اول تشکر کنم از دوستان که داستان مورد استقبال کامل قرار گرفت فکر نمیکردم ۳۰ هزار به بالا بازدید بخوره
سری برم سر اصل مطلب…
نزدیک به دو هفته گذشته بود توی این مدت سمیه متوجه شده بود که من قضیه دوست پسرش فهمیده ام کم کم خودش هم فاصله گرفت ازم ولی رابطه منو خواهرش سمیرا همچنان ادامه داشت ولی در حد حرف زدن بودین
بیشتر در دل بود چون سمیه دو سال از من بزرگتر هست گواهینامه که گرفت ماشین گرفتن براش گوشی آیفون و و و یک جورایی در دل هاش با من بود
بعضی شب ها وسط چت کردن نت خاموش میکرد تا ازش پرسیدم گفت نمیخوام سمیه بدونه با تو دارم حرف میزنم
این مدت خیلی بهش اصرار کردم بیات همدیگرو ببینیم ولی واقعا موقعیت نداشت ولی برعکس سمیرا
سمیه راحت قرار میزاشت و سمیرا رو به هر بهانه ای می برد دنبال خودش تا کسی شک نکنه بهش یک شب پیام داد سمیه با دوست پسرش سعید قرار گذاشته
اون شب هم با سعید قرار داشت از سمیرا خواستم شماره سعید بهم بده اول گفت داستان میشه و و و بالاخره ازش گرفتم زنگ زدم سعید ۲۰۶ سفید داشت میومد تو پارک غدیر بندر سمیه رو میبرد طبق بالا مغازه دوستش میکرد همیشه سر صحبت با سعید باز کردم اول اعتماد نداشت می ترسید که خانواده سمیه باشم بالاخره کم کم باهم بندری صحبت می کردیم متوجه شدیم از اقوام دور ما هست یعنی منطقه ای که ما هستیم ۸ کیلومتری بالاتر و خانواده هامون نشناختن الخصوص پدر هامون
گفتم من دوست پسر سمیرا هستم سعید گفت دهنت سرویس خیلی تو کف سمیرا بودم ولی این سمیه گشاد یک لحظه مارو تنها نذاشته
تا یه بعدازظهر زنگ زد گفت حامد با سمیه قرار گذاشتم
البته یه مدت با سعید می رفتیم لب ساحل مشروب میخوردیم مسافرت گردش فقط محل کارمون فرق میکرد دیگه رفیق شده بودیم
سعید گفت من خونه داداشم اینا کسی نیست سمیه میبرم اونجا سمیه آبجو میخوره رفتیم قبلش نخل ناخدا ۴ تا قوطی آبجو گرفتیم من موندم خونه داداش سعید
سعید هم رفت دنبال سمیه و سمیرا توی مسیر سعید به سمیه میگه دوستم هم هست کاری با خودمون نداره سمیه اول نمیخواست بیات بالاخره راضی میشه
صدای ریموت درب شنیدم اومدن داخل درب حال باز کردن اومدن داخل تا سمیه منو دید گفت این کثافت دوستت هست میخواست بره که بهش گفتم تو دوست پسر داشتی من چطور باهات ادامه میدادم
اصلا با من حرف نمی زد و نمیزاشت حتی نگاه سمیرا کنم
یه قوطی آبجو که خورد منو سعید هم خوردیم سمیرا نمی خورد سمیه سیگار می کشید
دمش گرم سعید گفت بیا بریم شام بگیرم بیایم سمیه میخواست سمیرا رو هم همراه خودشون ببره که سعید سرش داد زد گفت حامد با من هست با سمیرا همینجا میمونن خودمون میریم
با غر زدن رفت بیرون صدا سمیرا هم زد خیلی طفلکی ترسیده بود ولی سعید نزاشت سمیه با سعید رفتن
بعدا تو مسیر سعید به سمیه میگه خودمون میریم بگردیم دوست داشتم خودمون تنها باشیم
ده دقیقه ای گذشت سعید پیام داد حله ما یکی دو ساعت دیگه میایم
آروم کنار سمیرا نشستم بلافاصله سمیرا سرش گذاشته رو سینه ام گفت توی خونه هم همین کارش هست دعوام میکنه کارهای خونه من باید انجام بدم همیشه منو جلو مامان و بابا دعوا میکنه اونا هم طرفش هستن
کم کم مانتو شال سمیرا در آوردم خودمم تی شرتم آروم لب هام روی لبهاش قفل شد محکم بغلش کردم شروع کردم به خوردن لبها و گردنش کامل لباسش در اوردم فقط با شرت و کرست ست یاسی رنگ که با پوست بدنش نمایان بود خودمم با شورت محو هم دیگه شده بودیم تمام بدنش میخوردم آروم شرتش کشیدم پایین زبون میزدم روی کصش سمیرا دستش تو موهام بود و محکم سرم فشار میداد بین پاهاش کصش کاملا خیس شده بود
کرستش در آوردم نوک سینه های کوچولوش مک میزد و کصش می مالیدم آروم بلندش کردم باسن ناز کوچولوش باز کردم زبون میزدم به سوراخ کونش سفید یه ذره قهوه ای بر خلاف سمیه سمیرا واقعا دست نخورده بود ولی بدجور حشری بود چون بارها جلوش سمیه رو جر داده بودن دیگه برجستگی کیرم حس میکرد آروم دستش گذاشت روی کیرم دقیقا همون کارهای که تو چت باهام حرف میزدیم داشتیم انجام میدادیم
شرتم در آوردم سمیرا گرفت تو دستش نگاهش میکرد و شروع به لب گرفتن بود بهم گفته بود خوشش نمیاد ساک بزنه منم اسرار نمیکردم اینقدر کیرم فشار آورد که رو ابرها بودم نیم ساعت باهم عشق بازی میکردیم
سعید پیام داد کارت تموم نشده سمیرا یکم ترسید که شاید کسی میخوات بیات که پیام نشونش دادم که سعید هست گفتم نه کاکا سعید هم گفتم من با سمیه میریم شام بگیریم توی همین فرصت سعید عرق سگی داشت به سمیه هم داده بود میخورد گفت حله ما بیرون دور میزنیم سمیه هم مست مستش کنم
سمیرا خیالش راحت شد دوباره اومد تو بغلم کیرم روی کیرم بالا پایین میکرد همزمان لبهام میخورد
کامل خوابیدم روی سمیرا هرچی لاپا زدم حسی بهم نمی داد سمیرا سینه های کوچولوش بهم چسبوند گذاشتم لای سینه اش هر چی جلو عقب میکردم آب نمی اومد بیخیال شدم بغلش لبهاش میخوردم خیلی بدنش جذاب بود
گفتم سمیرا میدونم جلو عقب پلمپ هست ولی دارم از شق درد میمیرم بزار از عقب بکنم
گفت قول بهم دادی فقط همدیگرو بغل کنیم اینقدر التماسش کردم تا راضی شد بزاره از عقب بکنم کیرم ۱۷ ولی قلمی بود اونقدر کلفت نبود برش گردوندم بالشتک مبل گذاشتم زیر شکمش کامل کونش قمبل شد جلوم آروم زبون میزدم سمیرا هم ناله های شهوتی ریز میکرد اینقدر با کونش ور رفتم تا یه انگشتم رفت داخل کونش خودشو کشید جلو برگشت نگاهم کرد گفت خواهش میکنم درد داره اذیت میشم بهش قول دادم دردش گرفت نکنم تف زدم سر کیرم آروم گذاشتم در کونش آروم آروم شاید یک سانتر یک سانتر فشار میدادم واقعا کونش تنگ بود نصف کیرم رفت تو کونش پاهاش می کوبید محکم به زمین حامددددد درد دارررررم تورو خدا درش بیار همنجور نگهش داشتم تا یکم جا باز کرد آروم شد دهنم خشک شده بود به زحمت تف زدم اینبار کامل تو کونش کردم جیغ بلندی زد که صداش هنوز تو گوشمه ولی شهوت کورم کرده بود محکم بغلش کرده بودم دستم در دهنش گرفتم هرچی دست پا میزد من تلمبه هام بیشتر میکردم دیدم داره آروم اشک میریزه ولی حالیم نبود چنگ میزد به فرش دیگه تا ته تو کونش کرده بودم جلو عقب میکردم یکدفعه گفت حامد تورو خدا غلط کردم یه لحظه درش بیار میسوزه
