حس خوب سمیرا

نمیدونم چیشد که خواستم اینجا بنویسمش ولی لطفا قضاوتم نکنید بابتش
29 ساله هستم اسمم سمیراست . لیسانس حسابداری هستم سال 98 بود جدا شده بودم اونم از کسی که فقط ده ماه همسرم بود. علت جداییمون هم عوامل مختلفی بود که اینجا نمیگنجه بگم . ولی بخوام توی یه جمله بگم منو با هزارتا آرزو و یه تن دست خورده و هزارتا برچسب رها کرد و رفت
ماه ها فشار روحی رو تحمل کردم از همه طرف حتی مادرم
حالا یکسال از جداییم گذشته بود و موندن تو خونه جز بحث با مامانم و گشتن تو اینستا و سایت های سوپر چیزی برام نداشت . خیلی گشتم تا تونستم توی یه شرکتی کار پیدا کنم
یکم بد مسیر بود ولی برام مهم نبود . بعد از این که مشغول به کار شدم خیلی زندگی برام بهتر شد. توی شرکت دوستا و همکارای خوبی پیدا کرده بودم مثل سارا و مینو . یکی از همکاران اسمش شهروز بود و از روزی که وارد این شرکت شدم رفتار خیلی خوبی ازین فرد دیدم و انرژی مثبت و حس خوبی بهم میداد . چهره ی خوبی داشت قد متوسط سرشانه های نسبتا پهن و موهای یکم فرفری . چیزی که خیلی ازین فرد منو نسبت به خودش جذب میکرد ته ریشش بود . شاید خنده دار باشه ولی همین یه مورد شهروز منو خیلی تحریک میکرد. دلم میخواست یه بارم شده دست بکشم رو صورتش . شبا تو تصوراتم به این فکر میکردم که دارم بغلش میکنم و لحظه های عاشقونه ای دارم . انقدر با خودم این افکار رو هر شب مرور کردم که بهش علاقمند شده بودم . دلم میخواست یه بارم شده باهاش رابطه داشته باشم . منی که تشنه رابطه بودمو نمیتونستم به هیشکی اعتماد کنم تا نیازمو برطرف کنه . پارتنری هم نداشتم . نمیدونستم با چه بهونه ای و با چه ترفندی خودمو با شهروز تو موقعیتی قرار بدم که بیشتر بهم نزدیک بشه . فقط پیامک های کاری بینمون رد و بدل میشد
سه هفته ی دیگه تولدم بود و فکر میکردم موقعیت خوبیه تا یه مهمونی بگیرم . نمیدونستم اصلا جواب میده این روش یا نه . به سارا گفتم و استقبال کرد . نمیتونستم به همه همکارا بگم چون رابطه کاری فقط داشتیم نه بیشتر که بخوام تولدم دعوتشون کنم . فقط مینو و سارا و اگه قبول کنه شهروز …
خیلی استرس داشتم برای این کار . بالاخره آبان ماه رسید و من چندتا از دوستای صمیمیم رو هم دعوت کردم . شهروز هم قبول کرد که بیاد. مهمونی رو توی یه خونه باغ که خارج از شهر بود گرفتم. نمیدونم به جزئیات بپردازم یا نه . همه چیز رو آماده کرده بودم . غذا ، میوه ، کیک ، باند و…
و خودم … یه لباس کت و دامن سورمه ای انتخاب کرده بودم
ارایش لایت و موهامم فقط آزادانه پشتم رها کرده بودم
کم کم مهمونام رسیدن و همه چیز خوب و اوکی بود
رقصیدیم و حسابی خوش گذشت . شهروز هم به اصرار بچها رقصید توی کت و شلواری که پوشیده بود حسابی میدرخشید . خیلی خوشم میومد ازش . همه چیز به خوبیو و خوشی تموم شد کم کم مهمونا خدافظی میکردن ومیرفتن تقریبا همه رفته بودن ولی شهروز هنوز نیومده بود ک ازم خدافظی کنه . توی دلم یه استرسی بود که بی سابقه . مشغول جمع کردن وسایلا و ظرفها بودم که شهروز اومد سمتم و شروع به کمک کردن کرد . هی میگفتم ممنون جمع میکنم زحمتت میشه . ولی گوش نمی داد باهم وسایلارو داخل گذاشتیمو هرکاری که بود رو کردیم . نمیدونستم این موندنش و کمک کردنش رو پای این بذارم که اونم ازم خوشش میاد یا نه . ولی همین که این لحظه هارو پیشم بود برام رویا بود
