بدون فحش نظر بدید.
بخش دوم: فرار پراسترس از کرج و سکس دوباره
بعد از ارضا شدن، روش دراز کشیدم. کنارش رو مبل خوابم برد. چون کلی رانندگی کرده بودم و خسته بودم و حس خستگی بعد سکس، فوراً خوابم برده بود.
با صدای تقتق بیدار شدم. دیدم صدای مهسا میآد: «مامان، در رو باز کن دیگه !»
از خواب پریدم. حوری هم بیدار بود. اونم خوابش برده بود.
هر دو لخت بودیم.
استرس ما رو گرفت.
حوری گفت: «نترس، الان درستش میکنم. تو فقط لباسهاتو بپوش، آماده شو.»
دست و پاهام داشت میلرزید. چند بار پامو انداختم تو شلوار ولی تو نرفت.
دوباره باز سعی کردم و سعی کردم. بدنم داشت یخ میکرد ولی خیس عرق شدم. قلبم انگار رو دور تند بود. گفتم: «عَه، عصبی شدم از دست شلوار!»
حوری انگشت اشارهش رو گذاشت رو لبم، گفت: «هیییییس.»
رفت سمت طاقچه، کارت بانکی رو برداشت، یه چادر سر کرد. منم داشتم نگاهش میکردم و همزمان شلوارم رو میپوشیدم.
در رو باز کرد.
رفت در حیاط رو نیمهباز کرد و به دخترش گفت: «مامان، من حموم بودم. تو این کارت رو بگیر، برو تو نونوایی بذار تو نوبت، بیا. من میرم میگیرم.»
دخترش یه کم غر زد. حوری گفت: «دخترم، عزیزم، برا شب نون نداریم، الان تموم میشه. وسایلت رو بده، آفرین خوشگل مامان.»
دخترش رو فرستاد رفت.
سریع برگشت، وسایل دخترش رو انداخت رو مبل، دو طرف صورتم رو گرفت، لب پایینم رو محکم بوسید.
منم دیگه همه لباسهامو پوشیده بودم. گفت: «عجله کن، از اینجا تا نونوایی دو سه دقیقه راهه. ماشین رو کدومور گذاشتی؟»
گفتم: «اینور کوچه.»
گفت: «برو اونور کوچه، تا مهسا نیومده داخل خونه، سمت ماشین نرو، حواست باشه نبینه تو رو.»
خودش هم دستپاچه داشت لباس میپوشید. رفتم بیرون، سمت مخالف ماشین، که به طرف نونوایی نرم تا با دخترش روبرو نشم.
رفتم ته کوچه کلی منتظر موندم از پشت ماشینها تا مهسا بیاد خونه منم بتونم برم سوار ماشین بشم.
کوچه تنگ و یکطرفه بود، از اونایی که دو تا ماشین به زور کنار هم جا میشن. دیوارای خونهها بلند و قدیمی، با درهای آهنی رنگورورفته. چون هنوز ساعت حدود ۶.۳۵ عصر بود و هوا روشن، چراغ های تیر برق خاموش بودن و نور آفتاب غروب کوچه رو نارنجی کرده بود. بوی نون تازه از نونوایی سر کوچه میاومد، ولی چون غروب بود، دیگه شلوغ نبود. چند تا گربه دور سطل آشغال ته کوچه میچرخیدن، یه کم صدا میدادن.
ماشین من یه مغازه با نونوایی فاصله داشت.
ده دقیقه اونجا منتظر موندم.
به حوری پیام دادم: «مهسا اومد خونه؟ من ندیدمش.»
نوشت: «نه صبر کن. احتمالا صف شلوغ بوده یا با دوستاش حرف میزنه.»
سه دقیقه بعد مهسا با یه بچه دیگه اومد نون هم دستش بود. تعجب کردم این رفت کارت رو بذاره نوبت بگیره حالا نون خریده.
رسید دم درشون حالا مگه تو میرفت.
شروع کرد به حرف زدن با دوستش.
به حوری پیام دادم که تو کوچه است.
نون گرفته بیا ببرش تو من برم بد میشه اینجا وایستادم.
حوری اومد بیرون.
گفت: «آفرین دخترم نون گرفتی بیا تو عزیزم بیا کمک کن شام درست کنیم.»
مهسا گفت: «مامان من دارم با پانیذ (دوستش) حرف میزنم میشه یه کم بمونم?»
سریع به حوری پیام دادم: «دختره رو هم چند لحظه ببر تو من بیام رد شم.»
انگار ارتباط ذهنی داشتیم.
صدا کرد: «پانیذ جون بیان تو خونه حرف بزنید.»
پانیذ اول گفته: «نه خاله برم خونه.»
حوری گفت: «پس بیا یه چیزی بدم ببر برا مامانت.»
خوب شد سریع رفتن تو. منم تند تند رفتم از جلو درشون رد شدم یه نفس کشیدم دیگه رفتم سمت نونوایی نه میتونستم پشتم رو نگاه کنم نه نگاه نکنم باز ضربان قلب گرفتم و استرس.
رسیدم به ماشین قفلش رو زدم.
پیام اومد.
«آره آوردمش تو زود باش بیا رد شو.»
نوشتم: «سوار شدم اوووووف.»
دستی صندلی رو کشیدم.
صندلی رو تا آخر خوابوندم.
دراز کشیدم تو ماشین هم آروم بشم هم یه کم زمان بگذره.
ببینم با خودم چند چندم.
براش یه نقطه . فرستادم.
نوشت: «چیه?»
نوشتم: «اوضاع مساعده?»
نوشت: «آره.»
گفتم: «اون دختره کی میره?»
(چون کوچه یکطرفه بود نمیتونستم دور بزنم بازم باید از جلو در رد میشدم.)
نوشت: «صبر کن الان میگم.»
بازم انتظار.
چشمام رو بستم.
داشتم به اتفاقات دو ساعت گذشته فکر میکردم.
این واقعا من بودم?
من با حوری?
تن به تن?
واااااااااای باورم نمیشد.
خندهام گرفت.
انگار تازه به عمق ماجرا پی بردم.
من و حوری لخت تن هم کیرم رفت تو کوسش باور کردنیه?
پیام دادم: «چی شد?»
نوشت: «صبر کن هر دوتا رو میبرم خونه پانیذ.»
بهش پیام دادم: «اومدی بیرون پیام بده من تو ماشین دراز کشیدم در خونه رو نمیبینم.»
نوشت: «الان اومدم بیرون.»
صدای بسته شدن در آهنی اومد.
نوشتم: «رسیدی دم درشون یه پیام بده بچهها رو بردی داخل یه پیام بده.»
از دم در حوری تا سر کوچه که خونه پانیذ بود یه سی متری فاصله بود.
نوشت: «باشه.»
دم درشون که رسید دیدم دیوونه نوشته.
😁😁😁😁یه پیام
چند لحظه بعد.
😝😝😝یه پیام دیگه
حالا خیالم راحت شد.
استارت زدم.
جلو پشتم ماشینها چسبونده بودن به زور اومدم بیرون.
براش پیام دادم: «من رفتم بای مرسی برا همه چی.»
اونم پیام داد: «یادت نره پیامکها رو پاک کنی.»
آخرین پیامم براش این بود: «سرت خلوت شد زنگ بزن »
بعد هندزفری بلوتوثی رو وصل کردم و راه افتادم تو جاده. ۲۰ دقیقه بعد زنگ زد.
شروع کردیم به حرف زدن.
گفتم: «حوری?»
گفت: «جوووونم?»
گفتم: «ما چکار کردیم?»
گفت: «هیچی، فقط سکس کردیم.»
معلوم بود از ته دل خوشحاله.
گفتم: «حوری، تو باورت میشه؟ من تن تو رو لمس کردم، به کوست دست زدم، کیرم رفت تو کوست!»
گفت: «آره، انگار رویا بود. خودمم فکر نمیکردم بیای اینجا، این اتفاق بیفته. اون شب که چت کردیم، بدجور حشری بودم، ولی فکر نمیکردم بیای اینجا حضوری سکس کنیم. واییییییییییی، حال داد!»
