خاطرات سینا و بابک (۲)

جمعه صبح از خواب پاشدم همه وسائلی رو که برای خوابگاه برام خریده بودن جمع کردم ساکمم آماده بود ناهار رو که خوردیم راه افتادیم که بابا اینا منو بزارن خوابگاه و خودشون برگردن شهرستان…
در خوابگاه همه وسائل رو از ماشین پیاده کردم از بابا مامانم و خواهرم خداحافظی کردم دلم برا خواهر کوچولوم از همین الان تنگ شده بود محکم بغلش کردم، داداشی هرکی اذیتت کرد بهم زنگ بزن خودم میام داغونش میکنم ها داداش حتی مامان و بابا حتی مامان و بابا خندیدیم و مثل همیشه دماغامونو بهم زدیم وسائل رو برداشتم و رفتم سمت خوابگاه و رفتم دفتر خوابگاه کلید اتاق ۳۰۳ رو لطف میکنید؟
مسئول: هم اتاقیت تحویل گرفته فقط اسمتو بگو ورودتو ثبت کنم
من: ممنون، سینا نویدی
مسئول: خیلی خوش اومدی، امیدوارم موفق باشی
من: خیلی ممنون از لطفتون
سمت پله ها راه افتادم این همه پله رو باید برم طبقه سوم رسیدم بالا در زدم و وارد شدم، محمد داخل اتاق بود هم رشته بودیم بچه مشهد بود ریز جثه و بانمک روزی که اتاقمون مشخص شد باهم آشنا شده بودیم دست دادیم و من کمد و تختمو انتخاب کردم، محمد گفت من با طبقه بالای تخت حال میکنم گفتم پس منم طبقه پایین همون تختی که تو هستی رو انتخاب میکنم، کمک کرد ملحفه تختمو کشیدم و لباسامونو عوض کردیم بعدش یکی یکی بچه ها اومدن و من منتظر شهروز بودم که سر رسید شهروز همونی بود که تو راه اتوماسیون باهم آشنا شدیم بچه ساوه بود و من واقعا باهاش حال کردم همون اول به دل نشست، ۹ نفر از بچه های اتاق اومده بودن یکی هنوز خبری ازش نبود ساعت ۶ غروب علیرضا هم اومد یه پسر قد بلند و سفید و مو بور که یه عینک رو چشماش بود با همه احوالپرسی کرد و من گفتم بالاخره شازده دوماد رخ نمایان کرد همه خندیدیم و علیرضا گفت ۱ هیچ به نفع تو گفتم وقت بسیاره ناراحت نشو، شهروز: خب بچه ها امشب همه مون نمیدونم چه غلطی بکنیم پس بهتره شام بریم بیرون همه موافق بودن از دفتر خوابگاه پرسیدیم رستوران خوب اینجا کجاست؟ آدرس داد و راه افتادیم هرکس یه غذا سفارش داد و من طبق معمول چلو کباب، غذاهارو آوردن و خوردیم وسط غذا خوردنمون بود که بابک پیام داد
بابک: سلام عشقولی خوبی؟
من: سلاااااام حاج بابک بله شما چطوری؟
بابک: عالی ام
من: پس دردت کم شده دنبال دردی؟
بابک: خخخخخ دهنتو نخیر دیشب با داییت یه سکس معرکه داشتیم
من: هوووووی داریوش و اذیت نکنیاااا با اون کیر مثل کیر خرت
بابک: داییت مارو جر نده ما کاریش نداریم
من: کلا ما سکس خشن دوست داریم کاریش نمیشه کرد
بابک: بله بله در جریانم، کجایی نفله بیام دنبالت بریم شام بخوریم؟
من: جات خالی شام خوردم با بچه ها اومدیم بیرون
بابک: دهنتو گاییدم من گفتم امشب با همیم شام
من: نمیشد خیلی خسته بودم و اینکه اول آشنایی با بچه ها زشته ساز مخالف بزنم
بابک: حله پس میبینمت بعدا
من: حتما هماهنگ میکنیم برنامه رو بگیرم فردا ببینم چه روزایی خالی ام
بابک: حله
من: حل چشات فعلا
بابک: فعلا بوس
شهروز: هوی آقا سینا هنوز نیومده زیدی دلش تنگ شده؟
من: خفه بابا زیدی خر کیه من خودم زیدم
شهروز: جووووونز بده بخوریم
من: میام میکنم
و همین مکالمه ساده من و شهروز استارت رفاقتی شد که اون ۸ نفر دیگه فهمیدن هیچوقت نباید راجب یکی از ما دوتا بدگویی کنن
شب تو تخت دراز کشیده بودم که دیدم شهروز آروم گفت سینا بیداری؟
آره بیدارم جانم؟
شهروز: حاجی این پسره علیرضا از عصر تا حالا رو من و تو زومه ها؟
من: زر نزن بابا بگیر بکپ
شهروز: جدی میگم توجه نکردی بهش؟
من: اولش دیدم خیلی برانداز کرد ولی دیگه توجه نکردم چی شده مگه؟
شهروز: مشکوکه
من: بگیر بخواب شب اولی سیخ کردی رو بچه مردم
شب بخیر گفتیم و خوابیدیم
صبح ساعت ۷ صبحونه خوردیم ساعت ۹ باید میرفتیم دانشکده های خودمون، من،محمد،امیر،سعید هم رشته بودیم راه افتادیم سمت دانشکده هنر و معماری طبق مرسوم ترم اول خودشون برامون ۱۷ واحد زده بودن بهترین حالت برامون برنامه ریزی شده بود
پنجشنبه و جمعه که تعطیل بود کلا و کلاسای ما هم از شنبه تا ساعت ۱۲ سه شنبه بود و علنا نصف هفته تعطیل
سریع پرینت برنامه رو برای بابک ایمیل کردم
بابک زنگ زد: سلام داداشی برنامه ات معرکه اس
من: آره راحت میتونیم باهم باشیم
بابک: آره پس سه شنبه منتظرم
من: باشه
برگشتیم اتاق علیرضا تو اتاق نشسته بود و داشت برنامه شو میدید ما که وارد شدیم جواب سلام داد من وسائلمو برداشتم رفتم دوش گرفتم و برگشتم حاضر شدم برم بیرون حرفای شهروز رو مخم بود زیر چشمی علیرضا رو میپاییدم بله شهروز درست میگفت علیرضا زیر چشمی نگاهش رو کیرم بود به روم نیاوردم حاضر شدم و به محمد گفتم بریم؟
محمد: بریم داداش
امیر: کجا؟
من: بریم یکم برا این کمپ آوارگان خرید کنیم
امیر: پس منم میام
محمد: پاشو راه بیافت
شب بابک زنگ زد، شروع کردیم حرف زدن سینا ویچت رو نصب کن
باشه چرا؟ نصب کن کار دارم، اوکی قطع کرد و منم ویچت رو نصب کردم پیام دادم.
جانم بابک اینم ویچت
بابک: یه عکس فرستاد
باز کردم دیدم بابک و داریوش کیراشون تو دست همدیگه اس و عکس گرفتن صورتاشون معلوم نبود اما من از بدن و دست داریوش شناختمش
وای هیچوقت کیر سیخ شده داریوش رو بدون لباس ندیده بودم دقیقا اندازه کیر من بود ولی برخلاف من جای ختنه اش معلوم نبود
گفتم بابک دهنتو گاییدم حالمو خراب کردی، الان اینجا چه گوهی بخورم؟
گفت از قصد کردم که برا سه شنبه وحشی تر بشی
یکم سکسی حرف زدیم و خوابیدیم
سه شنبه ساعت ۱۲:۳۰
دوش گرفتم و زنگ زدم به بابک
کجایی؟
سر کارم ۲ راه می افتم
من: اوکی نزدیک بودی خبر بده
شهروز: سینا بریم ناهار؟
من: نه داداش من میخوام با رفیقم برم بیرون کارت منو بردار ناهار رو بگیر برا خودت شامشون که به درد نمیخوره بزار برا شامت
ساعت ۳
سینا من ۵ دقیقه دیگه در خوابگاهم
اوکی منم دارم میام بیرون
سلام چطوری داش بابی خودم؟
سلام خوبم تو چطوری مهندس؟
من: خفه بابا مهندس
بابک: مگه دروغ میگم هم‌خودت مهندسی هم کیرت
من: خفه شو بابک برو زودتر بریم غذا بخوریم دارم غش میکنم
بابک: بزن بریم
رسیدیم خونه بابک لباسامو عوض کردم، بابک رفت یه دوش گرفت منم چای گذاشتم و اومدم ماهواره رو روشن کردم و نشستم
بابک از حموم در اومد رفت لباس پوشید و اومد رفتم چای ریختم و اومدم چای مو برداشتم و همینطور که سر بابک رو پام بود گفتم بابک داریوش در جریانه؟
گفت چی رو در جریانه؟
گفتم قضیه من و تو ، من و مهیار؟
برگشت نگام کرد و گفت بگم نه دروغ گفتم، بگم آره دروغ گفتم
من: یعنی چی؟
بابک: یه چیزایی بو برده، چون چند روز پیش که خونه اش بودم میگفت میترسم سینام حس مارو داشته باشه؟، منم‌گفتم میدونم سخته ولی چرا ناراحتی؟، گفت: ناراحت نیستم فقط نمیخوام تو راه بدی قرار بگیره
من: تو چی گفتی؟
بابک: گفتم حالا اگر این قضیه باشه کمکش میکنیم، داریوش گفت میدونم که از حس من خبر داره و به روم نمیاره ولی اگر به شما گفت سعی کنید کمکش کنید منم گفتم باشه حالا بهش فکر نکن
چای رو خوردیم و میوه آورد خوردیم ساعت ۱۲ بود رفتم مسواک زدم و رفتم تو اتاق خواب طبق عادت شلوارک و تی شرتمو درآوردم و با یه شورت اسلیپ رفتم زیر پتو و بعدش بابک اومد دراز کشید، برگشتم سمتش لبامو گذاشتم روی لباش و شروع کردم به خوردن لباش و اونم همراهی میکرد، لباسشو درآوردم هیچی تنش نبود پتو رو زدم کنار از گردنش شروع کردم به لیسیدن و میک زدن رسیدم به نوک سینه هاش این بدن ورزیده و ورزشکاری رو نمیشد ازش گذشت این سینه های سفت و مردونه هیری رو که موهاشو با ماشین کوتاه کرده بود مثل قحطی زده ها میخوردم طوری که کل سینه اش خون مرده و کبود شد و رفتم پایین تا رسیدم به زیر شکمش بین ناف و کیرش با زبون لیس میزدم و بابک مثل مار به خودش میپیچید و ناله میزد کیرشو تو دستم گرفتم سرشو یه میک محکم زدم و کردم تو دهنم شروع کردم به ساک زدن گفتم من امشب باید کل این کیر ۲۰ سانتی رو تو دهنم جا بدم با سختی و بعد از چند بار عق زدن تونستم کیرشو تا ته تو دهنم بکنم و کاری رو کنم که هنوزم که هنوزه بابک مستشه وقتی کیرش ته حلقم بود با حلقم یه میک به کیرش زدم که بابک نتونست تحمل کنه و آبش با شدت ریخت ته حلقم و همه شو خوردم
بابک مثل بید میلرزید و نفس نفس میزد بعد چند دقیقه که حالش بهتر شد شروع کرد به لیسیدن من و بدنم کیرم از شدت فشار درد میکرد فکر میکردم داره پوستش میترکه بخاطر همین سر بابک رو با دست بردم رو کیرم و بهش گفتم ساک بزن بابک ۱۰ دقیقه ساک زد اما امان از اینکه بخواد آبم بیاد بهش گفتم داگی شو بابکم لبه تخت داگی شد یه قوس به کمرش داد و من کیرمو کردم توی سوراخش و محکم ضربه میزدم حالم دست خودم نبود بابک دیگه ناله نمیکرد داشت داد میزد، التماس میکرد که آروم تر اما من کاملا از خودم بیخود شده بودم و چیزایی میگفتم که نمی فهمیدم چیه تموم بدنم گر گرفت انگار تو آتش بودم با چند ضربه محکم و نگه داشتن کیرم ته کون بابک آبم مثل فواره تو کون بابک خالی شد و تو همین لحظه بابک شروع به لرزیدن کرد و با چند تا داد خفیف آبش پاشید روی تخت
برق رو روشن کردم از بدن سرخ و سوراخ متورم بابک فهمیدم خیلی وحشی شده بودم بغلش کردم و عذرخواهی کردم بابک خندید و گفت این بهترین سکسم تو کل عمرم تا الان بوده خیلی خوشحالم که با یه عکس تونستم وحشیت کنم
با تعجب گفتم یعنی چی؟
گفت موقع کردنم همش میگفتی کونی من تو حسرت کون تو و داریوشم بعد تو بدون من لخت بغلش میکنی امشب کونتو پاره میکنم تا بفهمی نباید بدون من کاری کنی
و من تازه فهمیدم اون کلمات نامفهومم چی بوده
رفتیم دوش گرفتیم و اومدیم تو تخت خواب
بابک: سینا چطور شد انقدر به داریوش که داییته حس پیدا کردی؟
من: داستانش رو فردا برات تعریف میکنم الان واقعا خسته ام
ادامه دارد…

نوشته: سینا۳۳

ادامه…

بازدید 9,891

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

3 پاسخ به “خاطرات سینا و بابک (۲)”

  1. متاسفانه داستان رو تو دسته بندی گی نیاورده بقیه رو مینویسم امیدوارم درست بشه

  2. اونجائی که نوشته بودی داریوش به بابک گفته نمی خوام به راه کج بره؛ فهمیدم که گی نیستی، عزیز دل میل جنسی ی پدیده ژنتیکیه که شما بایسکشوالی و دیگری استریت و بنده گی، البته از روی تربیت و محیط ناجور هم حس همجنس خواهی بوجود میاد اما غریزه اصلی انسان تغییر نمی کنه و سر جاشه.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید