این داستان نیست یه سرگذشتی هست که از ۱۵ سالگی برام اتفاق افتاده تا الان که شمع تولد ۲۹ سالگیمو فوت کردم
توش گی هست
سکس با دوست دختر هست
دوجنسه و شیمیل هست
پس اگه حوصله ندارید بخونید میتونید رد بشید و فحش کش نکنید
.
.
من رامتینم ۳۳ سالمه ساکن …
متاهلم و چند وقت دیگه بچه ام بدنیا میادش
وقتی من ۱۵ سالم بود و کلاس دوم راهنمایی بودم تازه فهمیده بودم جق و ارضا شدن و اینا چیه
یادمه اولین بار شامپو تخم مرغی رو برداشتم و باهاش جق زدم و جوری شده بودم بوی اون شامپو میومد ناخوداگاه کیرم راست میشد
بعد ها تو اردوی مشهد یه دوستی داشتم به اسم امیر که اولین بار تو هتل منو لاپایی کرد
این شروع ماجرای من بود
تو مدرسه منو حقیقتا یه بچه مذهبی که نمازشو میخونه و قران اول صبح سر صف میخونه میشناختن و همین ضمینه شد که برای سال اول دبیرستانم قید دبیرستان نمونه دولتی رو بزنم و برم مدارس علوم اسلامی
یادمه سال اول دبیرستان تو اونجا کنار درسای معمولی بهمون دروس دیگه رو هم یاد میدادن و واسه همین تایم کلاسمون از ۷ صبح تا ۳ بود
خیلی از بچه ها عصرا میموندن تو مدرسه درس بخونن ولی این مدرسه موندن نمیدونستم که یه فضا داده واسه بچه هایی که عاشق کون کردنن…
ماجرا از اونجایی شروع میشه که داخل کلاس ما یه پسر خوشگلی بود به اسم حسن که برای من خیلی خیلی زیبا بود
امتحانات ترم اول که تموم میشه من به اکیپمون که مهدی و نادر بودن میگم چشمم اینارو گرفته
اونا هم کلی مسخره میکنن و …
تا اینکه از طرف مدرسه همه بچه هارو میبرن اردوی مشهد
به بچه ها میگن که میتونن کوپه هاشون رو خودشون انتخاب کنن و منم از این فرصت استفاده میکنم و با مهدی و نادر هماهنگ میکنم که حسن بیاد تو کوپه ما
دو نفر دیگه هم اضافه میشن و کوپه تکمیل میشه
روز حرکت قطار به سمت مشهد دل تو دل نداشتم که قراره با حسن تو یه کوپه باشم
وقتی قطار حرکت کرد حدود یک ساعت بعد درب کوپه قفل میشه و حسن در کمال تعجب بلند میشه و میگه
_خب بچه ها میخوام امشب صفا کنیم(کیرشو از شلوارش درمیاره یه کیر ۱۵ سانتی و کلفت)
بعدش مهدی در میاره و بعدشم من که جوگیر میشم اما نگو من بدبخت طعمه بودم که قراره اون شب کون منو جرواجر کنن…
حسن میاد تخت سوم پیش من و ما تا صبح چند بار سکس میکنیم و حسن به اصطلاحی جرم میده
مهدی هم بی نصیب نمیشه و تهش من تو راه مشهد کونی شدم…
سال اول دبیرستان به هر نحوی که بود تموم شد و منو اخراجم کردن
سال بعد به مدرسه سابقم برگشتم
اونایی که میدونن یه سری مدارس بود که هم ابتدایی داشت هم راهنمایی هم دبیرستان
خلاصه اونجا چون پدرمو میشناختن و آدم سرشناسی بود منو ثبت نامم کردن و بخاطر درس خون بودنم کلید آزمایشگاه و اتاق بسیج دست من بود
بگذریم وسطای سال اردوی راهیان نور رفتیم که اونجا هم کلی کون کونک بازی داشتیم
من دوباره تو این مدرسه عاشق یه پسری شدم به اسم وحید
وحید خیلی خوشگل بود و همیشه دوست داشتم باهاش باشم
یه بار که با وحید مجبور شدیم ازمایشگاه رو تمیز کنیم کشیدمش کنار و گفتم
_وحید من ازت خوشم میاد شاید این حرفم بد باشه ولی تو واسه من خیلی جذابی دوست دارم باهات باشم
+حامد این کسشرا چیه که میگی من ازتو خوشم نمیاد و حتی میدونم وجودشو نداری کاری کنی
_اگه داشته باشم باهام دوست میشی؟
+اگه داشته باشی اره
وقتی این حرفو زد درب ازمایشگاهو بستم و پشت در شورت و شلوارمو کشیدم پایین
_من وجود دارم حالا تو چی؟
وحید وقتی این حرکت منو دید بهت زده اومد جلو دست زد به کونم
یه کمم کیرمو مالید گفت
+حامد چه کون خوشگلی داری برام میخوری؟
دست انداختم و جلوش نشستم
کیرشو در آوردم و گذاشتم دهنم
یادمه زیاد کیرش بزرگ نبود ولی خوشم میومد
یه کم خوردم یهو کشید بیرون ارضا شد
بلند شدم شلوارمو بپوشم یهو گفت پس من چی؟
گفتم قرار بود ثابتش کنم که کردم
یهو لباشو چسبوند به لبام و وحشیانه شروع کرد به خوردن
بعدش گردنمو میخورد و رفت سراغ سینه هام
یکی یکی میکشون میزد و میخورد
رفت پایین تر کیرمو گذاشت دهنش شروع کرد به خوردن که چند ثانیه بعد ابم اومد
دوستی منو وحید از اونجا با شدت بیشتری شروع شد
هروقت هرجایی که وقت گیر میاوردیم باهم حال میکردیم و مخ پسرای دیگه رو میزدیم
تا اینکه دبیرستان تموم شد و کنکور دادم و دانشگاه قبول شدم
من حقیقت تا قبل کنکور از دخترا متنفر بودم و هیچ حسی بهشون نداشتم
عاشق پسر بودم و دوست داشتم فقط با پسر رابطه داشته باشم که دقیقا یه هفته قبل کنکورم یه پیامک درخواست شارژ اضطراری برام میاد(ایرانسل اون زمان یه گزینه داشت #شماره طرف۱۵۰ که میتونستی شارژ انتقال بدی)
منم از دلسوزی نصف شارژمو براش میفرستم
وقتی طرف زنگ زد تشکر کنه با صداش بیهوش شدم
یه دختر خوش صدا که اسمش نازگل بود
نازگل کرمان زندگی میکرد و خیلی خوشگل بود
اون موقع ها من یه گوشی ۱۲۰۰ ساده داشتم و کار ما پیامک دادن و زنگ زدن بود
یادمه بعد کنکور بخاطرش یه گوشی لمسی گرفتم و براش عکس گرفتم و بعد دیدنش بلاکم کرد و من افسردگی گرفتم
بعد از این ماجرا کلا از دخترا متنفر شدم و به روابط گی خودم ادامه میدادم تا اینکه تو گروه های BDSM با دختری به اسم سلاله سال ۹۴ آشنا شدم
سلاله دختر خیلی خوشگلی بود
متولد آبان و دانشجوی گرافیک
من چون زیاد خوشگل نبودم و اینا فکر نمیکردم که سلاله منو قبولم کنه
خلاصه بعد از کمی چت کردن تو یه کافی شاپ قرار میزاریم همو ببینیم…
ادامه دارد…
نوشته: حامد
9 پاسخ به “سرگذشت یک کون سفید”
اگه از همون بچگیت به من کون میدادی دیگه تا ابد میکردمت تا سرگردون نباشی
عالی
چطوری الان شمع ۲۹ سالگیت رو فوت کردی ولی ۳۳ سالته؟
نود درصد داستانهای بکن تو در مورد گی هست پس این دخترها کص نمیدن ؟
یا تعریف نکن یا مثل ادمیزاد با جزییات بگو
ارزش خوندن و نقد نداره 🐐
این چرندیاتی که نوشتی تقریبا واسه هر کسی تو این سن ، اتفاق میفته . مذخرف بود😂👉
میگم تو باید اسمت امیر باشه نه رامتین .
به نظرم اگر ادامه ندی این کستان ضعیف رو به نفع همه است.