حدود یک ساعت حرف زدیم.
بهش گفتم: «حوری جوووونم، یادت نره قرص الدی بخوری. کار ما یهویی شد، منم نتونستم خودمو کنترل کنم، آبم رو ریختم تو کوست.»
گفت: «اگه نخورم چی?» با خنده.
گفتم: «شوخی نکن بابا، کار دستمون میدی!»
گفت: «چه کاری؟ فوقش حامله میشم!»
از حرفاش ترسیدم.
گفت: «من یه زن شوهردارم، کسی چه میدونه?» با خنده بلند اینو گفت.
بهش گفتم: «حالا اینا رو ولش برنامه بعدمون کی میشه?»
گفت: «نمیدونم هر چی تو بگی.»
گفتم: «اگه یه کم وقت بیشتر داشتیم یه حال اساسی بهت میدادم این زود تموم شد. حداقل باید یک ساعت رو کار باشیم.»
گفتم: «همینم خوب بود.»
گفت: «همین هفته مهسا قراره بره تولد دوستش دانشآموزی تولد گرفتن از عصر تا شب نیست. چهارشنبه میتونی برگردی?»
گفتم: «سعی میکنم فرصت رو از دست ندم.»
کون سفت و خوشفرم حوری جلو چشمم اومد گفتم چهارشنبه باید از کون هم امتحان کنم.
چهارشنبه شد.
صبح ساعت ۷ راه افتادم تو مسیر رفتم تو داروخانه یه بسته قرص ویاگرا گرفتم.
صبح اس داد کجای؟
نوشتم: تو راهم ظهر میرسم اول استراحت میکنم بعد میام پیشت.
نوشت: باشه.
ساعت دو رسیدم.
این دفعه حسابی خوابیدم تو ماشین.
۴.۱۰ بود پیام داد کجای بیا دیگه.
بیدار شدم نصف قرص انداختم یه لیوان آب خوردم.
نوشتم: الان میام.
این دفعه ماشین رو جلوتر از خونه حوری نزدیک خونه پانیذ پارک کردم که راحتتر خارج بشم.
اومدم دم در زنگ زدم، در رو باز کرد، سریع رفتم تو حیاط.
در حیاط که باز شد، حوری رو دیدم. موهای مشکی بلندش ریخته بود رو شونه هاش، چشمای قهوهایش مثل دو تا چشمه گرم بهم نگاه میکردن، و همون لبخند شیطونش رو لباش بود که قلبمو تندتر زد. بدنم از اثر قرص گرم شده بود، یه موج آروم تو رگام حس میکردم که با هر قدم بهش نزدیکتر میشدم، قویتر میشد. حوری با یه تونیک نازک و چسبون که خطوط بدنش رو نشون میداد، یه قدم بهم نزدیکتر اومد. دستش رو گذاشت رو شونم و با اون صدای نازکش گفت: «جوووونم، بالاخره اومدی.»
نفسم تند شده بود. دستمو دور کمرش حلقه کردم، حس سفتی کونش زیر پارچش انگار برق تو بدنم انداخت. آروم به گوشش زمزمه کردم: «امروز قراره یه جور دیگه باشه.» اون چشمک شیطونش رو زد و گفت: «هر چی تو بگی، عشقم.»
تو حیاط، زیر نور آفتاب غروب که دیوارای خونه رو نارنجی کرده بود، دستام رو زیر تونیکش بردم. پوست نرمش مثل ابریشم زیر انگشتام لیز میخورد. حوری نفسشو آروم تو سینه حبس کرد، چشاشو بست و سرشو به شونم گذاشت. قلبم مثل طبل میزد، قرص تو رگام کار میکرد و هر لحظه حسش قویتر میشد. دستام پایینتر رفت، خط سفت کونش رو حس کردم و یه لرزه تو بدنم افتاد. حوری آروم زمزمه کرد: «بذار بریم تو، وقت داریم…»
با هم تو خونه رفتیم. در رو قفل کردم و نور کم ملایم هال به چشام خورد. حوری رو مبل نشست، پاهاشو آروم باز کرد و بهم اشاره کرد که برم نزدیکتر. نزدیک شدم، دستمو رو رانش گذاشتم، پوستش گرم و نرم بود. نفسام با هم قاطی شده بود، قرص حسمو تیز کرده بود و یه انرژی عجیب تو بدنهام جریان داشت. حوری تونیکش رو آروم بالا کشید، بدنش مثل یه نقاشی زنده جلوم بود. دستمو رو شکمش کشیدم، من چه جورژ این زیبایی رو سری قبل ندیدم ؟ آروم به سمت پایین رفتم و کون سفتش رو محکم گرفتم. اون یه آه کشید و گفت: «جوووونم، آرومتر…»
حوری رو مبل به پشت خوابید، موهاش پخش شده بود، چشاش نیمهباز بود و اون لبخند شیطونش هنوز همونجوری بود. دستام رو بدنش میچرخوندم، هر لمسش مثل برق بود. و هر حرکت حوری مثل یه موج آروم تو وجودم میپیچید. آروم بهش نزدیکتر شدم، لبام رو گردنش گذاشتم، بوی عطرش تو هوام پیچید. حوری دستاش رو دور گردنم انداخت و گفت: «بیا امشب همهچیز رو امتحان کنیم…»
نفسام تندتر شد، بدنم مثل آتیش زیر دستاش میسوخت. دستمو زیر باسنش بردم، سفتی کونش رو حس کردم و به خودم گفتم امشب قراره اون ایده آنال رو عملی کنم. حوری انگار ذهنمو خونده بود، یه خنده آروم کرد و گفت: «بیا ببینیم چی تو سرت هست…»
آروم تونیکش رو کامل کشیدم بالا، بدنش تو نور کم هال برق میزد. دستمو رو کمرش گذاشتم و آروم بهش فشار دادم تا به پهلو بچرخه. حوری با یه نگاه بازیگوش بهم زل زد و گفت: «میخوای چیکار کنی، جوووونم؟» لبخند زدم و گفتم: «یه چیز جدید، اگه باهاش.» اون آروم سرشو تکون داد و گفت: «فقط آروم باش…»
به یه سمت چرخید و دمر خوابید.
منم همینجوری یواش یواش شلوارش رو کشیدم پایین از پاش درآوردم.
شورتش رو آروم با بازی و ناز کشیدم پایین.
اون کون بلوری و صافش اومد جلو چشمم.
با پنجههام فشارش دادم.
شورت رو تا زانوش کشیدم پایین، خودش یکی از پاهاشو از شورت آزاد کرد.
باسنش آروم بالا اومد.
با حوصله شروع کردم.
کیرم رو بین لوپ کونش مالیدم.
عقب جلو کردم.
لا درز کونش مالیدم.
حسابی کرمی و نرم شد کل چاک کونش.
گفتم: آمادهای؟
گفت: اوهوم.
کیرم رو یواش فشار میدادم تو سوراخ کونش.
تو نمیرفت.
باز کرم با انگشت حالا یه ذره هم تو کونش فرو کردم.
دوبار کیرم رو گذاشتم.
فشار دادم.
گفت: درد داره.
داشت ناله میکرد.
عزیزم تحمل کن الان تموم میشه.
یواش عقب جلو کردم.
تا تمام کیرم رو بالاخره تو کونش جا کردم.
فشار دادم دراز کشیدم روش.
تمام عصبهای کیرم درگیر شدن.
حس شهوت داشت پارهام میکرد.
الان دیگه کیرم تو کون حوری بود.
چه ذوقی داشتم
دستم رو از اطراف بردم رو سینههاش.
گرفتم تو پنجههام فشار دادم.
حوری آه و ناله میکرد، معلوم بود تحمل نداره.
کیرم رو کشیدم بیرون، یه نفس بکشه.
بهش گفتم: «حوصله کن.»
بازم سر کیرم رو گذاشتم تو سوراخ کونش، فشار دادم، این دفعه راحتتر رفت داخل.
عقب جلو کردم تو کونش.
با هر فشار کیرم انگار متورمتر میشد، تو اوج شهوت بودم.
حس میکردم الان کیرم میترکه.
خم شدم روش، با همون حالت روش خوابیدم.
از پشت سینههاش رو گرفتم، همونجوری خوابیده سعی کردم تلمبه بزنم.
همزمان انجام دو کار مالیدن سینهها و تلمبه زدن سخت بود.
بلند شدم.
شروع کردم به تند تند تلمبه زدن.
هر بار انگار میخواستم بیشتر فرو کنم.
بیست بار میشمردم، مچم خسته میشد، میخوابیدم روش.
چند بار همینجوری ادامه دادم.
با خودم گفتم وقت ارضا کردنشه.
کیرم رو کشیدم بیرون.
سرش سرخ و متورم شده بود، از شدت شق بودن داشت میترکید.
گفتم: «بچرخ جونم.»
چرخید و به پشت خوابید.
پاهاش رو انداختم رو شونهام.
کیرم رو گذاشتم وسط پاهاش.
روی کوسش بازی کردم.
وسط چاک کوسش مالوندم.
انگار داشت از حال میرفت، حالت چشماش عوض شده بود.
ترسیدم.
گفتم: «خوبی؟»
گفت: «عالی، تو فقط ادامه بده، الان فقط کیر تو رو میخوام.»
منم شروع کردم به فشار دادن کیرم تو کوسش.
یواش و با فشار کیرم رو تو کوسش جا دادم.
چون حسابی خیس شده بود، این دفعه راحتتر رفت تو.
خیلی آروم تا ته کوسش هول دادم تو، همونجا نگه داشتم.
دستام رو رسوندم به سینههاش.
گرفتم تو پنجهام و فشار دادم.
حالا دیگه شروع کردم عقب جلو کردن.
پنج و شیش بار آروم کیرم رو تو کوسش آروم عقب جلو کردم، بعد تند تند تند تند کردم.
حوری تو همین حال داشت آه و ناله میکرد، داد میزد: «بکن بکن بکن.»
دستم رو گذاشتم کنارش، خم شدم روش.
یه لب از لبهاش گرفتم.
دوباره بلند شدم.
دیدم بدنش بدجور عرق کرده و خیس خیس شده.
انگار میخواست بهم بگه ادامه بدم.
من هم باز شروع کردم به تلمبه زدن تو کوسش
هرسری بیست یا سی بار میشمردم و دراز میکشیدم روش .
هر سری تند تر عقیق تر میزد.
دیونه شده بودم
گرمای داخل کوسش وحشتناک بود .
دیگه داشت دری وری میگفت
منو فشار میداد به خودش
عقب جلو کردنم رو سخت کرد .
منو از کمر فشار داد به خودش
روش دراز کشیدم
آه او اوهی میکرد که قلبم رو میلرزوند
شونه ام رو گاز گرفت .
همینجوری خودش رو میمالوند عقب جلو کرد
اینقدر مالید تا بدنش لرزید
ارضا شد
یه آخ از ته قلب گفت
کیرم هنوز تو کوسش بود
گفتم محکم بغلم کن منم سفت چسبیدم بهش و همونجوری بلندش کردمم
یه حس ذوق و رضایتی تو چشمام بود که نگو .
همونجوری از مبل آورم پایین
رو فرش دراز کشیدم خوابید روم
گفتم خودتو شل کن
قولنج ش رو از چند جا فشار دادم صدا داد و کیف کرد
گفتم پا نشی
بذار همونجوری بمونه داخل .
حوری گفت په تو چی
گفتم حالا حالا ها آبم نمیاد قرص خوردم
گفت بکن تا بیاد دیگه
گفتم بسه فعلا
گفت اینجوری بده آخ تو هم خودتو خالی کن
گفتم من دارم کیف میکنم این برام عالیه
نوشته: فری
یک پاسخ به “ماجرای من و خواهرزنم حوری (۲)”
سلام به همهاون نقطه گذاشتن تو پیامک فرستادن…منم همچین تجربه ای داشتمخیلی عالیه…پر از هیجان و لذتولی نه با خواهر زن…