سقوط مهتاب (۴)

قسمت چهارم:
مُشت زن

وقتی مهتاب وارد اتاقش شد لباساشو درآورد و جلوی آینه دولا شد تا وضعیت کونشو بررسی کنه. سوراخ کونش کمی باز بود و چروک های اطرافش کامل صاف شده بود و قرمزی و التهاب پوستش معلوم بود ولی اثری از زخم یا خونریزی روش نداشت.
روی تختش دراز کشیده بود و دیلدو رو تو دستش گرفته بود و نگاه میکرد. تو این فکر بود که چرا علی تا حالا ازش پولی نگرفته انگار از یک دستورالعمل از پیش نوشته شده عمل میکرد. یا اینکه لذت اون فقط تو ارضای احساسات سادیسمیش و تحقیر کردن بود. . .
بعد از شام مهتاب زود به اتاقش رفت و آماده استفاده از دیلدو شد. مهتاب بدون اینکه خودش متوجه باشه عجله و هیجانی برای انجام این کار داشت. لخت شد و رفت زیر پتو و با کرم سوراخشو چرب کرد. وقتی خوب چرب شد دیلدو رو روی سوراخ گذاشت و شروع به چرخوندن و فشار دادن کرد. چون کنترل فشار و درد دست خودش بود کمتر اذیت میشد ولی بازم تلاش و زمان زیادی برد تا دیلدو وارد بشه. مهتاب چرخید و کونشو به دیوار کنار تخت چسبوند تا دیلدو خارج نشه و چند ساعت توی همون حالت موند.
مهتاب به مدت هفت شب از دیلدو استفاده کرد و دیگه راحت و بدون درد بود. دوبار هم در طول هفته با تماس تصویری توسط علی چک شد تا مطمئن بشه وظیفشو درست انجام میده.
روز جمعه وقتی مهتاب وارد خونه علی شد با سورپرایز جدیدی مواجه شد. کنار کاناپه دختری لخت دو زانو روی زمین نشسته بود. تنها پوشش بدنش یک قلاده چرمی بود و سر و نگاهش به سمت زمین بود. مهتاب به علی گفت این کیه؟ ولی علی توجه نکرد و گفت لباساتو در بیار. مهتاب جلوی دختر معذب بود ولی دختر حتی یکبار هم سرشو بالا نیاورد تا نگاه کنه. علی روی کاناپه نزدیک دختر نشست و به مهتاب گفت زود باش لخت شو. مهتاب در حال درآوردن لباساش نگاهش روی دختر قفل بود و علی که توجه مهتابو دید لبخندی زد و دستشو روی صورت دختر گذاشت. دختر بدون اینکه نگاهشو از زمین برداره شروع به لیس زدن انگشتای علی کرد. وقتی مهتاب لخت شد با اشاره علی کنار میز روی زمین نشست و علی باشد و به زیرزمین رفت. مهتاب که دید با دختر تنها شده بهش گفت اسمت چیه؟ ولی هیچ عکس العملی ندید. دختر پوست سفید و اندام لاغری داشت و هم سن و سال مهتاب بود و چهره اش با وجود نداشتن آرایش خیلی قشنگ بود. مهتاب بیشتر که دقت کرد روی بازو و رون پای دختر آثار کمرنگ کبودی دید. به دختر گفت از تو هم آتو داره نه؟ ولی جوابی براش نیومد. علی اومد و یک قلاده چرمی روی گردن مهتاب بست و به قلاده هر کدوم یک زنجیر بست و با کشیدنش هردوتا دختر چهار دست پا پشت سر علی به زیر زمین رفتن. مهتابو بلند کرد و روی میز قرار داد. میز روکش چرمی داشت و از جاهای مختلف به میز بندهای چرمی وصل بود. روی میز مهتابو به حالت سجده درآورد و دست های مهتابو که دو طرف سرش بود با بندهای چرمی به میز بست. مچ پاهاشم به همین صورت بست. یک بند بزرگ هم از روی کمر مهتاب عبور داد و به میز بست طوری که کمرش به پایین قوس برداره. زنجیر قلاده دختر را که هنوز چهار دست و پا کنار میز باز بود باز کرد و دختر بلند شد. جعبه دیلدو رو روی میز گذاشت و خودش به پشت دوربین رفت. دختر بدون اینکه علی حرفی بزنه شروع به لمس سوراخ کون مهتاب کرد و ظرف روغن و برداشت و روش ریخت. آروم با شصتش سوراخو مالش میداد روغنو به داخل هدایت می کرد. بعد از اینکه حسابی سوراخو روغن کاری کرد یک دیلدوی متوسط برداشت و فرو کرد و شروع به عقب جلو کردن کرد. سوراخ مهتاب برای ورود دیلدو آماده بود و به تلاش زیادی نیاز نداشت. از دیلدوی مهتاب دو سایز بالاتر هم تو جعبه بود. دختر کم کم سایز رو افزایش داد تا به دیلدوی بزرگتر از مال مهتاب رسید. ‌‌مهتاب تازه داشت درد رو حس میکرد. دختر به آرومی با حوصله دیلدو رو فشار میداد تا کم کم وارد کون مهتاب بشه. دختر با اشاره علی آخرین دیلدو را برداشت و مشغول شد. از بی حس کننده خبری نبود و درد مهتاب زیاد شده بود و از درد ناله میکرد. بعد از حدود ده دقیقه فشار بزرگترین دیلدو وارد کونش شد و داشت حرکت میکرد. نزدیک ظهر بود و فقط زمانی که علی بلندش میکرد تا پاهاش خواب نره چیزی داخلش کونش نبود. . .
مهتاب در حالت سجده بود و دختر ابزارو کنار گذاشت و با انگشتاش وارد بازی شد. انگشتان لاغر دختر به راحتی وارد مهتاب میشد و می چرخد و در حالی که سه انگشتش داخل بود فشارو بیشتر کرد و سعی کرد شست و انگشت کوچکشم همراستا ببره داخل. مهتاب سعی کرد با فرار رو به جلو مانع بشه ولی علی وارد بازی شد و دوباره بندهای دست و پای مهتابو بست و با چسباندن سر مهتاب به میز مانع حرکتش شد. دختر بدون توجه به ناله های مهتاب داشت فشار میداد. . .
صورت دختر در اثر تقلا خیس شده بود ولی دست از فعالیت بر نمیداشت. تقریبا نوک همه انگشتش داخل بود و همچنان میچرخوند و فشار میداد. . .
نزدیک غروب بود ولی توی زیر زمین کسی از زمان خبر نداشت. مهتاب به حالت سجده روی میز بود و دختر با دست ظریفش مشغول فیستینگ مهتاب بود. انگشتاشو غنچه میکرد میفرستاد داخل وقتی به مچ می رسید دستشو مشت میکرد و میکشید بیرون. عضله سوراخ کون مهتاب تسلیم دست دختر شده بود و مقاومت زیادی نمیکرد. از خود مهتاب هم صدای چندانی شنیده نمیشد. . .
دوربینو رو نزدیک سوراخ گذاشت و با انگشت سوراخو از دو طرف کشید تا داخل روده کامل معلوم بشه. بعد از رضایت از نتیجه کار زنجیر قلاده ها رو بست و بردشون بالا. دختر دوزانو گوشه اتاق نشست و علی از توی آشپزخونه دوتا ظرف آب و غذا آورد و جلوی دختر گذاشت. دختر مثل سگ دولا شد و بدون استفاده از دست مشغول خوردن شد. مهتاب محو رفتار دختر بود که علی قلاده مهتابو گرفت و بردش حمام. بدن مهتابو به آرامی و با دقت شست و وقتی به کونش رسید به راحتی دو انگشتشو داخل میچرخوند. موهای مهتابو خشک کرد و لباسشو تنش کرد و راهیش کرد که بره خونشون. مهتاب توی درگاه برگشت و به دختر نگاه کرد و دید که مقداری از غذا دور ظرف ریخته و ذرات غذا دور دهانش چسبیده بود. رو کرد به علی و پرسید منم قراره مثل اون بشم؟ علی مکثی کرد و گفت به خودت بستگی داره. . .

ادامه دارد. . .

نوشته: دانای کل

بازدید 12,482

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

2 پاسخ به “سقوط مهتاب (۴)”

  1. عجب پسری چه قدرتی داشته پسری که بتونه دو تا زنه برده خودش بکنه یه مرد واقعی

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید