شکر تلخ (۲)

هنوز جلوم وایساده بود و تمایل بیش از حد شو به نزدیک شدن بهم، حس میکردم. ضربان قلبم به هزار رسیده بود و فکر نمیکردم اینقدر سریع منو به این حال بندازه. جذابیت صورت و اندامش انگار جور دیگه‌ای بود. مثل قبل غریبه نبود. قیافه‌ش جوری مردونه بود که تستسترون ازش میبارید.

-چرا میلرزی؟!

-فک… فکر کنم سردمه.

-مطمئنی؟!

-از چی؟!

-از اینکه فقط سردته و دلت نمیخواد زیر کیر من باشی؟!

چشمام گشاد شدن. جسارت وحشیانه‌ش داشت عصبیم میکرد. اخمهام رفت توهم و شاکی گفتم:

-این چه طرز حرف زدنه؟!

با حرکت سریعی دستشو سمت گلوم برد و منو کوبید به دیوار پشت سرم، صدای آخم بلند شد و سعی کردم با کف دستم از خودم دورش کنم. فولاد زیر پوست سینه‌ش اجازه نمی داد حتی یک میلیمتر تکونش بدم. من در مقابل اون زوری نداشتم. پری بودم در مقابل ستون آهنی. اینقدر نزدیکم شده بود که گرمای نفسهاشو روی پوست گونه‌م حس میکردم.

بازم تلاش کردم برای دور کردنش که اینبار با دست چپش هر دوتا دستمو از پشت کمرم قفل کرد و با دست دیگه‌ش صورتمو ثابت نگه‌داشت. به نفس نفس زدن من توجهی نمیکرد و انگار داشت برا خودش حال میکرد و اصلا منی وجود نداشت. بوسه‌های ریزی روی گونه‌م کاشت و کم کم به سمت لبم اومد. لبهام بسته بود و اون گوشه لبمو لیس زد و شروع کرد به بوسیدن.

ته دلم خالی شد و انگار مایع گرمی توی شکمم پایین میریخت. حسی بهم میداد که نه میتونستم فکر کنم، نه حرف بزنم، نه حرکت کنم و نه حتی لذت ببرم. سردرگم و حیران فقط در تلاش بودم که به ریه‌هام اکسیژن برسونم.

با حرکات نرم و آرومش، تنفسم ریلکس شد اما ضربانم تندتر. طعم‌ لبهای آلبالویی رنگش اینقدر خوب بود که میخواستم قورتشون بدم. با حرکت محکمی دستمو از دستش آزاد کردم و آوردم زیر چونه‌ش. آماده بودم تا منم ببوسمش که سینه‌مو توی دستش محکم فشار داد. اینقدر محکم که تا مرز جیغ رفتم. خواستم باز دستشو پس بزنم که اینبار دوتا دستمو بالای سرم میخ کرد و با دست دیگه‌ش مشغول باز کردن زیپ شلوارم شد. هول زده گفتم:

-نه نه نه…

-چرا نه؟! چرا اعتراف نمیکنی هر بار منو میبینی تا سر زانو خیس میشی؟!

-همچین چیزی نیست.

-عه جدی؟! میخوای بفهمیم؟!

محکم دستشو برد تو شورتم و با لگدی که به پام زد مجبور شدم پامو باز کنم و قشنگ دوتا انگشتشو وسط کسم کشید. دستشو بیرون آورد و توی دید هردومون نگه‌داشت.

-اممم چه بوی خوبی داری… تا حالا مزه خودتو چشیدی؟!

دوتا انگشتشو کرد تو دهنم و همزمان فکمو به نشانه مکیدن فشار داد. تا مک نزدم فکمو ول نکرد و من داشتم از تحقیر میمردم. اما حشرمم کم بالا نیومده بود.

دوباره دستشو برد تو شورتم و با حرکات دورانی سوراخمو‌ پیدا کرد و انگشتشو برد تو، جوری تکون میداد انگشتشو که انگار ویبراتور تو کسم بود و این برای من چیزی بود که نمیتونستم پسش بزنم. صدای آهم بلند شد و با لبخند پیروزمندانه‌ای روم خم شد.

یه انگشت دیگه اضافه کرد و با تکون سریعی که تو کسم داشت اجرا میکرد، تمام سلولهای بدنمو به وجد آورده بود. فکرم، ذهنم، سوی چشمم فقط اون بود و این برای من یه چیز جدید بود.

-حدس میزدم تنگ باشی… اما دیگه نه اینقدر… با این کس کوچولوت زیر کیر من که زنده نمیمونی…
التماس کن…

با ناباوری و نفسهای تند پرسیدم:

-برای چی؟!

-برای اینکه همین الان متوقف نشم و ادامه بدم‌. چون من فکر میکنم بستته تا همینجا هم.

نفس پر حجمی کشیدم و سرمو کج کردم و با چشمهام التماسش کردم که ولم نکنه. نمیتونستم یه دور دیگه برم سر چشمه و تشنه برگردم.

-بگو

-ل… لطفا

-لطفا چی؟!

حرکت انگشت هاش تندتر شد و چشمام رفت، داشتم شل میشدم و تنها تکیه گاهم دستهاش بود که منو گرفته بود. رون پامو سفت بهم چسبونده بودم و در تعجب بودم که چطوری هنوز میتونه انگشتشو زیر فشار رونم تکون بده.

-آخرین فرصته تا سه میشمارم
یک… دو ‌‌.‌…

-لطفا ادامه بده

-به چی؟! بگو…

-به گاییدن کسم با انگشتات

گوشه لبش به پوزخند تمسخرآمیزی کشیده شد و گردنمو گاز گرفت و مکید و منم تو همون لحظه ارضا شدم. لرزش بدنم روی مچ دستش و نبض کسم روی انگشتش بهش ثابت کرد از لبه پرتگاهم پر کشیدم و به چیزی که میخواستم رسیدم.

شل شدم رو هیکلش و با یه حرکت بغلم کرد و منو برد روی صندلی جلوی کانتر و دستی به موهام کشید.

هنوز از اعتراف سنگینی که غرورمو به لجن کشیده بود عصبی بودم. اما لذت ارضا شدن با دستهای همچین مرد زیبایی برام برجسته‌تر بود‌. انگار میتونستم غرورمو با همچین چیزی معامله کنم و بدمم نمیومد.

ازم دور شد و مشغول استیکی که داشت گریل میکرد شد و منم به این فکر میکردم که اگه با دوتا انگشت همچین حسی بهم داده و اینقدر حرفه‌ای ارضام کرده، پس با لبهاش… با زبونش… با کیرش… چیکارا میتونست بکنه؟!

از فکرهای خودم باز داشتم حشری میشدم و این قضیه برام شرم‌آور بود. پیش خودم شرمم گرفته بود و نمیدونستم باید چطوری خودمو گول بزنم.

شام رو توی فضای آرامش بخشی خوردیم. هرچی شب جلوتر می رفت حس‌های بهتری میگرفتم و فکر میکردم که انتخاب درستی داشتم. برام شامپاین ریخت و تا آخر خوردم و روی کاناپه با نوازشهاش ی جورایی خوابم گرفت.

.
.
.
با خواب بدی از جام پریدم و دور و برم و با تعجب نگاه کردم. خونه خودم نبود، تخت خودم نبود. باورم نمیشد که شبو خونه‌ش موندم. این اصلا تو برنامم نبود. سریع لباسامو پوشیدم و کیفمو برداشتم و از اتاق زدم بیرون. تو آشپزخونه بود‌. لباس خواب مردونه ساتن مشکی تنش بود. چیزی که فقط مولتی میلیاردها میپوشن‌.

-ص… صب بخیر… ام… چیزه … من جلسه دارم… باید سریع برم… د … دیرم شده … فعلا.

-وایسا

لحنش یه جورایی داد و تهدید بود.

-سوئیچ ماشین و کلید و ریموت خونه‌ رو تحویل بده.

-کدوم ماشین؟؟؟ کدوم خونه؟؟؟

-همون ماشینی که سوار میشی و همون خونه‌ای که توش میخوابی.‌ نکنه یادت نیست؟!

مغزم داشت سوت میکشید و سردرد عمیقی داشت چشمامو کور میکرد. انگار گوشهامم کیپ شده بودن و خوب نمی شنیدم.

-چی؟!

-حوصله این ننه من غریبم بازی‌ها رو ندارم. بیا اینجا… این برگه رو ببین… مگه این امضای تو نیست؟؟؟ مگه این اثر انگشت تو نیست؟؟؟ مگه این دستخط تو نیست؟؟؟؟ **دیشب همه‌ی اموالتو به اسم من کردی. **

خونم یخ زد. همش منتظر بودم که بگه شوخی کردم و بزنه زیر خنده. یا خدا… چه اتفاقی افتاده بود؟! چرا هیچی یادم نمیومد؟! برگه‌ها رو از دستش گرفتم و خوندم. باورم نمیشد. تمامی اموال منقول و غیرمنقول رو به اسمش زده بودم و برگه‌ها حتی مهر و امضای دفترخانه رسمی داشتن. امضای شاهدم بود، علیرضا کلاته. دوست صمیمیش. چندباری تو‌ شرکت دیده بودمش. پسر موجهی به نظر میرسید. با حرص و اعصاب خوردی و باور نکردن این داستانا برگه‌رو از وسط نصف کرده و چندین بار پاره‌ش کردم. و تو صورتش پرت کردم.

-فکر کردی شهر هرته؟؟؟ فکر کردی تمومه؟؟؟ گوه میخوری ازین داستانا برا من ببافی. هنوز منو نشناختی تو غلط میکنی تو مستی انگشت منو میزنی پای برگه. ازت شکایت میکنم. پدرتو در میارم…

با حرکت سریعی بلند شد و صندلی صدای مهیبی از خودش ساطع کرد. جا خوردم و آب دهنمو بزور قورت دادم. به سمتم اومد و یه قدم عقب رفتم.

-میدونم سردرد داری. وگرنه جوری تو دهنت میزدم که نفست بالا نیاد و یاد بگیری درست حرف بزنی. حالیت شد!!؟؟؟ یاد بگیر با صاحبت درست حرف بزنی. هرچند لیاقتت هنوز برام گنگه برای این قضیه. ولی اینو بدون که من الان صاحب همه‌چیتم. خونه‌ت، ماشینت، وسایلات، حتی شورت و سوتین‌هات. من اگه جای تو بودم، سنجیده‌تر حرف میزدم.

هیچی حالیم نمیشد و تو وضعیتی نبودم که بتونم درست فکر کنم. تو خونه‌ش نمیتونستم شاخ و شونه بکشم و پس فرار برام بهترین گزینه بود. راهمو کج کردم و به سمت در ورودیش دویدم، در رو باز کردم و قید آسانسور رو زدم و از پله‌ها دویدم پایین.

به سمت ماشینم تو پارکینگ رفتم‌ و روشنش کردم‌ و به سمت خونه‌م گاز دادم. وقتی رسیدم دم ویلا چشمام از حدقه بیرون پرید. یه بلوک بزرگ سیمانی جلوی در ورودی گذاشته بودن. باورم نمیشد. ساعت ۹ و نیم صبح بود!!! چه اتفاقی داشت می‌افتاد؟! خواب بودم؟؟؟ به وکیلم زنگ زدم و به سمت دفترش گازشو گرفتم. سر دومین چهارراهی که به سمت دفتر وکیل داشتم رد میکردم راهور متوقفم کرد.

-خانوم پلاک این ماشین توقیفیه، تشریف بیارید پایین لطفا…

نوشته: شکر

ادامه…

ادامه…

بازدید 3,305

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

یک پاسخ به “شکر تلخ (۲)”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید