دبیر شیمیل (۴)

سلام دوستان امیدوارم که حالتون خوب باشه
داستان دبیر شیمیل رو یادتونه؟
خیلی ها از جمله خودم خیلی پیگیرش بودیم
اما نویسندش به دلایلی که نمیدونیم ادامه نداد داستان رو
من میخوام داستان رو ادامه بدم و امیدوارم که نویسنده عزیز وقتی میبینه از من ناراحت نباشه، هرچند من این کار متعلق به اون میدونم

در نهایت این اولین باریه که یه داستان اروتیک مینویسم امیدوارم که لحظاتی شما رو به دنیای فانتزی ببرم.

قسمت چهارم

صبح شده بود و نور خورشید از لای پرده‌های سفید اتاق سحر آروم آروم می‌ریخت تو. بدنم هنوز از شب قبل بی‌حال بود. ویبراتور صورتی که سحر تو کونم گذاشته بود، تا صبح منو به مرز جنون برده بود. نمی‌دونم چند بار ارضا شده بودم، ولی حس می‌کردم جسمم دیگه مال خودم نیست. چستیتی صورتی که کیرمو قفل کرده بود، هنوز رو تنم بود و با هر تکون کوچیک، یه حس عجیب و غریب تو وجودم پخش می‌شد. شورت توری سحر هنوز رو سرم بود و بوی آب کیرش با هر نفس تو وجودم نفوذ می‌کرد. دست و پاهام با دستبندهای صورتی بسته شده بودن و عملاً هیچ کنترلی رو خودم نداشتم. فقط یه جنده‌ی کوچولوی صورتی بودم که تو دام میسترس سحر گیر افتاده بود.
در اتاق باز شد و سحر با همون لبخند شیطنت‌آمیز و چشمای خمارش وارد شد. یه تاپ مشکی تنگ پوشیده بود که ممه‌های گندشو به زور نگه داشته بود و یه شلوارک جین کوتاه که پاهای سفید و خوش‌فرمشو کامل به نمایش می‌ذاشت. موهاشو شلخته از پشت بسته بود و یه فنجون قهوه تو دستش بود. بوی قهوه با بوی ادکلن همیشگیش قاطی شده بود و فضا رو پر کرده بود. اومد نزدیک تخت و بهم زل زد. حس کردم داره با چشاش منو می‌خوره.

“صبح بخیر، توله‌ی خوشگلم! خوب خوابیدی؟”با همون لحن بازیگوشش گفت و خنده‌ی ریزی کرد. می‌دونست که اصلاً نخوابیده بودم. فقط از ارگاسم به ارگاسم بعدی پرت شده بودم.

سعی کردم یه چیزی بگم، ولی جورابای تو دهنم و چسب نواری که دور سرم پیچیده شده بود، فقط یه صدای گنگ “اوووووف” ازم درآورد. سحر نزدیک‌تر شد و با انگشتای کشیده و لاک‌مشکی‌زده‌ش، آروم چسب رو از دور دهنم باز کرد. شورت توری و جوراب های شور و خوشبوشو از دهنم کشید بیرون. نفس عمیقی کشیدم و یه کم سرفه کردم. صورتم قرمز بود و چشام از شدت خستگی و شهوت خیس.

“ سحر… لطفاً… این ویبراتورو خاموش کنین… دیگه نمی‌تونم…”با صدای ضعیف و مظلوم گفتم. حس می‌کردم اگه یه بار دیگه ارضا شم، قلبم وایمیسته.

سحر خندید و فنجون قهوه‌شو گذاشت روی میز آرایش. اومد رو تخت نشست و پاهاشو انداخت رو هم. پابند نقره‌ای و طلاییش زیر نور صبح برق می‌زد. دستشو برد سمت چستیتی صورتی و آروم باهاش بازی کرد. یه لحظه حس کردم کیرم تو قفسش داره منفجر می‌شه.

“اوخی، توله‌م داره التماس می‌کنه؟ فکر کردی اینقدر راحت از دستم خلاص می‌شی؟ نه، نه، نه… تو جنده‌ی منی و قراره هر موقع دلم خواست، باهات بازی کنم.”با همون لحن خشن و شهوتناکش گفت و انگشتشو رو لبام کشید. ناخونش یه خراش ریز رو لب پایینم انداخت که یه کم سوزوند، ولی ته دلم یه حس عجیب لذت بهم داد.

دستشو برد سمت کشوی میز آرایش و یه کنترل کوچیک مشکی درآورد. ویبراتورو خاموش کرد و من بالاخره یه نفس راحت کشیدم. بدنم هنوز می لرزید، ولی انگار یه کم جون گرفته بودم. سحر بهم زل زد و گفت:

“امروز قراره یه روز خاص باشه، رضا. می‌خوام یه کم بیشتر بهت خوش بگذره. ولی قبلش باید آماده‌ت کنم.”

از تخت بلند شد و دستبند های صورتی رو از دست و پاهام باز کرد. حس آزادی بعد از یه شب قفل بودن عجیب بود، ولی هنوز چستیتی رو کیرم بود و نمی‌ذاشت کامل حس کنم خودمم. بهم اشاره کرد که دنبالش برم. چهار دست و پا، مثل همیشه، دنبالش راه افتادم. رفتیم سمت حموم. این بار یه وان پر از آب گرم و کف آماده کرده بود. بوی اسانس رز همه‌جا پیچیده بود. بهم گفت برم تو وان و خودشم پشت سرم اومد.
آب گرم بدنمو نوازش می‌کرد و حسابی آرومم کرده بود. سحر یه اسفنج نرم برداشت و شروع کرد بدنمو شستن. دستاش رو پوستم لیز می‌خورد و هر لحظه که به کونم یا چستیتی می‌رسید، یه لبخند شیطون می‌زد. حس می‌کردم داره منو برای یه چیز بزرگ‌تر آماده می‌کنه.

“می‌دونی، رضا… تو خیلی خاصی. این بدن سفید و نرم، این کون خوشگل… حیفه که فقط من ازش لذت ببرم.”اینو گفت و یه لحظه قلبم ریخت. منظورش چی بود؟ دوباره یاد حرف دیشبش افتادم که گفته بود “دوستام باهات چه حالی بکنن!”. ترس و هیجان تو وجودم قاطی شده بود.

“میسترس… منظورتون چیه؟ قراره چی بشه؟”با صدای لرزون پرسیدم. سحر خندید و اسفنج رو گذاشت کنار. یه شامپوی خوشبو برداشت و شروع کرد موهامو شستن. انگشتاش تو موهام بازی می‌کرد و حس عجیبی بهم می‌داد.

“صبر کن، توله. همه‌چیز به وقتش. فقط بدون که امروز قراره یه تجربه‌ی جدید داشته باشی. یه چیزی که هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنی.”

از وان اومدیم بیرون و منو با حوله‌ی نرمش خشک کرد. بعد برد منو به اتاقش و گفت بشینم رو صندلی آرایش. دوباره کلاه‌گیس بلوند و لنز های صورتی قلب‌دار رو سرم گذاشت. این بار یه سایه‌ی صورتی کم‌رنگ و یه برق لب براق بهم زد. وقتی تو آینه خودمو دیدم، باورم نمی‌شد. انگار واقعاً یه دختر شده بودم. یه دختر خوشگل با چشمای خمار و لبای صورتی براق.
سحر از کشو یه لباس درآورد. یه دامن کوتاه صورتی با یه تاپ توری مشکی. جوراب‌شلواری صورتی رو هم دوباره بهم داد که بپوشم. وقتی لباسا رو تنم کرد، حس کردم دیگه کاملاً مال اوم. انگار هویتم عوض شده بود و فقط یه عروسک خوشگل بودم که سحر هرجور دلش بخواد باهاش بازی می‌کنه.

“حالا آماده‌ای، جنده‌ی کوچولوی من. امروز قراره یه مهمونی کوچیک داشته باشیم. فقط من و تو و یه دوست خیلی خاص.”

قلبم تندتر زد. دوست خاص؟ کی بود؟ پسر بود یا دختر؟ یا شاید مثل سحر…؟ فکرش داشت دیوونم می‌کرد. سحر انگار ترسمو حس کرد. اومد نزدیک و دستشو گذاشت زیر چونم. سرمو بالا آورد.
چشمامو بستم و یه بوسه‌ی آروم از لبام کرد. حس گرمی و شهوتش داشت منو دیوونه می‌کرد. بعد جدا شد و گفت:

“نترس، توله. فقط قراره یه کم خوش بگذرونی. حالا بلند شو، بریم به یکی از دوستام نشونت بدم.”

دنبالش راه افتادم، چهار دست و پا، تا پذیرایی. یه دختر اونجا روی مبل نشسته بود. همون دختری بود که تو کلاس دیده بودمش. همون که موهاش بور بود و شلوار جین یخی پوشیده بود. قلبم داشت از جا درمی‌اومد. سحر منو کشوند سمتش و گفت:

“رضا، این مریم‌ست. بهترین دوستم. مریم، اینم رضاست… جنده‌ی کوچولوی من.”

مریم با یه لبخند گرم بلند شد و اومد سمتم. قدش از من یه کم بلندتر بود و بدنش خیلی رو فرم بود. یه تاپ سفید و شلوار جین مشکی پوشیده بود. موهاش رو شونه‌هاش ریخته بود و چشمای عسلیش برق می‌زد. دستشو دراز کرد و گفت:

“سلام، رضا… یا شاید باید بگم رزی؟”خندید و سحر هم باهاش خندید. من فقط سرمو انداختم پایین. صورتم قرمز شده بود.

سحر منو نشوند رو مبل و خودش کنار مریم نشست. شروع کردن به حرف زدن و منو انگار اصلاً نمی‌دیدن. مریم یه کم شوخی کرد و گفت:

“سحر جون، این همونیه که می‌گفتی؟ وای، واقعاً عین دختراست!”

سحر خندید و دستشو گذاشت رو پای من. گرمای دستش از رو جوراب‌شلواری به پوستم می‌رسید.

“آره، مریم. گفتم بهت که بهترین جنده‌مه. حالا می‌خوام یه کم باهاش حال کنیم.”

قلبم داشت از سینه‌م می‌زد بیرون. نمی‌دونستم قراره چی بشه، ولی حس می‌کردم سحر یه نقشه‌ی دیگه تو سرشه. مریم یه لیوان شراب از روی میز برداشت و یه جرعه خورد. بعد به من نگاه کرد و گفت:

“نترس، رزی. ما فقط می‌خوایم یه کم بهت خوش بگذره.”

سحر بلند شد و یه موسیقی ملایم گذاشت. بعد اومد سمتم و گفت:

“بلند شو، توله. می‌خوام یه رقص خوشگل ازت ببینم.”

رقص؟ من که اصلاً بلد نبودم! ولی نگاه خشن سحر بهم گفت که حق انتخاب ندارم. بلند شدم و آروم شروع کردم تکون خوردن. مریم و سحر با خنده نگام می‌کردن و هر از گاهی به هم چیزی زمزمه می‌کردن. حس می‌کردم یه عروسکم که دارن باهام بازی می‌کنن.
یهو سحر بلند شد و اومد پشت سرم. دستاشو گذاشت رو کمرم و شروع کرد باهام رقصیدن. بدنش بهم چسبیده بود و می‌تونستم گرمای کیرشو از رو شلوارش حس کنم. مریم هم بلند شد و از جلو بهم چسبید. حالا وسط یه ساندویچ بودم. سحر از پشت و مریم از جلو. دستای مریم رو کمرم بود و آروم آروم پایین‌تر می‌رفت. حس می‌کردم دارم تو یه خواب عجیب غرق می‌شم.
سحر تو گوشم زمزمه کرد:

“می‌بینی، توله؟ گفتم بهت که قراره خوش بگذرونی. حالا آماده باش برای سوپرایز بعدی.”

قلبم داشت از جا درمی‌اومد. سورپرایز بعدی چی بود؟

ادامه دارد.

نوشته: مهندس در زنجیر

بازدید 4,684

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

10 پاسخ به “دبیر شیمیل (۴)”

  1. چقددددد خوشحالم که ادامه دار شد این داستانیکی از محبوب ترین هام بود توی سایتقلم نویسنده جدید رو هم دوست دارم

  2. عالی ادامش دادی با اینکه فکر میکردم نویسنده عوض شده بد میشه داستان . لطفااا ادامشو بزاررر 😍

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید