بازی زمان

حتماً شنیدین میگن آدم چند ثانیه قبل مرگش کل زندگیش از بچگی تا مرگ مثل فیلم جلو چشمش میاد و میره. اینو فعلاً گوشه ذهنتون داشته باشید تا بریم سراغ داستان. من یه پسر 30 ساله هستم، اهل تهران، از یه خانواده به شدت فقیر. پدرم یه معتاد بی غیرت و مادرم یه روانی کنترل گر بود. خواهر و برادر ندارم. دوران بچگیم توی فقر و دعوا و فحش و کتک خلاصه شد. 12 سالم بود که پدر و مادرم از هم جدا شدن و من یه مدت پیش مادرم و یه مدت پیش پدرم میموندم. دوران نوجوانی و جوانی همچنان با فقر و نداری سر و کله میزدم و البته فشار درس و کنکور هم از یه طرف نذاشت جوونی کنم. چون پول تو جیبی نمی گرفتم از اینکه با دوستام برم بیرون و بگردم فراری بودم و این منو تبدیل کرد به یه آدم منزوی و جامعه گریز و خجالتی و افسرده. با وجود اون همه بدبختی، عاشق درس و مدرسه بودم. دوران راهنمایی و دبیرستان سمپادی بودم و با رتبه تک رقمی وارد دانشگاه شدم. نهایتاً با مدرک ارشد و چندین سال کار کردن توی شغل های مختلف، یه کافی نت توی یکی از محله های متوسط تهران باز کردم. نه بچگی کردم، نه نوجوونی و نه جوونی. یهو چشم باز کردم دیدم 30 سالم شده، نه دوست دختری، نه زن و بچه ای، نه خونه و مغازه و ماشینی. فقط چندتا دستگاه چاپ و یه کامپیوتر و یه مغازه اجاره ای داشتم.
پنج سال تو اون مغازه صبح تا شب بدون استراحت کار کردم، ولی هیچی نتونستم پس انداز کنم. گاهی وقتا که بیکار میشدم میرفتم جلوی در مغازه یه سیگار روشن میکردم و به مردم تماشا میکردم. وقتی میدیدم دختر پسرای نوجوون دست تو دست هم دارن قدم میزنن و میگن میخندن، یا وقتی زن و شوهر های جوون رو با هم میدیدم دلم آتیش میگرفت، نهایتاً یه آهی از ته دل میکشیدم و میومدم پشت میزم. با درآمدی که داشتم به زور پول اجاره مغازه و اقساط وام هایی که برای خریدن دستگاه های چاپ گرفته بودم در میومد و تهش چیز زیادی برای خودم نمیموند که بتونم باهاش به فکر زن و دوست دختر و پس انداز و خوش گذرونی باشم. برنامه هر روزم شده بود این: روزی 16 ساعت کار، 6 ساعت خواب و 2 ساعت هم برای غذا و دوش گرفتن و نشستن تو تاکسی و اتوبوس. اوایل زیاد برام سخت نبود، ولی بعد پنج سال کار کردن با همین روال واقعاً خسته بودم. چون نه تنها پیشرفت نمی کردم، حتی درجا هم نمیزدم و روز به روز پسرفت میکردم. تورم و گرونی هر سال ده قدم از من جلوتر میزد و من هر سال ده قدم از آرزوهام دورتر میشدم. بدترین اتفاق هم این بود که مثلاً یه روز برف و بارون بیاد، مسابقه فوتبال مهم باشه، خبر حمله موشکی و جنگ راه بیفته و اتفاقای از این دست که باعث میشد اون روز رفت و آمد مشتری کم بشه و درآمدم از روزای عادی هم کمتر بشه.
صبح چهارشنبه حدود ساعت 11 تو مغازه نشسته بودم. آبان ماه بود، صبح زود بارون اومده بود. هوا ابری و تیره، باد سرد می وزید و بازم رفت و آمد مشتری خیلی کم شده بود. بیکار نشسته بودم پشت میز و فکر قسط وام و اجاره مغازه اعصابمو ریخته بود بهم. تو فکر بودم که یه دختر حدوداً 18-19 ساله اومد تو. اول فکر کردم مشتریه، بعد دیدم نه، دستفروشه. عادت کرده بودم به این گداها و دستفروشا. یکی میاد میگه پول میخواد برای خریدن داروی بچش، یکی میاد جوراب 10 تومنی رو میخواد 100 تومن بهت قالب کنه، یکی میاد ادای کر و لال هارو در میاره و پول مفت میخواد. از بس از اینا دیدم دیگه عادت کرده بودم. طرف قبل اینکه بخواد دهنشو باز کنه میفهمیدم برا چی اومده و سریع سیکشو میزدم، طرف اگه سمج بود یه فحش هم بهش میدادم. ولی این دختره فرق داشت. قیافش به دستفروش و گدا نمیخورد. معلوم بود از سر اجبار تن به این کار داده. اومد جلو سلام کرد، گفت آقا این خودکارو ازم میخرین؟ همشو فروختم فقط همین یه دونه مونده. یه نگاه بهش کردم، پوست سفید، چشمان رنگی، موهای طلایی، یه چهره معصوم و زیبایی هم داشت. قدش متوسط بود و برجستگی سینه هاش از زیر مانتوی سرمه ای که پوشیده بود تا حدی معلوم بود. دلم نیومد ردش کنم. پرسیدم قیمتش چنده؟ گفت 30 تومن. از این خودکار فشاریا بود و قیمت معقولی گفت، برعکس بقیه دستفروشا که میخوان همه چیو 10 برابر قیمت واقعی بهت بندازن. گفتم باشه، میخرم ازتون، فقط پیش پای شما یه مشتری اومد اسکناس 200 تومنی داد، هرچی پول خورد داشتم ازم گرفت، ولی اشکالی نداره، این 200 تومن خدمت شما، باقیشم بذارید پیشتون باشه. خیلی خوشحال شد و دو سه باری با لبخند و مهربونی ازم تشکر کرد و گفت امیدوارم هرچی از خدا بخوای بهت بده. یه حس خوبی بهش پیدا کردم، ازش خوشم اومد. دیدم بیرون سرده، این بیچاره هم از صبح داشته تو خیابونا پیاده راه میرفته، خواستم دلو به دریا بزنم، خجالت رو بذارم کنار و بهش بگم هوا سرده، حالا که همه خودکاراتو فروختی، چند دقیقه بشین تو مغازه استراحت کن، یه چایی داغ هم برات بیارم، گرم که شدی بعد برو. همش به این امید که شاید تو این فرصت تونستم باهاش دوست بشم و منم برای اولین بار توی عمرم دوست دختر داشته باشم. تا اومدم دهنمو باز کنم حرفمو بگم، در باز شد، یه نره خر اومد تو گفت: داداش یه ابلاغیه برام اومده. دنیا رو سرم خراب شد. دختره همون لحظه خدافظی کرد رفت. تو دلم گفتم ای تف تو کس مادرت بی ناموس. دو ساعته یه نفر مشتری نیومده، درست همون لحظه که خواستم با یه دختر شانسمو امتحان کنم این کونده پدر زرتی اومد تو.
ابلاغیه کوفتیشو دادم دستش رفت. پاشو که از در مغازه گذاشت بیرون، چشام پر اشک شد. اعصابم ریخت بهم. سریع کرکره رو دادم پایین و بلافاصله بغضم ترکید و شروع کردم به گریه کردن. هی به خودم و زندگی نکبتم فحش میدادم. یه نیم ساعتی گذشت. رفتم جلو آینه، دیدم قیافم داغونه و چشام قرمز. یه سیگار روشن کردم، یه آهنگ هم گذاشتم که به حال و روز اون لحظم بیاد. برای انتخاب آهنگ فکر کردن لازم نبود، بلافاصله دستم رفت روی Inamorata از متالیکا. پشت سر هم چند تا کام عمیق از سیگار گرفتم و همه دود رو میدادم تو ریه هام. از همون 17 سالگی که سیگاری شدم، همیشه میرفتم سراغ سنگین ترین هاش و هیچوقت اینایی که سیگار نازک و اولترالایت و اینجور چیزا میکشن رو درک نکردم. من سیگاری نشدم برای تفنن و جلب توجه، رفیقی هم نداشتم که تازه بخواد ناباب و سیگاری باشه. یه روز تصمیم گرفتم که میخوام آهسته آهسته خودمو بکشم، بلکه عمرم زودتر تموم بشه و کمتر این زندگی نکبت رو ادامه بدم. خیلی عصبی بودم، جوری دود سیگار رو بلعیدم که چند دقیقه حالم بد شد و چشمام سیاهی رفت. به خودم اومدم. خودکاری که از اون دختره خریده بودم رو برداشتم نگاه کردم. فشارش دادم و الکی چندتا خط رو کاغذ باطله کشیدم، دوباره فشارش دادم. همینطوری خودکاره توی دستم بود و باهاش بازی میکردم. یهو متوجه یه چیزی شدم. یکبار که فشارش میدادم صدای بوق و رفت و و آمد ماشینای بیرون قطع میشد، دفعه بعد که فشارش میدادم دوباره صداهای بیرون رو میشنیدم. چند بار امتحان کردم مطمئن بشم، دیدم نه، اشتباه نمیکنم.
کرکره رو دادم بالا، دوباره خودکار رو فشار دادم. با صحنه ای که دیدم پشمام نریخت، پشمام سر جاشون موندن خودم ریختم! هر چیز در حال حرکتی که میدیدم یهو ثابت سرجاش میخکوب شد! ماشینا، آدما، حتی گربه و کلاغ و گنجشکای خیابون! پرنده هایی که رو هوا بودن همون بالا سر جاشون معلق مونده بودن، آنگاه جاذبه روشون اثری نداشت. حس کردم پاهام سست شد، رفتم سوپرمارکت بغل دستی، دیدم صاحب مغازه و مشتریاش سر جاشون بی حرکت موندن، و انگار نه چیزی میبینن، نه میشنون. اومدم بیرون تا ته خیابون رو نگاه کردم، همه چی سرجاشون ثابت مونده بودن. باد سردی که می وزید متوقف شده بود و چند تا قطره بارون هم رو هوا معلق مونده بود. اومدم داخل یه نگاه به ساعت کردم دیدم حتی ساعت هم متوقف شده. خودکار تو دستم بود، یک بار دیگه فشارش دادم، دیدم عقربه ثانیه شمار دوباره حرکت کرد، آدما و ماشینا دوباره راه افتادن و انگار هیچکس غیر از من متوجه متوقف شدن زمان نشده. فقط من بودم که تو اون فاصله حرکت میکردم و همه چیزو حس میکردم! یکبار دیگه خودکار رو فشار دادم، دیگه مطمئن شدم بله، بین این خودکار و توقف زمان یا بهتر بگم توقف دنیا رابطه مستقیمی هست. فشارم افتاد، تنم یخ کرده بود و داشتم میلرزیدم؛ هم از هیجان و استرس، هم از سرما. خودکار رو نگاه میکردم و جمله اون دختره یادم اومد: « امیدوارم هرچی از خدا بخوای بهت بده». درسته اعتقادی به خدا ندارم و همچین چیزی ازش نخواسته بودم، ولی با این خودکار میتونستم به هرچی که میخواستم برسم.
داشتم به کارایی که میشه با اون خودکار کرد فکر میکردم. میتونستم برم باهاش بانک و صرافی هارو خالی کنم و اندازه هزار نسل آیندم پول و ثروت جمع کنم. میتونستم با هر زن و دختری که دلم خواست سکس کنم، بدون اینکه بخوام خجالت بکشم، راضیش کنم یا براش بجنگم و کلی کارای دیگه. نمیدونستم از چی شروع کنم. در مغازه رو قفل کردم و زدم تو خیابون. از شدت هیجان و استرس قند خونم افتاده بود. دیدم روبروم قنادیه. رفتم داخل مغازه، خودمو رسوندم به پشت یخچال. شاگرد قنادی رو زدم کنار تا بتونم در یخچال رو باز کنم. از هر شیرینی که خوشم اومد یکی دوتا برداشتم و با ولع خوردم. خیلی حال میکردم که مجبور نیستم پول بدم. داشتم میومدم بیرون که یه نگاهی به داخل انداختم، دیدم چیز زیادی نیست، چند تا پنجاهی و صدی توشه. ظاهراً یا همه کارت کشیدن یا اصلاً اون موقع کی میاد شیرینی بخره که دخل پر باشه. چیزی بر نداشتم و اومدم بیرون. استرس اینو داشتم که نکنه یهو اثر خودکار از بین بره و گیر بیفتم، یا اینکه خودکارو گم کنم و به گای ابدی برم.
داشتم تو پیاده رو میرفتم که دیدم مینا روبرومه و 10 متر باهام فاصله داره. مینا یکی از مشتریامه که روش کراش داشتم. یه دختر مو مشکی عینکی، حدود 25 ساله، و دانشجوی ارشد جامعه شناسی، قد حدود 170 و بی نهایت خوش هیکل و خوشگل. مشتری ثابتم بود و همیشه خیلی محترمانه و گرم باهام حرف میزد. خیلی دوسش داشتم، ولی هیچوقت جرات نکرده بودم بهش ابراز علاقه کنم. هم خجالت میکشیدم بهش بگم، هم اینکه با کدوم پول و امکانات میرفتم جلو؟ حتی دوست شدن ساده هم خرج داشت، و منم همیشه هشتم گرو نهم بود. وقتی دیدم دختر مورد علاقم چند متر جلوتر ایستاده و کاملاً در اختیارمه، چشام برق زد! رفتم جلو، دستامو دورش حلقه کردم و محکم بغلش کردم. حس خیلی عجیبی بود. هیچوقت هیچ دختری رو حتی لمس نکرده بودم، چه برسه به اینکه بخوام اینطوری بغلش کنم. بی اختیار اشکم سرازیر شد. صورتش رو گرفتم بین دوتا دستام، چشامو بستم و چند بار آروم لباشو بوسیدم. مثل اینکه توی خود بهشتم. بهترین حسی بود که داشتم تجربه میکردم. یه دستم رو بردم پشت کمرش و آروم آروم شروع کردم لباشو مکیدم. طعم دهنش شیرین بود. سیر نمی شدم ازش. دوست داشتم تا ابد ازش لب بگیرم. دوباره بغلش کردم تا تنش رو با تمام وجودم حس کنم. حسابی حشری شده بودم. یه نگاه به خودکار انداختم، این فکر اومد به سرم که نکنه وسط پیاده رو یهو اثر خودکار بپره و مردم مارو تو این وضعیت ببینن.
یه مغازه عتیقه فروشی اون نزدیکی بود. کشوندمش داخل مغازه، انداختمش روی یه کاناپه. چشمم افتاد به صاحب مغازه. گوشه یه دستشویی داشتن. صاحب مغازه رو انداختم اون تو، درم از پشت قفل کردم. کرکره مغازه رو دادم پایین. کاناپه رو کشیدم سمتی که به بیرون مغازه دید نداشته باشه. مینا رو خوابوندم رو کاناپه و شروع کردم دونه دونه لباساشو درآوردم. داشتم از کنجکاوی و حشر میمردم. یه مانتوی لیمویی با یه شلوار مشکی کشی تنش بود. اول شال رو از سرش برداشتم. یه دستی به موهای مشکی بلندش کشیدم و یه لب ازش گرفتم. دکمه های مانتوش رو باز کردم و درش آوردم. یه پیراهن آستین بلند سفید و صورتی زیرش پوشیده بود. رفتم سراغ کفش و بعد شلوارش. آروم درشون آوردم و چشمم افتاد به رون های سفید و خوشگلش. دیگه نمیتونستم صبر کنم. خیلی سریع پیرهنشم درآوردم. زیرش سوتین نپوشیده بود و یهو دوتا ممه سفید و خوش فرم افتادن بیرون. با دوتا دست ممه هاشو گرفتم و حسابی لمسشون کردم. منظره زیبا تر از این به عمرم ندیده بودم. ممه هاش نه زیاد درشت بودن، نه خیلی کوچیک. قشنگ دستامو پر کرده بودن. نرمی و لطافت ممه هاش هوش از سرم برده بود. سرم رو بردم جلوتر، نوک ممه هاشو چندبار بوسیدم و آهسته چند دقیقه لیسشون زدم و مکیدمشون. گذر زمان رو اصلاً حس نمیکردم. البته زمانی در حال گذر نبود! چشمم به ساعت دیواری عتیقه فروشی افتاد، دیدم ساعت همچنان روی 11:48 دقیقه مونده و من نزدیک یک ساعته دارم برا خودم عشق میکنم. چشمم به صورت ناز و معصومش افتاد. ممه هاشو ول کردم و یه لب طولانی دیگه ازش گرفتم. آروم چندباری گردن و لاله گوشش رو بوسیدم و اومدم پایین تر. رسیدم به شکمش. دلم میخواست ساعت ها بشینم بدن سفید و خوشگلش رو تماشا کنم. چندباری آروم اطراف نافش رو بوسیدم و اومدم پایین تر. شورتش هنوز تنش بود. خدا خدا میکردم که کاش شیو کرده باشه، چون از پشم کس خوشم نمیاد. چشامو بستم و شورتش رو دادم پایین. چشمامو باز کردم و دیدم بله، یه کس تر و تمیز شیو شده سفید جلومه. برای اولین بار یه کس واقعی جلوم بود و میتونستم بهش دست بزنم و حتی بخورمش. بی معطلی شروع کردم به خوردن کصش. همه جاشو حسابی لیس زدم و مکیدم. چند بار زبونم رو تا ته کردم داخل. حیف که مینا نمیتونست هیچ کدوم از کارایی که میکردم رو حس کنه. جوری از ته دل براش میخوردم که اگه بیدار بود قطعاً از شدت لذت از حال میرفت. توی این مدت کیرم حسابی شق شده بود. یه نگاه به خودم انداختم دیدم همه لباسام تنمه. اصلاً یادم نبود درشون بیارم. سریع هرچی داشتم رو کندم و خودکار رو گذاشتم روی میز عتیقه فروشه. مینا رو یکم روی کاناپه جابجا کردم تا بتونم تو پوزیشن میشنری کارو شروع کنم. کیرم حسابی خیس و لزج شده بود. آروم سر کیرم رو گذاشتم رو سوراخ کصش و سرشو یکم دادم تو. به زور خودمو کنترل کردم که آبم نیاد. یهو این فکر افتاد به ذهنم که نکنه یه وقت پردشو پاره کنم؟ نکنه ازم حامله بشه؟ بیچاره گناه داره. اگه این کارو بکنم زندگیش نابود میشه. سریع کیرمو کشیدم بیرون و چند لحظه¬ای به خاطر اینکه نمیتونم دختری که عاشقشم رو بکنم، بغضم گرفت. ولی یه فکر دیگه ای به سرم زد. به پشت روی کاناپه دراز کشیدم و مینا رو به شکم خوابوندم روی خودم. یکم جابجاش کردم، جوری که بتونم همزمان لباشو بخورم، رون و کمرش رو نوازش کنم و کیرمو بتونم بمالم به شکم و کس و رون هاش. چند دقیقه ای همینطور ادامه دادم. با اینکه نتونستم بکنم توی کصش، ولی از اینکه با تمام بدنم میتونستم تنش رو لمس کنم، لذت عجیبی میبردم که نمیشه توصیفش کرد. تا میتونستم لبا و زبونش رو میمکیدم و کیرم رو به تنش میمالیدم. دیگه نزدیک بود آبم بیاد. دستامو دور کمرش حلقه کردم و تندتر و تندتر کیرمو روی شکمش که لیز شده بود حرکت میدادم، تا اینکه ارضا شدم. 5-6 بار کیرم نبض زد و آبم از دو طرف شکمم سرازیر شد. تا به حال این حجم از آب کیر ازم خارج نشده بود. هیچوقت به این شدت ارضا نشده بودم. بی نهایت عالی بود. آبم که اومد بی حال ولو شدم رو کاناپه. تو همون حالت مینا رو عاشقانه بغل کردم و نفهمیدم کی خوابم برد.
یهو از خواب پریدم. دور و اطراف رو نگاه کردم، تازه یادم افتاد قبل خواب چه اتفاقایی افتاده. همه جارو چک کردم، دیدم همچنان ساعت 11:48 دقیقه هست، و همه چیز همانطور فریز شده و تکون نخورده. خیالم راحت شد که تا خودکار رو دوباره فشار ندم اثرش از بین نمیره. اصلاً نفهمیدم چند ساعت خوابیدم. هوا نه تاریک شده بود و نه روشن. خیلی حس عجیبی بود که زمان و مکان و جهان اینطوری مطیع میل من بودن. نمیتونستم باور کنم خودکاری که اون دختر بهم فروخت همچین قدرتی بهم داده! سریع خودمو تمیز کردم، لباسامو پوشیدم و خودکار رو گذاشتم توی جیبم. باید مینا رو هم تمیز میکردم و لباساش رو تنش میکردم. به سختی لباساش رو عین اول تنش کردم و بردمش دقیقاً همونجا که بار اول دیدمش. یکبار دیگه لباشو بوسیدم و راه افتادم. یهو یادم افتاد عتیقه فروش بدبخت رو هم تو دستشویی حبس کردم. برگشتم اونم گذاشتم سر جای خودش و زدم بیرون.
به شدت تشنم شده بود. خودمو رسوندم به یه سوپرمارکت. در یخچالو باز کردم. بین اون همه نوشیدنی نمیدونستم دلم کدوم رو میخواد. آبجو، نوشابه، آبمیوه، شیر، دوغ، آب معدنی. یه قوطی شیر پرچرب یک لیتری برداشتم و نصفش رو سر کشیدم. جیگرم حال اومد. قفسه کیک شکلاتی دم دستم بود، دوتا برداشتم کاغذش رو با دندون پاره کردم و با بقیه شیر زدم به بدن. خیلی حال داد. انرژی زیادی ازم رفته بود، واقعاً لازم داشتم. رفتم از قفسه سیگار یه بسته مارلبرو قرمز برداشتم، یکیشم روشن کردم زدم بیرون. خیلی باحال بود که هر موقع گشنم بود میتونستم برم قنادی و رستوران و سوپرمارکت هرچی دلم میخواد مجانی بخورم.
چه حسی از این بهتر که تخمات خالی و شکمت پر باشه؟ اونم وقتی که اولین و بهترین سکس عمرت رو کردی، با کسی که عاشقشی. چس دود کنان تو خیابونا پرسه میزدم و آدما و ماشینای فریز شده رو تماشا میکردم. یه نیم ساعتی پیاده پرسه زدم تا اینکه شاشم گرفت. با خودم گفتم خب، کسی که نمیبینه، بیا کنار درخت بکش پایین کارتو بکن. رفتم پای درختای کنار خیابون، زیپ شلوارو کشیدم پایین که یه چیزی دیدم کلاً برنامه عوض شد. یه آخوند چاق اون طرف خیابون بود. اونو که دیدم عنمم گرفت. رفتم سمتش، از روبرو یه لگد محکم زدم تو شکمش، پخش شد رو زمین. کیرمو در آوردم قشنگ شاشیدم به سر و صورت و عبا و عمامش. بعد رفتم با نوک کفش دهنشو باز کردم، سوراخ کونمو تنظیم کردم دقیقاً روی دهنش و تا میتونستم ریدم توش. کارم که تموم شد با گوشه خشک عباش دور سوراخ کونمو تمیز کردم و شلوارو کشیدم بالا. همیشه آرزو داشتم این کارو بکنم. کارم که تموم شد خواستم راه بیفتم که یه فکر جالب تر به سرم زد. مادرجنده رو از پاش گرفتم کشوندم نزدیک یه اتوبوس BRT که قبل از فریز شدن در حال حرکت بوده. کشوندمش زیر چرخ های اتوبوس، چرخ رو خلاف جهت بین دو تا پاهاش تنظیم کردم، جوری که اگه اتوبوس حرکت کنه، چرخا اول خایه هاشو له کنه، بعد از روی شکم و دل و روده هاش رد بشه و در آخر کله شو بترکونه. یکم اینور اونورش کردم، بعد اومدم کنار خیابون ایستادم. دستمو بردم تو جیبم آروم خودکار رو فشار دادم. همه چی شروع به حرکت کردن. اتوبوس آهسته از روی آخوند پفیوز رد شد. وقتی تخماش له میشدن، عر زدنش خیلی باحال بود. گیر کرده بود لای چرخ و نمیتونست فرار کنه. کم کم چرخ افتاد رو شکمش و دل و رودش ریخت بیرون. از رو سرش که رد شد یه صدای ترق توروقی اومد، جمجمه ترکید و مغز عنش پاشید کف آسفالت. حسابی از دیدن این صحنه کیف کردم. همزمان که ملت مشغول جیغ و داد بودن، دوباره دستم رو بردم تو جیبم خودکار رو فشار دادم و دوباره زمان رو متوقف کردم. ساعت 11:49 دقیقه شده بود.
برای بقیه یک دقیقه زمان طی شده بود، ولی من چند ساعت برای خودم حال میکردم. سکس و پیاده روی و کشوندن بدن آدما به اینور و اونور خستم کرده بود. دلم میخواست یه چرت بزنم. دوتا چهارراه بالاتر یه هتل خفن میشناختم. یه پسره سوار دوچرخه بود، پیادش کردم سوار دوچرخه شدم رفتم سمت هتل. رسیدم و وارد هتل شدم. داخل خیلی گرم و دنج بود. رفتم دیدم توی لابی یه عده با چند تا چمدون ایستادن، چند نفر هم یه گوشه نشستن و مشغول صحبت بودن. توی راهرو هم چند نفر مشغول قدم زدن بودن. یه چرخی توی هتل زدم، چندتا دختر جوون و چندتا زن میانسال خوشگل هم توشون بود. از بینشون خوشگل ترین دختری که پیدا کردم رو گرفتم کشوندم سمت رسپشن. کلید یکی از اتاقهای دو نفره طبقه اول رو از رو دیوار برداشتم، رفتم در اتاق رو باز کردم. اومدم پایین، دختره رو به زور از پله ها کشوندم بالا و بردمش داخل اتاق. منتظر نموندم و سریع لباساشو کندم. دیگه زیاد برای دیدن ممه ها و کس و کونش هیجان زده نبودم. قبلاً بهترین حالتش رو دیده بودم. این دفعه فقط میخواستم بکنم توش. کامل لختش کردم و انداختمش روی تخت. لباسای خودمم درآوردم و شیرجه زدم روش. شورتش رو که درآوردم دیدم کصش یکم پشم داره، ولی مهم نبود. انقدری نبود که حالمو بهم بزنه. قابل قبول بود. بدون هیچ مقدمه ای کیرمو تنظیم کردم دم سوراخ کس دختره و تا دسته فرو کردم تو. نیازی به تف و لوب و کرم نبود. هر موقع حشری میشدم یه مایع بی رنگ و لیز از کیرم میومد و فقط کافی بود دستمو بکشم روش تا همه جاش خیس بشه. خوابیده بودم رو دختره، صورتم رو کرده بودم لای ممه هاش و از پایین کیرمو توی کصش عقب و جلو میکردم. حدود 5 دقیقه بعد آبم اومد و هرچی بود خالی کردم داخل کصش و در نیاوردم بیرون تا وقتی که کیرم بخوابه. همونطور که روی دختره خوابیده بودم، ممه هاشو گاز میزدم و نوکشون رو میمکیدم. با اینکه هیچکس مینا نمیشد، ولی اینم دختر خیلی خوشگلی بود، خیلی کیف کردم. برای اولین بار گرمی کص رو دور کیرم حس میکردم. کس کردن تجربه خیلی عجیب و لذت بخشی بود. با اینکه ارضا شدم ولی هنوز سیر نشده بودم و دوست داشتم چیزای بیشتر و جدیدتری تجربه کنم. خیلی خسته بودم، دخترو بغل کردم، جوری که صورتش جلوی صورتم باشه و بتونم ممه هاشو روی بدنم لمس کنم و همزمان کیرم رو بچسبونم به شکمش.
چند ساعتی تو بغل دختره خوابیدم و وقتی بیدار شدم حسابی سرحال بودم. دختره رو همونطوری لخت روی تخت ولش کردم، پاشدم لباسام رو پوشیدم، خودکارم رو از روی میز برداشتم و اومدم تو لابی. چشمم افتاد به یه زن حدود 40 ساله. ممه های بزرگش توجهم رو جلب کرد. رفتم جلو دکمه هاشو باز کردم و ممه هاشو انداختم بیرون، یکم باهاشون بازی کردم و خوردمشون. یه لبی هم ازش گرفتم و تو همون وضعیت رهاش کردم اومدم بیرون. دیگه اخلاقیات زیاد برام مهم نبود. اختیار دنیا دست من بود و همه آدماش ابزار لذت من بودن. به تخمم نبود وقتی از محل متواری شدم و خودکار رو فشار دادم برای آدما چه اتفاقی میفته. البته برام جالب بود که وقتی زمان رو از حالت توقف در میارم ببینم چه واکنشی دارن. برای همین دوباره برگشتم تو لابی هتل، یه گوشه ایستادم و خودکار رو توی جیبم فشار دادم. زنه که ممه هاش بیرون بود، وقتی خودشو توی اون وضعیت دید پشماش ریخت و شروع کرد به جیغ زدن. آدمای حاضر تو صحنه هم متعجب بودن و هم از دیدن ممه های زنه شق کرده بودن و بعضی هاشون داشتن با موبایل ازش فیلم میگرفتن. یه لبخند موزیانه ای به لبم اومد. صحنه جالبی بود. از اینکه دنیا و آدماش تحت کنترلم بود سرمست بودم و به این فکر میکردم با قدرتی که دارم چه کارای جالب دیگه ای میتونم انجام بدم. اومدم از هتل بیرون. یه تاکسی دربست گرفتم، خودمو رسوندم گرانترین منطقه بالا شهر تهران. جایی که زنا و دختراش همه داف و سکسی بودن و مغازه ها همه لوکس و خفن. خودکار رو فشار دادم و افتادم به جون شهر. توی پیاده رو، وسط خیابون، داخل پاساژ و بانک و اداره، هرجا که دختر یا زنی باب میلم بود، سریع همونجا میزدمش زمین و از تمام سوراخاش میکردمش. حساب سکس هایی که کرده بودم دیگه از دستم در رفته بود. دیگه خاطرم نبود چند روز مشغول خوش گذرونی بودم. البته زمانی زیادی طی نشده بود. ساعت رو چک کردم، 13:13 چهارشنبه بود.
گشنم شده بود. چشمم افتاد به یه فست فودی، رفتم تو. دیدم روی میز مشتریا پیتزا و برگر و مرغ سوخاری دست نخورده هست. از هر کدوم یکم خوردم، از تو یخچال دوتا قوطی آبجو برداشتم سر کشیدم. نشستم رو صندلی یه چند دقیقه فکر کردم که دیگه چه کارایی میشه کرد. دیگه سکس اینطوری زیاد برام جالب نبود. دوست داشتم طرف مقابلم بیدار باشه و حرکت کنه و واکنش نشون بده. این همه مدت مثل این بود که دارم با جسد سکس میکنم. رفتم توی کوچه خیابونا خونه هارو بررسی کردم، چندتاشون رو دیدم که درشون باز بود. وارد یکی از خونه ها شدم، دیدم یکی توی حیاطه، دو نفر هم داخل خونه هستن. ولش کردم، اومدم یه خونه دیگه. تو اون یکی هم دختر نبود، یه نره خر با دوتا پسر بچه تو اتاق نشسته بودن. چند تا خونه دیگه رو گشتم، بالاخره یکی رو پیدا کردم توش یه زن تنها بود، ظاهراً داشته حاضر میشده بره بیرون.
در حیاط رو بستم رفتم تو. زنه تقریباً هم سن خودم بود، خوشگل و خوش اندام هم بود. همه جا رو بررسی کردم، مطمئن شدم تنهاست. بردمش اتاق خواب، همه لباساش رو در آوردم. با همون شالی که رو سرش بود، چشماش رو محکم بستم تا نتونه چیزی ببینه. از تو کمد لباساش دوتا شال دیگه پیدا کردم، دستاشو محکم به بالای تخت گره زدم، جوری که عمراً بتونه باز کنه. همه جای اتاق رو بررسی کردم که دوربین نباشه. وقتی مطمئن شدم چیزی نیست، لباسامو درآوردم، خودکار رو فشار دادم و گذاشتم روی میز آرایش زنه. عقربه ساعت دیواری اتاق که شروع به حرکت کرد، زنه شروع کرد به جیغ و داد. هنوز نمیدونست من تو اتاقم. بهش گفتم آروم باش. یه لحظه ساکت شد، بعد بیشتر داد و هوار کرد که تو کی هستی، چطوری اومدی تو؟ با من چیکار داری؟ گفتم آروم باش و هیچی نپرس. قرار نیست بهت آسیب بزنم، من اینجام که بهت حال بدم. بهتره سر و صدا نکنی و فقط لذت ببری. ولی فایده نداشت و زنه همچنان شلنگ تخته مینداخت و آروم نمی گرفت. یه سیلی محکم خوابوندم تو گوشش، و بلافاصله لبامو گذاشتم رو لباش. پاهاشو تکون داد و مقاومت کرد، دستمو فشار دادم رو گلوش، بهش گفتم اگه همکاری نکنی همینجا خفت میکنم. بالاخره آروم شد، ولی از حالت صورت و دهنش فهمیدم به گریه افتاده و ترسیده. صورتشو نوازش کردم، سرمو بردم جلو، آهسته توی گوشش گفتم نگران نباش، نمیخوام اذیتت کنم. لازم نیست کاری بکنی، فقط آروم باش، بذار هر دومون لذت ببریم. بعد لبامو گذاشتم رو لباش و شروع کردم به لب گرفتن. چند ثانیه اولش ساکت خوابیده بود و فقط هق هق میکرد، ولی کم کم دیدم خوشش اومده و اونم داره همکاری میکنه و لبامو میخوره. چراغ سبزو که ازش گرفتم، شروع کردم به بوسیدن گردن و لاله گوشش. نفس گرمش رو روی سر و صورتم حس میکردم. دیگه هیچی نمیگفت، فقط با دهن باز نفس می کشید و بدنش رو آهسته تکون تکون میداد. دیگه مطمئن شدم خوشش اومده و قرار نیست مقاومت کنه. بهش گفتم عزیزم اسمت چیه؟ آروم گفت مهتاب. گفتم مهتاب جون کسی که قرار نیست بیاد خونه؟ شوهر و بچه هات بیرونن؟ گفت شوهر ندارم، تنهام، کسی هم قرار نیست بیاد. ازش پرسیدم مطمئنی؟ دروغ که نمیگی؟ دروغ بگی بد میشه ها. گفت نه به خدا، دروغ نمیگم. فقط زودتر کارتو بکن و برو. بهم برخورد. تا اون لحظه فکر میکردم خوشش اومده. چیزی نگفتم، یه لب دیگه ازش گرفتم و رفتم سمت ممه هاش. سفید مثل مرمر، لطیف مثل ابریشم. سایزشون متوسط بود، درست همون چیزی که میخواستم. یکی رو کردم دهنم، اون یکی رو هم با دست چپم میمالوندم. دیدم مهتاب خانوم نفساش تندتر شده و داره حال میکنه، فقط الکی چسی میومد که میخواد زود تموم بشه. ممه هاشو ول کردم اومدم پایین تر، شکم و اطراف نافش رو بوسیدم و با زبونم قلقلکش دادم، اونم هی داشت خودشو آروم آروم تکون میداد. اومدم پایین تر و رسیدم به کصش. از اینکه اولین طعمه زنده ام شیو کرده بود خیلی خوشحال بودم. همونطور که قبل تر گفتم، اصلاً خوشم نمیاد زن پشم داشته باشه. با زبون همه جای کصش رو لیس زدم. لبای کصش رو میکردم دهنم میمکیدم. زبونمو چند بار کردم داخل کصش و در آوردم، و آخر سر رفتم سراغ حساس ترین قسمتش که زنا رو دیوونه میکنه. آهسته کلیتوریسش رو بوسیدم، بعد با زبونم تا میتونستم لیسش زدم و تحریکش کردم. دیدم مهتاب جون داره ناله میکنه. وقتی فهمیدم داره لذت میبره خودمم بیشتر تحریک شدم و میخواستم بیشتر بهش حال بدم. با دل و جون کلیتوریسش رو لیس میزدم و میمکیدم، و همزمان انگشت وسط دست راستمو کردم داخل و کمی عقب جلو کردم تا حسابی لیز شد. درسته تجربه سکس نداشتم، ولی از پورن و اینترنت چیزایی یاد گرفته بودم. انگشت وسط رو دوباره کردم تو، دادم بالا، نقطه جی رو پیدا کردم و دایره وار ماساژ دادم. ناله های مهتاب شدیدتر شد و داشت به خودش میپیچید. همزمان انگشت شصتم رو گذاشتم رو کلیتوریسش و ماساژش دادم. مهتاب از شدت لذت داشت شیهه می کشید. دو سه دقیقه همینطور بی وقفه ادامه دادم تا وقتی که انگار بدنش به زلزله افتاد. جوری پاهاش لرزید و منقطع منقطع ناله میکرد که ترسیدم، فکر کردم الانه که سکته کنه. فکر کنم به عمرش اینطوری ارضا نشده بود! پاهاش سست شد و نفس هاش آروم تر شد. یه مایع بی رنگ مایل به سفید از کصش اومد بیرون و حجمشم نسبتاً زیاد بود. اسکوئیرت نبود، یه مایع چسبناک و لزج بود. سرمو بردم نزدیک صورتش، یه لب ازش گرفتم و بهش گفتم چطور بود؟ خوشت اومد؟ در حالی که هنوز داشت نفس نفس میزد، گفت عالی بود عزیزم، عالی بودی. اینو که گفت حس کردم سرم داغ شد. موهای دستم رو نگاه کردم دیدم سیخ شده. باورم نمیشد تونستم یه زن رو ارضا کنم، اونم یه زن غریبه که حتی منو نمیشناسه. مهم تر از همه اینکه جوری خوب ارضاش کردم که حتی ازم تشکر کرد! آروم در گوشش گفتم مهتاب جون اگه اجازه بدی حالا نوبت منه. فکر کنم متوجه منظورم شد و سرشو به نشانه رضایت تکون داد. با دستم آب کصش رو جمع کردم مالیدم به همه جای کیرم. داشتم از شق درد میمردم. کم مونده بود پوست کیرم ترک بخوره. کیرمو که حسابی لیز کردم، بردم نزدیک سوراخ کصش، کلاهکشو روی ورودی تنظیم کردم، با یه فشار کوچیک تا دسته فرو کردم توش. اووووووف، عجب حسی داشت. گرم و نرم و خیس! چند ثانیه همونطور داخل نگه داشتم، خودمو جمع کردم که همون اول کار آبم نیاد. آروم آروم شروع کردم به جلو عقب کردن. قشنگ انقباض ماهیچه های کصش رو روی سطح کیرم حس میکردم. فرق کردن کس زنده با بقیه کس هایی که تا اون موقع کرده بودم دقیقاً همین بود. تو سکس های قبلیم حس میکردم کیرمو توی کس جنازه فرو کردم. خوب بود، ولی لذت این یکی 10 برابر بیشتر بود، مخصوصاً وقتی که آه و ناله طرف مقابلت رو هم میشنوی! حدود پنج دقیقه با ریتم معمولی کیرمو توی کصش عقب جلو کردم. نفس های مهتاب تندتر شد، خودمم دیگه کم کم داشتم ارضا میشدم. چند ثانیه فکرم رو به چیزای دیگه منحرف کردم تا جفتمون همزمان ارضا بشیم. وقتی دیدم آه و ناله های مهتاب بلندتر شد، منم سریعتر تلمبه زدم و دوتایی باهم ارضا شدیم. همه آبمو ریختم داخل کصش. میدونستم نباید این کارو بکنم، ولی کردم. هنوز از مهتاب سیر نشده بودم. هنوز برای یه دور دیگه آمادگی داشتم. رفتم نشستم بالا سرش، گفتم مهتاب جون دهنتو باز کن. بدون اینکه چیزی بگه زود باز کرد. کیرمو کردم دهنش، با دوتا دستام سرش رو گرفتم و عقب جلو کردم. حسابی آب دهنش کیرمو لیز کرده بود و از اطراف دهنش داشت سرازیر میشد. سه چهار دقیقه ادامه دادم. کیرمو از دهنش درآوردم و گذاشتم لای ممه هاش. با آب دهنش که از سر و صورتش داشت میریخت ممه هاشو خیس کردم، با دوتا دست ممه هاشو فشار دادم به کیرم و عقب جلو کردم. همیشه دلم میخواست این حرکت رو بزنم. خیلی باحال بود. نزدیک بود آبم بیاد، باید سریع تصمیم می گرفتم که کجا خالی کنم. دوباره کیرمو کردم دهنش، چند بار آهسته عقب جلو کردم، یه نفس عمیق و یه آه بلند کشیدم و همه آبمو ریختم دهنش. برای بار دوم که آبم اومد دیگه کامل ارضا شدم. اونم سوسول بازی در نیاورد و همشو قورت داد. خسته و بی حال خودمو انداختم رو تخت، مهتاب رو محکم بغل کردم و توی گوشش آهسته گفتم عالی بودی مهتاب جون، و بعد لپشو ماچ کردم. یکم تو بغل مهتاب استراحت کردم. بعد چند دقیقه سکوت، بیچاره صداش در اومد. گفت نمیخوای منو باز کنی؟ بدنم خسته شد، دارم اذیت میشم. گفتم چرا، صبر کن الان بازت میکنم. ریسک نکردم که چشماشو باز کنم. نمیخواستم منو ببینه که بعداً شر بشه. سریع لباسامو پوشیدم، خودکارو از رو میز برداشتم، بعد رفتم سمت مهتاب. گفتم عزیزم ببخشید آبمو تو کصت خالی کردم. نتونستم خودمو کنترل کنم. خودت بلدی دیگه، یه کاریش بکن. بابت اون سیلی که بهت زدم هم خیلی عذر میخوام، مجبور شدم. گفت عیبی نداره، فقط دستامو باز کن تو رو خدا. گره های دستشو شل کردم، بهش گفتم وقتی من در حیاط رو بستم، خودت دستاتو باز کن و چشم بندت رو بردار. گفت باشه، راستی اسمتو نگفتی. بازم میای؟ گفتم نه عزیزم، فکر نکنم بتونم. اسمم مهم نیست، هر اسمی که خودت باهاش حال کنی من همونم. همونجا تو اتاق خودکار رو فشار دادم و اومدم از خونش بیرون. لذت این سکس یه چیز دیگه بود. لذتش بالاتر از همه چیزایی بود که تو این مدت تجربه کرده بودم، ولی حیف. کاش میشد همین تجربه رو با مینا داشتم. کاش جای مهتاب، مینا روی تخت بود. ولی خب، با خودم گفتم هنوز کلی چیزای دیگه هست که میتونم تجربه کنم. راه افتادم، رفتم سمت یه چلوکبابی خفن، دیدم کوبیده ها آماده روی میز مشتریه. چهار نفر پشت میز نشسته بودن، کباب هر چهار نفر رو برداشتم زدم بر بدن، برنج رو هم گذاشتم بمونه برا خودشون. از یخچال یه دوغ گازدار یک لیتری برداشتم سر کشیدم و چند ثانیه بعد یه باد گلوی خفن دادم بیرون، مثل نعره پلنگ! جوری بلند بود که صدا توی کل سالن غذاخوری پیچید. انقدر باحال بود خندم گرفت. یه نخ از اون مارلبرو قرمزا از جیبم در آوردم گذاشتم گوشه لبم، روشنش کردم و راه افتادم.
قدم زنان با خودم میگفتم زندگی از این بهتر چی میخواست باشه؟ بالاخره بعد از 30 سال حسرت و بدبختی، الان افتادم تو خود بهشت! همونطور که داشتم میرفتم یادم افتاد کاش همونجا خونه مهتاب یه دوش میگرفتم. ولی خب، مهم نبود. همه شهر، اصلاً کل دنیا خونه خودمه. یه خونه لاکچری از قبل نشون کرده بودم. دیدم کل خانواده باهم سوار ماشین شدن و رفتن بیرون. رفتم همونجا، از دیوار رفتم بالا پریدم تو حیاط. قرار بود برم حموم دوش بگیرم که یهو سرمو برگردونم دیدم کصکشا تو حیاطشون استخر دارن. آب استخر هم معلوم بود تازه عوض کردن، تر و تمیز بود. چی از این بهتر؟ لباسارو کندم، خودکار رو یه جای مطمئن گذاشتم گم نشه، بعد پریدم داخل آب. خوشبختانه سر ظهر بود و آب زیاد سرد نبود. یه نیم ساعتی داخل آب برا خودم صفا کردم، حس کردم چشام داره سنگین میشه. از استخر اومدم بیرون، لباسامو برداشتم زدم زیر بغلم، خودکارو هم برداشتم رفتم تو اتاق خوابشون. لباس رو انداختم یه گوشه، لخت پریدم رو تخت دو نفره و خوابیدم. خیالم راحت بود که نه آلارمی هست، نه ساعتی هست، نه کسی قراره زنگ بزنه و بیدارم کنه. جوری خوابم برد که انگار تو این دنیا نیستم. بیدار که شدم حتی نمیدونستم چند ساعت خواب بودم. شاید 10-12 ساعت بیهوش افتاده بودم رو تخت. سرحال پا شدم، صاف رفتم سراغ یخچال. چشمم افتاد به موز، دقیقاً همون چیزی که میخواستم. باید تقویت میکردم برا سکس های بعدی. سه تا موز درشت زدم بر بدن. یه چرخی تو آشپزخونه زدم. دیدم ظرف آجیل رو میزه. حوصله شکستن پوست پسته نداشتم، فقط مغز بادوم و فندق و بادوم هندی خوردم. یه ته بندی کردم، ولی دلم غذا میخواست که اونم گذاشتم بعداً برم از رستوران های شهر یه چیز خوب برا خوردن پیدا کنم.
لباسامو پوشیدم، خودکارو برداشتم زدم بیرون. حساب اینکه چند روز و چند هفته مشغول سکس و غارت و خوش گذرونی بودم از دستم در رفته بود، ولی من همچنان تو همون ظهر چهارشنبه بودم. توی کل اون مدت شب رو ندیده بودم، کم کم داشت یادم میرفت که شب هم وجود داره. با همون روشی که روی مهتاب پیاده کردم، ترتیب 200-300 تا زن و دختر خوشگل دیگه رو هم دادم. کم سن و سال، جوون، میانسال، مسن، سفید، برنزه، سبزه، قد بلند، قد کوتاه، تپل، لاغر، همه مدل کس کردم، حتی به بچه ها هم رحم نکردم. به چندتا دبستان و دبیرستان دخترونه هم شبیخون زدم. تو کلاس و حیاط، دختر بچه از هر سن و سالی که خوشم اومد زدم زمین ترتیبش رو دادم. معلم و ناظم داف هم اگه تو مدرسه بود، ترتیب اونارو هم میدادم. رسماً توی هر مدرسه چند روزی اتراق میکردم. تا دلت بخواد کص، اینور کص، اونور کص، همه کم سن و سال، سفید و بی مو. خورد و خوراک رو هم از بوفه همونجا و حتی از تو کیف بچه ها تامین میکردم. حتی پسر بچه هم امتحان کردم و برای اولین بار کون پسر خوشگل گذاشتم. هرچند، همون بار اول فهمیدم آنال دوست ندارم. بوی عن پیچید حالم بهم خورد و کلاً بیخیالش شدم. شاید چند ماه از لحظه ای که اون دختر دستفروش خودکار رو بهم فروخت میگذشت، ولی من همچنان توی ظهر چهارشنبه زندگی میکردم. کل زندگیم خلاصه شده بود توی سه چیز: خوردن، خوابیدن و گاییدن! زندگی ایده آل من همین بود. از سکس سیر نمیشدم. دوست داشتم همه زنا و دخترای دنیا رو توی تمام پوزیشن های قابل تصور بکنم! تو دفتر یه دبیرستان دخترانه لش کرده بودم که یه فکری به سرم زد.
پا شدم رفتم یه جفت دستکش پیدا کردم و یه عالمه گونی از اینور اونور جمع کردم. خودمو رسوندم به بازار طلا فروشا، هرچی طلا و سکه تونستم از مغازه ها برداشتم و چندتا گونی رو پر کردم. طلاها رو همونجا گذاشتم، رفتم چندتا صرافی رو هم خالی کردم. هرچی ارز خارجی گیرم اومد برداشتم. چندتا گونی دلار و یورو و پوند و … جمع کردم بردم همونجا که طلاها رو گذاشته بودم. همه رو زدم پشت یه وانت و بردم تو آپارتمان خودم جاساز کردم. بعد از مدت ها به خونه خودم برگشتم. خودکار رو فشار دادم تا زمان از توقف در بیاد، بعد رفتم تو تختم استراحت کردم و منتظر موندم صبح بشه. صبح پنجشنبه رفتم برای حساب بانکی بین المللی و مسترکارت و چند مدل کردیت کارت برای کشورهای مختلف اقدام کردم. چون پول و طلا نامحدود داشتم، همه کارا خیلی راحت و سریع پیش میرفت. هرجا گیر میکردم گوشه اسکناس 500 یورویی رو نشون طرف میدادم کارم راه میفتاد. یه نفر رو هم پیدا کردم که برام بیت کوین و اتریوم و تتر جور کنه، بدون اینکه مجبور باشم تراکنش بانکی انجام بدم. یه چیزی معادل 10 میلیون دلار بهش دادم، همونقدر بیت کوین و … ازش گرفتم. یه پورسانت تپل هم بهش دادم تا صداش در نیاد. ارز و طلایی که جمع کرده بودم شاید ارزشش بیشتر از یک میلیارد دلار میشد! ولی خورد خورد خرج میکردم و مواظب بودم که کسی تعقیبم نکنه که بخواد منو بکشه و هرچی دارم رو ازم بدزده. البته پیچوندن دزد و خفت گیر برای من کار سختی نبود. کافی بود چند لحظه برم توی یه کوچه خلوت، دستشویی، یا یه جای خیلی شلوغ، داخل جیبم خودکار رو فشار بدم و برم دنبال کارم. چند ساعت بعد که دوباره خودکار رو فشار میدم، پووووف، دیگه اثری ازم نیست. طرف کونشم پاره کنه دستش بهم نمیرسه. نهایتش این بود که طرف یه جا تنها خفتم میکرد که تو اون حالت هم کافی بود زمان رو متوقف کنم، سرش رو محکم بکوبم به دیوار جمجمه و مغزش بترکه و از محل متواری بشم.
حدود دو هفته ای طول کشید که کارای ارزی و پاسپورت و حساب های بین المللی اوکی بشه. الان فقط یه چیز مونده بود، خرید بلیط هواپیما. اولین مقصد رفتم تایلند. بعد گرجستان، ترکیه، قبرس، امارات، روسیه و جاهای دیگه. همزمان که مشغول سفر به کشورهای مختلف و گاییدن دخترا و زنای نژادها و ملیت های مختلف بودم، کارای ویزای کشورهای اروپایی و آمریکا و کانادا رو هم اوکی کردم. به تک تک کشورهای دنیا سفر کردم، غذا و نوشیدنی هاشون رو امتحان کردم، جاهای عجیب و دیدنی شون رو تماشا کردم و البته توی هر کشور حداقل صد تا کس کردم. از هر نژاد، از هر سایز، از هر سن، از هر گرایش، حتی ترنس و شیمیل و تامبوی رو هم امتحان کردم. مهم تر از همه اینکه دختر ژاپنی هم گاییدم. همیشه آرزوم بود بکنم تو کص این گوگولیا صدای ناله های بچگانه شون رو بشنوم. خوشبختانه اونجا نیازی نبود زمان رو متوقف کنم. با پول میشه همه چی تجربه کرد. تری سام، فور سام، اورجی، همه رو چندین بار امتحان کردم. حتی موفق شدم کص چندتا بازیگر و خواننده معروف رو هم فتح کنم!
یه روز تو هتل نشسته بودم، تقویم رو نگاه کردم، دیدم سه سال از ماجرای خریدن اون خودکار گذشته. توی این سه سال، حداقل پنج سال زمان رو متوقف کرده بودم. یعنی یه چیزی حدود هشت سال نان استاپ مشغول سکس و خوردن و خوابیدن بودم. فکر کنم تو این مدت چیزی حدود پانزده هزارتا کس کرده بودم. دیگه به جایی رسیده بودم که تقریباً هر چیزی رو تجربه کرده بودم و چیز جدیدی نبود که بخوام تجربه کنم و این آزارم میداد. هی فکر میکردم شاید یه تنوعی بتونم ایجاد کنم، ولی هرچی به ذهنم میومد رو قبلاً امتحان کرده بودم. یه حالت جنون و وحشیگری بهم دست داده بود. راه می افتادم تو شهر، از مراکز نظامی اسلحه برمیداشتم، بی هدف به مردم شلیک میکردم. دخترو می بردم تو تخت، بعد از اینکه آبم اومد چاقو رو فرو میکردم تو پهلوش. یکبار که مست بودم، چاقو رو تا دسته فرو کردم تو شکم دختره، بعد کیرمو کردم تو همون سوراخی که با چاقو درست کرده بودم، محکم تلمبه زدم و آبمو ریختم تو دل و روده هاش. یا اون روزی که رفتم از تو موزه لوور یه شمشیر قدیمی مال قرن سیزدهم رو برداشتم، سر یه دختر حدود بیست ساله رو باهاش بریدم، از تو همون موزه یه انبر پیدا کردم دندوناشو کامل کشیدم، بعد نشستم رو نیمکت پارک کیرمو کردم توی دهن بی دندونش باهاش جق زدم، آبم که اومد کله رو پرت کردم لای بوته ها و رفتم. دیگه مثل سابق از سکس لذت نمیبردم. همه چی برام تکراری و خسته کننده شده بود. توی خیابونای پاریس داشتم قدم میزدم و به زندگیم فکر میکردم. به اینکه دیگه چی مونده که بتونه خوشحالم کنه. چی مونده که واقعاً ازش لذت ببرم و تکراری نباشه. یاد اولین روزی افتادم که اون خودکار رو خریدم. یاد مینا افتادم. به اینکه اون موقع چقدر دل رحم و مهربون بودم که حاضر نشدم به مینا آسیبی بزنم که مبادا ازم حامله بشه و زندگیش رو خراب کنم. به چه هیولای ترسناکی تبدیل شده بودم. به کارایی که توی این مدت انجام دادم فکر کردم و از خودم بدم اومد. دلم هوای مینا رو کرد. دوست داشتم بتونم دوباره بغلش کنم، البته وقتی که بیداره، نه وقتی که بی حس تو زمان منجمد شده. بی معطلی بلیط هواپیما گرفتم و تو نصف روز خودمو رسوندم تهران. رفتم همون محله قدیمی خودمون، انقدر گشتم تا بالاخره خونه مینا رو پیدا کردم.
شب وارد یه بیمارستان توی تهران شدم و از اتاق عمل یه شیشه دی اتیل اتر برداشتم گذاشتم تو جیبم. رفتم در خونه مینا. در زدم و قایم شدم، چند لحظه بعد برادر کوچیکش درو باز کرد. سریع خودکار رو فشار دادم و رفتم تو و درو بستم. یه چرخی تو خونه زدم، دیدم مینا تو اتاقش نشسته و گوشی موبایل دستشه. مادرش تو آشپزخونه مشغول آشپزی بود، پدرش هم توی اتاق جلو تلویزیون خوابش برده بود. یه تیکه پارچه پیدا کردم، اتر رو ریختم رو پارچه، رفتم سراغ مادرش. پارچه رو محکم گرفتم جلو صورتش، خودکار رو فشار دادم و چند ثانیه بعد بیهوش افتاد کف آشپزخونه. پدر و برادرش رو هم همینطوری بیهوش کردم و بالاخره رفتم سراغ خود مینا. خودکار رو فشار دادم و آهسته در زدم. از تو اتاق داد زد چیه؟ چی میخوای؟ آروم درو باز کردم رفتم تو. مینا تا منو دید جیغ زد! بیچاره زبونش بند اومده بود. یه چند لحظه با ترس و تعجب بهم خیره شد، گفت تو اینجا چیکار میکنی؟ چطور اومدی خونه ما؟ گفتم نگران نباش، کسی نمیدونه من اینجام. فقط مینا، خواهش میکنم آروم باش جیغ نزن. گفت چه بلایی سر پدر مادرم آوردی؟ داداشم کو؟ چیکارشون کردی؟ گفتم نگران نباش، خوابن، چند ساعت دیگه خودشون بیدار میشن. حسابی ترسیده بود. پاشد فرار کنه، ولی جلوشو نگرفتم که ازم نترسه و اعتماد کنه. رفت پدر و مادر و برادرش رو دید که هر کدوم یه طرف خونه بیهوش افتادن. برگشت گفت چه بلایی سرشون آوردی؟ کشتیشون؟ گفتم نه عزیزم، فقط بیهوش شدن، هیچیشون نیست. ازم پرسید چی میخوای؟ چرا اومدی اینجا؟ گفتم اومدم ببینمت. اومدم فقط تو رو ببینم. ببخش که مجبور شدم اینطوری بیام. میخواستم فقط خودم و خودت باشیم. گفت چی داری میگی؟ ما چرا باید همو ببینیم؟ گفتم چون من دوست دارم مینا. از همون سه چهار سال پیش که میومدی مغازه دوست داشتم، ولی روم نمیشد بهت بگم. تورو خدا آروم باش، همه چیو برات تعریف میکنم. فکر کنم دیگه ازم نمیترسید، ولی اثری از دوست داشتن و علاقه توی نگاهش نبود. رفتم نشستم روی تختش، ازش خواستم بیاد بشینه کنارم.
اومد کنارم نشست، شروع کردم جریان رو بهش گفتم. البته فقط در این حد که اون خودکاره از کجا اومده و چیکار میشه باهاش کرد و از کثافت کاریایی که باهاش کردم چیزی بهش نگفتم. حتی بهش نگفتم که سه چهار سال پیش تو عتیقه فروشی با خودش چیکارا کردم. بهت زده داشت نگام میکرد. از تو چشاش خوندم که باور نکرده و فکر کرده کصخل شدم. برای اینکه باور کنه، گفتم ببین، الان مثلاً من خودکار رو فشار میدم، زمان متوقف میشه. تو رو از اتاقت میبرم میذارم توی آشپزخونه و دوباره خودکار رو فشار میدم. خودکار رو از جیبم در آوردم و همون کارو انجام دادم. وقتی مینا یهو خودشو توی آشپزخونه دید، پشماش ریخت. از ترس به گریه افتاد. رفتم جلو که آرومش کنم گفت سمت من نیا. گفتم چرا؟ جواب نداد و هاج و واج به من خیره شده بود. بهش گفتم تو این مدت با همین خودکار اندازه یه وانت ارز و طلا از صرافی و طلافروشی جمع کردم. با این پول تا آخر عمر میتونیم خوشبخت زندگی کنیم. اگه این همه مدت بهت نزدیک نمیشدم میترسیدم، چون هیچی نداشتم. گفت با پول دزدی میخوای منو خوشبخت کنی؟ این حرفو که زد اعصابم ریخت به هم. بهش گفتم فکر میکنی اینایی که زرگری و صرافی دارن و روز به روز سرمایه شون چند برابر میشه از کجا آوردن؟ تمام پولدارای ایران غیر از یه عده خیلی کمی، همشون با دزدی و رانت و خوردن حق امثال من و تو به اینجا رسیدن. اون همه سال با شرافت روزی 16 ساعت کار کردم چی شد؟ نه تنها چیزی پس انداز نکردم و هیچی از خودم نداشتم، روز به روز فقیر تر هم میشدم. واقعاً دلیلت برای اینکه با من نباشی همینه؟ سرشو انداخت پایین، چیزی نگفت، فکر کردم متقاعد شده. آروم رفتم سمتش، صورتم رو بردم جلو تا ببوسمش که یهو با سیلی محکم زد تو گوشم و داد زد کثافت دزد به من دست نزن!
چند ثانیه میخکوب شدم سر جام و ساکت موندم تا بتونم اتفاقی که افتاد رو هضم کنم. اصلاً انتظار همچین برخوردی رو نداشتم. مینا همیشه با احترام و گرمی باهام حرف میزد، جوری که حس میکردم اونم به من علاقه داره و فقط منتظره من یه حرکتی بزنم. چی شد یهو این رفتارو با من کرد؟ باورم نمیشد دختری که این همه سال بهش علاقه داشتم و عاشقش بودم، انقدر کصمغز و احمق باشه. یعنی فقط به خاطر اینکه از قدرتم استفاده کردم و حقم رو از این زندگی گرفتم منو پس زد؟ یعنی این همه عشق و علاقه من به خودش رو ندید و فقط به خاطر دزدی کردن دست رد به سینم زد؟ دلم شکست. غرورم شکست. هیچ حرفی نداشتم بگم. دیگه نمیخواستم متقاعدش کنم، دیگه نمیخواستم خواهش و التماسش کنم، ریدم به عشقی که یک طرفه باشه. تمام عشقم به مینا تبدیل به نفرت شد. یهو یه چیزی به ذهنم اومد که چشام گرد شد. من رازم رو به مینا گفته بودم. اون همه چیو میدونست. کافی بود بره دهن باز کنه و اتفاقایی که افتاده رو برا بقیه تعریف کنه. اگه مینا زنده می موند من دیگه امنیت نداشتم. تو فکر بودم که چطور دخلش رو بیارم که دیدم مینا دویید از تو کشو یه چاقو برداشت و بهم حمله کرد. سریع خودکار رو فشار دادم و مینا سر جاش خشک شد. دختره احمق. خاک بر سر من که اون روز چهارشنبه دلم برات سوخت. باید همونجا خشک خشک کصتو جر میدادم، کیرمو میکردم توی کونت در میاوردم میکردم دهنت مزه عن خودت رو بچشی. ای تف به روت مینا.
دست و پاشو بستم و رفتم سراغ پدر و مادر و برادرش. هر سه تاشون رو بستم به صندلی و دهنشون رو با چسب بسته بندی محکم بستم تا صداشون در نیاد. منتظر موندم به هوش بیان. هر سه تا که بیدار شدن، مینا رو آوردم وسط، جلو چشماشون تا میخورد زدم سیاه و کبودش کردم. بعد لباساش رو درآوردم، از پشت کیرم رو کردم توی کصش و با دوتا دستام ممه هاشو محکم گرفتم تو چنگم، جوری که ناخونام زخمیشون کرد. هربار که از پشت تلمبه میزدم 20 سانت می پرید جلو و برمیگشت عقب. قیافه پدر و مادر و برادرش که داشتن ضجه میزدن دیدنی بود. دقیقاً همین بود! تنها لذتی که تا الان تجربه نکرده بودم همین بود؛ اینکه مینا رو جلوی چشم خانوادش از کس و کون بکنم. کیرمو از تو کسش درآوردم. برگردوندم یه سیلی محکم زدم تو صورتش پخش زمین شد. به پشت خوابوندمش رو زمین، خشک خشک کیرمو تا دسته فرو کردم تو سوراخ کونش. خواست داد بزنه، نتونست. دهنش رو با چسب بسته بودم. چشاش داشت از حدقه میزد بیرون. موهاشو توی دستم گره زدم سرشو کشیدم سمت خودم، تا میتونستم توی کونش تلمبه زدم. وقتی داشت آبم میومد، همون کاری رو کردم که باید میکردم. از پشت چسب دهنشو کندم، کیرمو کردم تو حلقش، با دوتا دست سرش رو انقدر عقب جلو کردم تا آبم اومد. مستقیم ریختم ته حلقش. بهش گفتم چطوره خوش مزس؟ آب کیر با طعم کون خودت! بخور کثافت بی لیاقت، بخور. چاقویی که مینا آورده بود همونجا رو میز آشپزخونه بود. رفتم آوردمش. موهای مینا رو گرفتم تو مشتم، بلندش کردم و بردم نزدیک پدر مادر و برادر کوچیکش. چاقو رو گذاشتم بیخ گلوی مینا و با یه حرکت گلوشو پاره کردم. خون داشت میپاشید به سر و صورت خانوادش و اونا هم با چشمای از حدقه بیرون زده داشتن جیغ میکشیدن ولی صداشون در نمیومد. مادره از حال رفت. مینا رو انداختم زمین، همون چاقو رو تا دسته فرو کردم تو قلب مادرش که همچین دختر کسخلی تربیت کرده. پدرش انقدر تکون خورد، صندلیش چپه شد افتاد زمین. رفتم جلو یه لگد به صندلی پسره هم زدم اونم افقی شد. خودکار رو برداشتم و زمان رو متوقف کردم، رفتم بیرون. یه گالن 20 لیتری پیدا کردم، با بنزین پرش کردم و به سختی خودمو رسوندم خونه مینا. خودکار رو فشار دادم و 20 لیتر بنزین رو خیلی آروم و با دقت روی تن و بدن هر چهارتاشون خالی کردم و مواظب بودم رو لباس خودم نریزه. رفتم دورتر جلوی در خروجی ایستادم، بسته مارلبرو قرمز رو از جیبم در آوردم و یه نخ روشن کردم. چندتا کام ازش گرفتم و بعد پرتش کردم سمت چهار نفر. بلافاصله کل اتاق آتیش گرفت. اومدم بیرون و گذاشتم زنده و مرده شون اون تو کباب بشن.
بی هدف توی خیابونا راه میرفتم و با خودم فکر میکردم دیگه هر چیزی رو که دوست داشتم تو زندگی تجربه کنم رو کردم. دیگه انگیزه خاصی برام نمونده بود. هیچی دیگه خوشحالم نمی کرد. نه سکس، نه غذا، نه شراب و الکل، هیچی. عشق هم که چیز کسشری بود. همه عمر شنیده بودم که عشق مال فیلماست، ولی باور نمیکردم تا اینکه خودم اون شب ته عشق و عاشقی رو هم دیدم. دیگه دلیلی برای زنده موندن نداشتم. فقط دنبال یه مرگ بی درد بودم که خودمو خلاص کنم. رفتم سمت یه کلانتری؛ یه مامور تو حیاط کلانتری ایستاده بود، نفهمیدم سرهنگ بود، سروان بود، هر کصکش پدری که بود، دیدم کمرش اسلحه بسته. رفتم اسلحه رو باز کردم گذاشتم تو جیبم. اومدم بیرون کنار خیابون ایستادم. اون خودکار لعنتی رو شکستم انداختم تو جوب. بدون معطلی اسلحه رو در آوردم، انتهای لوله رو گذاشتم رو شقیقه خودم و شلیک کردم.
همه جا سفید شد. گوشم سوت کشید. فکر نمیکردم مرگ اینطوری باشه. آروم آروم سفیدی محو شد و دیدم وسط اتاق خواب آپارتمان خودم ایستادم. خودمو روی تخت دیدم که دراز کشیدم، با یه بطری آب و 20 ورق خالی قرص کلونازپام 2 میلی گرم که روی میز کنار تختم بود. برگشته بودم به صبح چهارشنبه. اون روز من هیچوقت سر کار نرفته بودم. شب قبلش از سر فقر و ناکامی خودمو خلاص کرده بودم. هنوز کاملاً نمرده بودم و لحظات آخرم بود. خاطرتون هست اول داستان گفتم آدم چند ثانیه قبل مرگش تمام زندگیش مثل فیلم جلوی چشمش ظاهر میشه؟ من نه تنها کل زندگیم رو قبل مرگ مرور کردم، بلکه همه حسرت ها و نداشته هام رو هم دیدم و رسیدن به همشون رو تصور کردم، جوری که انگار واقعاً زندگیشون کردم و درست چند لحظه قبل مرگ فهمیدم چیزی از دست ندادم. من تو زندگیم پوچی رو با پوست و گوشت و استخونم لمس کرده بودم، چه تو فقر و افسردگی، چه وقتی که به همه چیزایی که نداشتم رسیدم. من فقر و ثروت، ناکامی و هرزگی، جبر و اختیار، همه رو تجربه کردم و درست قبل از اینکه بمیرم به عمق پوچی و بی معنی بودن زندگی پی بردم.

نوشته: تباه

بازدید 9,132

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

13 پاسخ به “بازی زمان”

  1. اون دسته از دوستانی که میگن چی زدیو ایناداداش خودت چی زدی؟اگه برچسباشو بخونی میبینی نوشته فانتزیفانتزیا قرار نیست حتما واقعی باشن

  2. خیلی قشنگ و قوی نوشته بودی دمت گرمبخش اعظم این قبیل تخیل ها توی ذهن هممون وجود داشته و داره ولی خب به تحریر در اوردنش کار سختیهدمت گرم

  3. تخمی تخیلی خوبی بود ، اوج داستان لحظه ریدن تو دهن آخوند بود ، ولی میتونستی یه سر به بیت عظما بزنی هم خودت رو تخلیه کنی هم ۸۵ میلیون آدم رو نجات بدی ، اسمت تو تارخ هم موندگار میشد ، کنار پطرس شجاع و دهقان فداکار

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید