شراب شصت ساله

بیست سالم بود که دانشگاه قبول شدم. تهران. برای شهرستانیِ غریب اولین کار پیدا کردن یه جا واسه زندگیه. پرسون پرسون به اتاقی با سرویس مشترک رسیدم که صاحبش خانمی حدودا شصت ساله بود با قدی نسبتا کوتاه و کاملا سرپا. چهره ای مهربون و شاداب داشت. پولکی نبود. تنها خواسته ش این بود که دردسر درست نکنم. گفتم: اهل دردسر نیستم، واسه همین نرفتم خوابگاه و خدمت شما هستم.
اونجا راحت بودم. فقط گاه گداری ازم میخواست براش خریدی بکنم یا قبضهاشو بپردازم. درعوض گاهی یه بشقاب میوه خشک شده بهم میداد. کم کم تا حدی خودمونی شدیم.
شبی که موعد پرداخت سومین کرایه بود منو به داخل خونه ش راهنمائی کرد. قبلا فقط یه بار رفته بودم واسه درست کردن سیم تلفنش.
خونه نیمه تاریک بود. فقط یه آباژور کم نور روشن بود.
بیا داخل، یه نوشیدنی بخوریم.
خیلی ممنون، نمیخوام مزاحم بشم.
باید بیایی، کارت هم دارم.
هنوز توی راهرو بودیم و من داشتم به کاری فنی یا مثلا جابجا کردن وسیله ای فکر میکردم که گفت: میخوام یه خواهشی ازت بکنم، امیدوارم نه نگی.
هرچی باشه رو چشم.
من سالهاست شوهرم از دنیا رفته و با کسی رابطه نداشتم. اگه ازت بخوام قبول میکنی؟
تخمام جفت شد. منتظر همه چی بودم غیر از این. نگاهی خریدار بهش انداختم. صورتش بیضی و کوچکش گل انداخته بود و منو یاد دختری توی شیراز انداخت که از خانواده معروف قوام بود و یک شهر توی کفش بودن.
زن ریز نقش حسابی به صورتش رسیده بود. نگاهم پایین تر اومد و افتاد به سینه هاش که قبلا توجهی بهشون نکرده بودم. کوچک بودن و جمع و جور. با اینکه خجالتی بودم حسی دوید توی پایین تنه م و کیر ندید بدیدم از خواب بیدار شد. طوری قلمبه شد که نمیشد قایمش کرد. نگاهی به پایین تنه م انداخت: هوم، پس جوابت مثبته.
دستمو گرفت برد سمت کاناپه. خودش نشست. کمربندمو باز کرد و از روی شورت کیر نیم خیز مو گرفت. چند بار فشارش داد که با هر فشار سفت تر شد. بعد از دو دقیقه با حوصله شرتمو پائین کشید. کیرم مثل فنر پرید بیرون. شروع کرد به مالیدنش. دست دیگه ش با تخمام بازی میکرد: ماشالله به این قد و قامت!
من چشمامو بسته بودم و توی عالم هپروت بودم که حس کردم آقای خوش قد و قامت وارد جای گرم و نرمی شد. وقتی چشمامو باز کردم دیدم اونو کرده توی دهنش و داره مک میزنه. دستام ناخوداگاه رفت دو طرف سرش. کیرم با متانت توی دهنش عقب و جلو میشد. هیچوقت همچین چیزی رو تجربه نکرده بودم. خیلی تحریک کننده بود نمیدونم چقدر گذشت که رسیدم به اوج: داره میاد، آبم میخواد بیاد.
کیرمو که سرش قرمز شده بود از دهنش در آورد: اصلا نگران نباش کاکو، بذار بیاد.
دوباره آلتم توی دهنش غیب شد و زن حشری محکمتر مکیدش تا ناله ی منو و آب کیرمو همزمان در بیاره. و انقدر مکید تا نه آبی باقی موند و نه حالی برای کیر من که با حوصله برش گردوند توی شورت.
چقدر چسبید! حالا بشین برات نوشیدنی بیارم.
یه بطری با دو تا گیلاس پایه بلند گذاشت روی میز و کنارم نشست: این شراب همسن منه. روز تولدم درستش کردن.
بعد دستشو انداخت دور کمرم: چقده آب جمع کرده بودی؟
دیگه روم باز شده بود: عزیزم دیگه.
خیلی دلم میخواست ببینم سینه هاش چه فرمیه. با تردید دستمو بردم توی یقه ش. سوتین نبسته بود. سینه اش نرم بود و کوچولو، واسه همین نیفتاده بود. باهاش بازی کردم و یه کم فشارش دادم. بعد نوکشو بین انگشتام گرفتم و باهاش ور رفتم. حس کردم سفت تر شد. انگار سینه ش هم یه کم بزرگتر شد. لبخند اومد توی صورتش. دکمه پیرهنشو باز کرد سینه هاشو انداخت بیرون: میخوای بخوری؟
مثل هیپنوتیزم شده ها دهنم چسبید به سینه ش. حالا نوبت اون بود که ناله کنه. دستش رفت لای پاهام و سرگرم مالیدن کیرم شد. طولی نکشید که دوباره تقریبا سفت شد و از زندونش اومد بیرون. خوابوندمش روی کاناپه. حالا من فرمانده بودم. دامنش رو بالا زدم. کیرمو از زیر کش شورتش خوابوندم روی کسش. گرم بود و نرم. معلوم بود صیقلش داده. ناقلا از همه لحاظ خودشو آماده کرده بود. دستمو بردم داخل شورتش که کیرمو جا بندازم. کسش نرم بود و گرم و خیس. باورم نمیشد یه زن شسصت ساله اینقدر کیرلازم باشه.
بذار خودم ترتیبشو بدم.
شورتش رو با حوصله در آورد: عجله نکن، وقت زیاد داریم. در ضمن یواش یواش بفرستش داخل. خیلی وقته چیزی نرفته توش زبون بسته.
اول سرشو گذاشت روش و یه کم مالید بهش و بعد سانت سانت فرستاد داخل تا رسید به ته ش. دوباره رفتم توی هپروت.
لطفا محکم ضربه نزن، معامله ت درازه. مواظب باش به تهش فشار ندی. ممکنه دردم بگیره.
چشم، هرچی تو بگی.
جفت سینه هاش توی مشتای من مالونده میشدن و به نوبت میمکیدمشون. این که نمیتونستم کیرمو تا ته بکنم توی کسش برام مساله بود. واسه همین با مکث تلمبه میزدم. فهمید معذبم. گفت: فکر کنم از پشت بکنی بهتر باشه.
کیر خیس و سفت شده رو بیرون کشیدم و اونم حالت سگی قنبل کرد. سوراخشو پیدا نمیکردم از بس هول بودم. خودش با دست، بنده گمراه رو به راه راست هدایت کرد. رفت داخل و داخل تر تا شکمم به باسنش چسبید. داشتم عرش رو سیر میکردم. همینطور که تلمبه میزدم به سوراخ کونش خیره شده بودم. چرب بود و برق میزد. یعنی اونم آماده کرده بود؟ بعد از حدود پنج دقیقه یا کمی بیشتر بدنش سفت شد. بعدش به شکم ولو شد روی کاناپه. نفس نفس میزد. منم همینطور. کیرم از جای گرم و نرمی که بود بیرون اومد. ارضا نشده بودم. یعنی آبی نمونده بود که بیاد. ولی اون ارضا شده بود و دیگه نمی شد به عشق بازی ادامه بدیم.
برو یه دوش بگیر. توی حموم حوله هست.
دوش آب ولرم آرامشی داشت. بدنم نرم شد و شق درد هم فیصله پیدا کرد.
بعد چیک تو چیک کنارهم نشستیم و شراب خوردیم. مزه ش انواع میوه خشک بود. شادابی پوستش مال همین میوه ها بود. گفت که با گوشت و غذای پخته میونه ی زیادی نداره. با هر جرعه شراب بوسه رد و بدل کردیم.
موقع خداحافظی پولم رو پس داد: تو فعلا جایگزین شوهرمی، زن که از شوهرش پول نمیگیره.
آخه…
آخه نداره. میدونم خرجت زیاده. هروقت بخوای در خونه م به روت بازه. دوباره بغلش کردم و بوسیدمش.
توی اتاقم به معادلات جبر خیره شده بودم.
نوشتم: 20+60 = x+y
ضربدر 52 هفته
ضربدر 4 سال
بعد نوشتم: ایکس بعلاوه ایگرگ مساوی بینهایت.
غرق در رویای چهار سال اجرای نقش شوهر برای زنی که سه برابر سن خودم داشت و بیشتر از هر دختر جوانی بهم حال داده بود. اه، اونا کجا و این کجا! باید ده دفعه میبردیشون کافه و کلی کادو میخریدی تا شاید یه حالی بدن.
دسته اسکناس جلوم بود: اینو باید خرج عشقم بکنم. دفعه بعد با دسته گل میرم سراغش. باید پشمای کیرمو از ته بزنم. مثل خودش صاف و صوف. گوشت گوشت بچسبه خیلی بیشتر حال میده. مخصوصا اگه بذاره از عقبم بچسبم بهش.

نوشته: مدوزا

بازدید 14,221

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

20 پاسخ به “شراب شصت ساله”

  1. این داستان رو من واقعا زندگی کردم…یادش بخیر،سال 88 اردبیل دانشجو بودم،توی منطقه جانبازان با دوتا از دوستام خونه اجاره کرده بودیم،صاحب خونمون یه خانوم 52-53 ساله بود ب اسم اذر.خدای من ،تو اون سن و سال انگار یه دختر 25 ساله بود.شوهرش خیلی سال بود مرده بود و تنها زندگی میکرد…4 سالی که اونجا دانشجو بودم با هم تو رابطه بودیم.یه پسر 17 ساله و یه خانم 52 ساله…سالها بعد دوباره مسیرم افتاد اردبیل اما اون خونه با اون حیاط باصفا رو کوبیده بودن و یه اپارتمان ساخته بودن

  2. سلام،خوب بود،از قدیم گفتن آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند و خوبم توصیف کردی و …مرسی

  3. مدوزای عزیز، تیپیک شخصیتهات خوب پرداخت نشده بود، پسر بیست ساله احتمالا کم‌تجربه و زن شصت ساله بیوه به هم خوب چفت نمیشن تو داستان، البته نوآوریه ولی کمی نزدیک شدن سن ها به هم، پردازش شخصیتها و همذاتپنداری خواننده رو بهتر میکرد،ولی باز هم ممنون.زود زود برامون بنویس

  4. اتفاقا پنجاه تا شصت ساله هرچی بارش کنی اوخ نمی گه کلفت تر بیشتر حال می که

  5. مدوزای عزیزنویسنده‌ی قدیمی سایت،چقدر خوب که هنوز می‌نویسین. شراب هر چی کهنه‌تر رسیده‌تر، ناب‌تر و گواراتر!ممنون از داستان زیباتون.

  6. چقدر خوب بودبه این میگن داستانبااینکه آدم میدونه واقعی نیست ولی همه چیز سرجای خودش بوددمت گرمای ول داری

  7. اگه تو واقعاً مدوزا هستی پس چرا صفحه تگت با تگ مدوزا فرق داره، مگه نباید تگت به صفحه داستانهای مدوزا بره ناقلا!!! 😉

  8. کاش همه ی کسانی که داستان می‌ نوسین انقدر خوب و روون و بدون غلط بنویسن

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید