آروم از رو میز میام پایین و تکیه میدم به دیوار و سعی میکنم خودمو کنترل کنم .از عصبانیت دستام میلرزید . بی درنگ به سمت آشپزخونه میرم و دنبال کارد میگردم . با زحمت یه چاقوی میوه خوری پیدا میکنم و دوباره میام پشت همون در. میرم بالای میز و میبینم شهره به صورت داگ استایل قرار گرفته و اون مرتیکه که اسمش حامد بود داره آماده میشه که بکنه تو کسش. جفتشون پشتشون به من بود . از رو میز اومدم پایین و اینبار خون جلو چشامو گرفته بود. دوست داشتم بهترین تصمیمو بگیرم ولی نمیتونستم. ضربان قلبم بالا رفته بود و عرق سردی رو پیشونیم نشسته بود. چاقو رو گذاشتم زمین و همون چوب رو برداشتم .آروم درو باز کردم , به خاطر صداهایی که شهره ازش سر میداد متوجه ورودم نشدند. با چوبی که تو دستم بود تقریبا محکم زدم پشت سر حامد .حتی فرصت نکرد ببینه کی بوده و افتاد رو زمین.قبل از اینکه شهره متوجه ماجرا بشه اونم بیهوش کردم. اولش فکر کردم مردن ولی نبضشون میزد . رفتم چاقو رو برداشتم و خواستم گلو حامد رو پاره کنم . چند بار چاقو رو بردم نزدیک شاهرگش ولی دستام میلرزید.
نه ! من اینکاره نبودم .چاقورو پرت کردم سمت دیوار و بی اختیار گریم گرفت . دیوونه شده بودم. رفتم بیرون و از ماشینم پیپ و توتونم رو اووردم . یه نگاه به کوچه انداختم که دیدم پرنده هم پر نمیزنه. یه طناب تو ایوون بود که واسه خشک کردن لباسا ازش استفاده میکردند. بازش کردم و رفتم تو خونه. دو تا صندلی از آشپزخونه بردم تو اتاق خواب و اول اون مرتیکه رو محکم بستم و رفتم که شهره رو ببندم .
عریان بودنش اذیتم کرد. شهره رو فقط تو تختم عریان دیده بودم . به خاطر حرمت عشقمون که دیگه چیزی ازش نمونده بود لباساشو تنش کردم و بستمش به صندلی. تکیه دادم به دیوار و پیپم رو روشن کردم و پشت سر هم کام میگرفتم. توتونش تموم میشد ,دوباره پر میکردم و دودشو با عصبانیت میدادم بیرون. به این فکر میکردم که باید چکار کنم. تحمل نگاه کردنشونو نداشتم از اتاق زدم بیرون. دهنم خشک شده بود ,هوس چای کردم و رفتم آشپزخونه زیر کتری رو روشن کردم و رو صندلی خیره شدم به کتری تا آبش جوش بیاد . با کشیدن پیپ یه کم آروم شدم و آرامشم بی اختیار منو برد به گذشته .گذشته ی دور .یاد بچگی هام که خیلی ارج به درجم میزاشتند. یاد اون لحظه هایی که همیشه خوشحال بودم و اگه مشکلی برام پیش میومد پدرم مثل کوه پشتم بود و حلش میکرد. دلم میخواست شمارشو بگیرم و ازش کمک بخوام ولی این مشکلو باید خودم تنهایی حل میکردم.
یا باید میکشتمشون و یا باید بی خیالشون میشدم. هیچ راه سومی به فکرم نمیرسید. صدای جوشیدن آب منو به خودم میاره و دنبال چای خشک میگردم تا دم کنم.
اه لعنتی , پس کجاست این چایی خشک…تو اینم که نیست .اینجا هم که نیست…
چقدر من خنگم همش جلو روم روی کابینت بوده اونوقت من همش دارم کابینتای آشپزخونرو میریزم بهم. حالا قوری کجاست؟ آهان اینجاست … چای رو دم کردم و پنج دقیقه منتظر موندم
یه لیوان چای واسه خودم میریزم و منتظرم که سرد بشه تا بخورم. رو صندلی میشینم و خیره میشم به چای که نا خود آگاه گذشته واسم مرور میشه…
_آقا آرش چاییتون سرد شد
_ممنونم الناز خانوم الان میخورم دستتون درد نکنه
_خواهش میکنم
در حال خوردن چای به مانیتور نگاه میکنم و حسابهای مشتری ها رو وارد میکنم. خدا رو شکر این ماه با اینکه بازار زیاد چنگی به دل نمیزد سود خوبی داشتیم.
_آقای عرفانی خسته نباشید .
_شما هم خسته نباشید .با سه نفرتونم ,فردا دیر نیاید ها
_خیالتون راحت. فردا ساعت نه اینجاییم. خداحافظ
خیلی دوست داشتند خودشونو واسه من لوس کنند تا بهشون توجه کنم .ولی من فقط دلم پیش الناز بود
مثل همیشه الناز ازون سه نفر دیر تر تعطیل میکرد . ما هم به عنوان اضافه کاری واسش حساب میکردیم . از دستم ناراحت بود که جلو اون سه نفر ضایش کرده بودم با هزار زحمت بخشیده بودم و دیگه به اسم کوچیک صدام نمیزد.
وقتی میگفت آقا آرش ,قند تو دلم آب میشد . دیگه باید میگفتم که چه حسی نسبت بهش دارم. الان هم بهترین موقع بود چون بابام نبود.
_الناز خانوم
_جانم آقا آرش ,امری داشتید؟
_اِ … اِ … اِ
_چی؟
_اون کار قرمزه کد 508 چقدر ازش مونده؟
_چهار تا . کار خوبیه به نظرم برو بازم ازش بیار تا تولیدی تموم نکرده
_باشه .راستی اِ… اِ … اِ
_چیه ؟ چرا اینقد اِ اِ اِ میکنید
_هییییچی . میخواستم بگم …
_چی میخواستید بگید؟
_میخواستم بگم … ازون کد 504 هم داریم ؟
_کدوم مدلو میگید؟
_بابا همون سارافون بلند سنگ دوزیه که پشتش حریر کار شده
_وا ! اون مدل که دو هفته پیش تموم شد . حواستون کجاست خودتون کلی دنبالش گشتید. هیچ تولیدی نداشت.
_ آهان . یادم نبود خب . خب؟
_خب چی؟
_هیچی دیگه . یه مشتری اومد ببینید چی میخواد؟
لعنت به من چرا لکنت زبون گرفتم. یه کلوم بهش بگو دیگه . بزار این مشتریه بره این دفعه حتما بهش میگم.
_ الناز خانوم
_بله
_راستش . راستش . چطوری بگم ؟
_آقا آرش راحت باش .بگو
با همه وجودم تمرکز میکنم و چشمامو میبندم
_الناز خانوم من به شما علاقه مند شدم
_رررراستش شوکه شدم .اصلا انتظار این حرف رو نداشتم… من دیگه باید برم .ببخشید
_میرسونمتون
_نه مزاحمتون نمیشم .با اتوبوس میرم
_ناراحت شدی؟ ببخشید اگه ناراحتتون کردم
_نه اینطور نیست. خب من دیگه میرم . فردا یه ساعت دیر تر میام . ببخشید . خدا حافظ
_خدا حافظ
از برخوردش ناراحت شدم و حس کردم خودمو کوچیک کردم . اما خوشحال بودم چون بلاخره احساسمو بهش گفتم. حالا فقط مونده بود بفهمم آیا اونم منو دوست داره یا نه؟
فرداش همش منتظر بودم بیاد . دلم براش تنگ شده بود همه نگاهم به ساعت بود .
بابام متوجه بی قراریم شده بود و گفت
_چته پسر
_ه ه ه هیچی بابا
_یه چیزیت هست !
_نه بابا جون من فقط یه کم سرم درد میکنه
_ بهونه نیار .یادت که نرفته , امروز باید بری سه راه جمهوری
_ نه یادمه . میرم .تا نیم ساعت دیگه میرم
_کارت تموم شد برو کوچه برلن یه صورت دادم به تولیدی… اونم بگیر بیار
_چشم بابا جون
_واسه چی وایسادی برو دیگه ظهر شد
_باشه باشه من رفتم
گندت بزنن شانس. چرا الناز اینقدر دیر کرد ؟ کاش میدیدمش اول صبحی انرژی میگرفتم
بعد از سرزدن به ده تا تولیدی و خرید از بعضی هاشون, دو تا کیسه بزرگ بار موتورم کردم و تا رسیدم فروشگاه ساعت سه شده بود .
_سلام بابا . دو تا مدل توپ آوردم که میترکونه
_سلام .این چه لحن صحبت کردنه. مگه نگفتم سنگین باش
_ببخشید . من برم یه چیزی بخورم که مردم از گشنگی
_صد بار بهت گفتم گشنه نمون همونجا میرفتی یه غذاخوری ,نهارتو میخوردی
_مگه میشه دستپخت مامان رو بزارم تو یخچال بمونه. تازه اگه به خاطر من نبود محال بود مامان واسه شما هم غذا بزاره . اون وقت مجبور بودی بری همون غذا خوری
_باشه بابا . کچلم کردی با این مامان مامان گفتنت. سهم تو رو گرم نکردم برو گرم کن بخور بیا ببینم چی گرفتی؟
کل فروشگاهو یه نگا میندازم میبینم خبری از الناز نیست . تند تند غذامو میخورم و میام روبرو میز یکی از فروشنده ها
_خانوم اکبری الناز خانوم نیومده؟
_نه نیومده
_چرا
_نمیدونم
متوجه حسودیش میشم و دیگه حرف زدنو باهاش ادامه نمیدم. میرم پیش بابام که مشغول جمع زدن فاکتور هاست و وارد کردن اون تو دفتر کل.
_بابا جون شونصد هزار تومن دادم نرم افزار حساب داری تا از شر این دفتر قلم راحت بشی
_اولا شونصد دیگه کدومه؟ ثانیا من به اینا هیچ اعتمادی ندارم نمیخوام حسابام رو هوا باشه
_رو هوا کدومه عزیز من . علم پیشرفت کرده .با کامپیوتر هم دقیق تره و هم راحت تر
_برو باباجون .من با همین دفتر دسک سی ساله دارم کار میکنم و خیلی هم ازش راضی ام.
_ما که حریف تو نشدیم. باشه بابا .شما همون سنتی کار کن . منم با تکنولوژی روز میرم جلو. راستی الناز نیومده؟
از بالای عینکش با تعجب بهم نگاه میکنه و میگه
_الناز؟ منظورت خانوم حسین پوره ؟ خودمونی شدی
_راستش فامیلیش سخت بود با اسم کوچیک صداش میکم
_نه نیومده . زنگ زد گفت امروز نمیام
_چرا؟
_پسر جون چکار به این کارا داری . برو بسته هارو باز کن تا چروک نشده.
_چشم بابا. الان میرم.
یه کم خجالت کشیدم و نگاه متعجب بابام اذیتم میکرد.فردای اون روز که الناز اومد انگار روم نمیشد باهاش حرف بزنم و اونم دیگه به من نگاه نمیکرد. همش منتظر بودم آخر وقت بشه و واسه نیم ساعت باهاش تنها بشم. بابام معمولا ظهر میرفت خونه . و فروشنده ها ساعت هشت تعطیل میکردند.الناز هم نیم ساعت بعد از اونا میرفت . خودمم که ساعت نه در مغازه رو میبستم.
با خدا حافظی اون سه نفر خوشحال شدم و رفتم سمت الناز
_دیروز کجا بودی؟
_یه کار اداری داشتم نتونستم بیام .باباتون در جریانه
_ چرا بهم نگاه نمیکنی؟
آروم سرش رو بالا میاره .با دیدن صورت معصومش و چهره خوشگلش بیشتر عاشقش میشم
_نمیگی دلم برات تنگ میشه . چرا بهم نگفتی که نمیای؟
_راستش قرار بود بیام اما کارم طول کشید
_ایراد نداره ولی نگرانت شدم. اگه خواستی نیای قبلش بهم بگو تا چشم انتظارت نباشم
_چشم
_چرا اینقدر استرس داری ؟
_من ؟ نه . استرس ندارم
_چرا داری
_اینطور نیست
_راستش از دیروز تا حالا همش منتظر این لحظه بودم تا باهات تنها باشم
_بیبین آقا آرش من ازتون خواهش میکنم قضیه دیروز رو فراموش کنید .ما نمیتونیم با هم باشیم
_ میشه بپرسم چرا به این نتیجه رسیدی که باید بیخیال بشم
_شما اصلا از وضعیت من با خبر نیستی.
_خب با خبر میشم .یعنی کم کم شما بهم میگید
اضطراب تو وجودش موج میزد و منم کنجکاو شده بودم که منظورش چی بوده از اینکه گفته شما از وضعیت من با خبر نیستی. خیلی مصمم بهش گفتم
_میخوام راجع به شما با خونوادم صحبت کنم
_نه
_چرا ؟
_آخه . آخه…
_آخه چی؟
_باید بیشتر با هم حرف بزنیم . و با اخلاقت آشنا بشم
خدا رو شکر میکردم که جوابش منفی نبود و قرار شد یه رابطه دوستی مخفیانه برقرار کنیم.
یه ماه ازین رابطه میگذشت و ما روزهای تعطیل با هم بودیم و همه جا با هم میرفتیم. همیشه دستامون تو دست هم بود و روزهای کاری اصلا تابلو نمیکردیم. یه روز آخر وقت که مثل همیشه دوباره تنها شده بودیم و خیلی معمولی گرم صحبت بودیم تو چشمای الناز یه شوق خاص وصف ناپذیری دیدم .دیگه وقتش شده بود که بره و داشت این دست اون دست میکرد.
رفت سمت جعبه فیوز و چراق هارو خاموش کرد و تو اون تاریکی گفت آرش میشه خواهش کنم یه لحظه در رو ببندی.من که شوکه بودم بایه ترس همراه با شوق درا رو بستم و به سمت الناز اومدم و گفتم
_قضیه چیه ؟
_میخوام سورپرایزت کنم
_با چراقای خاموش؟
_آره
با نور کمی که از خیابون تو مغازه میومد نمیتونستم واضح ببینمش . دستمو گرفت و برد یه گوشه که بیرون پیدا نباشه. روبرو هم وایساده بودیم. قدش تا چونه من بود . دستاشو دور گردنم حلقه کرد و کمی از وزنشو من متحمل میشدم
_آرش عزیزم من خیلی دوستت دارم
_منم همینطور
روسریش از سرش افتاده بود و برای اولین بار موهاشو دیدم. هلم داد به سمت دیوار و لباشو نزدیک صورتم کرد و چشماشو بست . چشمام به تاریکی عادت کرده بود و میتونستیم کمو بیش همو ببینیم. تا حالا اینقدر بهم نزدیک نشده بودیم. منتظر بود من لبامو بچسبونم رو لبش اما من به خاطر تجربه اولم و شوکه بودنم اینکارو نکردم. وقتی خودش دیگه طاقت نیاورد و لباشو گذاشت رو لبام انگار تازه متولد شدم. خشک و بی حرکت بودم .اما وقتی لبام خیس شد و با زبونش زبونم رو قلقلک میداد از گیجی درومدم و دستامو دور کمرش قلاب کردم و فشارش دادم سمت خودم.در حال پیچ و تاب خوردن لبامون از هم جدا نمیشد .شهوت داشت کنترل اوضاع رو به دست میگرفت که ترسیدم و خودمو ازش جدا کردم.
_وای الناز په حالی داد
_عزیزم چرا کنار کشیدی ؟
دوباره به سمتم اومد و دو تا از دکمه های بالایی پیرهنمو باز کرد ورو سینمو ماساژمیداد
_آرش همیشه دوست داشتم موهای سینتو لمس کنم.
_همیشه؟
_آره . اولین باری که دیدمت عاشق موهای سینت شدم و دوست داشتم دستمو روش بکشم
دیگه تموم دکمه های پیرهنمو باز کرده بود و با دستای لطیفش بالا تنم رو ماساژمیداد.
حس شهوتم بیدار شده بود و به همین خاطر کیرم داشت بزرگ و سفت میشد واز رو شلوار مشخص میشد. خودشو که بهم میچسبوند تابلو بود که شق کردم. منم دوست داشتم مانتو شو در بیارم و با سینه هاش بازی کنم اما هنوز روم نمیشد.
الناز دیگه خسته شد و ناراحت از اینکه من کاری نمیکم. جلوم زانو زد و کمربندمو باز کرد . شلوار و شرتمو تا نصفه کشید پایین و بی درنگ کیرمو کرد تو دهنش.
ترس , لذت , خجالت, کنجکاوی و از همه بیشتر تعجب احساساتی بودند که اون موقع به من دست داد. کمرویی رو گذاشتم کنار و النازو بلند کردم و دونه دونه لباساشو در آوردم . برای اولین بار که سینه هاشو تو دستم گرفتم خیلی خوشم اومد و مشغول خوردنشون شدم.
_آرش .آرش جوونم . من خسته شدم از بس سر پا وایسادم.
_الان حلش میکنم عزیزم
یه فرش کوچیک داشتیم که همیشه بابام روش نماز میخوند . میخواستم اونو بیارم بندازم زیرمون که پشیمون شدم و رفتم یه پتو که از وقتی یادم میاد تو مغازه بوده آوردم و پهن کردم زیرمون.
دراز کشیدم و الناز هم نشست رو شکمم. با سینه هاش ور میرفتم که خودشو میکشید عقب جوری که کیرم به صورت افقی رو کسش بود. دائم خودش رو تکون میداد و با جا به جا شدن کیرم رو کسش لذت میبرد. اما من از این کار لذتی نمیبردم و بیشتر با سینه هاش بازی میکردم.چشماش بسته بود بی صدا فریاد میکشید و دیگه طاقت نیاورد.
بلند شد و کیرمو کرد تو دهنش و سرشو حسابی خیس کرد . و دوباره همون حالت ولی کیرمو عمودی نگه داشت. به خیال اینک الان میخواد با کون بشینه روش فقط تماشا میکردم . دیدم سر کیرمو گذاشت رو کسش و آروم داره میشینه
_الناز حواست هست؟ چیکار میکنی؟
_جوووونم .آره عشقم حواسم هست
یه دفعه رو کیرم نشت و داغ شدم . ترسیدم ,همش منتظر بودم الان که بلند بشه کیرم خونیه . اما خبری نبود و الناز با لذت رو کیرم مانور میداد. از روم بلند شد و کنارم دراز کشید. ازم خواست که برم روش. من که تجربه اولم بود و هنوز باورم نمیشد مثل غلام حلقه به گوش مطیعش بودم. سینه هاش تو دستام و کیرمم تا آخر تو کسش عقب جلو میشد. دیگه طاقت نیاوردم و آبم رو ریختم رو شکمش.
اون شب تموم شد و من النازو با موتورم رسوندم خونشون و هیچ سوالی هم ازش نپرسیدم. اما از لذتی که برده بودم راضی بودم. فکر و خیال ناجور به سرم زده بود. همش فکر میکردم که الناز دختر خرابیه .فرداش دوباره آخر وقت با هم تنها شدیم…
_الناز؟
_جانم
_نمیخوای توضیح بدی؟
_چیو؟
_قضیه دیشب رو.
_چه توضیحی میخوای؟
_بکارتت؟ من فکر میکردم تو دختری
_بهت گفتم از وضعیت من بی خبری ولی گوش ندادی و اصرار به شروع رابطمون داشتی
_منظور من از رابطه با تو سکس نبود.
_بلاخره که به اینجا میکشید
_ ولی من دوست داشتم شرعی باشه. حالا جواب سوالمو بده؟
_چی بگم ؟
_یعنی چی, چی بگم؟ چرا پرده نداشتی؟
_خیلی زود تر از این باید بهت میگفتم ولی نتونستم. راستش من یه ازدواج نا موفق داشتم. زندگی مشترکم به شیش ماه نکشید و از شوهر سابقم جدا شدم. پدرتون در جریانه که من مطلقم . اولش فکر میکردم شما هم میدونی ولی اینطور که معلوم شد آقای عرفانی چیزی به شما نگفته.
مثل یخ وا رفتم. ناراحت بودم چون بهم نگفته بود طلاق گرفته و خوشحال بودم چون فکرم در موردش اشتباه بود.
در موردش تحقیق کردم و متوجه شدم به خاطر اعتیاد شوهرش خونوادش سریع طلاقشو گرفتند و خودش داره کار میکنه تا خرجش گردن باباش نباشه.
مهرش به دلم بیشتر نشست و ازون به بعد وقت گیر میاوردیم سکس میکردیم.
تصمیم گرفتم با مادرم صحبت کنم که با الناز ازدواج کنم. مادرم اولش کلی ذوق کرد ولی وقتی الناز رو شناخت خیلی مخالفت کرد. اما من پا فشاری میکردم. بابام هم پشت مادرم بود و الناز رو از اونجا اخراج کرد . البته معرفیش کرد به یکی از همکاران تا اونجا مشغول باشه.
با دور شدن من و الناز از هم دیگه رابطمون رو به سردی میرفت. الناز هم چون میدونست خوانوادم شدیدا مخالف هستند زیاد موافق نبود. اما من اونو دوست داشتم. ولی به خاطر مادرم که همه چیزم بود کوتاه اومدم.
روزی که بابام خبر ازدواج النا رو بهم داد دیگه ازش قطع امید کردم و سعی بر اینکه فراموشش کنم.
چند ماه بعد سر میز شام بابام با مادرم بحث ازدواج منو پیش کشیدن. ولی من زید اهمییت ندادم. مادرم مدام تو گوشم میخوند یه دختر واسط نشون کردم پنجه آفتاب. خانوم و خوشگل . اوایل به حرفش گوش نمیدادم ولی دیگه داشت قسمم میداد و چند باری هم گریه کرد. منم که طاقت اشکاشو نداشتم گفتم حالا بگو ببینم این دختر خوشبخت کیه ؟
_بهم قول بده نه نگی
_حالا شما بگو
_آشناست .غریبه نیست
_خب بگو کیه؟
_ شهره .دختر خاله زهرات
_شهره؟ ما که هم سنیم
_ایراد نداره . مگه اون زنه که میخواستی بگیریش هم سنت نبود؟!
از کنایش یه کم ناراحت شدم ولی داشتم به شهره فکر میکردم و خودمو با اون تصور میکردم که مادرم گفت
_چیه !هوایی شدی؟
_من ؟ نه ! داشتم به یه موضوع دیگه فکر میکردم
_آره جون عمت . زنگ بزنم واسه آخر هفته قرار خواستگاری رو بزارم؟
_بزار فکر کنم؟
_دیگه فکر کردن نداره . دست بجنبون شهره خواستگار زیاد داره
بابام که این حرفو شنید گفت اگه بدونن آرش میخواد بیاد خواستگاری دخترشون از خوشحالی دیوونه میشن. مادرمم چیزی نگفت ولی معلوم بود حرف بابامو تایید کرده.
زیاد با شهره برخوردی نداشتم .فقط در حد ماهی یه بار اونم تو مهمونی های خونوادگی. ولی ازش خوشم میومد.
به مادرم گفتم و قرار خواستگاری رو گذاشت…
با صدای شهرا که فریاد زد حامد به خودم اومدم و خواستم چاییم رو بخورم که دیدم سرد شده و قابل خوردن نیست.
یه چایی دیگه میریزم و مشغول خوردنش میشم و دوباره شهره فریار میزنه کمک . یکی ما رو نجات بده . ته چاییمم میخورم و به شهره توجهی نمیکنم .گذشته به سرعت جلو چشمام مرور میشه…
یاد اولین شبی می افتم که تو دوران عقدم با شهره میخواستیم با هم بخوابیم . سخت بود ولی خیلی خوب با هم ارتباط برقرار کردیم . اون شش ماهی که عقد بودیم خیلی خوش میگذشت . معمولا هفته ای دو بار پیش هم میخوابیدیم و آنال سکس داشتیم.
الناز رو کاملا فراموش کردم و عاشق شهره شده بودم. بعد از عروسی زندگی به کامم بود و وقتی شهره مزه سکس رو چشید دیگه اجازه نمیداد از عقب باهاش نزدیکی کنم فقط زمانی که پریود بود راه عقب باز میشد. طبقه سوم خونه پدریم زندگی میکردیم. من همه چیزمو ریختم به پای شهره ودوتامون از زندگی خیلی راضی بودیم. سکس هایی که روز به روز داغ تر میشد و ما دونفر بیشتر عاشق میشدیم. تو کارمم که روز به روز موفق تر میشدم و قصد داشتم یه فروشگاه دیگه راه اندازی کنم .
این یه سال اخیر شهره سر ناسازگاری گذاشته بود و یه کم زندگی رو به کامم تلخ کرده بود . الانم که این ماجرا …
دوباره اعصابم بهم میریزه و از خونه میام بیرون یه نگاه به باغ میندازم و میرم توش قدم بزنم . توتون ندارم تا پیپ بکشم و کلافه میشم . دوباره یاد لحظه ای که شهره در اختیار حامد بود میاد تو ذهنم و آتیشم میزنه. کفری میشم و نگاه به بیلی میکنم که ته باغ تکیه داده به دیوار .
به بیل میگم به نظرت با خائن باید چیکار کرد و محکم میزنمش تو زمین و خاک رو برمیدارم.
دوباره بیل رو مخاطب قرار میدم و میگم یعنی راه ببخشش وجود نداره؟ زیر لب میگم نه نداره و تند تند خاک رو بیل میزنم . بعد از بیست دقیقه یه گودال قبر مانند میشه حاصل تلاش من و بیل.
با چشمایی که خون جلوشونو گرفته مستقیم میرم به سمت اتاق خواب و درو باز میکنم . شهره رو میبینم که انگار جن دیده و مثل ابر بهار اشک میریزه.
با عصبانیت بهش میگم عزیزم یه قبر جادار کندم تا ابد میتونی با این …نگام به حامد می افته که به هوش اومده و داره منو نگاه میکنه . نمیتونم خودم رو کنترل کنم و با تمام قدرت با مشت تو سر و صورتش میزنم و با حرص میگم تا ابد میتونی با این پست فطرت تو قبری که براتون کندم بخوابی.
دیگه دستام توان زدن نداشت . حامد بیهوش شد ومنم تکیه دادم به دیوار. متوجه سیگار حامد شدم که گذاشته بود رو طاقچه .
یه نخ برداشتم و روشن کردم. نشستم رو زمین و دودشو میفرستادم بالا که صدای شهره درومد.
_آرش تو رو خدا منو ببخش
_شهره نمیخوام صدات رو بشنوم
_آرش میخوای چیکار کنی؟
_میفهمی. البته اون دنیا میفهمی باهاتون چیکار کردم.
فقط گریه زاری و التماس میکنه .سیگارم تموم شد یادم افتاد قولی که به بابام دادم شکستم .بیشتر عصبانی شدم . بلند شدم ,حامد رواز صندلی باز کردم و دست و پاشو دوباره محکم بستم.
روبه شهره میگم :
_زیاد نگران نباش .اینو که زنده زنده خاک کنم سراغ تو هم میام. واسه تو برنامه ویژه ای دارم.
_آرش منو نبخش فقط ازت میخوام لا اقل به حرفام گوش بدی.
_پنج شنبه شبا بیا به خوابم تا به حرفات گوش بدم
صدای ناله هاش بیشتر میشه و ازم خواهش میکنه که این کارو نکنم. از گردن حامد میگیرم و کشون کشون میبرمش که شهره داد میزنه:
_آرش به خاطر الیا . جون الیا این کارو نکن .
اسم الیا که میاد تازه یادم می افته که یه دختر ناز دارم و باید براش پدری کنم.
ادامه …
…
_تشکر میکنم از شما دوستان عزیز که همیشه به من لطف داشتید
_شاهین جان ازت ممنونم به خاطر راهنمایی هات. من همیشه مدیون شما هستم.
_دوستان عزیزم یه مساله ای زیر داستان کفتار پیر یا همون پژمان عزیز در مورد امتیازات داستان ها مطرح کردم و لازم میبینم اینجا هم بگم. عزیزان یه نفر که هدفش مشخص نیست با ساختن آیدی های زیاد سعی در خراب کردن امتیاز داستان های موفق داره. اگه شما امتیاز بدید کار اون دوست مریضمون خنثی میشه و اثرش کمرنگ تر میشه.
داستان پرشان دوستم نیست که دوست عزیزم آریزونا اونو نوشته به خاطر این مساله کلا از لیست اومد بیرون و لطمه زیادی خورد.
فقط ازتون میخوام هر داستانی رو که میخونید امتیاز بدید. اگر هم روش امتیاز دادن رو بلد نیستید دوست عزیزم مهندس گل پسر تو کامنتش براتون توضیح میده.(مهندس ممنونم)
شاد باشید و سالم بمانید
نوشته: آرش . sex and love
86 پاسخ به “طعم تلخ خوشبختی (3)”
😀 می بینم که دوباره کامنت گذاشتی واسه خودت دوست عزیز. داستانت مثل همیشه قشنگ بودو روان.
سلام سلام سلام!همين الان زخؤاب بيدار گشتم!ااين كامنتو داشته باشين تا با كامنت بعديم توضيح بدم ;)بدون احتساب تكرار و نويسنده ي داستان؛ سوم شدم 😀
سلامآرش توروخدا بزن خارمادرش يكي كن ،چه اعصابي داري.هر سطر ميخونم ميگم الان تموم يك بكش بكن،يا بكن ،بكش اساسي افتاديم.داداش فكرقلب من بكن(فقط فكر،چيزديگه نكني)،سكته كنم،مياي ي ليوان آب بدي دستم؟الان،آريزونا باز ميخنده به ليوان آب حساسه.يا بيخيال شو برو توچشمشون نگاه كن بگو بي تربيتها ازجلوچشمام خفه شيد،يا سرب داغ بريز هرجا كه باد ميده،يادسته بيل بزن وسطشون،فقط آخر و اول بگو.بهترين روش شيشه نوشابس ،جدي حالا شهره بره گم شه ،مردك حشري يك شيشه بزن توش بفرست بره خونش هروقت بخاد راست كنه ياد شيشه نوشابه ميفته،ميخابه.هروقت نوشابه بخوره راست ميكنه!
داداش تا شب بايد برم ي سر به زن وبچم بزنم ،گوشي نبايد باخودم ببرم،زن من حساسه ميگه هفته به هفته مياي اين ماس ماسك چرا إوردي،شلوغ نكنيد بي تابي نكنيد ميام.ميدونم سخته ي روز نباشم حال همه گرفتس ،گفتم خبربدم زياد گريه نكنيد!تاشب برميگردم.
آموزش جامع امتیاز دهی :Dامتیاز دادن به صورت “حق”ی بر گردن خواننده میوفته و اگه خواننده به کسایی که برای داستانشون زحمت کشیدن، امتیاز نده سر پل صراط باید جوابگوی نویسنده باشه!اینم از آموزش جامعش که بهونه نیفته دستتون که “بلد نبودیم” !با لپ تاپ-کامپیوتر- تبلت ویندور خور با مرورگرایی مثه فایر فاکس، اینترنت اکسپلورر، اپرا، گوگل کروم ، سفری(مخصوص ویندوز):در پایان هر داستان یه قسمت به اسم “میانگین” هست6 تا قلب هم وجود داره؛ که از راست به چپ میزان امتیاز ها زیاد میشه و “چپ ترین” قلب، امتیاز 100 محسوب میشهوقتی روی اون کلیک کنید زیرش مینویسه:1)ثبت کردن رأی شما2)امتیاز شما ثبت شدبعد دوباره امتیازارو نشون میده و تعداد رأی هاواسه اینکه از ثبت شدن رأیتون مطمئن بشید، تعداد رأی هارو به خاطر بسپارید که وقتی رأی دادین باید یه دونه بهشون اضافه شده باشهاگر هم روی “ثبت کردن رأی شما” گیر کرد، یا مشکل از نت شماست که احتمالا وصل نیست؛ یا ایراد از سرور بی صاحاب اینجاست(تورو خدا به ادمین چیزی نگید! 🙁 =شکلک مظلوم نمایی!)
می شه در گوشی بگی اخرش چی می شه؟
عالی بود واقعا.مرسیخیلی مشتاقم آخرشو بدونمفقط من موندم چطوری اینو تحمل کردی
خیلی عالی بود. معلوم بود بالاخره میگیری النازو میکنی. ولی چون قبل از ازدواج با شهره بوده اشکال نداره، خیانت محسوب نمیشه که مشمول فحش خوردن بشی!. . .بازمن قسمت بعدی رو پیش بینی کردم تو مجبور شدی داستان رو عوض کنی.پیش بینی قسمت بعد:آرش به عنوان مجازات یکی از انگشتهای شهره رو قطع میکنه و بخاطر دخترش الیا اونو میبخشه. ولی رابطه ی رمانتیکش با حامد همچنان برقرار میمونه!. . .مرسی بخاطر داستان زیباتبی صبرانه منتظر قسمت بعدیم!
عالی بود. از خوندن داستانات اصلا خسته نمیشم. امتیازم 100دادم. همین جوری ادامه بده 🙂
اخــــی خیــــــلی قشنــگ بود…دست گلــــــت درد نکنه…عالـــــی بود
:* sex and love
داستانت قشنگ بود مرسی منتظر ادامه اش هستم…ولی یه چیزی رو نفهمیدم…یه جا گفته بودی روسریش از سرش افتادو برای اولین بار موهاشو دیدم بعدش گفتی چشام به تاریکی عادت کرده بود و میتونستیم کم و بیش همدیگه رو ببینیم…خب نفهمیدم اگر اینقدر اونجا تاریک بوده که کم و بیش همدیگه رو میدیدین چطوری همون اول موهاشو دیدی؟ البته قصدم ایراد گرفتن نیست چون در برابر بقیه دوستان من کاره ای نیستم فقط برام سؤال پیش اومد ممنون میشم راهنماییم کنی…
آيدا خانوم خواهش ميكنم؛ قابلي نداشت 🙂
خیلی زیبا به تصویر کشیدی قلمت زیباست
آرش عزیز اینکه هر دفعه در پایان داستانت اسمی از من میاری و توی کامنتات هم از من تشکر میکنی باعث خوشحالی و افتخار من میشه. ضمن اینکه این موضوع باعث میشه من خودم نسبت به تو و کارهات حساس تر بشم و یه مقدار دقیقتر داستانت رو نقد کنم که میدونم دلیلش رو خودت متوجه میشی. خب این قسمت هم از لحاظ نگارش و همینطور موارد حاشیه ای وآرایه ای خیلی خوب و منظم بود و میشه گفت از این لحاظ توی داستانهات اول بود که خیلی خوشم اومد. ولی متاسفانه حس میکنم نتونستی قصه رو خیلی خوب پردازش کنی و همون مشکلی که توی داستان اولت داشتی رو اینجا هم تکرار کردی. یعنی پرداختن به چند قصه به طور همزمان. راستش نیازی نمیبینم که بخوای موضوع الناز رو در دل داستان اصلی توضیح بدی. این کار به قدری واضح بود که داستان اصلی رو تحت تاثیر قرار داد و کلیات قصه رو توی این قسمت در جا نگه داشت. توی این قسمت اتفاق جدیدی نیفتاد جز اینکه همون قسمت قبل رو از زاویه ی یک دید دیگه نگارش کردی. اگه قسمت اول رو اینقدر خوب نوشتی که از واژه ی شاهکار استفاده کردم ولی این قسمت داستانت رو کف قرار داشت و هیچ طراوت و تازگی نداشت. اگه بخوای همینطور پیش بری سر رشته ی داستان از دستت در میره و میترسم آخرش رو نتونی جم کنی. امیدوارم که متوجه شده باشی که چی میخوام بگم. سعی کن توی قسمت و قسمتهای بعد روی داستان اصلی زوم کنی و موضوع الناز رو سر وقت مناسب بهش بپردازی مگه اینکه واقعا رابطه ای بینشون وجود داشته باشه…
خوب بود !موفق باشی. . .
البته من قضاوتی در مورد ادامه و انتهای داستانت نکردم و فقط گفتم امیدوارم که حضور الناز فقط به گذشته مربوط نباشه و دلیل نوشتن ازش ربطی به حال داشته باشه. وگرنه اینکه در گذشته ارش چه کار کرده هیچ ربطی به شهره و خیانتش نمیتونه داشته باشه. به هرحال ریش و قیچی به عنوان نویسنده دست خودته و مطمئنم میدونی چیکار داری میکنی. امیدوارم چنان کنی سرانجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار… (:
راستی یه چیز دیگه قسمت سکسی داستانت از دفعه ی پیش خیلی بهتر بود. در ضمن همه میدونن من با گی ها دشمنم ولی این پارسامون یکم گرایش به همجنس بازی و اجسام لوله مانند داره. اخیرا یه عکس ازش لو رفته، زیر داستان آخری کفتار میتونی ببینیش!. . .اگه فکر کردین مثل دفعه قبل میتونید منو سوژه کنید کور خوندید. من تک و تنها همه شما ب.لوا.سیا رو حریفم! بابا اینقدر بل.واس بل.واس نکنید ، مردمش میرن تو گوگل سرچ میکنن ب.لوا.س اونوقت بکن تو میاد بالا همشون به راه کج کشیده میشن أه!!!
دقیقا منم هی دارم سعی میکنم یه ربطی بین این دوتا که سیلور گفت پیدا کنم ، از پیش بینیم مشخصه! ولی فکر کنم آرش بار سکسی داستان رو انداخته رو دوش آرش و الناز! که هیچ ربطی هم به داستان نداره!(زیر آب زنی مدرن)
خب خب خب :)بنده به موضوع و این که میخوای چیکار کنی اصلا کاری ندارم تا این که قسمت آخر رو بدی بیرون…به قول سیلور ریش و قیچی فعلا دست خودته و به ما هیچ ربطی نداره که چیکار قراره بکنی.و اما از لحاظ نگارشی و مسایلی که به طرز نوشتن یه داستان مربوط میشه:یه کوچولو ازت گله دارم…کارت خوبه و از لحاظ قصه پردازی داری خیلی خوب کار میکنی اما بعضی جاها لنگ میزنی که باعث آزارم میشه.ازت گله دارم چرا قشنگتر نمینویسی؟بزار یه مثال برات بزنم که توی داستانت خیلی زد توی ذوقم…وقتی آرش موضوع رو به الناز میگفت و به اصطلاح خواستگاری میکرد مکالمه ها نمیگم بد بود ها خوب بود اما…با همه وجودم تمرکز میکنم و چشمامو میبندم_الناز خانوم من به شما علاقه مند شدم_رررراستش شوکه شدم .اصلا انتظار این حرف رو نداشتم… من دیگه باید برم.ببخشید…اونجا که گفتی با همه وجودم تمرکز میکنم و چشمام رو میبندم خیلی خوب بود چون حالت درونی خودت رو توصیف کردی و منم راحت تونستم بفهمم چه احساسی داری ولی وقتی به الناز گفتی بهت علاقه دارم خیلی سریع پشت بندش یه مکالمه از طرف الناز گذاشتی که راستش شوکه شدم میخوام برمو اما اصل مطلب:دوست داشتم قبل از مکالمه ی الناز یه خورده توصیفش کنی مثلا بگی دستپاچه شد سرشو انداخت پایین و یا حالت های دیگه ای که معمولا توی همچین لحظاتی به یه دختر دست میده:چشمای معصومش رو به زمین دوخت…یه شرم خاص توی صورتش نشسته بود و حرکاتش عصبی به نظر می رسید.یه توصیفات اینجوری قطعا میتونه داستانت رو قشنگتر کنه رفیق ;-)به امید داستان های بهتر و زیباتر…
مازیار جان پیش بینی تو خیلی خشن بود. اخه قطع کردن انگشت شهره چه کمکی میتونه به ادامه ی داستان بکنه. یه جورایی مثل فیلم اره شد. فکر کنم این چند شب که جشن هالووینه بدجوری روت اثر گذاشته. البته ارش جان بدفکری هم نیست. به نظرم اگه حامد و شهره رو به درخت ببندی و بعد با یه اره ی موتوری دست و پاشون رو دونه دونه قطع کنی عبرتی میشه براشون که دیگه ازین کارا نکنن. اونوقت تا اخر عمر شهره بهت وفادار میمونه و طعم خوشبختی رو حس میکنین… (:
سیلور بعد از خوندن داستانت که در همین مورد بود یادته توی خصوصی گفتم من باهاشون چیکار میکردم؟:)یادمه گفتم با یه گالن بنزین کل خونه رو به آتیش میکشوندم و د برو که رفتیم مسافرتهه ههآرش فعلا بزار توی خماری بمونه بعدا یه سر بهش میزنم ببینم حرف حسابش چیه…اون شب که یهو غیبش زد و به قول خودش رفت لزبین هارو سر و سامون بده (آره ارواح عمه اش)
ارش مگه قسمت دوم حریم سلطان رو !!! چیزه یعنی ببخشید حریم شکسته رو نخوندی چطور با کارد آشپزخونه زدم دوتاشون رو ناکار کردم؟ (آبروم رفت الان همه میگن این پسره میشینه ازین سریالهای بند تومبونی ترکی نگاه میکنه) تازه لوکیشن داستان من توی اتاق خواب اپارتمان بود اگه مثل واسه ی تو وسط یک باغ بود که از درخت اویزونشون میکردم و سیخ داغ رو توی ماحتتشون فرو میکردم. تازه اون موقع نمیدونستم که کارم جرم نداره الان که فهمیدم درصورت کشتنشون تعقیب قضایی نمیشم مطمئن باش اره ی نه رو با حضور خودم اکران میکنم…(الان خیلی خشن شدم نه!!!)
Az nazare manam y jurayi tekrare qesmate qabl bud,vali khob az lahaze negaresh khub bud,omidvaram qesmate bad az zabane hamed tarif nashe,dar kol khub bud,montazere edamash hastam
پژمان خونه آتیش زدن قدیمی شده. الان روشهای جدیدتری هم هست. مثل همین کاری که آرش کرد. یعنی خفت گیری از نوع نینجایی. طوری که جفتشون رو یه جوری بزنی که نفهمن از کجا خوردن. بعد هم مثل مازیار انگشت یکیشون رو قطع کنی و مثل من با اره موتوری بیفتی به جونشون. خداییش خیلی حال میده وقتی شهره رو از وسط نصفش کنی. فکر کنم سید دکتر مهندس گل پسر هم از همین روش برای نصف کردن استفاده میکنه… (؛
آرش منو اگه با همین روش های پیشنهادی دوستان تیکه تیکه کنی هم نمیرم با این ;-)فقط یه خورده میخوام بخندم وگرنه کاریش نداشتم.اگر دقت کنی حتی اولین کامنتمم طنز بود.
ههههمن فکر کردم فقط خودم تو کف هالووینم! شما ها که از من بدترید!(شکلک کدوی هالووین)این رسم و رسوما به ما ایرانیا ربطی نداره هاولی خداییش کارشون باحاله!
داداشیره خیلی باحال بود:LOLL:
arash torokhoda edamasho zooooood tar up kon man konjkavim ood karde 😉
بالاخره پس از ساعتها تلاش و كوشش واسه يه لقمه نون حلال؛ به خونه بازگشتم :)چقد پشت سر من حرف زدينا !بزنم اين سايتو با ادمينش نصف كنم؟البته نصف كردن ادمين فايده نداره؛ اول ميدم همتونو به جرم(!) توهين به بنده بلاك كنه كه يكم بخندم، بعد نصفش ميكنم كه بازم بخندم :-Dآرش حالا چي ميشه بخاطر دل اين بلواس جون ما، يكمم گي تو داستانت بذاري؟نميگم شخصيتاي اصلي داستانتو گي كنيا؛ نهمثلا موقع راه رفتن يكي از شخصيتا تو خيابون، متوجه يه صداهايي از يه خرابه ميشه؛ بعد وقتي ميره نزديكتر متوجه ميشه دونفر دارن گي ميكنن :-Dاينطوري نه سيخ ميسوزه نه كبابسوژه ي كف دستي بلواسكم جور ميشه :-Dدرضمن آرش جان شما كه از رابطه ي عاطفي و قلبي منو ادمين خبر داري؛ پس پا رو دمم نذار كه اول بلاكت ميكنم(كه سوژه خنده بشي) و بعد متنصف… :-Dراستش فعلنم كمر داستن نوشتنو ندارم! شديدا گرفتارم :)ولي ايشالا يكم سرم خلوت تر شد دست به كيبورد ميشم ;-)بلواسكم! من گيم؟نذار اسرارتو با بلواس نشينا رو كنم 😀
سلام آرش جون قربون شكل ماهت كجا آمپول زدي؟دختره چه شكلي بود؟راستش يمدت بد مريضم،قرص اثر نداره،آدرس بده برم دستي بكشه شايد شفاپيداكردم.هرچند رو به قبله هم باشم دكتر برو نيستم،اين مورد با بقيه فرق داره!درمورد آخر داستان،داداش چرا نميگي آخرش شيشه نوشابه و…از اولشم از ته شيشه بزن توش صدا كلم بده!ميتوني ي سيخ كوبيده و دوتا گوجش ببري بفرستي كاخ رياست جمهوري. بيا به من بگو ،من به دوستام ميگم اونا قول ميدن به كسي نگن.آريزونا كجاس؟داداش بنظرم اين داستان تموم شد ديگه داستان سريالي ننويس،از دست برم جواب باقي دوستان چي ميدي؟
سلام من خيلي وقته داستاناي اين سايتو ميخونماما اين داستان اينقد برام مهم بود كه تصميم گرفتم نظرمو بگممن نميگم شهره كارش درست بوده اما يه چيزيو قبول كن آرش وشهره هر جفتشون قبل از ازدواج عاشق شده بودن و اون اولين باربوده كه عشق را تجربه كرده بودن هر جفتشون بخاطر فراموش كردن گذشته با هم ازدواج كردنخاكستر عشق اول تو دلشون بوده و صد در صد اگه دوباره نشوني از عشق اول ببينن شعله ور ميشدممكن بود اين اتفاق واسه آرش و الناز به شكل ديگه اتفاق بيفتهخودتونو گول نزنيد لطفا شهره بخاطر سكس با حامد نخوابيد به خاطر عشق قوي كه بين شان بود آرش فقطواسطه فراموشي بود عشق واقعي قوي تر از شهوت و شوهر و تعهداتهآرش و شهره وسيله بودن تا عشق ناكامشون را فراموش كننمتاسفانه مردا و حتي بعضي از زنا به جاي اينكه ريشه اي فكر كنن زود تصميم ميگيرن بكشن – خفه كنن و… از اين عقايد مضخرفتو رو خدا از اين افكار بيايد بيرون نسل جاهيليت ديگه مردهمتاسفانه خيلي ها مشابه اين داستانو تو زندگيشون دارن بيچاره بچه
آرش جان عمر گل لاله رو گهگداری نگاه میکنم ولی از اون ساواش بالدار متنفر بودم. یه جورایی یاد نواربهداشتی بالدار! میفتادم. یه بارهم توی جمع خانواده از دهنم در رفت و اینو گفتم که کل زنای توی جمع تا بناگوش قرمز شدن. (: (شکلک خنده). این حریم سلطان هم تقصیر داداشم شد که شروع کردم به نگاه کردنش چون گفت بر اساس واقعه ی تاریخی درستش کردن وگرنه مارو چه به سنبل خان و اینجور چیزا… (؛ اتفاقا به سرم زد یه داستان توی همین مایه ها بنویسم ولی گفتم جواب جماعت دست به تنبان پاستیل خور رو کی میده که البته سریع خودم جواب دادم من منه کله گنده. ولی دیدم از پسش بر نمیام. بنابراین عطاش رو به لقاش بخشیدم و گفتم ما همون عمارت سراب رو بنویسیم برای ما کافیه…
سلام من خيلي وقته داستاناي اين سايتو ميخونماما اين داستان اينقد برام مهم بود كه تصميم گرفتم نظرمو بگممن نميگم شهره كارش درست بوده اما يه چيزيو قبول كن آرش وشهره هر جفتشون قبل از ازدواج عاشق شده بودن و اون اولين باربوده كه عشق را تجربه كرده بودن هر جفتشون بخاطر فراموش كردن گذشته با هم ازدواج كردنخاكستر عشق اول تو دلشون بوده و صد در صد اگه دوباره نشوني از عشق اول ببينن شعله ور ميشدممكن بود اين اتفاق واسه آرش و الناز به شكل ديگه اتفاق بيفتهخودتونو گول نزنيد لطفا شهره بخاطر سكس با حامد نخوابيد به خاطر عشق قوي كه بين شان بود آرش فقطواسطه فراموشي بود عشق واقعي قوي تر از شهوت و شوهر و تعهداتهآرش و شهره وسيله بودن تا عشق ناكامشون را فراموش كننمتاسفانه مردا و حتي بعضي از زنا به جاي اينكه ريشه اي فكر كنن زود تصميم ميگيرن بكشن – خفه كنن و… از اين عقايد مضخرفتو رو خدا از اين افكار بيايد بيرون نسل جاهيليت ديگه مردهمتاسفانه خيلي ها مشابه اين داستانو تو زندگيشون دارن بيچاره بچهببخشيد
هميشه بخندی دادا آرش :)”اینطور که ملومه منو تو و عبدل باید به امید کف دستمون بخوابیم(شکلک روم سیاه) “داداش خواهشا منو قاطي خودتون نكن!آرش؟تو كه ترك كرده بودي؛ يه دكتر رفتي بازم شروع كردي؟از تو بعيده ها :-D=))
مرسی از توضیحت آقا آرش،موفق باشی
من تو این دو ماه که عضو سایت شدم هیچوقت داستانهای مرحله ای رو بخاطر حوصله نداشتن نخوندم،امشب از بیکاری و بخاطر آبکی بودن بعضی مطالب و داستانها تصمیم گرفتم داستان شما رو بخونم.هر 3 مرحله رو خوندم.نمیدونم چی بگم فقط میگم عالی نوشتی،داستان روان،موضوع روز،نداشتن غلط املایی…کارت درسته…از خیانت متنفرم وبا خوندن داستانت عصبی شدم…خبلی سخته انسان از عشقش خیانت ببینه…بیصبرانه منتظر ادامه ذاستان هستم.موفق باشی.
ارش جان گل کاشتی داداشبهت بالاترین نمره رو دادمفقط اکه میشه داستاناتو زودتر اپ کن که قسمت قبلشو فراموش نکنیمراستی اون جمله معروف که میکه بچه باز نیستم ولی بچه ها رو دوست دارم مال منه پشت سرش باید بنویس سامی شهوتییکم داستانتو نقد میکنم به امید …زدی دهنمو سرویس کردی هر سطری که میخوندم منتظر بودم ببینم میخوای باهاشون چیکار کنی از اول این قسمت داستان قرار بود بکی میخواد چه اتفاقی بیوفته ولی با احساسات یک پسر ۱۴ ساله(;)) بازی کردیامیدوارم همینطور که تا اینجا داستانتو عالی پیش بردی بتونی ادامش بدیولی خواهشا یک جوری تمومش کن که قابل باور و قابل هضم باشهراستش من هیچ کدوم از داستانای سایتو کامل نمیخونم ولی داستانای افراد معرف سایتو به صورت کامل میخونم چون میدونم کار یک متوهم جلقی که زود ارضا میشه و داستان مینویسه تا سوژه جلق خودشو جور کنه نیستبلکه کار یک فرد با تجربه اس (:D)حالا یکم شوخیارش جان منم مثل بلواس عاشق گی هستم(;)) قسمت بعدی رو گی بنویسمهندسک؟کجاعک؟خوبی مهندس جان؟شما که دوست صمیمی ادمینی بهش بکو به ما نظری بیندازدعبدول جان چطوری داداش؟مثل اینکه خدا رو شکر حالت خوب شدهداداش از اون قرصا نخور بده!من دوست دارم که این حرفو بهت میزنمشیر جوان همچون شیر ژیان کجایی داداش؟تحویل نمی گیری هااااارش من بالاترین امتیازو دادم یادت باشه هااامجلوق مجلوقانشاه مدبران و نقادانامیر جهان پهلوانسامی شهوتی جوان
باشه داداش خيالي نيست ينفرهم پيدا ميشه آمپول برام بزنه!من پسر خوبيم،شما فكرت منحرف شده.درمورد داستان نكنه ميخاي مثل برادر نيمو نگاش كني؟بعد سيگار روشن كني هي نگاه كني شايد آب بشن برن توي زمين؟طبق قوانين،روي كار خفت كنن بايد نخ بندازي،يعني يك نخ ازوسط دوتاشون بكشي از سر تا پا،اگر درقسمت اصلي نخ گير كرد حكم گيشنيزه،وگرنه عمل دخول به خوبي انجام نشده،بهتراز فرصت دوباره بهشون داد!سامي جان ميخاستم قرص نخورم آمپول بزنم،هرجايي اعتماد ندارم آخه برا آمپول عادت دارم لخت برم!رفيقمونم كه نميگه كجا آمپول زده،پس فعلأ بايد قرص بخورم.
ساعت٦صبح جمعه خوابيد؟ واقعا عجب بفكر ولايت ورهبري،هستيد من دارم ميرم در مراسم پرفيض نمازجمعه،جا بكيرم(اينجا گ،نه ك صحيح است)وعده ما جايي قبلي،پشت خواهران!عجب ميبينم برادران شديدأ هوس اقامه صلاة آدينه درسر دارند؟شرمنده امروز پشت خواهران ديوار كشيدن،فقط جلوشون آزاده كه اونم ما پشت به امام جمعه ميشيم،خطرناكه.بهترين كار همون در خطبه اول كف دستي وخطبه دوم دودستي ميباشد.امروز سانديس خبري نيست آغا گفتن اقتصاد مقاومتي،آب را هدر ندهيد!
داستانت قشنگ بود…فقط یکی دو مورد رو بهت میگماول اینکه یه جا نوشته بودی>>>”تابلو بود که شق کردم…به نظرم اینجور نوشتن خیلی ناشیانست ویه جورایی دل آدمو میزنه…چند خط پایینش هم چندین بار از کلمه ی “ک ی ر” استفاده کردی که باز هم…باید بعضی جاها در توصیف دقیق صحنه ها بیشتر تلاش کنی…به نظرم بهتر اینه که به اصل داستان بپردازی و از فرعیات به عنوان وسیله ای برای جذاب کردن داستان استفاده کنی…داستان آرش والناز رو خیلی کش دادی متاسفانه…در فلش بک ها هم بنظر من سریع عوض میشد…موضوع داستان هم …!!!نمیدونم داستانهای احسان مقصود لو رو خوندی یا نه ولی خیلی دوست دارم نویسنده های برتر سایت از اون الگو بگیرن از این نظر که من اغلب داستاناشون رو میخونم ولی حس میکنم احساسی که در داستانهای این عزیزان وجود داره تصنعیه …قلمت پایدار…موفق باشی…
داداش سلامامروز همون جاي هميشگي منتظرم،ميدوني كه بي تو،وسط خطبه هاچرت ميزنم،دوربين زوم ميكنه روش،فكر ميكنن برا ريا رفتم!آخرش آدرس اين آمپول ندادي ،حالم خوبه فقط ميخاستم ببينم ياد بگيرم.بهتراست ندانسته بميرم يا دانسته نبينم؟جمله آخر بسي جاي تفكر دارد سخت فلسفي بود.
(شکلک آرش خیلی مخصلیم و شما سرور مائی…)
چرانيمودي؟اينقده حال داد با بروبچ پايگاه خواهر استكبار نموديم!چنان تكبيرگفتيم پرده ها پاره شد!امام جمعه پشماش ريخت گفت اين كسخول ها ازكجا اومدن؟!نامه اعمال در دست راستم قرارگرفت،واي برتو،در روز عزا.بخاطر من بيا ي شيشه نوشابه تو سر،مردك حشري بشكن،دلم شاد شه،نبود شيشه آبليمو خرد كن.آمپول كه نميگي،حداقل شيشه بيار تو داستانت جذابيتش هزار برابر شه.اين پيشنهاد حكم،پيشنهاد جاده چالوس براي آريزونا رو داره. شهره هم نصف كردنش اونجوري عادلانه نيست به ينفر دوتا سوراخ برسه به ينفر دو تا ممه،تيزي بزار لاي پاش!برو تا بالا،اونجوري عادلانه تقسيم كردي فقط سوراخش ازبين ميره.مشكل از عدالت نيست مشكل از خلقته ولاغير.ديگه بيشتر راهنمايي نميكنم تا آخر داستان،اونجا يچيزي درمورد آمار بهت ميگم كه داستانهاي بعدي ،شايد كمكت كنه.خب الان ميگم چرا ميزني؟سعي كن اسم داستان ١و٢و٣…نزاري.از پريچهر ياد بگير،چون اكثر خوانندگان فرصتي بدست بيارن ميان سراغ داستان (حالا به هردليل)من كه بخام نيم ساعت وقت بزارم،دنبال سريالي نميرم،حالا مطلب زياده،تاحدودي فرعي داستان جمع كن اصلش به هم زنجير كن.مثلا اين قسمت”آرش و الناز”بجاي عدد٣بزاري در دراز مدت آمارت پايين نمياد.خودم نفهميدم چي گفتم.ميشه برام توضيح بدي؟شيشه نوشابه يادت نره!
سامان جون مخلصم، تو چوطوركي؟به ادمين بگم يه نگاهيم به تو بندازه؟مگه شفا ميده؟ :-Dاين هركولك ما چه خواب ترسناكي ديده هاولي اسم منو تو كامنتش نياورد!پس همتون ميميريد بجز من :-Dآرش فك كنم جرم داستان نوشتن زندان باشهكارت تمومه!با اين خوابي كه هركول واست ديده منتظر باش ازين روزا بيان درخونتونو ببرنت زندان!بعد من ميام ملاقاتت و پشت شيشه با اون تلفنا باهم حرف ميزنيم 😀
دمت گرم براي كار دل قيمت نزاشتي.البته امتياز و آمار بد نيست ولي ارزش اين دوستيها خيلي بيشتر اهميت داره.درمورد عذرشرعي،برادر براي نماز نرفتم،جهت فيض از ياوه گويي هاي خطيب كسمغر جهت تبسم رفتم كه نيازي به طهارت نداشت.وگرنه چند ماهي ميشود،پريودم!نوشابه خانواده اگر درش بازنشه،گاز دار باشه شقانيت،خويش را حفظ كند بسيار جالب است اما اگر شل باشد هيچ تأثيري جهت بازداري از تكرار جرم نخواهد داشتس
آرش والا فراره يه واحد مسكن مهر به منو مازي بدن :-Dباور كنيد همش كاره اون بلواسكه!بلواسك پست فطرت!درضمن همين هركولك واستون خواب ديده؛ به من چه؟راستش الان كه از خواب پا شدم يادم افتاد…خوابمو ميگم…تو يه باغه بزرگي بودم…چندتا خرگوش خوشمل و جيگمل(بوخولمشون!) داشتن باهم بازي ميكردن…بعد ديدم رو پشم يا همون كرك پشتشون، اسم شمارو روش نوشتن…يه دفه يه هركولكه ترسناكه خشنه بد(!) اومدو همشونو تيكه تيكه كرد و به سيخ كشيد :-(فك كنم به زودي همتونو به سيخ ميكشن 😀
آقا چه خبره تا دو ساعت میرم و میام میبینم کلی پشت سرم حرف زدین!یه کم رعایت کنید:-D
دمت گرم واقعا داستانت محشره.ناجور منتظر قسمت بعدی هستم.از الان فکر داستان بعدی باش
Cancel ratingﺿﻌﯿﻒﺑﺪﮎ ﻧﯿﺴﺖﺧﻮﺏﻋﺎﻟﯽﻣﺤﺸﺮﻧﻤﺮﻩ ﺷﻤﺎ : 5 : ﻣﯿﺎﻧﮕﯿﻦ 4.6 35)ﺭﺃﯼ
سلام آرش جان خوبی عزیزم؟
آرش فك كردي يه كيلو خيار كم چيزيه؟ميدوني خيار كيلو چنده؟ :-Dدرضمن نگرون خواب هركولكم نباش، شنيدي ميگن خواب زن چپه؟! =))هركولكم من تورو دوست ميدارم كه باهات ميشوخما !حالا شانس آوردي اون موتوريا خفتت نكردن :-Dتجاور… =))درضمن با اون مگسا چيكار داشتي؟؟بيام خايه به پايين بدنتو با اره ببرم؟ديگه مگس آزاري نكنيا !دودول دراز عزيز(همونطور كه قبلنم گفتم؛ كاربري قشنگت تو حلق مازي 😀 )ما مخلصيم داداتبريك ميگم كه امتياز دادي؛ مباركه!گيليليليليليليلي!
آرش جون هر چى فحش تو دلت بهم دادى خودتى :-Dشرمنده دير اومدم آرش الان هم فقط واسه داستانت اومدم كه عرض ادب كنم يكم مشكلات زياد شده اين چند روز هم خيلى درگيرش شدم.
همینه دیگه آرش جان، آدم باید از دست شما همیشه حاضر باشه که پشت سرش حرف نزنید!خیلی . . . هستید!. . .سلام به داش علیرضا گلشما کم پیداییتقصیر ما نندازراستی اخبار رادیو بلواس گفته کار ساخت مجسمه ات رو به پایانه و تا چند روز دیگه نصبیده میشه!سروری!. . .مهندس خل پسرمهندس خل پسرمهندس خل پسرمهندس خل پسرهیچی بیخیال!
داش پویا مخلصتمحواسم اصلا بهت نبودعبدل شمام همچنان تاج سر مایی. . .آریزونا جون باور کن اگه قسمت بعدی داستانتو نخونم خودکشی میکنم!
ممنونم ازت داداش پویای گل لطفت شامل حال ما شده عزیزم
سلامبه همگي مازيارجان من دوستت دارم خيلي زياد،بيا باهم باند تشكيل بديم حال آريزونا رو بگيريم.فعلأ زورمون به مهندس نميرسه.پويا جان خيلي گلي شماهم باما باشي حال مهندسم ميگيريم،يروز با آريزونا شوخي شوخي بحث جلق زدن با روغن سوخته ميكردن من باورم شد،باروغن ترمز زدم …حالا به فكر انتقام افتادم.پسرغيرتي جان،يجايي ي حرفي زدم فكركنم،دلخوري.باوركن ميگم براخودت دشمن درست نكن،يچيزي ديدم كه گفتم،ميدونم كسي تخمتم نميتونه بخوره،ولي اعصابت خراب ميكنه،شايد يجايي تند حرف بزنم،ولي دوستتدارم، از دستم دلخور نباش من قرصم بخورم يجورم،نخورم دو جورم نصفه بخورم سه جورم…
دیگه هیچی آرش؟ قراره تو همه داستانات منو سوژه کنی نه؟انشالله سرماخوردگیت تا آخرین قسمت داستان ادامه داشته باشه! و از این تیر و ترکش های شما در امان باشم!!!:-D. . .پویا جان من غلط بکنم گی باشم ولی تازگیا رفتار مهندس مشکوکه. علاقه ی زیادی به اجسام لوله مانند پیدا کرده. حتی من دیدم به یکی ابراز علاقه هم کرده! باور نداری؟ بگم کی بود؟ اگه بگم باورت نمیشه!زیر داستان سیلور بهش گفته بود شاهین من دوست دارم! (شکلک روم سیاه)حتی ممکنه به ما هم نظر داشته باشه!اون اسم مهندس گی پسر هم خوب اومدی داداش!!!
عبدل اگه با بیست نفر هم تیم تشکیل بدیم فکر نکنم بتونیم حال آریزونا رو بگیریمتازه حال خودمون گرفته میشه.داش علیرضامون که اعصاب نداره اصلا! باهاش کل کل نکن خطرناکه!!!تو تاپیکا نظراشو بخونی شدت خشونتش دستت میاد.مثلا یکی یه تاپیک میزنه میپرسه: روز ولنتاین واسه دوست دخترت چی میخری؟جواب علیرضا:خفه شو جمع کن این تاپیکو، آخه احمق ولنتاین چه ربطی به ما ایرانیا داره؟ ما فرهنگ خودمونو داریم، هیچوقت دیدی اونا بیان رسم و رسومات ما رو تقلید کنن؟در ضمن دوست دختر یعنی چی؟این اراجیف یعنی چی؟ما داریم تو ایران زندگی میکنیم. خوبه من بیام دست خواهر تو رو بگیرم ببرم بیرون؟خوشت میاد؟ شمارشو تو خصوصی بهم بده!!! ولی من براش یه گل سر و یه ماتیک میخرم. امیدوارم خوشش بیاد. یعنی میپسنده؟ خدایا کاری کن بپسنده!!!
اول از همه سلام و درود به داش عليرضاي گلم؛حالت چطوره فداتشم؟خوبي جيگملم؟به تو ميگن مرد؛ بزن لايكو 😉
مازيارجان آخه نميدوني تو تايپيك خودش با مهندس چنان از لذت جلق با روغن سوخته حرف زدن كه من باورم شد!روغن سوخته نبود با روغن ترمز زدم،پوستش رفت،حالا بادوست دخترم قرار دارم چه جوري نشونش بدم؟ميتونيم نترس ،آقا شيره هم با ماس.فقط يبار باروغن سوخته بزنن (آريزونا و مهندس)ديگه بي حسابيم.پويا جان آريزونا رو برام نصف كن خودم نوكريت كنم.جاده چالوس نمياد باهام!بچه ها يك شراساسي،كل كل با بانوان هركس پايس بياد داستان “يك شب پركار” راجع به طرز رانندگي خواهران بحث كنيم.آي حال ميده!
میتونیم با هم مذاکره کنیم!تو دست از سر کاربری قبلی من بردار منم قول میدم بقیه چیزایی که راجع بهت میدونم (غیر از گی بودن) به کسی نگم!میتونیم بدون خشونت و درگیری، هر دومون سالم از این در بریم بیرون. پس بیخودی جو رو متشنج نکن!میفهمی چی میگم مهندس گل پسر عزیزم؟
هركولك جون ديگه هركي مياد اينجا بايد جنبش بالا باشه كه البته تو اين ويژگيو كامل داري ;-)ميخواي توم يه داستان درمورد خاطراتت با مگس ها بنويس!موضوعشم ميشه سكس با حشرات =)))
عبدل جان مگه مجبوری؟خو قرارو کنسل کن!آخه من میگم اینا خطرناکن باید باهاشون مذاکره کرد، اگرم بخوایم باهاشون بجنگیم باید از همه چیزمون بگذریم!پوست کیرتم خوب میشه بزودی
اصن من بهت نميگم بلواسك؛به نظرت پويا و آرش دس از سرت برميدارن؟حالا من شدم گي؟اهالي يه روستا به يه نفر حمله كنن و بهش تجاوز كنن چيزيم ازش ميمونه؟حلقه!نذار بگم… :-Dاصن من منفجرت نميكنم؛ بيا باهم اين پويا گي رو منفجر كنيم؛ نظرت چيه؟
پويا جان راحت باش؛كنتور كه نميندازه!اصن ميدوني چيه؟من ادمينم :-Dتا بلاكت نكردم(كه بچه ها بهت بخندن) سريع پوزش بطلب!
من بابای ادمینم، حرفمو گوش نکرد گوشاشو میپیچونم. زود باش این دوتا رو بلاک کن بچه، زود باش!!!:|
من خودم پشت عبدل بودم و هستم دیگه زیرآب ما رو پیش عبدل نزن پویا جان! خوب ما دو دسته میشیم من و پویا و عبدل و علیرضا یه طرف، آریزونا هم یه طرف. مهندس هم میشه توپمون. آرش جان شما هم داور. برای اینکه بازی جوانمردانه رعایت بشه توپو میندازیم تو زمین آریزونا!!!
