باز شدن
اتفاقات آخر هفته داشت زندگی شخصی مهتاب رو دستخوش تغییر میکرد. کم کم از نگاه از بالا و غرورش کاسته میشد. همچنین مهتاب پرانرژی و برونگرا کم کم به دختری کم حرف و منزوی تبدیل میشد. اثرات بازیهای جنسیش روی بدن مهتاب و حضور علی در شبکه های اجتماعی مهتاب باعث شده بود سایه علی در تمام زندگی مهتاب بمونه و محدود به آخر هفته نباشه. صمیمی شدن شخصیت مهتاب با پسرهای مختلف در اینستاگرام توسط علی داشت به موقعیت اجتماعی مهتاب آسیب میزد.
مهتاب از علی درخواست کرد که آبروشو بین آشنایان و اطرافیان نبره و به اون گفت که بدن من در اختیار توئه حداقل بزار شخصیتم بین بقیه حفظ بشه. علی با کم کردن چت های فضای مجازی به صورت ضمنی درخواست مهتابو قبول کرد...
مهتاب برهنه رو برد زیر زمین و مثل همیشه دوربینشو تنظیم کرد. اینبار مهتابو برد روی تخت خوابوند و یک کیف ابزار با خودش آورد از داخل کیف انواعی از دیلدو درآورد و به ترتیب اندازه کنار مهتاب روی تخت چید. از داخل یک کشو هم ظرف مایع لیز کننده آورد.
مهتابو روی تخت به حالت سجده درآورد و نور و دوربین رو روی کونش تنظیم کرد و مقداری روان کننده روی سوراخ کونش ریخت و با انگشت شروع به مالیدن کرد. مهتاب که بازی رو میدونست خودشو کامل شل کرد. با انگشتش به آرومی سوراخو میمالید و کم کم انگشت سبابه رو به داخل فرو میکرد و با سبابه روان کننده رو به داخل هدایت می کرد. علی انگشت کلفتی داشت و خود ورود انگشت باعث تیر کشیدن سوراخ مهتاب میشد. مهتاب کونشو به صورت غیر ارادی منقبض میکرد و درد باعث بی قراریش شده بود. علی که دید سرعت پیشرفت کار خوب نیست اسپری بی حس کننده آورد و اول با دستمال محیطو پاک کرد و مقدار زیادی اسپری روی سوراخ زد و با دست شروع به مالوندن ماهیچه سوراخ کرد و چندبار این کارو تکرار کرد…
علی خیلی به آرامی و حرفه ای کار میکرد و دیگه انگشتش به راحتی داخل کون مهتاب میچرخید. بعد از یک ربع انگشت کردن، مهتابو چرخوند توی بغل خودش تکیه داد تا استراحت کنه. صورت ظریف و موهای مهتابو به آرامی نوازش میکرد و مهتاب هم تسلیم و آرام توی بغل علی چشماشو بسته بود.
دوباره مهتابو به حالت سجده درآورد و اینبار فاصله زانو هاشو بیشتر کرد و کمرشو به پایین قوس داد تا کونش بازار بشه. روان کننده رو تجدید کرد و کوچکترین دیلدو رو برداشت. همه دیلدوها سیزده سانت طول داشت ولی قطر هاشون از دو و نیم سانت تا هفت سانت تغییر میکرد. کوچکترین دیلدو بدون دردسر داخل شد و علی مدت زیادی ازش استفاده نکرد و رفت سراغ سایز بعدی. خیلی آروم و با بازی دادن سر دیلدو روی سوراخ اونو داخل میکرد و وقتی کامل می رفت تو به آرومی میچرخوند و کامل در میاورد و فرو میکرد. مهتاب حرکت دیلدو رو احساس میکرد ولی به خاطر اثر بی حس کننده درد زیادی نداشت. دیلدوی سوم رو که وارد کرد و خوب حرکت داد یک بند نگه دارنده چرمی روی کون مهتاب بست و سگک اونو از جلو بست و باعث شد دیلدو از داخل کونش در نیاد. مهتابو بلند کرد و با خودش برد بالا. مهتاب موقع راه رفتن حضور دیلدو را درون روده اش بیشتر حس میکرد و حسی مانند داشتن مدفوع داشت ولی با وجود بند چرمی هل دادن دیلدو به بیرون امکان پذیر نبود.
مهتابو چهار دست و پا روبه روی کاناپه قرار داد و خودش نشست روی کاناپه و پاشو دراز کرد و روی کمر مهتاب قرارداد و مشغول تلویزیون دیدن شد. بعد از یک ربع در اثر خستگی و درد سرشانه مهتاب بی تاب شد و از علی خواهش کرد که بزاره بلند بشه. علی مهتابو بلند کرد و دوباره به زیرزمین برد و در موقعیت قرارش داد. بند چرمی رو باز کرد و دیلدو رو به آرومی بیرون کشید. سوراخش کامل جمع نشد و قرمزی دیواره روده از بیرون معلوم بود. علی بیحس کننده و روان کننده رو تجدید کرد و رفت سراغ دیلدوی پنج سانتی. اینبار مهتابو به پهلو خوابوند و پاهاشو تو شکمش جمع کرد. افزایش سایز دیلدو بیشتر از ظرفیت سوراخ مهتاب بود و اصلا داخل نمیرفت. مهتاب هم در اثر تیر کشیدن کونش بیقرار شده شده بود و تکون میخورد. علی که دید نمیشه یک دست بند چهارتایی که از وسط به هم وصل بود آورد و مچ دست ها و پاهای مهتابو تو یک نقطه به هم بست و اونو به پهلو خوابوند. اینجوری کون مهتاب کاملا در دسترس بود. دوباره دیلدوی چهار سانتی رو فرو کرد تا از جمع نشدن سوراخ مطمئن بشه سپس دیلدوی پنج سانتی رو برداشت و ایندفعه به آرامی شروع به فشار دادن و چرخوندن کرد. هربار که دیلدو رو برمیداشت دوباره دیواره داخلی رو لیز میکرد و باز فشار میداد. با هر بار فشار علی صدای ناله مهتاب تو فضا میپیچید. علی کارشو با حوصله زیادی انجام میداد و می خواست کون مهتابو بدون زخم کردن باز کنه تا بالاخره بعد از حدود نیم ساعت تلاش دیلدو وارد کون مهتاب شد. به دلیل یکنواخت بودن قطر دیلدو بعد عبور از سوراخ به راحتی بقیه مسیر رو داخل روده مهتاب ادامه داد و علی به آرومی شروع به جلو و عقب بردنش کرد. بند چرمی رو روی کون مهتاب بست و دست پاشو باز کرد و اونو به آرومی از روی تخت بلند کرد و با خودش برد بالا. مهتاب موقع ایستادن کامل دیلدو رو درون شکم خودش احساس میکرد و داخل شکمش احساس درد داشت. علی دوباره اونو به صورت چهار دست و پا روبه روی کاناپه قرار داد و خودش روی کاناپه نشست و پاشو روی کمر مهتاب دراز کرد و مشغول دیدن تلویزیون شد. مهتاب میدونست که درخواست بلند شدنش منجر به افزایش سایز دیلدو میشه ایندفعه وضعیت خودشو تحمل میکرد. نزدیک یک ساعت گذشته بود و مهتاب دست پاش از خستگی و درد می لرزید و بدون صدا داشت گریه میکرد تا اینکه برنامه تلویزیونی تموم شد و علی پاشو از روی کمر مهتاب برداشت. مهتابو نشوند کنارش خودش و کمی موهاشو نوازش کرد و بعد بردش داخل حمام. توی حمام دولاش کرد و بند چرمی رو باز کرد و دیلدو با فشار کون مهتاب به بیرون افتاد. سوراخ کونش کامل باز مونده بود و روده اش از داخل سوراخ معلوم بود. علی کمی سوراخشو مالوند و انگشتشو میکرد داخل. الان دیگه سه تا انگشتش به راحتی داخل میرفت…
بدن مهتابو لیف زد و خودش اونو زیر دوش آب شست و خشک کرد و سشوار کشید و لباسشو تنش کرد و با یک بوسه روی پیشونیش اونو بدرقه کرد تا به خونش برگرده. موقع خروج مهتاب آخرین دیلدو رو بهش داد و گفت سعی کن بهش عادت کنی تا هفته بعدو بتونی تحمل کنی…
نوشته: دانای کل
یک پاسخ به “سقوط مهتاب (۳)”
قشنگ بود ولی دیر ب دیر ننویس