تقریبا همه کارا تموم شد از شهروز تشکر کردم بابت همه چی یه چند دقیقه با هم تو حیاط حرف زدیم میخواست خدافظی کنه که یهو گفتم داره بارون میگیره رانندگی خطرناکه میخوای اینجا بمون . یهو انگار برق منو گرفت از گفتن این حرف
شهروز به آسمون نگاه کرد دستامو مشت کرده بودم ازین حرفم میخواستم برم تو زمین ولی حرف دلمو زدم
اولش شهروز گفت نمیخوام مزاحم باشم ولی وقتی گفتم مراحمی اینجا هم که همه چی هست .
شهروز: چرا میخوای اینجا بمونی؟ اگه برم میترسی؟
با یه لبخند بزرگ گفتم : نه نمیترسم کلا از تاریکی و این چیزا نمیترسم میمونم چون فرقی برام نداره برم خونه یا اینجا بمونم . داشتم مثل چی دروغ میگفتم . تو فکر این بودم که اگه قبول کنه به مامانم چی بگم
در کمال ناباوری قبول کرد و من نمیدونستم خوشحال باشم یا نه . از این بابت که بدون هماهنگی با خونه حالا مهمونمو نگه داشته بودم و از اون بدتر خودمم میخواستم بمونم
به خونه راهنمایش کردمو گفتم یه تماس بگیرم اونم با گفتن باشه ای رفت . ب مامانم زنگ زدم و موندن خونه یکی از دوستامو بهونه کردم از این بابت که حالش خوب نیست و میرم پیشش و نمیام خونه . نمیدونم چرا حس کردم فهمید دروغ میگم از تولد پرسید که گفتم همه چیز اوکی بود . قطع کردم و وارد خونه شدم . شهروز رو دیدم که روی مبل نشسته بود و سرش تو گوشی بود تا منو دید خاموشش کرد و گذاشت رو مبل رفتم رو به روش نشستم . نمیدونم چرا یه حس عجیبی داشتم . فضا یه جوری بود . دلم نمیخواست راجبم فکر بد کنه
اینجوری صحبتو باز کردم
مرسی که اومدی خیلی زحمتت دادم بابت باند
-: خواهش میکنم کاری نکردم همش وظیفه بود . بازم تولدت مبارک باشه.
+: خیلی ممنونم . اگه نبودی نمیتونستم از پس کارام بربیام
لبخندی زد
یهو شروع کردم به تعریف گذشته . خودم پیش دستی کردم که فکر بد راجبم نکنه . شاید اصلا فکر بدی هم نمیکرد
وقتی از گذشته گفتم یهو به گریه افتادم و بغضم نذاشت ادامه بدم . شهروز از جاش بلند شد و اومد کنارم نشست اروم بغلم کرد و دستشو روی گونه ام کشید تا اشکامو پاک کنه
باورم نمیشد شهروز داره این کارو برام میکنه . رویام بود این صحنه . منم ازاین فرصت استفاده کردم و بغلش کردمو گریه کردم
گردنش بوی خیلی خوبی میداد . گردنش بخاطر تماس صورتم باهاش خیس شد . دستشو آروم رو کمرم حرکت میداد نصیحتم میکرد . آروم منو از خودش جدا کرد صورتمو بین دو دستش گرفته بود و میگفت من چیزیو از دست ندادم و ارزشمند مو ازین حرفا
توجهم بیشتر روی صورتش بود تا حرفاش
دستاش گنده و گرم بود. صورتمو گرم کرد
حسابی خودمو براش لوس کردم با تعریف گذشته و بخوام بگم حسابی جواب بود . همینجوری که نصیحتم میکرد موهامو پشت گوشم داد و گونه مو بوسید. کاش زمان وایمیستاد . همیشه اولینا لذت بخش ترینن
بعد از این که این بوسه اتفاق افتاد دوباره همدیگرو بغل کردیم . دستمو گذاشته بودم روی رونش . له له میزدم که دستمو ببرم بالاتر . منم خواستم جواب بوسه شو بدم ولی از قصد قسمتی از گونه شو بوسیدم ک به لبش نزدیک بود
همین لحظه بود که دوباره صورتمو با دستاش قالب گرفت و لباشو گذاشت رو لبام . داغ و نرم و خیس . رو ابرا بودم
اروم شروع به خوردن لبام کرد . انگار دیگه جون نداشتم یواش یواش به عقب خم شدمو کامل رو مبل دراز کشیدم شهروز هم بدون اینکه لبامو ول کنه روم خیمه زده بود
چند لحظه ای به لب گرفتن گذشت . حسابی به نفس نفس افتاده بودم اروم از لبام رفت سمت گردنم . دوتامونم دیگه رد داده بودیم . شهروزی که چند دقیقه قبل میرقصید نبود . سرتا پا شهوت بود . گردنمو شروع به خوردن کرد . پاهامو دور کمرش حلقه کرده بودم حالا کاملا سفتی کیرشو حس میکردم
به خودم اومدم دیدم ناله های خفیف میکنم
همینطور که گردنمو میخورد شروع به باز کردن دکمه های کتم کرد کمکش کردم یکم وزنشو از روم برداشت کتمو در اوردم نگاه قیافش کردم عرق کرده بود و نفساش تند
حالا با یه سوتین کرمی جلوش بودم دامنم از پام دراورد
از جاش بلند شد و شلوارشو کشید پایین
منم پاهامو چسبونده بودم بهم و با دستام شکممو لمس میکردمو مشغول تماشای شهروز بودم که داشت لخت میشد
پاهای ورزشکاری و پشمالو و شرتی که داشت جر میخورد
دوباره روم خیمه زد این دفعه تن داغ جفتمون بهم برخورد کرد و حس و حال نگفتنی…نفسهای داغشو قربون صدقه های زیر لبیش . زبون گرمش که دور نوک سینم میکشید
مثل یه پسر بچه ی شیطون سینمو میخورد باورم نمیشد ک انگشتامو لای فرفری هایی که هرروز تو شرکت میدیدم کردمو نوازش میکنم یهو دستشو برد پایین و از روی شورتم شروع به مالیدن کرد. جامون خیلی سخت بود روی مبل اروم ب عقب هلش دادمو رفتیم تو اتاق خواب . روی تخت به پشت دراز کشیدم شهروزم کنارم دراز کشید به پهلو. همزمان ک سینمو میخورد کسمم میمالید . خیسی به اینور شورتم اومده بود .-:حسابی خیس شده قربونش برم.
شورتشو دراورد دستمو گرفتو گذاشت رو کیرش . زیاد بلند نبود ولی کلفت بود و تیره . باورم نمیشد واقعا . اروم بالا پایینش میکردم با کمال پررویی شروع کردم ب خوردنش . حسابی دلم این لحظه رو میخواست . نفسهای صدادار شهروز بیشتر حشریم میکرد و سرمو فشار میداد .اووف چه خوب میخوری . جا میشه تو دهنت؟ دوسش داری؟ این حرفایی بود که پشت هم میگفت. بعد از چند دقیقه ازم خواست دراز بکشم پاهامو از هم باز کرد سرشو برد بین پاهام شروع به لیسیدن کرد.
-:آخ آخ چه تپلیه . فدای تن و بدنت بشم من . لرزه به تنم افتاده بود لابیاهامو با لباش میگرفت و میکشید زبونشو توم میکرد و میچرخوند خیلی وارد بود قربون صدقم میرفتو میگفت همچین هلویی لای پاهات بود و من خبر نداشتم . روشو میبوسید و به سمت پایین زبون میکشید دیگه طاقتم تموم شده بود دلم میخواست کیرشو بکنه داخل. ازش خواستم .دوباره شورتمو پام کرد گفت دوست داره کنار بزنه اش و بکنه . کنارم دراز کشید یه پامو تو شکمم جمع کردم شورتمو کنار زد و آروم کیرشو وارد واژنم کرد .لحظه ای که وارد کصم کرد حس میکردم دارم لحظه به لحظه باز تر میشم لذت تمام وجودمو گرفته بود هی در میورد و دوباره واردش میکرد . شروع به تلنبه زدن کرد صدای برخورد بدنامون و جیرجیر تخت تو فضا پیچیده بود با صدای آزادانه ناله میکردم
چندتا پوزیشن عوض کردیم و حسابی لذت بردیم
با سرعت زیاد تلمبه میزد که یهو آبش با فشار زیاد توم خالی کرد . دوتامون بی حال افتادیم . این بهترین شب عمرم بود
بعد از اون شب، چند بار دوباره سکس کردیم تو ماشین تو خونه خالی …

نوشته: سمیرا

بازدید 15,722

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

8 پاسخ به “حس خوب سمیرا”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید