سکس با منشی

سلام دوستان
من اسمم جلاله قدم متوسطه قیافه معمولی دارم و سایز کیرمم بد نیست ۱۷ سانته یکم کلفته
من اهل اصفهانم‌ و کارم مرغداری هست
من سال ۹۴ سمت نطنز یه مرغداری اجاره کردم و نطنز هم چون بخاطر نیروگاه هسته ای اونجاست کارگر افغانی نیست
منم همه کارگرام ایرانی بودن و مال همون منطقه
چندتا آقا چند نفر هم خانم بودن
یه کار گری داشتم اسمش ابوالفضل بود اون آبدارچی بود و کارای متفرقه رو انجام‌میداد ماشینای بار که میومدن ضد عفونی میکرد درارو باز و بست میکرد یه موقع خرید داشتیم میرفت خلاصه پادو بود
این خیلی زبون باز بود و حسابی پیش من خودشو جا کرده بود
جوری که بعضی شبا من میموندم تو مرغداری میومد پیش من یا من میرفتم خونش و بعضی وقتا هم شیره یا تریاک می کشیدیم یا هروقت ماشین می خواست با خانمش که تازه هم ازدواج کرده بودن من بهشون ماشینمو میدادم
یروز من داشتم صبحانه میخوردم گفتم میخوام یه منشی بگیرم اینجا امار تولید و کارگرارو وارد سیستم کنه و ازین حرفا
دیدم اصغر گفت خانم من و بیار گفتم باشه و فرداش اومد خانمش یه دختر ۱۸ ساله بود پوست سفید و تقریبا لاغر اندام ولی جذاب بود خلاصه مشغول بکار شد و چند ماهی گذشت روز پنجشنبه بود داشت لیست بیمه رو کاراشو میکرد بهم گفت که هرچی لیست و ارسال میکنم خطا میزنه
دفتر منم یه اتاق سه در چهار بود یه میزو صندلی یه گوشش بود من رفتم پشت صندلی که اون نشسته بود وایسادم ببینم چی شده اومد بلند بشه گفتم بشین دولا شدم موس کامپیوترو بگیرم صورتم نزدیک صورتش بود قشنگ گرمی صورت همو حس کردیم دیدم گفت بذار بلند بشم شما بشین گفتم نه خلاصه اون روز گذشت تا عصرش اصغر گفت ماشینتو بده من برم با خانمم کاشان گفتم باشه یه تاکسی بگیر من برم خونه دیدم گفت نه اگه میخوای بری من خودم با تاکسی میرم بهش گفتم نه بیا ببر فقط یه دوتا بست تریاک برام بیار من شب اینجا میمونم بکشم
خلاصه شب شد و اونا رفته بودن منم تو مرغداری بودم
یه سوییت داشتم تو مرغداری اخر شب بود داشتم میخوابیدم دیدم یه شماره پیام داد خوبی اقا جلال با زحمتا ما امشبم شب جمعتونو خراب کردیم فهمیدم زن اصغره
اسمش مرضیه بود نوشتم اختیار دارین شما خوش گذشته بهتون گفت هعی
گفتم شبتون بخیر مزاحمتون نمیشم
گفت مزاحم چیه خبری نیست
گفتم اصغر کجاست گفت منو گذاشت خونه رفته پیش دوستاش یه بست بزنه گفتم به هر حال خوش باشید وشبتون بخیر
دیدم نوشت هععی
نوشتم چرا چی شده
گفت بگم؟؟؟
گفتم بگو گفت امروز که اومدی پشت سرم صورتت به صورتم نزدیک بود بدنم گر گرفت داغ شدم نمیدونم چرا
منم نوشتم ببخشید دیگه سعی میکنم اینجور نشه
واقعا هم قصدی نداشتم
گفت نه اتفاقا دلم میخواست … دیگه بقیشو نگفت
منم گفتم شبتون بخیر
گفت عجب
منم دیگه چیزی نگفتم
تا شنبه که اومد دیدم این دفعه خیلی به خودش رسیده و آرایش و نگاهاش فرق داره بازم عادی رفتار کردم تا اینکه اصغر رفته بود یه قطعه مال نواری تخلیه کود سالنو بگیره منم رفتم تو دفتر چایی بخورم دیدم اومد کنار صندلی من نشست و گفت از من ناراحتی گفتم نه گفت اخه از پریشب که پیام دادم انگار میترسی از من گفتم تو کی باشی که بترسم ازت من فقط نمیخوام حرمت نون و نمکی که با شوهرم تو خونت خوردم و بشکنم
دیگه هم لطف کن پیام نده اگه کاری هم داشتی به اصغر بگو بهم بگه
دیدم صورتش مثل لبو قرمز شد و رفت پشت کامپیوتر نشست یه لحظه دیدم داره از چشماش اشک میریزه
گذشت تا چند روز بعدش اصغر گفت اگه میری اصفهان خانم منم ببر میخواد بره شاهین شهر گفتم باشه
عصر سوار ماشین شدیم اومدیم شاهینشهر گفتم کارت تموم شد بگو تا برات ماشین بگیرم برگردی گفت میشه تا رسیدیم یکم صبر کنی ببینم نوبت میده یا نه گفتم مگه نوبت نداری گفت نه خلاصه رفت تو ساختمان به دقیقه نکشید برگشت گفت نوبت داد واسه دو هفته دیگه گفتم بذار ببرمت یه دربستی بگیرم گفت میشه با خودت برگردم گفتم نه ماشین میگیرم کرایشو خودم میدم گفت باشه امدم برم سمت تاکسیا اومد جلو نشست گفت تورو خدا بریم یکم دور بزنیم بعد برو ولی معلوم بود دلش میخواست گفتم بریم یه آبمیوه چیزی بخوریم گفت باشه همون موقع ابولفضل زنگ زد بهش گفت عموم قم فوت کرده من دارم بابام و مادرم میریم قم تو کی میای گفت بهش من ساعت ۸ شب نوبتم میشه پشت سرش اصغر زنگ زد به من جریانو گفت که چی شده و فرداهم نمیاد اگه میشه یکم پول به خانمم بده ماشین بگیره یا خودت براش ماشین بگیر
گفتم باشه خودم میرسونمش خلاصه منم یجور دلم خواست بکنمش
رفتیم یکم چرخیدیم و شب شد گفتم ببرمت گفت باشه گفتم شام بگیرم گفت بگیر بریم خونم بخوریم گفتم یکی ببینه بد میشه گفت نترس خلاصه غذا گرفتم رفتیم سمت نطنز تو راه دیدم دستشو گذاشت روی کیرم شروع کرد مالیدن و گفت امشب مال خودمه تا رسیدیم گفت ماشینو بذار تو پارکینگ و بیا بالا رفتم بالا دیدم با تاپ و شرتک منتظر منه واقعا اون لحظه دیدم عجب بدن سفید و بی نقصیه اومد جلو گفت دیگه نمیتونی در بری امشب باید تلافی این چند ماه که تو کف کیرت بودمو دربیارم شروع کرد لب گرفتنو لباسامم داشت در میاورد گفتم بذار غذا بخوریم من یه بست شیره تو کیفم بود بندازم بعدش گفت یبار الان بکن بعد شامم تا صبح اینجایی لخت شدیم رفتیم توی اتاق خواب زانو زد کیرمو گذاشت تو دهنش انقدر با ولع میخورد منم از:بالا نگاش میکردم تا اون لحظه اینجور خوشگل ندیده بودمش گفتم بزار منم بخورمت گفت وقت هست انقدر خورد تا ابم اومد تو دهنش گفت حالا بریم شام بخور شیره هم بخور تا بهت بگم
رفتیم شام خوردیم چایی خوردیم بعدش گفت بریم رو تخت روی تخت من دراز کشیدم اونم اومد یه چراغ خواب قرمز روشن کرد لخت تو بغل هم شاید نیم ساعت بیشتر شد فقط لبای همو میخوردیم من کصشو میمالیدم اونم کیر منو
بعدش من رفتم بین پاهاش کیرم و گذاشتم روی کصش بقدر خیس بود که با یه اشاره که خودش باپاهاش روی کمرم فشارداد تا تهش رفت توی کصش یه نفس عمیقی کشید و شروع کردم اروم اروم عقب و جلو کردن یه چند دقیق شد گفت بدار من بیام روی کیرت بشینم شیره هم اثر کرده بود اومد روی کیرم نشست شروع کرد تلمبه زدن موهاش ریخته بود روی صورتش انقدر حشری بود که جیغش کل خونه روگرفته بود بعدش گفتم حالت داگی شو گذاشتم توی کصش یه چند دقیقه حالت داگی کردمش بعد همینجور که داگی بود اروم خوابید منم از پشت خوابیدم روش پاهاشو باز کردم ازپشت تو کصش میزدم دیدم داره میگه تند ترش کن دارم میشم یکی دو دقیقه تلمبه زدم دیدم داره میلرزه بدنشو جمع کرد ازشدت ارضا داره همینجور میلرزه ولی من هنوز نشده بو‌ید کم حالش سرجا اومد برش گردوندم پاهاشو دادم بالا گذاشتم توی کصش کیرمو خوابیدم روش انقدر تلمبه زدم تا ابم اود اومدم درش بیارم گفت بدار لای سینم گداشتم لای سینش چند تا عقب وجلو کردم تا ابم اومد بعدش رفتیم باهم دوش گرفتیم ساعتای یک بود من اومدم تو مرغداری فرداش اومد گفت دیگه هرروز باید برات بخورمش

نوشته: جلال

بازدید 10,165

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

14 پاسخ به “سکس با منشی”

  1. زبون بسته اینو برامون معنی کن بفهمیم چی نالیدی:بدنم گور گرفت!؟اینم پشت بندش بگو:صورتردااومد!!!بابا یه بار بخونین چی تر مال میکنین

  2. ای داد.سکس با زن شوهردار زندگیمو خراب کرد.نکنید بخدا تاوان دارهروزگار از زیر چشم ادم درمیاره ش

  3. ابوالفضل شد اصغرتو این مدت زنت کی میگایید😁اونم بگو دیگه نکنه اصغر پیشش بوده😁😁😁

  4. آره خلاصه که پادو یه مرغداری بودی و شبام اونجا میکپیدی و بعد یه مدت فشار که روت زیاد شد یه حب تریاک مینداختی و میوفتادی بجون مرغا ، یه مدت بعد اربابت صبحا ک سر میکشیده میبینه نصف مرغا مردن نصفم کج کج را میرن یه شب کمین میکنه و همینجور که در حال گاییدن ی مرغ بودی یه انگشت خیس رو سولاخت و بازدم گرم تو گوشت حس میکنی و یه صدا که میگه: جووووون تریساممون نشه…

  5. کاری به واقعی یا خیالی بودنش ندارم اما در کل قابل قبول بود، به دور از کوسشعرایی که بعضی از نویسندگان جقی کوس ندیده تفت میدن.

  6. دوستای که انتقاد میکنید. همه که مثل شما فوق لیسانس ادبیات فارسی ندارنبعضیا ممکنه با پنج کلاس سواد نهضت بیان خاطرات خودشونو بنویسندزیاد سخت نگیرید و فهوای کلام رو بگیرید

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید