حال اساسی با خانم فروشنده لباس

تو یه روز عصر تابستونی تصمیم گرفتم که برای خرید لباس برم بیرون. رفتم بازار و کم کم همه لباس ها رو خریدم و فقط شورت باقی مونده بود. یه مغازه پیدا کردم که چند تا ست خوب داشت و و از این مغازه‌هایی بود که همه چی می‌فروشند. وقتی رفتم تو فقط یک فروشنده خانم حدود ۲۷ ساله اونجا بود و یه خانوم که اونم داشت می‌رفت چند تا دونه شورت در نظر داشتم اون خانم شورت‌های خوب شو برام آورد اما گفتم که اینجوری نمیشه باید تن بزنم ببینم اندازه من هستن یا نه. اونم گفت ولی ما اتاق پرو نداریم. گفتم ایرادی نداره اگه میشه شما جلوی در وایسین که کسی نبینه منم پشت سر شما سریع شورتمو عوض میکنم. اینجوری هیشکی هم نمیبینه و نمیفهمه. اونم گفت فکر خوبیه و رفت جلوی در مغازه وایساد. منم شورتمو درآوردم و اونم که پشتش بهم بود یه دفعه شیطون گولم زد و از پشت بغلش کردم و گذاشتم لای پاهاش. گفت چیکار میکنی اینجوری که همه میبینن و میفهمن. گفتم توکلت به خدا باشه ایشالا که نمیفهمه کسی. خوشبختانه سریع آبم اومد و شورتم کاملا اندازه بود و ازش خریدم و زدم بیرون. توی بازار بقیه فروشنده ها هم بهم چشمک میزدن و میگفتن ما هم شورت های قشنگی داریم. نمیدونم فهمیده بودن یا نه ولی انگار دلشون میخواست. منم گفتم نگران نباشین به وقتش میام از همه تون شورت میخرم. بعد چند روز رفتم توی بزرگترین لباس فروشی اون بازار مشغول به کار شدم.چندتا همکار دختر داشتم با یکیشون خیلی اوکی بودم بعد از مدتی یه همکار دختر به جمع ما اضافه شد قد بلند و پر و باسن خوش فرم همیشه شلوار لی جذب پا می‌کرد که برجستگی کس و کون خودشو به رخ می‌کشید. با فاطی که خیلی راحت بودم یه روز که از حجم کار زیاد خسته شده بودم و رفته بودم تو اتاق استراحت کنم دراز کشیده بودم و برق هم خاموش کرده بودم حس کردم یکی اومد بغلم و سرشو گذاشت روی دستم خوابید برای اولین بار بود اینجوری بهم نزدیک شده بود باهم شوخی میکردیم ولی اینجوری نیومده بود پیشم خلاصه کنارم خوابید منم بعد از مدتی دستمو آروم بردم تو شلوارش گزاشتم روی کصش ازروی شرت دیدم عکس العملی انجام نداد دستمو بردم زیر شرتش پشم داشت معلوم بود با کصش بازی کردم گفت بیا برات ساک بزنم گفتم نه فاطی نمیخواد گفت خوب بیا بکن تو کونم شلوارمو خودش در آورد و کیر من نیمه راست بود کمی باهاش ور رفت شق شد و با آب دهن خودش خوب خیسش کرد و آروم من گذاشتم روی کونش کون کوچیکی داشت یه ۵دقیقه گذشت که تلمبه زدم آبم اومد کارم که تموم شد گفتم فاطی من چشمم این دختره شیدا رو گرفته خوب چیزی هست گفت این جنده هست خوب گفتم چرا الان میگی گفت دوست نداشتم باهاش سکس کنی خلاصه. گفتم ردیف کن بکنمش آقا ردیفش کرد گفتم به شرطی میکنم که خودت باشی ۲به یک اولش گفت نه ولی قبول کرد همون تو محل کار یه روز ۵شنبه صبح زودتر آمدیم و رفتیم تو رختکن فاطی و شیدا که از قبل اوکی کرده بودن منم آماده لخت نشسته بودم که یهو دیدم دو نفر دیگه هم هستن! گفتم فاطی این دو تا خواهر طلبه و حوزوی کین؟ گفت اینارو آوردم صیغه بخونن. بهشون گفتم به شرطی میزارم صیغه بخونین که خودتونم صیغه ام بشین و بهم بدین. عذرا برامون صیغه خوند اونم لخت شد ممه خیلی زیبایی داشت یه دختر ۱۹ساله طلا بود واقعا عذرا کاندوم آورده بود کشید رو کیرم هی برام خورد میخواست آبم بیاد گفتم بسه اما گوش نکرد گفتم بخواب پاهاتو بده بالا گفت من باکره ام گفتم از پشت گفت درد داره گفتم فقط میمالم گفت قول میدی گفتم قول یه کون تمیزی داشت بدون مو فک نکنم تا حالا چیزی رفته باشه داخلش من اولش مالیدم بعد حشری شدم تا ته کردم توش عذرا داشت میمرد از درد خودشو کشید عقب یهو کیرم پرید بیرون گفت خیلی درد داره همش داره میسوزه. به فاطی و شیدا گفتم: پس تا درد این ساکت شه شما بیاین روی صندلی که اومدن تو وای چه صحنه‌ ایی بود من قبلش تاخیری استفاده کرده بودم شیدا کمی خجالت می‌کشید فاطی گفت راحت باش اولش برام ساک زد فاطی هم اومد جلو سینه هاشو خوردم و بهش شیدا گفتم داگی شو من میکنمت تو کصت تو هم کص فاطی رو بخور که خوب از خجالت کس و کونش در اومدم ببخشید اذیت شدید ولی این فروشگاه بودم خانمهای مشتری هم زیاد علاقه داشتن بهم بدن.

نوشته: شروین

بازدید 7,732

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

11 پاسخ به “حال اساسی با خانم فروشنده لباس”

  1. و اما اصل داستان…اولا شورت هیچ کجا پرو ندارددوما چون کون خوبی هستی و سفید و تو دل برو(بچه خوشگل) فروشنده گفت بکش پایین که البته فروشنده آقا بوده. تا کشیدی پایین از پشت بغلت کرد و گذاشت درت. حالا نکن کی بکن ، تا خایه که جا کرد و نزدیک ارضاش میشه مغازه بغلی که از قضا رفیق تو رگی این فروشنده بوده میاد به رفیقش سر بزنه که میبینه به به چه کون قشنگ و مفتی😂 با یه چشمک به رفیقش هماهنگ می‌کنه و اونم میذاره درت و حالا نکن کی بکن. بعد از دو دوره قهرمانی کون دادن درون مغازه و سیر کردن دو کیر تشنه میای بری که آنقدر گشاد گشاد راه میری و سوراختو میمالی کل بازار میفهمند کونی هستی و تازه گذاشتن درت و اونها هم هوس میکنن بتونن بکننت😂😂😂

  2. باید با چند نفر مشورت می‌کردی که این جور خاطرات طنز را با تگ طنز اینجا می‌ذاشتی. حالا اشکال نداره این شعر رو برات سرودم که حس درونیت رو نشون میده.

  3. پوشو، پوشو ! کوسکش باز که تا لنگ ظهر خوابی ! پوشو حیاطو آب و جارو کن تا مشتریا نیومدن ! جنده هارم بیدار کن تختاشونو مرتب کنن شب جمعست الانست که ملت هار و هور شغ درد بریزن سرت ! تو کشو ها یادت نره چند بسته کاپوت بذاری ! زبون بریز که انعامم بهت بدهند، نوچه کوسکش خوب اونه که انعام بسازه، اینجوری ارباب کوسکشتم شاید بهت یه پاداش تو اطاق پرو بده ! 😂

  4. يه جوري كس بگو كه خودت از خودت حالت بهم نخورهنميدونم اينا رو چرا ادمين تاييد و منتشر ميكنه

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید