از شهوت خارج شد، آشفته گفت جونم دایی چی شد ؟؟؟ خجالت میکشیدم بگم دایی گفت سهیلم بابا بگو چی شد ؟؟؟؟ گفتم اون دوتا درد گرفت … گفت فدات بشم من بمیرم من که دردت گرفت و من سرخ شده بودم … دایی نگاه به چشمام کرد (تو چشمم هم اشک بود هم لذت) گفت دوست داری بیشتر بازی کنیم دایی ؟ چه جوابی میتونستم بدم ؟ آره ؟ نه ؟ آخه اصلا این سواله ؟ من هیچ جوابی ندادم دایی همونطور که بین پاهام بود پاهامو بلند کرد با دستش لای کونم و باز کرد فقط چشماشو میدیدم که بین خط آبروش دولم بود و بدنم یه قوسی گرفته بود و دایی شروع کرد لیسیدن سوراخ کونم … وای وای وای وای … چه حسی بود !!؛؛ بارها و بارها این اتفاق برام افتاد ولی بار اول عجیب حسی بود !!! من دیگه مقطع نفس میکشیدم ناله میکردم مثل یک فاحشه ی بلده کار ! بدنم حتی سوراخ کونم شل شده بود … قسمتی که انگار تا امروز نمیدونستم اصلا وجود داره (از نظر اینکه برام یه قسمت کثیف بود فقط) الان بزرگترین حسو حال و بهم میداد … اینقدر دایی خورد که از گرمای دهانش مقعدم انگار شل شده و باز بطوری که داییم یه خورده انگشت کرد وسط مکیدنش و انگشتش تا یک بند رفت داخل … بعد دوباره با زبون ادامه داد ! داخل رفتن زبانش و حس کردم کامل حس کردم برخورد زبونش و حتی پرزهای زبونشو میتونستم با دیواره ی داخلیه سوراخم کنم … یه چیزی میخواستم که نمیدونستم چیه … دایی یک ساعت بود که شروع کرده بود… منو گذاشت دوباره پایین و یه برآمدگی بزرگ جلوش میدیدم ! دایی کمربندش و باز کرد و شلوارش و در آورد … شرتش و که کشید پایین من یک لحظه میخکوب به کیرش نگاه کردم بعد با قدرت دستم و زدم رو صورتم گفتم دایییییییییییییییی، دایی اومد بغلم دستم و برداشت … همون دستو گذاشت رو کیرش … چه حسه عجیبی بود دست زدن به عضو خصوصی فرده دیگه ای اونم به این بزرگی … دایی گفت سهیلم دوستش داری ؟ نگاهش نکردم … گفت سهیلم دوستش داری ؟ با سر نمیدونم چرا ولی به اشاره گفتم آره … گفت میخوای کامل نگاهش کنی ؟ هیچی نگفت منو نشوند جلوش پاهاش و باز کرد گفت نگاهش کن قشنگ … چطوریه ؟ خوشگله؟ بهم بگو ؟ (دوست داشت راجع به کیرش نظر بدم چراشو که میدونه ؟) با خجالت گفتم چرا اینقدر بزرگه ؟ مریض شدی ؟ گفت نه دایی همه همینجور هستن… با حس کنجکاوی گفتم ماله منم اینجوری میشه ؟ دایی دوباره دلش قنج رفت لبم و بوس کرد و خندید گفت آره عشق دایی … من هیچی نگفتم فضا و سکوت گرفت نمیدونم چرا … دستم و ناگهان بردم و از زیر تخمش و گرفتم … تا اینکارو کردم دایی دوباره هیجان بهش وارد شد.
منو خوابوند رو زمین … رفت لای کونم و لیس میزد و تا میتونست تف میکرد … اینقدر تند تند و با قدرت میخورد که بدنم به جلو پرتاب می شد … انقدر خورد که آب دهنش همونطور میرفت پایین و رو تخمم حسش کردم … لحظاتی بود که هر ثانیه یه حس جدید به سراغم میومد … اینبار ناگهان یه استوانه ی بزرگ و کس کردم که آمد بین کونم… کیره بزرگه دایی … سرم و بلند کردم و به عقب و بین کونم نگاه کردم یه سوراخ گنده میدیدم که سرش یه برقی میزد و یک قطره آب ازش آویزون بود … تمام دول و خایه ی من نصف کله ی کیرش بود 🤦🏻🤦🏻🤦🏻 بین کونم کیرش و عقب و جلو میکرد که بازم برام لذت بخش بود… بین کونم و باز کرد یه تف گنده انداخت… سر کیرش و گذاشت … گفت دایی صورتت و بزار به بغل میخوام ببینمت… منم صورتم و کج کردم ولی چون خوب نمیتونست ببینه منو برگردوند پام و گذاشت اینور و اونور پهلوش کونم و یه خورده بلند کرد منو کشید به سمت خودش … شروع کرد مالیدن و یه فشار کوچیک دادن به سوراخم… هیچ مشکلی نبود سراسر لذت بود با کمی خجالت که هر لحظه کمرنگ تر میشد … چشمامو باز کردم یه لحظه دایی و دیدم و ترسیدم … چشما و صورتش کاسه ی خون بود! نگاهم کرد یادم نمیره این لحظه عجیب و نمیدونم چرا یه لبخند که زدم با همین لبخند دایی بهش حس جنون دست داد، گفت دایی ببخشید، شاید چند صدم ثانیه نشد که سرم و دادم عقب دستام و انگشتام شد مثل زامبی ها نفس نمیتونستم بکشم و چشمام تا جایی که میشد باز شده بود و میخواست از حدقه بزنه بیرون … دایی کامل، حتی یک سانت هم بیرون نگذاشته بود، کامل کیرشو کرده بود تو کونم … شاید چهل ثانیه ای طول کشید که دست و پام همونطور سیخه سیخ شده بود نفس نمیکشیدم سرخ شده بودم و ناگهان نفسم برگشت یه جیغ کشیدم، که اگر سال ها تمرین کنم دیگه نمیتونم اونجوری جیغ بکشم و گلوله گلوله اشک از چشمم سرازیر میشد … دایی ای که دیوانه وار عاشقم بود الان اصلا اهمیتی نمی داد .…
نه به جیغ زدن نه به چنگ زدنه صورت خودم نه به لگد زدنم … به هیچی، حتی دعا میکردم خدایا منو بکش … دایی افسار پاره کرده بود کنترلش اون لحظه دست شیطان بود… فقط ضربه میزد تو کونم … عمیق ضربه میزد … شاید تمام کردنش شد یک دقیقه و ده تا بیست ثانیه… ولی هر ثانیه برای من ساعت ها طول میکشید … ناگهان احساس کردم یک مایع غلیظ اندازه ی شاید بگم یک لیوان تو شکمم خالی شد… به خودم اومدم دیدم بخاطر فشار روی مثانه و بدنم هنوز دارم جیش میکنم و جیشم قطره قطره میریخت رو شکمم… دایی افسارش برگشت دست خودش … کیرش و به سرعت کشید بیرون که حس کردم تمام اعضای داخل بدنم و با خودش کشید بیرون… این که میگم قابل توصیف نیست که یک کیر به اون بزرگی بره تو پسر بچه ای که از همسن های خودش هم ریزتر بود پ لاغر اندام … دایی که کیرش و کشید بیرون من هم ازم خارج میشد همه چیز و دایی به خودش آمد … سریع رکابیم و گذاشت زیر کونم و شلوارمو دور دولم پیچید چون واقعا نمیتونستم جلوی جیش کردن و بگیرم … از حال میرفتم دوباره به هوش میومدم … یه دایی با جیغ میگفتم دوباره از هوش میرفتم… یکدفعه حس کردم مُردم … جدی میگم فکر کنم چند ثانیه مُردم … دایی دید اوضاع خیلی وخیمه سریع منو بلند کرد برد سمت حموم منو گذاشت کف حمام (حمام دستشویی مشترک) من مثل گل پژمرده افتادم کف حموم دایی شیر توالت و باز کرد سریع گرفت رو بدنم … منو بدون حوله آورد داخل دوباره رفت تو حموم، حموم و شست فکر کنم چون صدای آب و میشنیدم و خودش وقتی اومد خیس نبود … من طبق عادت که جایی درد میگیره دستمو بردم بین سوراخ کونم … یه فضای بزرگ باز شده احساس میکردم که قشنگ میتونم بگم دستم میرفت داخل … دایی آمد با روفرشی منو خشک کرد روفرشی های زبر و لباس همونطور رندوم در آورد از کمدم لباس تنک کرد یه پیرهن مدرسم بود با یه شلوارک لی، منطقه ای که توش ادرار و غیره بود و به زور آب خالی کرد یا لباسای من که تنم بود اول خشک کرد لباسا و منو برداشت سوار موتور کرد گازکش رفتیم سمت خونش … تپ راه دیدم لباسم و انداخت تو سطل زباله و رفتیم رسیدیم خونه ی دایی … دهنم خشک خشک بود صورتم از اشکام شوره بسته بود… ضعف داشتم… بیخیال بودم بویه بدی میدادم… هی ازم آب خارج میشد نه آب منی (یه مایعی که خوده کون ترشح میکرد) موهام خیس و بلند بود ریخته بود تو صورتم و چشمم و اذیت میکرد ولی جون نداشتم بزنم کنار … رفتیم بالا زن دایی تا دید انگار بهش الهام شد! گفت وای خاک به سرم چیکار کردی ؟؟؟؟ دایی هیچی نگفت زندایی گفت کردیش آره ؟؟؟؟ خدا بکشتت الهی بمیری چطوری تونستی که من از حال رفتم … زندایی با یه دستمال مرطوب کرده بودم میکشید رو صورتم بیدار شدم، زندایی با نی آب قند بهم داد صورتم و پاک میکرد تا یه خورده به خودم آمدم جیغ زدم و با گریه همه چیز و تعریف کردم به زندایی میگفتم خاله … زندایی دید ملافه ی سفیدش یه رنگی گرفته … فهمید جریان چیه … خواست لباسمو در بیاره دیگه از همه میترسیدم … گفت خاله … گفت خاله نترس … منو بلند کرد کمی باز آب قند و خرما بهم داد برد دم حموم یه حوله آویزون کرد لباسام و درآورد گفت برو حموم کن … پنج دقیقه گذشت من همونطور داخل حموم بودم … زندایی صدا کرد گفت خاله میخوای بیام کمک ؟ هیچی نگفتم … درو باز کرد گفت خاله خجالت نکش… دوش و باز کرد منو نشوند رو چهار پایه ی حمام و شروع کرد با ظرافت تمام بدنم و شستن و گفت بلند شو بلند شدم لوله ی حمام و گرفتم و پشتم به زندایی بود که پشتم و بشوره زندایی بین کونم و دید یه خدا لعنتت کنه مرد گفت و منو حوله پیچ کرد برد بیرون یخورده بتادین مالید به بدنم و کمی غذا بهم داد خوردم و غش کردم تقریبا … ساعت حدود یازده اینا بود خوابیدم … فردا صبح با درد بیدار شدم دردی عجیب دستشویی داشتم… فشار آورده بود مدفوع به بدنم و عجیب درد داشتم…رفتم دستشویی تنها زندایی یه لحظه تکون خورد گفت کجا خاله ؟ من دستم رو شکمم بود چون خیلی درد میکرد هیچی نگفتم رفتم سمت دستشویی… نشستم که دستشویی کنم یه دردی بهم وارد شد که جیغ کشیدم … زن دایی اکد در دستشویی و باز کرد دید من افتادم وسط دستشویی … از درد پاهام شل شد زانوهام شل شد افتادم و دستشویی هم نتونستم بکنم… دایی با جیغم از خواب پرید امد وضعیتم و دید به خودش آمد… اول با مشت کوبید رو سر و صورتش بعد با سر میکوبید به دره دستشویی و حموم که در با ضربات سرش شکست، همه جاش فرورفتگی و شکستگی میدیدی بغل سرش هم با چوب که زده بود بیرون زخمی شد و خون آمد …
من مدفوع بهم فشار می آورد که میخواست بیاد بیرون، فقط جیغ میکشیدم و گریه میکردم، زندایی دایی و لعنت میکرد منو بلند کرد اورد وسط دستشویی دریه کف کف پوش حموم و باز کرد منو نشوند رو زانو یعنی دو زانو نشستم، آب ولرم از پشت گرفت رو سوراخم و کم کم من فشار می آوردم شانس من اون روز یه مدفوع کلفت بود حالا من تو عمرم اونجوری و به اون کلفتی تا حالا مدفوع نداشتم … اشکککککککک میریختم تا تموم شد … مامان جون زنگ بالا رو زد … زندایی و دایی دست و پاشون و گم کردن منو انداختن تو اتاق خواب مامان جون گفت با جیغ از خواب پریدم چی شده؟؟ صدا سهیل بود ؟ یا تو بودی ؟ زندایی گفت نه مامان جون سهیل خورد زمین زانوش درد گرفت! گفت وا بخاطر یه زمین خوردن اینقدر جیغ کشید؟ کجاست بزار ببینمش … خلاصه خواستن بیخیالش کنن ولی بیخیال نمیشد … امد منو دید و شک کرد من میخواستم همه چیزو بگم اشک میریختم ولی هیچی نمیگفتم … دیشب زن دایی زنگ زده بود به مامان که سهیل و حسین امدن اینجا … مامان بزرگ رفت پایین! برام خیلی عجیب بود ؟ که چرا رفت ؟ بعد از نیم ساعت مامانم مثل دیوونه ها زنگ خونه و میزد… امد بالا (ماما جون بهش زنگ زده بود و مشکوک بوده) مامان امد بالا گفت سهیل کو ؟؟ چیشده ؟ زندایی و دایی میگفتن چیزی نشده خورده زمین و اینا … مامان منو دید داغون شد نمیدونست جریان از چه قراره ولی داغون شد قشنگ تو چشماش دیدم … منو بلند کرد ببره خونه دید تو قدم اول جیغ زدم (نمیتونستم راه برم سوراخم خیلی میسوخت) قدم دوم خوردم زمین … مامان گفت حسین میگی چی شده یا خودمو بکشم ؟ من جیغ کشیدم و همههههه چیز و تعریف کردم… مامان خودش از بوی خونه فهمیده بود ولی فکرش و نکرده بود که داداشش منو کرده باشه… مامان فقط این کلمه که با اشاره تعریف میکردم که دایی اینجاش و (اشاره به جلو کردم) کرد اینجای من (به کونم اشاره کردم) و که گفتم مثل یه ماده شیر زخمی دایی و تیکه پاره کرد … تیکه پاره که میگم واقعا تیکه پاره کرد … صورت دایی و نمیتونستم تشخیص بدم فقط جای چنگ بود… مامان جون و بابا جون آمدن بالا اونا هم فهمیدن … قرار شد تا یک هفته من خونه مامان جون باشم تا خوب بشم و همه خانوادگی التماسم میکردن که بابات بو نبره … من بعد از ۹ روز دیگه خوب شده بودم… دایی مشکل پیدا کرده بود … مامان تا الان باهاش قهره (البته من با دایی رابطه دارم) دایی سه ماه بیمارستان بخش روانی بستری بود … بعدشم ۶ ماه تیمارستان بود و فقط خودزنی می کرد …بالاخره بردنش آلمان خوب شد … ولی عشقش به من کم نشد که هیچ دو سال بعد از تجاوزش دو برابر شد… اما دیگه رابطه ی ما، رابطه ای بود دو طرفه … ولی هیچکس نمیدونه … ولی خب بوس کردن و ایناش تو جمع هست و دست خودش نیست که مامان انقدر کفری میشه ولی جلوی بابا نمیتونه عکس العملی نشون بده … ببخشید خیلی بلند گفتم ولی تمام اینها که گفتم نه ذره ای از عشق دایی و تونستم به شما برسونم … نه دردی که کشیدم … نه هیچ چیز دیگه…
خیلی داستان دارم … این فقط یک ذره اش بود، داستان منو دایی ! یا بهتره بگم عاشقانه های دایی عجیبه… الان وضعش خیلی خوبه… آخرین هدیه ای که به من داد دویست و هفت بود بدون هیچ دلیلی ! که البته این هفتمین ماشینه…
اگر دوست داشتین بگین سعی میکنم تعریف منم اولین سکسمون بعد تجاوز .…
اگر میخوای فحش بدی باید بهت یادآوری کنم اینجا بکن تو هست… نیومدی برنامه ی سمت خدا یا سایت تبیان که ! بکن تو هست و مردم خاطراتشون و بر حسب برچسب ها میگن ! اگر از تجاوز یا هر نوع داستانی و ژانری بدت میاد نوشته شده نخون !
من کلا یه دایی دارم یه خاله عمو و عمه هم ندارم، از شانس من … خاله من بچه اول مادرم دوم و دایی بچه سوم… دایی خیلی زشته ! واقعا قیافه ی زشتی داره، برعکس تمام خانواده فقط داییم زشته که اونم میگن تو دوران بارداری مادربزرگم سره فوت پدرش و دیدن گرگ و چند مورد میترسه بچه اینجوری میشه… دایی از من هفت سال بزرگتره، من عشق داییم هستم، واقعا عاشقه جدی میگم … من بسیار خوشگل هستم، به طوری که این خوشگلی واقعا منو اذیت میکرد تو دوران کودکی … همیشه بابا کچلم میکرد (میگفت پسر و باید کچل کنی که آسیب نبینه یعنی کسی بهس نظر نداشته باشه راست هم میگه) از خودم بخوام بگم تا قبل ۱۷ سالگی بدنی لاغر ولی سکسی … پوست سفید، چشم عسلی، موی بور که به قرمزی میزنه، لبام عادیه یعنی نه کوچیکه نه بزرگ ولی به صورتم خیلی میاد … چشمای درست و گونه ای که همیشه گل انداخته بود.
از وقتی که خاطرات تو ذهن من شروع شدن یعنی حدود سه چهار سالگی همیشه دایی و میدیدم … (من الان ۳۵ سالمه) همیشه دایی کوچولو بود میومد خونمون و فقط پیش من بود… واقعا عاشق من بود و هست و جالب تر اینکه زن دایی از دایی بیشتر 😂 زن دایی دختر داییه داییمه.
دایی اگر مریض میشدم با اینکه خودش بچه بود میومد غصه میخورد گریه میکرد … بقول معروف خار تو پای من میرفت همه باید دایی و آروم میکردن 🤦🏻 همه بچه بودیم و خب این داستان و داشتیم که وقتی می رفتیم دستشویی مامان و صدا میزدیم، و خب من هم همینطور بودم ولی این گزینه و سپردن به دایی، حتی سر حمام رفتن دایی همش التماس میکرد اون منو ببره ولی مامان قبول نمی کرد، ولی اگر مادربزرگ منو میبرد حمام داییم با من حمام میکرد، من شدم شیش ساله که دایی تقریبا ۱۳ ۱۴ سالش بود (۱۳ ۱۴ اون زمان مرد بود مثل بچه های الان نبودن که حساب کن سی سال پیش) موتور مارال خریده بود میومد دنبالم منو میبرد شهربازی اینور اونور (همین ۱۳ ۱۴ ساله که میگم ریش و سبیل داشت میدونم براتون عجیبه) تمام عکس های بچگی من تو آلبوم دایی درش حضور داره … قبل از اینکه بخوام کلاس اول برم یک روز دیدم مامان بزرگ و خاله و همه آمدن خونمون دایی اعصابش خورد، کارد میزدی خونش در نمیومد، یه مرد غریبه با کیف سامسونت هم بود ! قبل اینکه بیان مامان منو خوب حموم کرد و آورد بیرون ولی رفتارش عجیب بود! کمی استرس نگرانی ! ناراحتی حتی یه اشک هم از چشمش آمد. یهو مرده غریبه نگاه به پدرم کرد گفت آقا یا الله ؟ بابا هم گفت یا الله … مامان منو داد دست بابا گریه کرد رفت اونور سالن پشت به ما، بابا بزرگ و بابا منو خوابوندن پفففف چه روزه عنی بود شلوار منو در آوردن من شوکه ی شوکه بودم ! کرده امد بتادین زد قشنگ یادمه دور تا دور بتادین میزد مامان گریه هاش شروع شد، دایی اشک میریخت و دندون به هم میکشید … آمپول و که مرده زد (آمده بود منو ختنه کنه) من جیغ کشیدم مامان … بعد نگاه به دایی کردم و التماسش کردم که دایی بلند شد جوری مشت زد پس کله ی یارو که تا نیم ساعت دایی و اونور کتک میزدن اینور هم بابا مرده که مثلا دکتر بود و میخواست راضی کنه چون قهر کرده بود که کاش قهر میکرد … اینو گفتم حساسیت دایی و نشون داده باشم …
خلاصه هر پسری ختنه کرده میدونه من تا چهار روز هر آخی میگفتم هر جیشی که میکردم و میسوختم دایی صد برابر جیگرش آتیش میگرفت و اون درد بیشتری متحمل میشد (اگر من جاییم درد بگیره یا بشکنه تا الان !!! دایی هم باید همون قسمت و براش ببندن !!! جدی میگم) خلاصه من خوب شدم دایی از اون روز تا فوت بابا بزرگم باهاش قهر بود (چون داستان ختنه من زیر سر بابابزرگ بود) دایی با مارال هر روز منو میبرد به گردش حسابی برام خرید میکرد … لذت میبردم از زندگی باهاش، ولی همیشه این وسط یک چیزی برام عجیب بود، چه رو موتور چه تو خلوت همیشه با یک دستش با دودول من بازی میکرد … تا همین حالا که سی و پنج ساله هستم 😐 (بیبی فیسم تا حالا کسی نتونسته حتی ده سال نزدیک به سنم حدس بزنه)
(وسط داستان نوشتن از سایت افتادم بیرون داستان آخراش بود الان باید از اول بنویسم تا اینجا رو کپی کرده بودم) این دست زدن های دایی به بدنم بوس کردنم همینطور ادامه داشت اگر حرفی میزدم که از نظر دایی با نمک بود (که از نظرش من کیر خر هم اگر میگفتم که نمیگفتم بامزه بود) جلوی همه می پرید منو بوس میکرد لوس میکرد و یک وضعی … بابا سره این جریانات خیلی حساس شده بود با مامان دعواش شد که داداشت حق نداره با بچه ی من اینکارو بکنه و غیره دعوا سه ساعت بالا گرفت که بابا یه سیلی خیلی محکم به مامان زد و مامان چند قدم اونور تر پرت شد ولی در آخر حق و داد به بابام ولی خب من تا الان از بابام نفرت تو سینه دارم … مامان رفت خونه باباش و جلسه گذاشتن داییم هم اشک می ریخت میگفت این بچه آبجیمه عمو این عشقمه من نفسم به نفسش بنده… ولی بابام حرف تو گوشش نمیرفت دیگه… فردای همون روز دایی آمد دنبالم منو ببره خونه مامان بزرگ یعنی خونه خودشون.
بابا قبول نکرد که دایی دو تا چاقو زد تو کتف بابام که باعث قهر بزرگی شد مامانم تا سه سال حق نداشت بره خونه باباش اینا ولی !!!
این وسط با این که داییم بردن کلانتری و غیره … بازم بعد از تموم شدن این داستان ها تا سه ماه اول پشت دره خونمون سر کار نمیرفت و گریه میکرد هق هق میزد که سهیل و بدین سهیل بزارین ببینم که دیگه بابام به خاطر آبروش هم که شده قبول کرد منو داییم بیاد هر روز دم در ببینه… دایی تا سه سال هر روز ساعت شیش بعد از ظهر تا هفت دم در منو میدید برام دو تا پلاستیک بزرگ خوراکی میاورد و با اشک می رفت … وداع که نه انگار دارن جونش و میگیرن (دوستان بخدا میدونم غیر قابل باوره ولی باور کنید من اینقدر دارم عشق دایی و کمرنگ براتون تعریف میکنم که اصلا شاید بیست درصد عشق واقعیش باشه معضل شده بود تو خانواده) من شدن بودم ده ساله که بخاطر شیرینی خورون داییم و زنداییم که زنداییم میشه دختر دایی داییم، پدرم و بابا بزرگم اینا آشتی کردن … دایی و زندایی (اینجا شدن دو نفر که عاشق من هستن زنداییم هم اضافه شد ولی هب طبیعتااااااااااااااااا شاید یک درصد از صده دایی عاشقم بود نه اینکه عشق اون کم باشه عشق دایی یه چیز خوب نمیدونم چی بگم اذیت کننده بود) دایی و زندایی که میخواستن برن بیرون منو هم باهاشون میفرستادن ! ولی انگار نه انگار این دو تا نامزدن! هر دو فقط برای من بیرون میرفتن ! پارک میرفتیم میگشتیم حتی همدیگه و بوس هم نمیکردن … ولی من بوس بارون میشدم… من دوازده سالم که شد دایی عروسی کردن … چه شب قشنگی بود، تنها کسی که تو ماشین عروس غیر عروس و داماد و راننده بود من بودم … (اون زمان معمولا راننده میبردن دامادها اکثرا رانندگی بلد نبودن مثل الان هم هر خونه دو تا ماشین نبود که ما هم که تهرانی نبودیم) و خب متاسفانه شب به اون قشنگی من دم در خونه ای که داییم بالای خونه باباش ساخته بود نشسته بودم بابام داشت سر گوسفند و میبرید که همونجا خوابم برد و عشقی عروسی و از دست دادم (سه ساعت چهار ساعت بعد عروسی مراسم ادامه داشت معمولا) صبح خونه مامان بزرگ از خواب بیدار شدم ساعت ۹ بود مامانه زندایی داماد سلام آورده بود (یه رسم بود مادر عروس صبح عروسی صبحونه میاره) دایی و زندایی منو بردن بالا و منم باهاشون صبحونه خوردم و دوباره مهمون ها اومدن عروسی تا سه روز پاتختی و اینا ادامه داشت… یادمه چهار روز بعد عروسی بابا به مامان گفت این بچه هم زن گرفت بالاخره ما راحت شدیم… دو ساعت از حرفش نگذشته بود دایی و زندایی امدن و منو بردن با خودشون خرید و بعد خونشون، شب من میخواستم بخوابم حسکردم یکی منو بغل کرد برد رو تخت ! رو تخت دایی اینا … من دوباره چشمام گرم شد خوابیدم تا اینکه احساس حرکت و تکون تکون کردم و یه دستی رو دولم بود (متاسفانه من خیلی کیرم کوچیکه نمیدونم چرا ولی میدونم بخاطر ژن نیست چون دایی و بابا و دیدم کیراشون گندست (هرکسی کیر باباش و یک بار دیده بالاخره حموم میبردن مارو خیس میشدن میدیدم دیگه) زنداییم گفت حسسسسسسسسسین چیکار میکنی، دایی گفت هیس، دست زندایی و هم گرفت گذاشت رو دولم زندایی کاری نمیکرد دایی شروع به تقه زدن کردن که زن دایی شروع به مالیدن کیرم کرد من دوباره (عادت داشتم دایی بماله کیرمو) خوابیدم یهو زندایی نزدیک ارگاسم سر دولم و فشار داد که با جیغ از خواب پریدم و رفتم دستشویی یه خورده آب داغ روش گرفتم و برگشتم دایی و زندایی التماس میکرد به کسی نگو من فقط گفتم دیگه حق ندارین به اینجام دست بزنید (که البته دایی میزد) .
سه ماه بعد عروسی داییم ما رفتیم آلمان بخاطره یه کاری که قرار بود سه ماه طول بکشه ولی ۸ ماه طول کشید… دایی اندازه تمام حقوق ماهیانه ای که داشت فقط پول تلفن میداد و به من زنگ میزد! من واقعا اذیت میشدم …
نمیدونستم باید به یه مرد گنده که فقط گریه میکنه و قربون صدقم میره چی بگم؟ بعد از ۹ ماه برگشتیم دوباره ایران و دایی منو دید … مگه ول میکرد؟ من تا سه ماه خونه دایی و زندایی بودم که دیگه با بی قراری مامان، بالاخره تک فرزند بودم خلاصه دایی اجازه داد برم خونمون … سیزده ساله بودم که مریض شدم و بستری به خاطر لوزه و جراحی کردم تا چند روز درست یادم نیست ولی فقط باید مایعات میخوردم … آها اینو یادم رفت بگم من از سیزده سالگی به بعد خخخخخیلللللی خوشگل شدم و هر روز خوشگل تر میشدم و بلوغ من از ۱۳ تا ۱۹ سالگی طول کشید و خیللللی دیر بالغ شدم و خبری از موی کیرو زیر بغل هم نبود …
بالاخره عمل کردم اومدم خونه بعد یک هفته دوباره رفتم مدرسه… دایی از سرکار اومد خونمون و من از بچگی جووونم برای دیدن عروس از بدنم میزد بیرون … خیلی دیدن عروس و دوست داشتم اصلا مهم نبود خوشگل باشه یا زشت عاااااااشق عروس دیدن بودم محوه عروس ها میشدم … اون شب عروسی دعوت بودیم ولی بخاطر دایی من نتونستم برم و مامان و بابا هم عاشق این بودن مهمونی و عروسی و اینا تنها برن … من موندم خونه از دست دایی عصبانی بودم و شروع کردم نوشتن مشق فارسیم … رو شکم دراز کشیده بودم یه رکابی تنم بود به شلوارک تنگ و بلند و به آرنج تکیه بر زمین و مشق مینوشتم دایی اومد پیش من نشست گفت عشق دایی ؟ من چیزی نگفتم (لوس بودم، یعنی لوسم میکردن) دوباره دایی گفت عشق دایی سهیلم ؟ گفتم بله ؟ گفت میشه مشق و ول کنی بیای بغل دایی ؟ گفتم نمیتونم خانم دعوا میکنه (سال اول بود تو ایران معلم خانوم میدیدم البته صد رحمت به آقا از سگ هم سگ تر بود با اینکه مدرسه من خصوصی بود) گفت غلط کرده عشقِ دایی و دعوا کنه، من از ترسی که داشتم گفتم نه نمیشه… همینطور که به بدنم قوس داده بودم و مشق مینوشتم.
دایی دستش و گذاشت قسمت قوس بدنم و شروع کرد به پایین رفت و با آرامش و لطافت خاصی دستش و گذاشت بین باسنم … من مور مورم شد و یه قلقلکی یه همچین چیزی و دایی همینطور ادامه داد، دایی دستشو کرد زیر شلوارکم (من شورت نمی پوشیدم تا پونزده سالگی) وقتی دستش خورد مستقیم به کونم از سره خجالت گفتم دایییییییییی، دایی گفتم جونمممم فدات بشه دایی عشقه دایی ؟ من هیچی نگفتم دستش و برد همینطور تو امتداد خط کونم ولی به سوراخم دست نزد و رفت بین پام (یه خطی هست بین تخم و خایه، دستش که خورد اونجا خیلی خوشم امد … ولی خیلی هم خجالت می کشیدم، دایی دست کشید رو تخمم، گفتم دایی نکن زشته … دایی با صدایی گرفته و نفس نفس زنان گفت نه دایی زشت نیست نای حرف زدن نداشت … کونم و یه خورده مالید و با همون یک دست با دو انگشت لای کونم و باز کرد و انگشت اشاره و مالید رو سوراخم و دورانی دور سوراخم… من خودکار از دستم افتاد بدنم شل شد (من خیلی خام و ساده و دنیا ندیده بودم حتی با همکلاسی و اینا حرفی راجع به این موضوع ها نزده بودیم شما حساب کن من تا پانزده سالگی با مامان یا مامان بزرگ میرفتم حموم) دایی بیشتر می مالید و داغیی و به هرمی از بدنش احساس میکردم و من هم شل تر میشدم … دایی یکدفعه شلوارکم و کشید پایین بلند شدم شلوارکم و کشیدم بالا رفتم اونور سالن گفتم دایی باهات قهر میکنم ها ؟
دایی اومد پیشم سرش و گذاشت رو سرم بعد صورتش و چسبوند به صورتم که ریشش صورتم و اذیت میکرد چشمم و بوس کرد گفت دایی زبونت و بیار بیرون، گفتم چرا ؟ گفت بیار بیرون، زبونم و دراز کردم گفت نه بیار قشنگ بیرون، من کامل تا جایی که میتونستم آوردم بیرون، دایی امد جلوتر دستش و برد بین پام دولم که یخورده راست شده بود (راست که میشد هم نرم بود و قابل انعطاف) شروع کرد مالیدن دولم و میک زدن زبونم و همونطور منو که تکیه داده بودم به دیوار خوابوند رو زمین و میک میزد زبونمو … خیلی خوشم اومد ! دایی هم برای من یه فرد امن بود و هیچ ترسی نداشتم… از اینجا به بعد من شله شل شدم… دایی زبونم و ول کرد و نگاه تو تخم چشمم کرد از فاصله خیلی نزدیک گفت از عسل شیرین تری عشق دایی … گردنم و شروع کرد به بوسیدن (ولی بچه ای که هیچ درکی از سکس و غیره نداشت چطور تحریک شد ؟ بچه ای که هیچی نمیدونست بغلش سکس میکردن نمیفهمید داستان از چه قراره چطور اینقدر کامل همراهی میکرد و مثل کرم تاب میخورد با بوسه ها ؟) دایی رکابیم و از تنم درآورد همونطور از گردن میرفت پایین… سینه ام رو میک زد پای چقدر لذت بخش بود برام این لحظه های اولش … رفت پایین تر دور نافم و بوس کرد شکمم چسبید به کمرم ناخودآگاه … سرم و بلند کردم … دیدم دوله کوچولوم داره تکون تکون میخوره بدون دخالت دست … چه صحنه یزیبایی بود … سره دولم شده بود کبود و دایی آروم از بالا رفت کامل پایین بعد دهنشو بست … تا دهنشو بست و اولین میک و زد من سر و موهای دایی و گرفتم از لذت …
چرخوند خودش و به طرف زیر پام و رفت بین پام همونطور که دولم تو دهنش بود یه زبون کشید از زیر تخمام تا بالا و دوباره میک زد اینبار تخمامو هم کرد کامل تو دهنش و میک میزد ولی اینجا دردناک شد انقدر میک زدنش قوی بود که تخمم درد میگرفت … گفتم آخ دایی … دایی از شهوت خارج شد، آشفته گفت جونم دایی چی شد ؟؟؟ خجالت میکشیدم بگم دایی گفت سهیلم بابا بگو چی شد ؟؟؟؟ گفتم اون دوتا درد گرفت … گفت فدات بشم من بمیرم من که دردت گرفت و من سرخ شده بودم … دایی نگاه به چشمام کرد (تو چشمم هم اشک بود هم لذت) گفت دوست داری بیشتر بازی کنیم دایی ؟ چه جوابی میتونستم بدم ؟ آره ؟ نه ؟ آخه اصلا این سواله ؟ من هیچ جوابی ندادم دایی همونطور که بین پاهام بود پاهامو بلند کرد با دستش لای کونم و باز کرد فقط چشماشو میدیدم که بین خط آبروش دولم بود و بدنم یه قوسی گرفته بود و دایی شروع کرد لیسیدن سوراخ کونم … وای وای وای وای … چه حسی بود !!؛؛ بارها و بارها این اتفاق برام افتاد ولی بار اول عجیب حسی بود !!! من دیگه مقطع نفس میکشیدم ناله میکردم مثل یک فاحشه ی بلده کار ! بدنم حتی سوراخ کونم شل شده بود … قسمتی که انگار تا امروز نمیدونستم اصلا وجود داره (از نظر اینکه برام یه قسمت کثیف بود فقط) الان بزرگترین حسو حال و بهم میداد … اینقدر دایی خورد که از گرمای دهانش مقعدم انگار شل شده و باز بطوری که داییم یه خورده انگشت کرد وسط مکیدنش و انگشتش تا یک بند رفت داخل … بعد دوباره با زبون ادامه داد ! داخل رفتن زبانش و حس کردم کامل حس کردم برخورد زبونش و حتی پرزهای زبونشو میتونستم با دیواره ی داخلیه سوراخم کنم … یه چیزی میخواستم که نمیدونستم چیه … دایی یک ساعت بود که شروع کرده بود… منو گذاشت دوباره پایین و یه برآمدگی بزرگ جلوش میدیدم ! دایی کمربندش و باز کرد و شلوارش و در آورد … شرتش و که کشید پایین من یک لحظه میخکوب به کیرش نگاه کردم بعد با قدرت دستم و زدم رو صورتم گفتم دایییییییییییییییی، دایی اومد بغلم دستم و برداشت … همون دستو گذاشت رو کیرش … چه حسه عجیبی بود دست زدن به عضو خصوصی فرده دیگه ای اونم به این بزرگی … دایی گفت سهیلم دوستش داری ؟ نگاهش نکردم … گفت سهیلم دوستش داری ؟ با سر نمیدونم چرا ولی به اشاره گفتم آره … گفت میخوای کامل نگاهش کنی ؟ هیچی نگفت منو نشوند جلوش پاهاش و باز کرد گفت نگاهش کن قشنگ … چطوریه ؟ خوشگله؟ بهم بگو ؟ (دوست داشت راجع به کیرش نظر بدم چراشو که میدونه ؟) با خجالت گفتم چرا اینقدر بزرگه ؟ مریض شدی ؟ گفت نه دایی همه همینجور هستن… با حس کنجکاوی گفتم ماله منم اینجوری میشه ؟ دایی دوباره دلش قنج رفت لبم و بوس کرد و خندید گفت آره عشق دایی … من هیچی نگفتم فضا و سکوت گرفت نمیدونم چرا … دستم و ناگهان بردم و از زیر تخمش و گرفتم … تا اینکارو کردم دایی دوباره هیجان بهش وارد شد.
منو خوابوند رو زمین … رفت لای کونم و لیس میزد و تا میتونست تف میکرد … اینقدر تند تند و با قدرت میخورد که بدنم به جلو پرتاب می شد … انقدر خورد که آب دهنش همونطور میرفت پایین و رو تخمم حسش کردم … لحظاتی بود که هر ثانیه یه حس جدید به سراغم میومد … اینبار ناگهان یه استوانه ی بزرگ و کس کردم که آمد بین کونم… کیره بزرگه دایی … سرم و بلند کردم و به عقب و بین کونم نگاه کردم یه سوراخ گنده میدیدم که سرش یه برقی میزد و یک قطره آب ازش آویزون بود … تمام دول و خایه ی من نصف کله ی کیرش بود 🤦🏻🤦🏻🤦🏻 بین کونم کیرش و عقب و جلو میکرد که بازم برام لذت بخش بود… بین کونم و باز کرد یه تف گنده انداخت… سر کیرش و گذاشت … گفت دایی صورتت و بزار به بغل میخوام ببینمت… منم صورتم و کج کردم ولی چون خوب نمیتونست ببینه منو برگردوند پام و گذاشت اینور و اونور پهلوش کونم و یه خورده بلند کرد منو کشید به سمت خودش … شروع کرد مالیدن و یه فشار کوچیک دادن به سوراخم… هیچ مشکلی نبود سراسر لذت بود با کمی خجالت که هر لحظه کمرنگ تر میشد … چشمامو باز کردم یه لحظه دایی و دیدم و ترسیدم … چشما و صورتش کاسه ی خون بود! نگاهم کرد یادم نمیره این لحظه عجیب و نمیدونم چرا یه لبخند که زدم با همین لبخند دایی بهش حس جنون دست داد، گفت دایی ببخشید، شاید چند صدم ثانیه نشد که سرم و دادم عقب دستام و انگشتام شد مثل زامبی ها نفس نمیتونستم بکشم و چشمام تا جایی که میشد باز شده بود و میخواست از حدقه بزنه بیرون … دایی کامل، حتی یک سانت هم بیرون نگذاشته بود، کامل کیرشو کرده بود تو کونم … شاید چهل ثانیه ای طول کشید که دست و پام همونطور سیخه سیخ شده بود نفس نمیکشیدم سرخ شده بودم و ناگهان نفسم برگشت یه جیغ کشیدم، که اگر سال ها تمرین کنم دیگه نمیتونم اونجوری جیغ بکشم و گلوله گلوله اشک از چشمم سرازیر میشد … دایی ای که دیوانه وار عاشقم بود الان اصلا اهمیتی نمی داد .…
نه به جیغ زدن نه به چنگ زدنه صورت خودم نه به لگد زدنم … به هیچی، حتی دعا میکردم خدایا منو بکش … دایی افسار پاره کرده بود کنترلش اون لحظه دست شیطان بود… فقط ضربه میزد تو کونم … عمیق ضربه میزد … شاید تمام کردنش شد یک دقیقه و ده تا بیست ثانیه… ولی هر ثانیه برای من ساعت ها طول میکشید … ناگهان احساس کردم یک مایع غلیظ اندازه ی شاید بگم یک لیوان تو شکمم خالی شد… به خودم اومدم دیدم بخاطر فشار روی مثانه و بدنم هنوز دارم جیش میکنم و جیشم قطره قطره میریخت رو شکمم… دایی افسارش برگشت دست خودش … کیرش و به سرعت کشید بیرون که حس کردم تمام اعضای داخل بدنم و با خودش کشید بیرون… این که میگم قابل توصیف نیست که یک کیر به اون بزرگی بره تو پسر بچه ای که از همسن های خودش هم ریزتر بود پ لاغر اندام … دایی که کیرش و کشید بیرون من هم ازم خارج میشد همه چیز و دایی به خودش آمد … سریع رکابیم و گذاشت زیر کونم و شلوارمو دور دولم پیچید چون واقعا نمیتونستم جلوی جیش کردن و بگیرم … از حال میرفتم دوباره به هوش میومدم … یه دایی با جیغ میگفتم دوباره از هوش میرفتم… یکدفعه حس کردم مُردم … جدی میگم فکر کنم چند ثانیه مُردم … دایی دید اوضاع خیلی وخیمه سریع منو بلند کرد برد سمت حموم منو گذاشت کف حمام (حمام دستشویی مشترک) من مثل گل پژمرده افتادم کف حموم دایی شیر توالت و باز کرد سریع گرفت رو بدنم … منو بدون حوله آورد داخل دوباره رفت تو حموم، حموم و شست فکر کنم چون صدای آب و میشنیدم و خودش وقتی اومد خیس نبود … من طبق عادت که جایی درد میگیره دستمو بردم بین سوراخ کونم … یه فضای بزرگ باز شده احساس میکردم که قشنگ میتونم بگم دستم میرفت داخل … دایی آمد با روفرشی منو خشک کرد روفرشی های زبر و لباس همونطور رندوم در آورد از کمدم لباس تنک کرد یه پیرهن مدرسم بود با یه شلوارک لی، منطقه ای که توش ادرار و غیره بود و به زور آب خالی کرد یا لباسای من که تنم بود اول خشک کرد لباسا و منو برداشت سوار موتور کرد گازکش رفتیم سمت خونش … تپ راه دیدم لباسم و انداخت تو سطل زباله و رفتیم رسیدیم خونه ی دایی … دهنم خشک خشک بود صورتم از اشکام شوره بسته بود… ضعف داشتم… بیخیال بودم بویه بدی میدادم… هی ازم آب خارج میشد نه آب منی (یه مایعی که خوده کون ترشح میکرد) موهام خیس و بلند بود ریخته بود تو صورتم و چشمم و اذیت میکرد ولی جون نداشتم بزنم کنار … رفتیم بالا زن دایی تا دید انگار بهش الهام شد! گفت وای خاک به سرم چیکار کردی ؟؟؟؟ دایی هیچی نگفت زندایی گفت کردیش آره ؟؟؟؟ خدا بکشتت الهی بمیری چطوری تونستی که من از حال رفتم … زندایی با یه دستمال مرطوب کرده بودم میکشید رو صورتم بیدار شدم، زندایی با نی آب قند بهم داد صورتم و پاک میکرد تا یه خورده به خودم آمدم جیغ زدم و با گریه همه چیز و تعریف کردم به زندایی میگفتم خاله … زندایی دید ملافه ی سفیدش یه رنگی گرفته … فهمید جریان چیه … خواست لباسمو در بیاره دیگه از همه میترسیدم … گفت خاله … گفت خاله نترس … منو بلند کرد کمی باز آب قند و خرما بهم داد برد دم حموم یه حوله آویزون کرد لباسام و درآورد گفت برو حموم کن … پنج دقیقه گذشت من همونطور داخل حموم بودم … زندایی صدا کرد گفت خاله میخوای بیام کمک ؟ هیچی نگفتم … درو باز کرد گفت خاله خجالت نکش… دوش و باز کرد منو نشوند رو چهار پایه ی حمام و شروع کرد با ظرافت تمام بدنم و شستن و گفت بلند شو بلند شدم لوله ی حمام و گرفتم و پشتم به زندایی بود که پشتم و بشوره زندایی بین کونم و دید یه خدا لعنتت کنه مرد گفت و منو حوله پیچ کرد برد بیرون یخورده بتادین مالید به بدنم و کمی غذا بهم داد خوردم و غش کردم تقریبا … ساعت حدود یازده اینا بود خوابیدم … فردا صبح با درد بیدار شدم دردی عجیب دستشویی داشتم… فشار آورده بود مدفوع به بدنم و عجیب درد داشتم…رفتم دستشویی تنها زندایی یه لحظه تکون خورد گفت کجا خاله ؟ من دستم رو شکمم بود چون خیلی درد میکرد هیچی نگفتم رفتم سمت دستشویی… نشستم که دستشویی کنم یه دردی بهم وارد شد که جیغ کشیدم … زن دایی اکد در دستشویی و باز کرد دید من افتادم وسط دستشویی … از درد پاهام شل شد زانوهام شل شد افتادم و دستشویی هم نتونستم بکنم… دایی با جیغم از خواب پرید امد وضعیتم و دید به خودش آمد… اول با مشت کوبید رو سر و صورتش بعد با سر میکوبید به دره دستشویی و حموم که در با ضربات سرش شکست، همه جاش فرورفتگی و شکستگی میدیدی بغل سرش هم با چوب که زده بود بیرون زخمی شد و خون آمد …
من مدفوع بهم فشار می آورد که میخواست بیاد بیرون، فقط جیغ میکشیدم و گریه میکردم، زندایی دایی و لعنت میکرد منو بلند کرد اورد وسط دستشویی دریه کف کف پوش حموم و باز کرد منو نشوند رو زانو یعنی دو زانو نشستم، آب ولرم از پشت گرفت رو سوراخم و کم کم من فشار می آوردم شانس من اون روز یه مدفوع کلفت بود حالا من تو عمرم اونجوری و به اون کلفتی تا حالا مدفوع نداشتم … اشکککککککک میریختم تا تموم شد … مامان جون زنگ بالا رو زد … زندایی و دایی دست و پاشون و گم کردن منو انداختن تو اتاق خواب مامان جون گفت با جیغ از خواب پریدم چی شده؟؟ صدا سهیل بود ؟ یا تو بودی ؟ زندایی گفت نه مامان جون سهیل خورد زمین زانوش درد گرفت! گفت وا بخاطر یه زمین خوردن اینقدر جیغ کشید؟ کجاست بزار ببینمش … خلاصه خواستن بیخیالش کنن ولی بیخیال نمیشد … امد منو دید و شک کرد من میخواستم همه چیزو بگم اشک میریختم ولی هیچی نمیگفتم … دیشب زن دایی زنگ زده بود به مامان که سهیل و حسین امدن اینجا … مامان بزرگ رفت پایین! برام خیلی عجیب بود ؟ که چرا رفت ؟ بعد از نیم ساعت مامانم مثل دیوونه ها زنگ خونه و میزد… امد بالا (ماما جون بهش زنگ زده بود و مشکوک بوده) مامان امد بالا گفت سهیل کو ؟؟ چیشده ؟ زندایی و دایی میگفتن چیزی نشده خورده زمین و اینا … مامان منو دید داغون شد نمیدونست جریان از چه قراره ولی داغون شد قشنگ تو چشماش دیدم … منو بلند کرد ببره خونه دید تو قدم اول جیغ زدم (نمیتونستم راه برم سوراخم خیلی میسوخت) قدم دوم خوردم زمین … مامان گفت حسین میگی چی شده یا خودمو بکشم ؟ من جیغ کشیدم و همههههه چیز و تعریف کردم… مامان خودش از بوی خونه فهمیده بود ولی فکرش و نکرده بود که داداشش منو کرده باشه… مامان فقط این کلمه که با اشاره تعریف میکردم که دایی اینجاش و (اشاره به جلو کردم) کرد اینجای من (به کونم اشاره کردم) و که گفتم مثل یه ماده شیر زخمی دایی و تیکه پاره کرد … تیکه پاره که میگم واقعا تیکه پاره کرد … صورت دایی و نمیتونستم تشخیص بدم فقط جای چنگ بود… مامان جون و بابا جون آمدن بالا اونا هم فهمیدن … قرار شد تا یک هفته من خونه مامان جون باشم تا خوب بشم و همه خانوادگی التماسم میکردن که بابات بو نبره … من بعد از ۹ روز دیگه خوب شده بودم… دایی مشکل پیدا کرده بود … مامان تا الان باهاش قهره (البته من با دایی رابطه دارم) دایی سه ماه بیمارستان بخش روانی بستری بود … بعدشم ۶ ماه تیمارستان بود و فقط خودزنی می کرد …بالاخره بردنش آلمان خوب شد … ولی عشقش به من کم نشد که هیچ دو سال بعد از تجاوزش دو برابر شد… اما دیگه رابطه ی ما، رابطه ای بود دو طرفه … ولی هیچکس نمیدونه … ولی خب بوس کردن و ایناش تو جمع هست و دست خودش نیست که مامان انقدر کفری میشه ولی جلوی بابا نمیتونه عکس العملی نشون بده … ببخشید خیلی بلند گفتم ولی تمام اینها که گفتم نه ذره ای از عشق دایی و تونستم به شما برسونم … نه دردی که کشیدم … نه هیچ چیز دیگه…
خیلی داستان دارم … این فقط یک ذره اش بود، داستان منو دایی ! یا بهتره بگم عاشقانه های دایی عجیبه… الان وضعش خیلی خوبه… آخرین هدیه ای که به من داد دویست و هفت بود بدون هیچ دلیلی ! که البته این هفتمین ماشینه…
اگر دوست داشتین بگین سعی میکنم تعریف منم اولین سکسمون بعد تجاوز .…
اگر میخوای فحش بدی باید بهت یادآوری کنم اینجا بکن تو هست… نیومدی برنامه ی سمت خدا یا سایت تبیان که ! بکن تو هست و مردم خاطراتشون و بر حسب برچسب ها میگن ! اگر از تجاوز یا هر نوع داستانی و ژانری بدت میاد نوشته شده نخون !
نوشته: سهیل
4 پاسخ به “عشقِ دایی !”
یه داستان شبیه این بود قبلا
جالب بود ادامه اشو بنویس
کاش واقعی نباشهمن درگیر عشق یه پسر شدم که یه همچین بلایی سرم اوردهو با اینکه اون پسر ازم سه سال کوچیک تره ولی ولم نمیکنه و الان تو ۲۷ سالگی آبرومو همه جا بردهنمیتونم بیخیالش بشم چون واقعا روانیهواقعا احتیاج به کمک دارم پسره آبرومو برده همه میگن چرا این رفیقت اینجوری رفتار میکنه و فهمیدن که عاشقمه.و هروقت ولش میکنم همه جا از در خونمون تا محل کارم دنبالم میاد و قرص و عرق و دراگ میزنه شرفمو میبره 😭😭😭😭😭
بسیار زیاد پشمام ریخت و خدانگهدار