اقا سلاممنم هستممنم دوست دارم اریزونا نصف بشه به شرطی که نصف بیشترش مال من باشهحتی در اینده ای نزدیک دوست دارم مهندس هم نصف بشه(بهش نکین هاا)داداش عبدل تحویل نمیگیری دیگه!!نکنه قهری با من؟مهندسک؟عروسک؟ملوسک؟دوست دارم وروجک!اصلا حالا که اینجوری شد من دوست دختر ادمینم(نازنین) ادمین روی حرف دوست دخترش که عشقش باشه حرف نمیزنه!خوب حالا کی دوست داره اول بلاک بشه؟مهندس؟اریزونا؟پویا؟(پویا جان سلام)بلواس؟(سلام مازیار خان)عبدل؟ارش؟(ارش جان یادت باشه بهت امتیاز کامل دادم هااا)هر کی داوطلبه اعلام امادگی کنه!!راستی مازیار و اقا پویا و عبدولی من یک اره جدید خریدم که بدردمون میخوره منو به باندتون اضافه کنین تا بتونیم بیشترین بهره رو ببریمبچه باز نیستم ولی بچه ها رو دوست میدارم (سامی شهوتی)این جمله به صورت کامل به اسم من ثبت شده هر گونه سوء استفاده پیگرد شدید قانونی داردراستی واقعا جرم اینکه اینجا داستان بنویسی چیه؟این داداش هرکولمون منو ترسوند(اقا هرکوله اسم منو توی هیچ کدوم از کامنتات ننوشته بودی) میخوای بدم دوست پسرم بلاکت کنه؟(شکلک تهدید شدید امنیتی)(((((دوستدار شماسامی شهوتی)))))
سلام آقاشيره،سامي جانخوابم گرفت نتونستم بيام.نقشه خلع سلاح برادران آريزونا و مهندس بود،لشگر كشي كنيم يك جنگ اساسي رابيفته.تازگي خانمهاي سايت هم اذيت كردم ،بعد جنگ نوبت،نبرد بابانوانه.وجدانن حرف نامربوط ميزنم؟ميگم راننده نيستين!
سلامآقاشيره دمت گرم،حالا ناراحت ميشن.وقت كردي داستان يك شب پركار كامنتهاش بخون ،اصلأ انتقادپذيريشون،صفره!
سلامصبح بخیرهرکولک جون ما مخلصیم شدید!shadidسامی همون اول باید میفهمیدیم بریدی انداختیش دور!دوست دختر ادمین بودن صفا داره نه؟:-Dعاشقتونم!
سلام به همگی از جمله مهندس گل پسر و قند عسل خودم
سلام به همگي؛ عيدتون مبارك!گيليليليليليليلي!دمتون گرم؛ كلي خنديدم!پارسا بستني =))سامي اوزان شعريت تو گوش و حلق و بينيم!آرش جون؛ مأمور مخصوص ادمين بزرگ…دو روز ديگه كه اين سايتو هك كردن؛منو به جرم ادمين بودم اعدام ميكننتورو بخاطر مأمور مخصوص بودنت اعدام ميكننمازيارم كه باباي ادمينه پس اعدامش ميكنن كه بچشو خوب تربيت نكردهنازنين جون هم دوست دخترشه پس اعدامپويا هم خايه مالشه، پس اعدامعليرضا هم همدست ادمينه پس اعدامولي عمرا اگه بذارم عليرضا رو اعدام كنن؛ خودم نصفش ميكنم كه آبروش نره :-Dمن فقط دعا ميكنم قبل از اعدام؛ منو بندازن تو سلول بلواسك و پويا بي مخ ( 😀 )حداقل قبل از اعدام، يه شومبولي از عزا در ميارم =))
سر و جانم فدای ادمین گل پسر
عليرضا جون من مخلصتم؛ مرامت تو حلقمخوبه حداقل مثه اين بلبليا نيستي كه دست عسليمو بكنم تو حلقشون و گازم بگيرن!خوفتار كه تو گروه منهآرشم كه از خودمونهمازيارم كه جرأت نداره بره يه سمت ديگه( مازي جرأت داري زرزر كن!)سامانكي هم تو گروه مهندسكيه!عبدولم كه طرف ماستهركولكم كه مجبوره باما باشه(وگرنه نصف شدنو آره ديگه…)تمومه ديگه!عليرضا فك كنم بجاي شومبول خودمون،بهتره از لوازم ديگه اي استفاده كنيملوله بخاريشيلنگ بخارييا اصلا خوده بخاري(منتها يكم درد داره)تير چراغ برقآهااصن ميشه ازون ترانسرو كه سر كوچمونه استفاده كنيم!وقتي بره تو، به دليل رطوبت اونجا دوباره منفجر ميشه و …حالا پويا خوددانياگه جرأت داري بلبل زبوني كن :-Dآرش؟ديدي جنبه نداري ازت تعريف كنن؟حالا چون گفتم دوست دارم، شدم گي؟حتما بايد فحش كشت كنم كه نشون بدم گي نيستم؟ها؟تخم شناسيمو واست باز كنم؟ولي آخر كامنتت خوب پيشنهادي به پويا و بلواسك داديا !من جان اونا بودم حرفتو آويزه ي گوشم ميكردم :-Dداداشيره من خودم صلح دوس دارم، ولي اين پويا بيمخ تنش ميخارهاره برقيمم ميدم دستت مجوزشتخم هركيو دوس داشتي قطع كن و جون خودت دور و بر من يكي نيا كه مهندس بي تخم مثل شير بدون يال ميمونه 😀
من بامهندس ديگه مشكل ندارم دمت گرم حرف دلم زدي فقط من ميگم يك در١٠٠٠٠٠٠٠نفرخانم يكيش دست فرمونش عاديه!بقيه عاليه!!!مرد سالاري يعني اين.حالا پسرغيرتي جان بزار يروز بپيچن جلوت ببين به راهنمايي رانندگي ربط داره يانداره.مشكل من با آريزونا هنوز پابرجاست،تاوقتي پيش دوس دخترم نرم همين و تغييرموضع نميدم .دعا ميكنم پوست دولش بره تا ديگه وسط مبحث كف دستي شوخي نكنه.
مخلصتم عبدولك جون!پس توم تو گروه مايي!عليرضا وقتي خانوماي محترم همچين پيچيدن جلوت كه مجبور شدي جفت پا با لگد بري رو ترمز، آخرشم ماشينت تا كمر جمع شه، ميفهمي ما چي ميگيم!ما داغ ديده ايم 🙁
چاکریم داش گل پسر خودم
مازيارجان شما پشت من نباش يا جلو يا كنارم باش من به پشتم حساسم.داداش گل پسر،قند عسل مگه كسي جرات داره باشما و آقا شيره،دربيفته؟پويا هم باماس.فقط پسرغيرتي تا درست و واضح نظرش راجع به رانندگي نگه با آريزونا و آرش تو يك گروهن.هركولم كه فعلأ تا گروهش بياد با ماست.يروز ي كسخولي پشت ماشينش مينويسه امام با سالاد.ميپرسن كسشعرا چيه؟ميگه بهتر از اين كه بنويسم خدا با ماست!تخمي بود؟خب گريه كن.
“پارسا جان دعا کن یکی از همین دختر خانمها بپیچه جلوی ماشین من و من به شدت باهاش برخورد کنم و بعدش عشق و عروسی و این حرفا دعا کنید بختم وا شه ههه ههه”خخخخخخخخخ!خداییش جنبه ی تصادف کردنم نداری!خوشم میاد یه دختر خانوم 60 ساله باهات تصادف کنه =))نیمه گمشدتو میخوای تو تصدف پیدا کنی؟؟؟ :))
داداش اينا چيزي نيست نهايتأ نيم ساعت معطل ميشي.داخل اتوبان تصادفهاي زنجيره اي ٩٠%ماشين اول يا دوم خانم هست.چندبارشده يهو ازلاين خودشون پيچيدن جلوم يباريكي زد به آينه بغلم فقط گاز دادم برم،چون واقعأ دستپاچه ميشن.حالا شايدبلد باشن اما خيلي سريع دست و پاشون گم ميكنن.آخرش جون من يكي از اين خانمها ميگيره،خداكنه خودش سالم بمونه.
پویا خان به یه شرط میبخشمت
چشمت بیبلا داداش گلم
هركول جان سلاميبار ي جايي به پسر غيرتي گفتم داداش براخودت دشمن درست نكن ميدونم دلخور شده شديد،مهم نيست چون دوست آنست كه بگرياند.عزيز دلم با گي با محارم باهرچي مخالفي ولش كن،دشمن درست نكن.بازم عين حرفم به پسرغيرتي ميزنم،كسي تخمتم نميتونه بخوره فقط اعصابت ميگان.به من هم دوستان گفتن گوش نكردم،وظيفم بود تجربه خودم صادقانه به عنوان يك برادر كوچك بگم.من از فحش و چرت پرت چهارنفر بلانسبت همگي مادرفلان ناراحت نميشم از نيش و كنايه كسانيكه خايه ندارن اسم كاربري قبليشون بگن آتيش ميگيرم.خصوصي من هرچند وقت يكي كه زير٢٤ساعت ازتاريخ عضويتش ميگذره مياد كونش ميده ميره،كون كردن كثافت كاري داره اونم كون بچه كوني،حالا درك كن چرا ميگم دشمن درست نكن.
يعني الان دقيقا يك ساعت و نيمه كه هي دارم تلاش ميكنم يه بار ثبتو زدم نمره يك داد پاک كردم حالا هي 5 رو ميزنم ثبت نميشهههههههههههه كلافم كرذ