سلام
اولین خاطرمه که میخوام تو این سایت بنویسم.
اسممو میزارم نیما
۲۸ سالمه و قد بلندمو و لاغر
این زن عموم ۳۸ سالش بود موقع اتفاق
۱۶۷ قدش و ۷۰ وزن ولی فقط کون .کمر باریک اما کون و رون واویلا قیافه هم خدایی ۲۰
حقیقت من خیلی وقت بود تو کفش بودم و مرتبم جق میزدم به یادش. خونمونم که میومد یه جوری بود ک حالتو خراب میکرد کسکش. تا اینکه یروز گفتم ی حرکتی بزنم روش .
البته بگم که خاطره اینجوری نقشه کشیدن و پلن های دراز مدت داشتم و چنتایی به ثمر رسیده و اگه بازخورد این خاطرم خوب بود اونارو هم مینویسم، آخر دانشگام بود ک تقریبا پنج ساله شده بود لیسانس بی صاحب. و دیگه موقعش بود برم سربازی
یه محله بود خونه ی ما و عموم اما ی فاصله ۷۰۰ ۸۰۰ متری داشت
به بهونه ی اینکه دیگه موقع ازدواجمه و زن عمو تو سر زبون داری یکیو پیدا کن سر حرف و پیامو باهاش باز کردم
همینجور الکی گفتم فلان دختر همسایتونه الکی فنگ انداختم گفت اره و دختر خوبیه و هماهنگ میکنم باهاش حرف بزنی ماهم کسخل یه قرارم با این دختر رفتیم با وجودی که کل نقشه خوده زن عمو بود . دختره هم خیلی نجیب و خوب که رفتیم یجای نشستیم و حرف زدیم که گفت ما به درد هم نمیخوریم خداروشکر . چون من خدایی اصل نقشم یه چی دیگه بود .خلاصه این اومد و گذشت به زن عموم گفتم من اصلا نمیتونم تکلیفمو با خودم مشخص کنم برا ازدواج حس میکنم یه کار نکرده دارم ک باید انجامش بدم و بعد مجردیو ببوسم بزارم کنار. از اون اصرار که چیه منم آب و تابش میدادم.و اونم کنجکاو تر میشد. شب ساعت های ۱۰ اینا بود اخه عموم کارش یجوری بود که یروز در میون شب نمیومد.خلاصه منم وسط همین آب و تاب دادنا قسمش دادم که به کسی نگه و من فقط به تو اعتماد دارم، یهو در اومدم گفتم من از تو از بچگیم که عروس عموم شدی خوشم میومد داشتم فاز الکی میدادم که شوکش کنم. یکی دو روز ج نداد بعد گفت که شوکه بوده و تو سالمی چته این حرفا چیه من خلاصه اصرار میکردم ک خوشم میاد از تو تو کفت بودمو یکی دوبارم بچش به پیام دادناش شک کرده بود این وسطو و جمع کرده بود تا اینکه رفتن مسافرتو برگشتنی بهم گفت ک به عموت گفتم عموتم گفته نیما بچس چرت میگه . خیلی جدی نگرفته بود عموی بدبختم .منم ترسیدم حقیقت گفتم الان پا پس بکشم پررو تر میشه و تو دلمم میمونه پلن جدید ریختم و با پسر عمم رفتم سرم و جزئیاتش و بانداژ و چسب زخم و تیغ صورت تراشی و اینارو گرفتم و هماهنگ کردم اورژانس بریم و کسی تو اتاق تزریقات نبود من ادای خودکشی و رو تخت دراز بکشم . دم در بیمارستان تیغ می کشیدم رو دستم که یکم خون بیاد این بانداژارو خونی کنم یکم طبیعی جلوه بده ولی خب عمیقم نمیزدم که پاره شم. پسر عمه ی کسخل ما مستم بود حالا من با اصرار زنگش زدم بودم از پا بساط تو باغ کشیده بودمش اینجا، تیغو گرفت کشید که دیگه جلو خونو نمیشد بگیری . خلاصه با کون پارگی نقشه رو اجرا کردمو چندتا عکس تهیه کردم.
یه نصف روز هم پیام نداده بودم بهش ک جز نقشه بود، عکسو فرستادمو گفتم من همچین حرکتی زدمو و خونه نبودم و دوستام رسوندنم بیمارستان و شانسم گفته وگرنه مرده بودم.
گفتم همش بخاطر توعه ک حس واقعیمو گفتمو ک توجه نکردی رفتی به عمومم گفتی . گفتم بابام بفهمه پای تو وسط خودکشی بچشه ابرو نمیزاره برات اخه من بابام داداش بزرگ عموهام بود و برو بیا و ریش سفیدیه برا خودش و دیکتاتوری میکنه تو خانواده ی پدریم.
من ک مث سگ میترسم از بابام زن عموم بدتر خلاصه افتاده بود به التماس ک چرا اینجوری میکنی و فلان و فلان و اروم اروم دیگه حرفاش میشد اینکه تو این همه ادم چرا من، مگ من چی دارم . منم ازش تعریف میکردم که خدایی کون تو رو هیشکی نداره و خوشگلی و خوش اندامی تو این سن از ۲۰ ساله ها سرتری . این وسط هر از گاهی از درد دستم و بانداژی ک بسته بودمم عکس میفرستادم و خط و نشونی میکشیدم خلاصه من میگفتم قبل سربازیمو و ازدواجم یبار باهات باشم از من اصرار از اون گریه و انکار تا اینکه چند روز بعد گفت شب عموت نیست ۱۱ شب پ میدم بهت اوکی بود بیا.منم تو کونم سه باند میزدم انگار. ی صفایی دادم تو حموم به خودمو رفتم پیش رفیقام تا از جدیدترین متود های کمر سفت کنی مطلع بشم . ترا و زایلاپی و آمار گرفته بودمو دستمم رسیده بود ک وقتش رسیدو ساعت ۱۱ من ماشینو کوچه پشتی خونشون پارک کردمو مرتب دوبار زایلا پی زدم و ترا انداختم. یه ارکتو هم انداختم ک دیگ انگار سه پا شده بودم با این شرایط ک یکیش انگار خون مرده شده بود و هیچ حسی نداشت اصلا کیرمو حس نمی کردم انگار گوشت اضافه بود در رو رو هم گذاشته بود رفتم بالا و درو باز کرد رفتیم تو اتاقشون و گفت اروم فقط بچه ها خوابن.میوه آورده بود و آب و آبمیوه خلاصه بدنشم می لرزید و دست میخواستم بهش بزنم میگفت نیما بخدا من هنوز شوکه هستم و نمیدونم چیکار میکنم و همش بخاطر توعه ک دیوونه ای یه کاری سر خودت میاری هممونو بدبخت میکنی خلاصه اروم اروم بغلش کردمو خوابیدم روشو بوس و بو کشیدن و دست بردن زیر شورتش. بدنش یخ کرده بود و می لرزید و کل بدنشم دون دون شده بود از استرس.قبلش بهم گفته بود نه خوردن خوشم میاد نه اینکه توقع کن لب بگیرم و بوست کنم .منم حقیقت کلم رو هزار بود همه ی متدهای کمر سفت کنیو زده بودم ک حالیم نکردم خودمم، ولی ی حال اساسی بهش بدم و عقده ی تو کف بودنشو خالی کنم و پارش کنم. لختش کردم و رفتم لای پاش و شروع کردم کسشو خوردن و انگشت کردن و سینشو مالیدن خیلی تمیز و سفید و لیزر کرده یعنی حتی در حد پرز هم نداره این زن. هی تندش میکردم و نفس زدناش بالا می رفت دیگ شروع کرده بودم میخوردم و دستمو عقب میکردم ک اونم همین امشب تست کنم.رفتم روش و اروم بردم تو یه آخی کشید و گفت وای چیکار کردیم ما، می گفت من آدم قبل نمیشم و گریه میکرد ولی بغلم میکرد و میگفت جون مادرت هیچکی نفهمه من ابرو دارم و هرچی هس بینمون بمونه قسمت میدم به کسی نگو .منم اون لحظه هرچی میگفت میگفتم چشم. وحشیانه میزدم و پوزیشن عوض میکردیم و بتونم تا آخر محکم بزنم ک اشکشو در بیارم سادیسم داشتم بخدا. اخه ی عمر واقعا تو کفش بودم هم خوشگل بود هم اندامی هم افاده میومد ولی رو نمیداد به آدم. دیگ پلنم به سرانجام رسیده بود و داشتم از ثمره ی ریسک و لاشی بازیم لذت میبردم. من به کمر می خوابیدم و اون میومد رومو رگباری میزدم و سرشو میکرد تو بالش و جیغشو خفه میکرد همزمان دست تو سوراخ عقبش میکردم و می خواست دستمو پس بزنه دستش میگرفتم و چنگ میزدم کونشو ک ینی باید کونم بدی و مقاومت نکن. پوزیشن عوض کردم و حسابی تف زدم به کیرم و سوراخ زن عمومو و بدون مقدمه یهو کردم عقب که پرید جلو و گفت تورو قران آروم مگ پدرکشتگی داری منم گفتم امشبو حال بده پایه باش و اصرار میکردم و دمر خوابونده بودم و بالش زیر شکمش و ی بالشتم خودش گاز گرفته بود و باز بدون مقدمه با فشار کردم عقب و خوابیدم روش و گردنشو گاز میگرفتم و التماس میکرد اروم باش و گاز نگیر عموت میبینه شک میکنه.منم گوش نمیدادم کسخل شده بودم و اومدم بالا و با دستم لمبرای باسنشو باز کردم ک ببینم کیرمو میکنم تو کونش و تند و محکم میزدم ک هر دفعه ی آیی خفه ای میداد دو تا دستمو کنارش پایه کردمو و تند تند محکم میزدم داگیش کردم و تند و محکم میزدم ک استخونام درد میگرفتن لبه ی تخت به حالت سجده گفتم وایسه میکردم تو کسش و در میاوردم میکردم تو کونش خدایی انقد تمیز بود ک من ۱۸ سانت کیرمو انقدر عمیق تا اخر زده بودم یذره بو هم نگرفته بود. دیگه انقد خیس شده بود و شهوتی شده بود ک لذت میبرد منم در میاوردم محکم تا اخر تکی میزدم عقب باز تکی میزدم جلو. اونم فقط سرشو به بغل چسبونده بود به تخت و لبشو گاز میگرفت منم واقعا ن حس میکردم لذت میبرم نه حس میکردم آبم میخواد بیاد انقدی پماد زایلا پی زده بودم.دمر خوابوندمش دو تا بالش گذاشتم که باسنش کامل قلبی بیاد بالا از عقب بدون رحم میزدم و اونم اروم میگفت نیما نامرد اروم مردم. تا اینکه تا آخر آبمو تو عقبش خالی کردم دیگه نا نداشتم . تا ۳ صبح دو بار دیگم رفتم و حالم داشت از خودم بهم میخورد انقدر عرق کرده بودم . زدم بیرون و رفتم کلید خونه خودمون انداختم و اروم رفتم خوابیدم.تا چند روز ج نمیداد خبری نبود ازش . تازه اول ماجرای ما شروع شد عکس میگفتم می فرستاد از کس و کونش میرفتم فانتزی امو اجرا میکردم وقتی موقعیتش داشت و کسی نبود، تا امسال که عروسی کردم خودم شاید بالای ۱۰ بار کردمش و یجوری بردش کرده بودم و میگفتم هر وقت خواستم باید موقعیتشو درس کنی بیام جوری بکنمت که به عمومم ندی.تو این مدت ساک زدن و توش ریختن هر فانتزی که شاید اجازشم به عموم نمیداد من روش اجرا کردم و تو چتم میگفتم این یه دوستی رازگونس بینمون و باید مثل یه رازم بمونه وگرنه گرون تموم میشه بهمون کسی بو ببره اونم اطاعت میکنه.امسال دیگه بعد ازدواجم نزدیک شم نشدم و مثل یه زن عمو باهاش رفتار میکنم ولی میبینم تو چشاش که چقد از من میترسه.
اگه لایک این خاطرم بالا بره براتون یکی دیگ از پلن هامو که دختر عمم بود و شاید افاده ای ترین و قُد ترین دختر فامیلمون بود و با یه سوتی که داده بود و من تیری در تاریکی انداختمو هم براتون مینویسم که اون جریانش خیلی گنگ تر و پر ریسک تر بود.
اولین خاطرمه که میخوام تو این سایت بنویسم.
اسممو میزارم نیما
۲۸ سالمه و قد بلندمو و لاغر
این زن عموم ۳۸ سالش بود موقع اتفاق
۱۶۷ قدش و ۷۰ وزن ولی فقط کون .کمر باریک اما کون و رون واویلا قیافه هم خدایی ۲۰
حقیقت من خیلی وقت بود تو کفش بودم و مرتبم جق میزدم به یادش. خونمونم که میومد یه جوری بود ک حالتو خراب میکرد کسکش. تا اینکه یروز گفتم ی حرکتی بزنم روش .
البته بگم که خاطره اینجوری نقشه کشیدن و پلن های دراز مدت داشتم و چنتایی به ثمر رسیده و اگه بازخورد این خاطرم خوب بود اونارو هم مینویسم، آخر دانشگام بود ک تقریبا پنج ساله شده بود لیسانس بی صاحب. و دیگه موقعش بود برم سربازی
یه محله بود خونه ی ما و عموم اما ی فاصله ۷۰۰ ۸۰۰ متری داشت
به بهونه ی اینکه دیگه موقع ازدواجمه و زن عمو تو سر زبون داری یکیو پیدا کن سر حرف و پیامو باهاش باز کردم
همینجور الکی گفتم فلان دختر همسایتونه الکی فنگ انداختم گفت اره و دختر خوبیه و هماهنگ میکنم باهاش حرف بزنی ماهم کسخل یه قرارم با این دختر رفتیم با وجودی که کل نقشه خوده زن عمو بود . دختره هم خیلی نجیب و خوب که رفتیم یجای نشستیم و حرف زدیم که گفت ما به درد هم نمیخوریم خداروشکر . چون من خدایی اصل نقشم یه چی دیگه بود .خلاصه این اومد و گذشت به زن عموم گفتم من اصلا نمیتونم تکلیفمو با خودم مشخص کنم برا ازدواج حس میکنم یه کار نکرده دارم ک باید انجامش بدم و بعد مجردیو ببوسم بزارم کنار. از اون اصرار که چیه منم آب و تابش میدادم.و اونم کنجکاو تر میشد. شب ساعت های ۱۰ اینا بود اخه عموم کارش یجوری بود که یروز در میون شب نمیومد.خلاصه منم وسط همین آب و تاب دادنا قسمش دادم که به کسی نگه و من فقط به تو اعتماد دارم، یهو در اومدم گفتم من از تو از بچگیم که عروس عموم شدی خوشم میومد داشتم فاز الکی میدادم که شوکش کنم. یکی دو روز ج نداد بعد گفت که شوکه بوده و تو سالمی چته این حرفا چیه من خلاصه اصرار میکردم ک خوشم میاد از تو تو کفت بودمو یکی دوبارم بچش به پیام دادناش شک کرده بود این وسطو و جمع کرده بود تا اینکه رفتن مسافرتو برگشتنی بهم گفت ک به عموت گفتم عموتم گفته نیما بچس چرت میگه . خیلی جدی نگرفته بود عموی بدبختم .منم ترسیدم حقیقت گفتم الان پا پس بکشم پررو تر میشه و تو دلمم میمونه پلن جدید ریختم و با پسر عمم رفتم سرم و جزئیاتش و بانداژ و چسب زخم و تیغ صورت تراشی و اینارو گرفتم و هماهنگ کردم اورژانس بریم و کسی تو اتاق تزریقات نبود من ادای خودکشی و رو تخت دراز بکشم . دم در بیمارستان تیغ می کشیدم رو دستم که یکم خون بیاد این بانداژارو خونی کنم یکم طبیعی جلوه بده ولی خب عمیقم نمیزدم که پاره شم. پسر عمه ی کسخل ما مستم بود حالا من با اصرار زنگش زدم بودم از پا بساط تو باغ کشیده بودمش اینجا، تیغو گرفت کشید که دیگه جلو خونو نمیشد بگیری . خلاصه با کون پارگی نقشه رو اجرا کردمو چندتا عکس تهیه کردم.
یه نصف روز هم پیام نداده بودم بهش ک جز نقشه بود، عکسو فرستادمو گفتم من همچین حرکتی زدمو و خونه نبودم و دوستام رسوندنم بیمارستان و شانسم گفته وگرنه مرده بودم.
گفتم همش بخاطر توعه ک حس واقعیمو گفتمو ک توجه نکردی رفتی به عمومم گفتی . گفتم بابام بفهمه پای تو وسط خودکشی بچشه ابرو نمیزاره برات اخه من بابام داداش بزرگ عموهام بود و برو بیا و ریش سفیدیه برا خودش و دیکتاتوری میکنه تو خانواده ی پدریم.
من ک مث سگ میترسم از بابام زن عموم بدتر خلاصه افتاده بود به التماس ک چرا اینجوری میکنی و فلان و فلان و اروم اروم دیگه حرفاش میشد اینکه تو این همه ادم چرا من، مگ من چی دارم . منم ازش تعریف میکردم که خدایی کون تو رو هیشکی نداره و خوشگلی و خوش اندامی تو این سن از ۲۰ ساله ها سرتری . این وسط هر از گاهی از درد دستم و بانداژی ک بسته بودمم عکس میفرستادم و خط و نشونی میکشیدم خلاصه من میگفتم قبل سربازیمو و ازدواجم یبار باهات باشم از من اصرار از اون گریه و انکار تا اینکه چند روز بعد گفت شب عموت نیست ۱۱ شب پ میدم بهت اوکی بود بیا.منم تو کونم سه باند میزدم انگار. ی صفایی دادم تو حموم به خودمو رفتم پیش رفیقام تا از جدیدترین متود های کمر سفت کنی مطلع بشم . ترا و زایلاپی و آمار گرفته بودمو دستمم رسیده بود ک وقتش رسیدو ساعت ۱۱ من ماشینو کوچه پشتی خونشون پارک کردمو مرتب دوبار زایلا پی زدم و ترا انداختم. یه ارکتو هم انداختم ک دیگ انگار سه پا شده بودم با این شرایط ک یکیش انگار خون مرده شده بود و هیچ حسی نداشت اصلا کیرمو حس نمی کردم انگار گوشت اضافه بود در رو رو هم گذاشته بود رفتم بالا و درو باز کرد رفتیم تو اتاقشون و گفت اروم فقط بچه ها خوابن.میوه آورده بود و آب و آبمیوه خلاصه بدنشم می لرزید و دست میخواستم بهش بزنم میگفت نیما بخدا من هنوز شوکه هستم و نمیدونم چیکار میکنم و همش بخاطر توعه ک دیوونه ای یه کاری سر خودت میاری هممونو بدبخت میکنی خلاصه اروم اروم بغلش کردمو خوابیدم روشو بوس و بو کشیدن و دست بردن زیر شورتش. بدنش یخ کرده بود و می لرزید و کل بدنشم دون دون شده بود از استرس.قبلش بهم گفته بود نه خوردن خوشم میاد نه اینکه توقع کن لب بگیرم و بوست کنم .منم حقیقت کلم رو هزار بود همه ی متدهای کمر سفت کنیو زده بودم ک حالیم نکردم خودمم، ولی ی حال اساسی بهش بدم و عقده ی تو کف بودنشو خالی کنم و پارش کنم. لختش کردم و رفتم لای پاش و شروع کردم کسشو خوردن و انگشت کردن و سینشو مالیدن خیلی تمیز و سفید و لیزر کرده یعنی حتی در حد پرز هم نداره این زن. هی تندش میکردم و نفس زدناش بالا می رفت دیگ شروع کرده بودم میخوردم و دستمو عقب میکردم ک اونم همین امشب تست کنم.رفتم روش و اروم بردم تو یه آخی کشید و گفت وای چیکار کردیم ما، می گفت من آدم قبل نمیشم و گریه میکرد ولی بغلم میکرد و میگفت جون مادرت هیچکی نفهمه من ابرو دارم و هرچی هس بینمون بمونه قسمت میدم به کسی نگو .منم اون لحظه هرچی میگفت میگفتم چشم. وحشیانه میزدم و پوزیشن عوض میکردیم و بتونم تا آخر محکم بزنم ک اشکشو در بیارم سادیسم داشتم بخدا. اخه ی عمر واقعا تو کفش بودم هم خوشگل بود هم اندامی هم افاده میومد ولی رو نمیداد به آدم. دیگ پلنم به سرانجام رسیده بود و داشتم از ثمره ی ریسک و لاشی بازیم لذت میبردم. من به کمر می خوابیدم و اون میومد رومو رگباری میزدم و سرشو میکرد تو بالش و جیغشو خفه میکرد همزمان دست تو سوراخ عقبش میکردم و می خواست دستمو پس بزنه دستش میگرفتم و چنگ میزدم کونشو ک ینی باید کونم بدی و مقاومت نکن. پوزیشن عوض کردم و حسابی تف زدم به کیرم و سوراخ زن عمومو و بدون مقدمه یهو کردم عقب که پرید جلو و گفت تورو قران آروم مگ پدرکشتگی داری منم گفتم امشبو حال بده پایه باش و اصرار میکردم و دمر خوابونده بودم و بالش زیر شکمش و ی بالشتم خودش گاز گرفته بود و باز بدون مقدمه با فشار کردم عقب و خوابیدم روش و گردنشو گاز میگرفتم و التماس میکرد اروم باش و گاز نگیر عموت میبینه شک میکنه.منم گوش نمیدادم کسخل شده بودم و اومدم بالا و با دستم لمبرای باسنشو باز کردم ک ببینم کیرمو میکنم تو کونش و تند و محکم میزدم ک هر دفعه ی آیی خفه ای میداد دو تا دستمو کنارش پایه کردمو و تند تند محکم میزدم داگیش کردم و تند و محکم میزدم ک استخونام درد میگرفتن لبه ی تخت به حالت سجده گفتم وایسه میکردم تو کسش و در میاوردم میکردم تو کونش خدایی انقد تمیز بود ک من ۱۸ سانت کیرمو انقدر عمیق تا اخر زده بودم یذره بو هم نگرفته بود. دیگه انقد خیس شده بود و شهوتی شده بود ک لذت میبرد منم در میاوردم محکم تا اخر تکی میزدم عقب باز تکی میزدم جلو. اونم فقط سرشو به بغل چسبونده بود به تخت و لبشو گاز میگرفت منم واقعا ن حس میکردم لذت میبرم نه حس میکردم آبم میخواد بیاد انقدی پماد زایلا پی زده بودم.دمر خوابوندمش دو تا بالش گذاشتم که باسنش کامل قلبی بیاد بالا از عقب بدون رحم میزدم و اونم اروم میگفت نیما نامرد اروم مردم. تا اینکه تا آخر آبمو تو عقبش خالی کردم دیگه نا نداشتم . تا ۳ صبح دو بار دیگم رفتم و حالم داشت از خودم بهم میخورد انقدر عرق کرده بودم . زدم بیرون و رفتم کلید خونه خودمون انداختم و اروم رفتم خوابیدم.تا چند روز ج نمیداد خبری نبود ازش . تازه اول ماجرای ما شروع شد عکس میگفتم می فرستاد از کس و کونش میرفتم فانتزی امو اجرا میکردم وقتی موقعیتش داشت و کسی نبود، تا امسال که عروسی کردم خودم شاید بالای ۱۰ بار کردمش و یجوری بردش کرده بودم و میگفتم هر وقت خواستم باید موقعیتشو درس کنی بیام جوری بکنمت که به عمومم ندی.تو این مدت ساک زدن و توش ریختن هر فانتزی که شاید اجازشم به عموم نمیداد من روش اجرا کردم و تو چتم میگفتم این یه دوستی رازگونس بینمون و باید مثل یه رازم بمونه وگرنه گرون تموم میشه بهمون کسی بو ببره اونم اطاعت میکنه.امسال دیگه بعد ازدواجم نزدیک شم نشدم و مثل یه زن عمو باهاش رفتار میکنم ولی میبینم تو چشاش که چقد از من میترسه.
اگه لایک این خاطرم بالا بره براتون یکی دیگ از پلن هامو که دختر عمم بود و شاید افاده ای ترین و قُد ترین دختر فامیلمون بود و با یه سوتی که داده بود و من تیری در تاریکی انداختمو هم براتون مینویسم که اون جریانش خیلی گنگ تر و پر ریسک تر بود.
نوشته: لاشی پرومکس
19 پاسخ به “زن عموی سکسی و خوشگل”
تا اونجایی که نوشتی زن عموت به عموت گفت راست بود بقیش کاراییه که عموت با خودت کرده!!
الان باید این جفنگیاتو باور کنیم؟یک مشکل شما جقی ها اینه که همیشه طرف مقابلتون زنه نه تنها کصخله و اندیشه و فکر و عقل و … نداره بلکه کلا جنده تشریف دارندحالا خوبه تو اب میوه خوردی و شربت نخوردیفکرشو کن رفته به یارو تجاوز کنه طرف وقت گذاشته اب میوه هم اماده کردهچی می زنید شماها؟
داستان این هست که به عمو گفت عمو هم گفت قرار بزار ۱۱شب بیاد وکشوند اوردت خونه تا سه صبح کردنت جوری که فهمیدی باید بری زن بگیری وگرنه میشی برده ی عمو و عمو جانی صفرت رو پنج میکنه
راستش بگو عمو و زن عموت بودن ،یا ننه و بابات😂😂
همون اول که گفتی به کل محل کون دادی و بعدا برامون تعریف میکنی کافی بود ادامه ندادم جقی مفلوک کم بده به کندوان سوراخ کونت گفته زکی بیا منو بخور
هر کس به نامردی یک زن را وادار کند که باهاش بخوابه خودش حاصل یک رابطه زوری ننه اش با یکی مثل خودشه زن به اندازه کافی در جامعه ما محدودیت و مشکل داره و بخاطر ترس از آبرو و حفظ زندگیش راحت میتونه مورد سو استفاده قرار بگیره
سکس نبود سادیسم جق بودبه مغزت فشار آوردهرفتی کون دادی و تخیلاتتو نوشتی
تو به اونجای ننت خندیدی که فکر میکنی کسی توهمات تورو باور میکنه.
اسمتو میذارم کسخل، و مطمعنم حداکثر ۱۷ سالته.اگه باز خورد خوب باشه بازم مینویسی؟باز خورد خوبم ینی میخوای؟ینی بازم میخوای بنویسی؟ننویس لطفا
قطعا عموت بارها ننتو گاییده و توی بچه کونی توهم زنعموتو داری
همين كه گفتى ساديسم دارى و لاشى بازى در ميارى كافيه
دوستان وقتی های باشید بعضی از کامنت ها می ترکونه از خنده
سادیسم داشتم بخدا 👍
الانم عموت زایلا پی زده داره میره سروقت زنت
نیمه دوم داستان راز بقا بود. شبکه چهار و مستند نبین عموجون کونت به خون افتاده
شرط می بندم مادرتم همینطوری کردنش.آخه بابات و عموت مثل همند
این دیگه سکس و حال نیست دقیقا مصداق کامل تجاوز جنسیه برای من که قابل فهم نیست متجاوز در زمان تجاوز چه حالی میکنه یا حداقل آخر کار عذاب وجدان میاد سراغش یا نهو اینکه آیا نیم ساعت کردن ارزش دل شکستن و آزار انسان دیگه رو داره یا نه و ده ها سوال دیگه
جق استایل توهمی
تنها دلیلی که باعث شد لایک بدم این بود که خودت قبول داریلاشی هستی