کشیدم بیرون دستم گذاشتم روی کصش زد زیر گریه بعد چند دقیقه خواهش ازش کردم سری تمومش میکنم پاهاش بالا گرفتم کیرم کشیدم روی کصش آب لزج از کصش اومده بود سر کیرم فرو کردم تو کونش درد داشت ولی قابل تحمل بود اینقدر تنگ بود که پوست کیرم میسوخت پاهاش روی شانه هام بود سینه اش می مالیدم و با لب گرفتن ازش یکم آرومش کردم تند تند جلو عقب میکردم یه لحظه نگهش داشتم کامل خالی کردم تو کونش سمیرا وایییی حامد سوختم درش بیار محکم بغلش کردم نوازش میکردم کم کم کیرم داشت می خوابید آب کیرم یه مقدار خون از بغل کیرم می ریخت بیرون سری با دستمال پاکش کردم لک خون پاک نمی شد سمیرا سری رفت دستشویی یکم آب یخ آوردم ریختم به زحمت لک خون پاک کردم کف حال افتادم سمیرا اومد بیرون بغلم کرد یکم خودشو لوس کرد گفت حامد خیلی بدی فکر کردی منم مثل سمیه ام وحشیانه تو کونم میکردی دستم گذاشتم روی کصش می مالیدم دیدم و لبهاش میخوردم
گوشی برداشتم پیام به سعید دادم گفتم کجایی گفت ما سمت ساحل هستیم نیم ساعت دیگه میایم
سمیرا لباسهاش پوشید خودمون جمع کردیم دستش حلقه کرد دور کمرم یکسره لب از هم می گرفتیم واقعا این داستان می نویسم عاشق سمیرا شده بودم
حاضر بودم هرکاری کنم که زنم بشه
سعید با سمیه هم اومدن سمیه مست مست بود نگاهی به سمیرا کرد گفت آشغال چرا گفتم بیا دنبال ما نیومدی
مونده جنده اینجا چکار کنی یکی زد تو سر سمیرا که اشکش در اومد نمیدونم چرا اینکارو کردم بلند شدم محکم کشیدم تو گوش سمیه و سمیرا بغلش کردم سعید هم هنگ کرده بود یکم شارلاتان بازی در آورد سعید ارومش کرد گفت حامد کصخل چرا زدیش این همیشه مست میکنه همین کارشه گفتم غلط کرده دست به سمیرا بزنی صورتت پایین میارم سعید هاج و واج مونده بود
سعید یه آهنگ گذاشت گفت بس دیگه یکم شاد باشیم
در گوشم گفت من هنوز نکردم سمیه لاشی بزار کار بکنم
حالا غیرتی شدی
سمیه هم آروم شد سمیرا هم از تو بغل من تکون نخورد
سعید دست سمیه گرفت برد داخل اتاق تو حالت مستی کیرش جلو منو سمیرا که درب هم باز بود در آورد وای واقعا سعید خر کیر بود گشادی سمیه تازه فهمیدم
سمیه تو حالت مستی ساک میزد تازه شق شد کیر سعید
یه کاندوم خاردار در آورد کشید رو کیرش خواست در ببنده
سمیه گفت نمیخوادت بزار حامد ببینه دق کنه منم گفتم راحت باش داداش دست سمیرا گرفتم رفتم تو آشپز خانه
سعید لنگ های سمیه بالا گرفته بود محکم تلمبه میزدم سمیه هم ناله میکرد سعید جرررررم بده جون کیر میخوام
صداش کل خونه پیچیده بود با اینکه آهنگ صداش بلند بود صدای سمیه کاملا میومد آخ آخ کیر میخوام جرم بده سعید عشقتو جر بده سعید هم به شدت تلمبه میزدم تا کامل آبش اومد رفت دستشویی سمیه کف اتاق افتاده بود کونش اندازه یه استکان باز بود
شام خوردیم کم کم سمیه یکم حالت طبیعی شد سعید گفت حامد ببریمشون منو سمیرا عقب ماشین سمیه هم جلو نشسته بود دستش تو شلوار سعید بود
سعید تو ماشین به سمیه گفت اگر نزاری حامد و سمیرا ارتباط داشته باشن نزاری برن سر قرار دور منم خط میکشی سمیه چشم عشقم نفسم چون سعید خیلی جاها جور سمیه میکشید نمیتونستن رو حرف سعید حرفی بزنه
پیاده شدن از سمیرا یه لب گرفتم سعید تو مسیر یکسره نگاه ما میکرد از تو آینه
وقتی رفتن با سعید تو مسیر برگشت که منو برسونه گفت حامد کصخل واقعا عاشق سمیرا شدی میخوای باهاش ازدواج کنی اینطور برخورد کردی چند وقتی بکنش ول کن بابا خر نشی سمیه مست میشه به کل بندر میده هرچقدر سمیرا خوب باشه با این جنده نمیتونی
دنیام شده بود سمیرا فقط حرف هیچکس گوش نمی کردم چندتا دختر بهم پیشنهاد دادن حتی مادرم به سعید گفت راضیش کن ازدواج کنه منم بچه کوچیک خونه بودم
رفت آمدمون با سعید زیاد شده بود واقعا دوستهای صمیمی هستیم چند سال دیوانه سمیرا بودم که آخر
سعید گفت یک ماه ولش کن جوابش نده واقعا نمی تونستم تا آخر سعید به خانواده ام گفت از دستش ناراحت شدم مدتی باهاش حرف نمیزدم تا یک روز ظهر خواب بودم مامانم صدام زد که سعید اومده به هر حال آشتی کردیم
همانطور که سعید میگفت شد بعد از یکی دو ماه که سمیرا ول کردم عقد کرد با پسر خاله اش ولی اصلا بعد از ازدواج ندیدمش سمیه هم همچنان با کون گشادش جور سعید هر از گاهی میکشه تا عید پارسال که از سرکار اومدم دیدم سعید زنگ زد داداش بیا بیمارستان امام رضا سنگ کلیه دارم رفتم دنبالش سنگ شکن کرد تو اتاق بودیم که مامانش با خواهرش اومدن هانیه خواهرش دختر محجبه بود قبلا هم زیاد دیده بودمش وقتی دنبال سعید میرفتم مادر سعید کلی تشکر کرد که سعید رو تنها نذاشتم بعدها با خانواده ام صحبت کردم که خواهر سعید میخوام مادرم خوشحال شد ولی برخورد سعید با این قضیه نمیدونستم چطوریه که مادرم رحمتش کشید با مادر سعید صحبت کرد بعدش سعید که همه چیز منو میدونست منو تایید کرد جلو خانواده اش بعد از دو ماه با هانیه عقد کردیم سر سال ازدواج کردیم واقعا رابطه ام با برادر خانمم سعید الخصوص خیلی خیلی تا دوتا داداش های دیگه اش صمیمی هست
بعضی وقت ها تنها هستیم میگه سمیه هست گفتم مگه شوهر نکرده گفت نه بابا تازه اوپن هم شده جور کش خوبیه سعید همچنان به دختر بازی هاش ادامه میده
خداروشکر از زندگیم کاملا راضی هستم خانمم همه جوره بهم محبت میکنه و عاشقم هست بدون هم واقعا نمیتونیم زندگی کنیم اینقدر همدیگرو دوست داریم که یک لحظه بدون هم نمیتونیم زندگی کنیم
سمیرا هم با پسر خاله اش بخاطر جنده بازی هاش بعدها از سعید شنیدم جدا شده
همیشه به سعید گفتم از سمیه فاصله بگیره واقعا تا الان نزاشته سعید ازدواج کنه البته سعید دوست دختر های دیگه هم داره دیگه سمیه رو واسه رفیق هاش و همکاراش جور میکنه
داستان زندگیم کاملا واقعی هست دوستان اگر نگارش غلط املایی بود به بزرگواری خودتون ببخشید فقط در انتخاب همسر دقت کنید
امسال پسرم میره کلاس اول الان که این داستان می نویسم صرفا بخاطر اینکه تا الان نشنیدم هیچ دوست پسر و دختری باهم ازدواج کنن و موفق باشن تو زندگی با تشکر فراوان از تمامی دوستان که طولانی شد داستان از نظرات خوب دوستان و سرگذشت خودشون در کامنت ها میخونم که در کشور ما چه میگذرد با آرزوی خوشبختی تمام پسر و دخترها.
سری برم سر اصل مطلب…
نزدیک به دو هفته گذشته بود توی این مدت سمیه متوجه شده بود که من قضیه دوست پسرش فهمیده ام کم کم خودش هم فاصله گرفت ازم ولی رابطه منو خواهرش سمیرا همچنان ادامه داشت ولی در حد حرف زدن بودین
بیشتر در دل بود چون سمیه دو سال از من بزرگتر هست گواهینامه که گرفت ماشین گرفتن براش گوشی آیفون و و و یک جورایی در دل هاش با من بود
بعضی شب ها وسط چت کردن نت خاموش میکرد تا ازش پرسیدم گفت نمیخوام سمیه بدونه با تو دارم حرف میزنم
این مدت خیلی بهش اصرار کردم بیات همدیگرو ببینیم ولی واقعا موقعیت نداشت ولی برعکس سمیرا
سمیه راحت قرار میزاشت و سمیرا رو به هر بهانه ای می برد دنبال خودش تا کسی شک نکنه بهش یک شب پیام داد سمیه با دوست پسرش سعید قرار گذاشته
اون شب هم با سعید قرار داشت از سمیرا خواستم شماره سعید بهم بده اول گفت داستان میشه و و و بالاخره ازش گرفتم زنگ زدم سعید ۲۰۶ سفید داشت میومد تو پارک غدیر بندر سمیه رو میبرد طبق بالا مغازه دوستش میکرد همیشه سر صحبت با سعید باز کردم اول اعتماد نداشت می ترسید که خانواده سمیه باشم بالاخره کم کم باهم بندری صحبت می کردیم متوجه شدیم از اقوام دور ما هست یعنی منطقه ای که ما هستیم ۸ کیلومتری بالاتر و خانواده هامون نشناختن الخصوص پدر هامون
گفتم من دوست پسر سمیرا هستم سعید گفت دهنت سرویس خیلی تو کف سمیرا بودم ولی این سمیه گشاد یک لحظه مارو تنها نذاشته
تا یه بعدازظهر زنگ زد گفت حامد با سمیه قرار گذاشتم
البته یه مدت با سعید می رفتیم لب ساحل مشروب میخوردیم مسافرت گردش فقط محل کارمون فرق میکرد دیگه رفیق شده بودیم
سعید گفت من خونه داداشم اینا کسی نیست سمیه میبرم اونجا سمیه آبجو میخوره رفتیم قبلش نخل ناخدا ۴ تا قوطی آبجو گرفتیم من موندم خونه داداش سعید
سعید هم رفت دنبال سمیه و سمیرا توی مسیر سعید به سمیه میگه دوستم هم هست کاری با خودمون نداره سمیه اول نمیخواست بیات بالاخره راضی میشه
صدای ریموت درب شنیدم اومدن داخل درب حال باز کردن اومدن داخل تا سمیه منو دید گفت این کثافت دوستت هست میخواست بره که بهش گفتم تو دوست پسر داشتی من چطور باهات ادامه میدادم
اصلا با من حرف نمی زد و نمیزاشت حتی نگاه سمیرا کنم
یه قوطی آبجو که خورد منو سعید هم خوردیم سمیرا نمی خورد سمیه سیگار می کشید
دمش گرم سعید گفت بیا بریم شام بگیرم بیایم سمیه میخواست سمیرا رو هم همراه خودشون ببره که سعید سرش داد زد گفت حامد با من هست با سمیرا همینجا میمونن خودمون میریم
با غر زدن رفت بیرون صدا سمیرا هم زد خیلی طفلکی ترسیده بود ولی سعید نزاشت سمیه با سعید رفتن
بعدا تو مسیر سعید به سمیه میگه خودمون میریم بگردیم دوست داشتم خودمون تنها باشیم
ده دقیقه ای گذشت سعید پیام داد حله ما یکی دو ساعت دیگه میایم
آروم کنار سمیرا نشستم بلافاصله سمیرا سرش گذاشته رو سینه ام گفت توی خونه هم همین کارش هست دعوام میکنه کارهای خونه من باید انجام بدم همیشه منو جلو مامان و بابا دعوا میکنه اونا هم طرفش هستن
کم کم مانتو شال سمیرا در آوردم خودمم تی شرتم آروم لب هام روی لبهاش قفل شد محکم بغلش کردم شروع کردم به خوردن لبها و گردنش کامل لباسش در اوردم فقط با شرت و کرست ست یاسی رنگ که با پوست بدنش نمایان بود خودمم با شورت محو هم دیگه شده بودیم تمام بدنش میخوردم آروم شرتش کشیدم پایین زبون میزدم روی کصش سمیرا دستش تو موهام بود و محکم سرم فشار میداد بین پاهاش کصش کاملا خیس شده بود
کرستش در آوردم نوک سینه های کوچولوش مک میزد و کصش می مالیدم آروم بلندش کردم باسن ناز کوچولوش باز کردم زبون میزدم به سوراخ کونش سفید یه ذره قهوه ای بر خلاف سمیه سمیرا واقعا دست نخورده بود ولی بدجور حشری بود چون بارها جلوش سمیه رو جر داده بودن دیگه برجستگی کیرم حس میکرد آروم دستش گذاشت روی کیرم دقیقا همون کارهای که تو چت باهام حرف میزدیم داشتیم انجام میدادیم
شرتم در آوردم سمیرا گرفت تو دستش نگاهش میکرد و شروع به لب گرفتن بود بهم گفته بود خوشش نمیاد ساک بزنه منم اسرار نمیکردم اینقدر کیرم فشار آورد که رو ابرها بودم نیم ساعت باهم عشق بازی میکردیم
سعید پیام داد کارت تموم نشده سمیرا یکم ترسید که شاید کسی میخوات بیات که پیام نشونش دادم که سعید هست گفتم نه کاکا سعید هم گفتم من با سمیه میریم شام بگیریم توی همین فرصت سعید عرق سگی داشت به سمیه هم داده بود میخورد گفت حله ما بیرون دور میزنیم سمیه هم مست مستش کنم
سمیرا خیالش راحت شد دوباره اومد تو بغلم کیرم روی کیرم بالا پایین میکرد همزمان لبهام میخورد
کامل خوابیدم روی سمیرا هرچی لاپا زدم حسی بهم نمی داد سمیرا سینه های کوچولوش بهم چسبوند گذاشتم لای سینه اش هر چی جلو عقب میکردم آب نمی اومد بیخیال شدم بغلش لبهاش میخوردم خیلی بدنش جذاب بود
گفتم سمیرا میدونم جلو عقب پلمپ هست ولی دارم از شق درد میمیرم بزار از عقب بکنم
گفت قول بهم دادی فقط همدیگرو بغل کنیم اینقدر التماسش کردم تا راضی شد بزاره از عقب بکنم کیرم ۱۷ ولی قلمی بود اونقدر کلفت نبود برش گردوندم بالشتک مبل گذاشتم زیر شکمش کامل کونش قمبل شد جلوم آروم زبون میزدم سمیرا هم ناله های شهوتی ریز میکرد اینقدر با کونش ور رفتم تا یه انگشتم رفت داخل کونش خودشو کشید جلو برگشت نگاهم کرد گفت خواهش میکنم درد داره اذیت میشم بهش قول دادم دردش گرفت نکنم تف زدم سر کیرم آروم گذاشتم در کونش آروم آروم شاید یک سانتر یک سانتر فشار میدادم واقعا کونش تنگ بود نصف کیرم رفت تو کونش پاهاش می کوبید محکم به زمین حامددددد درد دارررررم تورو خدا درش بیار همنجور نگهش داشتم تا یکم جا باز کرد آروم شد دهنم خشک شده بود به زحمت تف زدم اینبار کامل تو کونش کردم جیغ بلندی زد که صداش هنوز تو گوشمه ولی شهوت کورم کرده بود محکم بغلش کرده بودم دستم در دهنش گرفتم هرچی دست پا میزد من تلمبه هام بیشتر میکردم دیدم داره آروم اشک میریزه ولی حالیم نبود چنگ میزد به فرش دیگه تا ته تو کونش کرده بودم جلو عقب میکردم یکدفعه گفت حامد تورو خدا غلط کردم یه لحظه درش بیار میسوزه
کشیدم بیرون دستم گذاشتم روی کصش زد زیر گریه بعد چند دقیقه خواهش ازش کردم سری تمومش میکنم پاهاش بالا گرفتم کیرم کشیدم روی کصش آب لزج از کصش اومده بود سر کیرم فرو کردم تو کونش درد داشت ولی قابل تحمل بود اینقدر تنگ بود که پوست کیرم میسوخت پاهاش روی شانه هام بود سینه اش می مالیدم و با لب گرفتن ازش یکم آرومش کردم تند تند جلو عقب میکردم یه لحظه نگهش داشتم کامل خالی کردم تو کونش سمیرا وایییی حامد سوختم درش بیار محکم بغلش کردم نوازش میکردم کم کم کیرم داشت می خوابید آب کیرم یه مقدار خون از بغل کیرم می ریخت بیرون سری با دستمال پاکش کردم لک خون پاک نمی شد سمیرا سری رفت دستشویی یکم آب یخ آوردم ریختم به زحمت لک خون پاک کردم کف حال افتادم سمیرا اومد بیرون بغلم کرد یکم خودشو لوس کرد گفت حامد خیلی بدی فکر کردی منم مثل سمیه ام وحشیانه تو کونم میکردی دستم گذاشتم روی کصش می مالیدم دیدم و لبهاش میخوردم
گوشی برداشتم پیام به سعید دادم گفتم کجایی گفت ما سمت ساحل هستیم نیم ساعت دیگه میایم
سمیرا لباسهاش پوشید خودمون جمع کردیم دستش حلقه کرد دور کمرم یکسره لب از هم می گرفتیم واقعا این داستان می نویسم عاشق سمیرا شده بودم
حاضر بودم هرکاری کنم که زنم بشه
سعید با سمیه هم اومدن سمیه مست مست بود نگاهی به سمیرا کرد گفت آشغال چرا گفتم بیا دنبال ما نیومدی
مونده جنده اینجا چکار کنی یکی زد تو سر سمیرا که اشکش در اومد نمیدونم چرا اینکارو کردم بلند شدم محکم کشیدم تو گوش سمیه و سمیرا بغلش کردم سعید هم هنگ کرده بود یکم شارلاتان بازی در آورد سعید ارومش کرد گفت حامد کصخل چرا زدیش این همیشه مست میکنه همین کارشه گفتم غلط کرده دست به سمیرا بزنی صورتت پایین میارم سعید هاج و واج مونده بود
سعید یه آهنگ گذاشت گفت بس دیگه یکم شاد باشیم
در گوشم گفت من هنوز نکردم سمیه لاشی بزار کار بکنم
حالا غیرتی شدی
سمیه هم آروم شد سمیرا هم از تو بغل من تکون نخورد
سعید دست سمیه گرفت برد داخل اتاق تو حالت مستی کیرش جلو منو سمیرا که درب هم باز بود در آورد وای واقعا سعید خر کیر بود گشادی سمیه تازه فهمیدم
سمیه تو حالت مستی ساک میزد تازه شق شد کیر سعید
یه کاندوم خاردار در آورد کشید رو کیرش خواست در ببنده
سمیه گفت نمیخوادت بزار حامد ببینه دق کنه منم گفتم راحت باش داداش دست سمیرا گرفتم رفتم تو آشپز خانه
سعید لنگ های سمیه بالا گرفته بود محکم تلمبه میزدم سمیه هم ناله میکرد سعید جرررررم بده جون کیر میخوام
صداش کل خونه پیچیده بود با اینکه آهنگ صداش بلند بود صدای سمیه کاملا میومد آخ آخ کیر میخوام جرم بده سعید عشقتو جر بده سعید هم به شدت تلمبه میزدم تا کامل آبش اومد رفت دستشویی سمیه کف اتاق افتاده بود کونش اندازه یه استکان باز بود
شام خوردیم کم کم سمیه یکم حالت طبیعی شد سعید گفت حامد ببریمشون منو سمیرا عقب ماشین سمیه هم جلو نشسته بود دستش تو شلوار سعید بود
سعید تو ماشین به سمیه گفت اگر نزاری حامد و سمیرا ارتباط داشته باشن نزاری برن سر قرار دور منم خط میکشی سمیه چشم عشقم نفسم چون سعید خیلی جاها جور سمیه میکشید نمیتونستن رو حرف سعید حرفی بزنه
پیاده شدن از سمیرا یه لب گرفتم سعید تو مسیر یکسره نگاه ما میکرد از تو آینه
وقتی رفتن با سعید تو مسیر برگشت که منو برسونه گفت حامد کصخل واقعا عاشق سمیرا شدی میخوای باهاش ازدواج کنی اینطور برخورد کردی چند وقتی بکنش ول کن بابا خر نشی سمیه مست میشه به کل بندر میده هرچقدر سمیرا خوب باشه با این جنده نمیتونی
دنیام شده بود سمیرا فقط حرف هیچکس گوش نمی کردم چندتا دختر بهم پیشنهاد دادن حتی مادرم به سعید گفت راضیش کن ازدواج کنه منم بچه کوچیک خونه بودم
رفت آمدمون با سعید زیاد شده بود واقعا دوستهای صمیمی هستیم چند سال دیوانه سمیرا بودم که آخر
سعید گفت یک ماه ولش کن جوابش نده واقعا نمی تونستم تا آخر سعید به خانواده ام گفت از دستش ناراحت شدم مدتی باهاش حرف نمیزدم تا یک روز ظهر خواب بودم مامانم صدام زد که سعید اومده به هر حال آشتی کردیم
همانطور که سعید میگفت شد بعد از یکی دو ماه که سمیرا ول کردم عقد کرد با پسر خاله اش ولی اصلا بعد از ازدواج ندیدمش سمیه هم همچنان با کون گشادش جور سعید هر از گاهی میکشه تا عید پارسال که از سرکار اومدم دیدم سعید زنگ زد داداش بیا بیمارستان امام رضا سنگ کلیه دارم رفتم دنبالش سنگ شکن کرد تو اتاق بودیم که مامانش با خواهرش اومدن هانیه خواهرش دختر محجبه بود قبلا هم زیاد دیده بودمش وقتی دنبال سعید میرفتم مادر سعید کلی تشکر کرد که سعید رو تنها نذاشتم بعدها با خانواده ام صحبت کردم که خواهر سعید میخوام مادرم خوشحال شد ولی برخورد سعید با این قضیه نمیدونستم چطوریه که مادرم رحمتش کشید با مادر سعید صحبت کرد بعدش سعید که همه چیز منو میدونست منو تایید کرد جلو خانواده اش بعد از دو ماه با هانیه عقد کردیم سر سال ازدواج کردیم واقعا رابطه ام با برادر خانمم سعید الخصوص خیلی خیلی تا دوتا داداش های دیگه اش صمیمی هست
بعضی وقت ها تنها هستیم میگه سمیه هست گفتم مگه شوهر نکرده گفت نه بابا تازه اوپن هم شده جور کش خوبیه سعید همچنان به دختر بازی هاش ادامه میده
خداروشکر از زندگیم کاملا راضی هستم خانمم همه جوره بهم محبت میکنه و عاشقم هست بدون هم واقعا نمیتونیم زندگی کنیم اینقدر همدیگرو دوست داریم که یک لحظه بدون هم نمیتونیم زندگی کنیم
سمیرا هم با پسر خاله اش بخاطر جنده بازی هاش بعدها از سعید شنیدم جدا شده
همیشه به سعید گفتم از سمیه فاصله بگیره واقعا تا الان نزاشته سعید ازدواج کنه البته سعید دوست دختر های دیگه هم داره دیگه سمیه رو واسه رفیق هاش و همکاراش جور میکنه
داستان زندگیم کاملا واقعی هست دوستان اگر نگارش غلط املایی بود به بزرگواری خودتون ببخشید فقط در انتخاب همسر دقت کنید
امسال پسرم میره کلاس اول الان که این داستان می نویسم صرفا بخاطر اینکه تا الان نشنیدم هیچ دوست پسر و دختری باهم ازدواج کنن و موفق باشن تو زندگی با تشکر فراوان از تمامی دوستان که طولانی شد داستان از نظرات خوب دوستان و سرگذشت خودشون در کامنت ها میخونم که در کشور ما چه میگذرد با آرزوی خوشبختی تمام پسر و دخترها.
نوشته: حامد
2 پاسخ به “حامد و سمیه (۲ و پایانی)”
عععععععععععاااااااااااالللللللللیییییییییی
کیر کوسه جنوب تا انتها توماتحتت