رضا و خواهرزن

اسم من رضا متاهل و دارای ۲ بچه ، یه خواهر خانم دارم که از زمان مجردی تو کفش بود که بالاخره هم اوکی شد با من و یک سکس لاپایی زمان مجردی،به من قول داد هر وقت متاهل شد یه بار دیگه با هم سکس میکنیم
دو سه سال بعد از ازدواجش همه چیزو انکار کرد ، یه بار با همسرش آمدن منزل ما ، باجناقم دست کلید رو روی اپن گذاشت ، دست کلید رو طوری برداشتم که متوجه نشد رفتم تا سر کوچه سریع یه کلید از روی کلید در حیاط منزلشون زدم واسه خودم، از این ماجرا دو سه هفته ای گذشت ، به خواهر زنم تاکید کردم نمی‌خوای دعوتم بکنی به سکس ، که دوباره گفت نه ، بهت رو میدن پررو میشی
باجناق به دلیل اینکه کارهای خدماتی ساختمان انجام میده چون کارش خوبه مدام شهرستانهای اطراف شهرمون می‌ره برای کار
یه روز که میدونستم رفته سرکار ، قبلش بهش زنگ زدم گفت رفتم فلان شهر، خیالم راحت شد ، رفتم طرف منزلشون، کلید رو داخل در انداختم وارد شدم، اینارو الان دارم راحت مینویسم ولی قلبم آمده بوده تو دهنم ، و حتی تپش قلب گرفته بودم که چی پیش میاد، وارد اتاق خوابشون شدم خواهر زنم خوابیده بود ، یواش رفتم زیر پتو کنارش، یدفغه مثل برق گرفته ها بلند شد، گفت تو اینجا چکار می‌کنی و حالا شوهرم میاد بدبخت میشیم، به خود مسلط شدم باهاش حرف زدن ، قبول نمی‌کرد می‌گفت مگه من جنده ام ، کلی قسم و آیه و جون این جون اون رو قسم خوردن که بار اخرمه ، به زور قبول کرد ، منو بگی هنوز ترس تو تنم بود ، آروم لختش کردم رفتم پایین کوسشو بلیسم گفت من از این کارا خوشم نمیاد، خلاصه شروع کردم بهش ور رفتن ، کمی سینه هاشو ، لاله گوشش، کم کم دستمو بردم لاپاش و کوسشو لمس کردم و شروع کردم مالیدن، کم کم احساس کردم داره خیس میشه، نوک سینه هاشو لیس میزدم و گاز کوچولو می‌گرفتم ، همش می‌گفت کارتو بکن برو ، تا کسی نبومده، آروم با آب کوسش ، سوراخ پشت رو خیس کردم و نوک انگشتمو کردم تو پشتش ، یدفعه خودشو سفت گرفت، گفتم شل کن ، به زور قبول کرد ، از یه طرف کوسشو می‌مالیدم از یک طرف سینه هاشو می‌خوردم از طرف دیگه انگشتم تو سوراخ کونش بود ، احساس کردم نفس نفس افتاد دیدن تبدیل شد به ناله های ریز و یکدفعه به خودش لرزید ، حالا نوبت من بود بهش گفتم بیا رو من آمدم و بالا و پایین میکردو منم موهاشو گرفته بودم و از پشت میکشیدم، به پهلو خوابوندمش و سرشو گذاشتم تو کوسش ، به خاطر استرس و تلمبه زدن های مکرر احساس کردم داره ابم میاد ، کشیدم بیرون و ریختم رو کمرش ، واسش پاک کردم ، هیچی دیگه لباسمو پوشیدم ولی اون هنوز لخت بود ، آمدم دم در سرگ کشیدم و دیدم کسی نیست زدم به کوچه، تا یه مدت با من سرسنگین بود ، ولی باهاش حرف زدم گفتم حرف نزدن منو تو شک برانگیز میشه، دیگه دوباره کم کم یخهاش آب شد و دوباره رفتارش مثل قبل شد ، هنوزم بهش پیشنهاد میدم میگه اصلا تا آبروی منو نبردی اینورا پیدا نشه این اولین تجربه من از نوشتن خاطره ام بود ، هر کم و کاستی به بزرگی خودتون ببخشید

نوشته: رضا

بازدید 10,352

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

7 پاسخ به “رضا و خواهرزن”

  1. داداش کاری به راست و دروغش ندارم ولی خیلی بد نوشتی اصلا نه خلاقیتی نه تعلیقی نه تصویر سازی هیچیانشا می نوشتی مدرسه نمره هات چند میشد؟

  2. یعنی باجناقت جیب نداشت چه کلید را بذاره داخل جیبش یه چیزی بگو با عقل و منطق جور در بیاد یکم دروغ هم میگید قابل باورتر بگید فحش نمیدم چون لیاقتش را نداری

  3. بیا برو کم کص بگو عموووووو… از کجا فهمیدی کدوم کیلید در حیاطه جاکش؟؟؟!!!

  4. زن خودت همون موقع:مطمعنی کلیدو درست کپی کردهباجناقت: آره بابا پیش رفیق خودم رفته کارش درستهزودتر بخورش تا کارشون تموم نشده

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید