من ساراست. یه دختر دبیرستانی۱۷ ساله هستم از ظاهرم بخوام بگم فیس جذابی دارم تا الان نشده کسی بهم نگه چقدر جذابی چشمام درشته بادامی بینیم اوکی نه شکل عملیاست نه که بزرگ به صورتم میاد لبامم قنچه ای و موهای خرمایی فر بلندی دارم که همه عاشقشونن هیکلمم خوبه سینهام ۷۵ و خوش هیکلم باسنمم حالت گرد داری که واقعا تو چشمه خب داستان برمیگرده به یک سال پیش من یه دوست صمیمی دارم به اسم مینا اکثر از راه مدرسه باباش مارو میرسوند یا اکثر مواقع خونه ی هم بودیم خلاصه که خیلی رابطه خوب و صمیمی داشتیم یه روز که رفته بودم خونشون داشتیم فیلم میدیدیم مینا گیر داد که فیلم تنها مزه نمیده و بره چیپس و ماست پفک بگیره منم اون روز سردرد داشتم گفتم من حوصلم نمیاد باهات بیام خودت برو که گفت باشه سریع میرم و برمیگردم مینا چند دقیقه نرفته بود که دیدم صدای در اومد از اتاق رفتم بیرون گفتم چرا برگشتی که دیدم باباشه اینم بگم که پدر و مادر مینا شاغل هستن و اکثر خونه نیستند گفتم عه عمو شمایی فک کردم میناس رفت خوراکی بخره من یه تیشرت جذب و یه لگ تنم بود باباش خیلی به نظر مرد خوبی میومد گفت چرا نگفتید من براتون بخرم گفتم فکر نمیکردیم شما زود بیایید رفت نشست رو مبل رفتم براش چای ریختم گفتم بفرمایید گفت سارا بیا بشین کارت دارم رفتم پیشش نشستم گفت یه چی میخواستم بهت بگم نمیدونم چجور شروع کنم تعجب کردم تو دلم گفتم یعنی چی شده نگه دوست پسر میناروفهمیده همینجور تو همه فکر بودم به جز حرفی که زد گفت راستش من خیلی ازت خوشم میاد و منتظر فرصت بودم که بهت اینو بگم الانم میدونم تعجب کردی ولی اصلا سریع تصمیم نگیر و قشنگ فکر کن بعد جواب بده میدونم که اختلاف سنی داریم و خیلی چیزای که تو بهشون فکر میکنی ولی من از روز اول عاشقت شدم و حاضرم همه کار برات بکنم اگه هم اوکی شدیم همه چی فقطبین خودمون میمونه و مینا چیزی نمیفهمه چشام از تعجب گشاد شده بود و اصلا نمیفهمیدم چی میشنون به لحضه خواستم بزنم زیر گوشش ولی نتونستم فقط با عصبانیت پاشدم گفتم عمو خجالت بکش من هم سن دخترتم که پاشد خواست دستمو بگیرم کشیدم عقب گفت سارا حق میدم عصبی بشی ولی بخدا که قبول کنی دنیارو زیر پات میریزم (اینم بگم که خیلی از نظر مالی وضع خوبی داشتن برعکس ما)گفتم واقعا براتون متاسفم و سریع رفتم تو اتاق مینا و وسایلمو شروع کردم جمع کردن و اومدم برم که مینا رسید هرچی پرسید چی شده گفتم حالم خوب نیست میخوام برم که باباش گفت من میرسونمت حالت بد از حرص دندونامو فشار میدادم هی من میگفتم نه مینا اصرار حالت بده بابام میبرتت مجبورشدم قبول کنم مینا نفهمه رفتم صندلی عقب نشستم شروع کرد باز حرف زدن خیلی اروم و با حوصله رانندگی میکرد گفتم میشه تند برید گفت سارا ببین من فقط حرف دلمو زدم چون سنم بیشتره دل ندارم یه مدت امتحانی باهم دوست باشیم اگه ازم بدت اومد هرچی تو بگی داشبوردو باز کرد به جعبه دراورد گفت ببین اینو چند روز براتو خریدم بدم بهت منتظر فرصتم گفتم ممنون نمیخوام به زور قسم و اصرار ازش گرفتم که دست از سرم برداره رسیدیم بدون حرف پیاده شدم رفتم خونه کنجکاو بودم چی گرفته از مشخصات ظاهریش بخوام بگم به مرد ۴۵ساله ولی واقعا شیک موهای جو گندمی صورت جذاب مردونه و همیشه هم یادمه مینا میگفت بابام چند ساله باشگاه میره هیکل میزونی داشت و کلا یه مرد جذاب بود حتی چند بار که اومده بود دنبال مینا دخترای مدرسه روش کراش زده بودن باز کردم جعبه رو باورم نمیشد عین دستبند مینا که تازه گرفته بود و من کلی ازش خوشم اومده بود برام گرفته بود ولی من چون برام گرون بود نمیتونستم خودم بخرم راستش از کادو و این که یه مرد تو اون سن انقدر از من خوشش اومده حس اعتمادبه نفس و غرور کردم دیدم یه پیام از ناشناس اومد نوشته بود از هدیت خوشت اومد نوشتم چون جوابم به پیشنادتون منفیه یه جور پسش میدم نوشت حتی منفیم بود پیش خودت بمونه یادگاری دیگه جواب ندادم تا شب یه طرفه پیام میداد انقد از حسش گفت و ازم تعریف کرد که واقعا داشتم نرم میشدم فردا باز رفتم مدرسه موقع اومدن دیدم اومده دنبال مینا و طبق عادت مینا گفت بیا برسونیمت و نمیدونستم چه بهونه ای جور کنم نرم که موفق نشدم و رفتم تو مسیر همش از اینه نگام میکرد و چند بارم چشمک زد ولی من اخم میکردم رسیدم پیاده شدم سریع برام پیام اومد چقد امروز جذاب شده بودی جواب ندادم نوشت فدای موهای فرت بشم عروسک تو دلم یه جوری شد خلاصه یه ۱ماهی همینجور گذشت هی پیام میداد زنگ میزد گاهی منو با مینا میرسوند انقد زبون ریخته بود به بارم باز برام هدیه ساعت گرفت یواشکی داد بهم انقد که مهربون و جنتلمن بود منم ازش خوشم اومده بود و به پیاماش عادت کرده بودم یه روز هیچ پیامی نداد انگار یه چی گم کرده بودم نمیدونستم چی کنم روم نمیشد پیام بدم چون همیشه خودش پیام میداد خیلی وقتاهم من فقط میخوندیم و ذوق میکردم جواب نمیدادم دیگه ساعت۱۱شب بود که نتونستم تحمل کنم نوشتم اقا محسن؟ دیگه عمو بهش نمیگفتم که سریع جواب داد جانم گفتم خوبید گفت چی شده دلت برام تنگ شده خیلی زرنگ بود نوشتم نه خب نگران شدم نوشت نه زیاد امروز حالم خوب نیست ۱ماه منتظر جواب یه خانم کوچولوم گفتم من نمیتونم مینا دوستمه گفت چه ربطی داره به مینا کسی متوجه نمیشه عین این۱ماه ولم میکردی ۱۰بار قبول میکردم ولی داشتم ناز میکردم که پیام داد ببین سارا اگه بگی نه دیگه هیچ وقت مزاحمت نمیشم نوشتم راستش منم خوشم اومده ازت نوشت اخ جون فدات بشم دختر کوچولوم اون شب۲ساعت باهم چت کردیم اخرشم گفت فردا از خونه اجازه بگیر که دیر میری بریم دور بزنیم گفتم باشه فرداش باز بد مدرسه منو رسوند ولی من خونه نرفتم و عرفتم تو پارک نزدیک خونه تا بیاد بعد یه ربع که مینارو رسوند اومد دنبالم سوار شدم یه کم خجالت میکشیدم ولی انقد شوخی گردو هی لپمومیکشید خجالتم اب شد موقع خدافظی گفت لپتو بیار ببینم و سریع یه بوس کردم من پیاده شدم خیلی خوش گذشته بود ۳ماه گذشت و ما دیگه کامل صمیمی شده بودیم و کارمون شده بود چت و بد مدرسه دور زدن به روز رفتیم بیرون در حین رانندگی دستشو همیشه میزاشت رو رون پام پارک کرده بود یه جا خلوت هی لپمو بوس میکرد و مسخره بازی درمیاورد دستش رو رونم بود گفت سارا منو ببین نگاش کردم نزدیک صورتم بود نفساش میخورد بهم گفت میدونی عاشقتم یه دفعه لباشو چسبوند بهم لبامومیخورد و رونمو ماساژ میداد منم یه حسی داشتم هم خوشم اومده بود هم میترسیدم ولی بهش اعتماد داشتم ناخوداگاه همراهیش کردم و حسابی ازهم لب گرفتیم تو شرتم حس کردم خیسه حسش عالی بود بد اروم گردنمو شروع کرد خوردن و دستشو گذاشت رو سینم و چنگ میزد منم عین جوجه تومشتش بودم و نمیتونستم تکون بخورم البته خوشم میومد …
نوشته: آیدا
4 پاسخ به “شوگر ددی (۱)”
وقتی یک دوست شما رو به حریم خصوصی خودش راه میده حتی اگر اعضای خانواده به شما نخ دادن شما نباید به اعتماد دوستت خیانت کنی .به نظر من کثیف ترین کار هست بینهایت مرد و زن در جامعه برای سکس و رابطه هست .
ددی سن بالا نمبخوای باهم آشنا بشیم تنهام دنبال یه همدم وهمراهم
داستان بدک نبردی جلو فقط یکم مصنوعی هست و سرد و بی احساس ، جوری جلو ببر که مخاطب بره تو داستان غرق بشه ، انگار واقعی هست ، قسمت های سکس رو هم خلاصه وار ننویس .موفق باشید .
عالی نوشتی عزیزم. ادامه بده لطفا.