تا این که خبردار شدیم فریده خانم همون مامان احسان بخاطر مصرف بیش ازحد الکل فوت شده …فکر هیچی نبودم فقط فکر اون دوتا بچه بودم هرچقدم مادر آدم بد باشه بازم رفتنش نبودنش غم بزرگیه داغ بزرگیه …بدبخت تر ازخودم اون بچه هارو میدیدم برااونا گریه میکردم …کار من شده بود آروم کردن احسان واسما ، بابامم که عین خیالش نبود بابام اصلا به ما سرنمیزد کلا …اسما واحسانو آوردیم پیش خودمون …مامانم همه محبتای که همیشه به ما میکرد و از اونا هم دریغ نمیکرد یه دختر ۱۰ساله بازم آغوش مادر خودشو میخاست ولی مگه آغوشی بود ؟…چه مادراییی که اینطوری باعث وبانی آینده بچه هاشون میشن …
بابام نمیذاشت اونا پیش ما بمونن میگفت خودشون خونه دارن آخه اونجا نه ناهار داشتن نه شام …بابای بی فکر مابود دیگه …میگفت یاد میگیرن :/
دیگه ماهم اصراری نکردیم اونا رفتن خونه خودشون
بهشون سر میزدیم برام هیچی فرقی با متین و مهدی نداشتن دوسشون داشتم از ته دلم محبت برادرانه بود دیگه …میخواستم که بهم تکیه کنن ولی نذاشتن …
به بابام گفتم تو نه برا زندگی اولی که داشتی مرد بودی شوهر بودی پدر بودی نه برای این زندگی که بعداً ساختی …گفتم نه تا بچه داری کدومش طعم محبتتو چشیدن کدومشونو بغل کردی وارومشون کردی فقط برا یه بارم شده احسان واسما و بغل کن …بزار بفهمن پدر دارن از ما که دریغ کردی 😐
میگفت تو یه الف بچه لازم نکرده به من اینارو یاد بدی
گفتم بابا میدونی زندگی من اولش از مادرم شروع شده و بامادرمم تموم میشه تو پدر نیستی بهت دیگه بابا نمیگم …
مصرفش زیاد شده بود جوری که هرکسی قیافشو میدید میتونس بفهمه معتاده …چون اسما بی تابی میکرد و اذیت میکرد بابام اونو خیلی وقتا میاورد میذاشت پیش ما ولی احسانو نمیذاشت بیاد
تا این که تللللللخ ترین فجیع ترین بی رحمانه ترین اتفاق زندگی من افتاد
احسان تقریبا طرفای چهار صبح بود بهم زنگ زد منم اون شب نخابیده بودمو وبیدار بودم …صداش خیلی ضعیف میومد و معلوم بود خیلی گریه کرده
ازم خواهش کرد برم اونجا پیشش هرچقدم گفتم بابات کجاس میگفت توروخدا فقط بیا …اون شب اسما پیش مابود
با فرید رفتیم جلو خونه بابام …در باز بود رفتیم تو …یه صحنه ای دیدم به کل حالم بهم ریخت خیلی صحنه بدی بود دیدم احسان لخت دراز کشیده و فقط تیشرتش تنشه و بیهوش افتاده و پشتش پر خون بود با فرید بلندش کردیم و هر چقد گفتیم چیشده میگفت توروخدا انگار دارم میمیرم …از دیدن این وضع گریم گرفته بود شدید هرچیزی هرچیزی به ذهنم میرسید اما هیچ وقت هیچ وقت فک نمیکردم بابام باهاش اینکارو کرده باشه …اون لحظه حس کردم حتما یکی اومده خونه و اینکارو باهاش کرده …خاستیم بلندش کنیم ببریمش بیمارستان اما بلند نمیشد و داد میزدو گریه میکرد انگاری که از این دنیای فجیع به حدی حالش بهم میخورد که میخاست همونجا بمیره هیچ وق جمله هاش یادم نمیره که میگفت توروخدا نرو فردین من میترسم بشینید اینجا …همش اسمارو میخاست …نمیدونم بیشرف چجوری اذیتش کرده بود که پشتش کبوده کبود بود وخون بدی هم میومد و زخم بود…
یکم ارومش کردیم و به زور بردیمش بیمارستان …هنوز از هیچی خبر نداشتیم خبر نداشتیم پدر بیشرفمون اینکارو کرده
نمیدونم کدومتون حال منو میفهمید انگاری یه بخش از وجود ادمو اذیت کردن پاره تنه ادمو اذیت کردن پر حرص وخشم بودمو ودلم نمیخاست یه لحظه از احسان جدا بشم وهی به خودم لعنت بود که میفرستادم
احسان عین دیونه ها شده بود نزدیکش میشدی داد میزد حتی دیگه تو بیمارستان مانمیتونستیم نزدیکش بشیم
اون لحظه ای که فهمیدم بابام شیشه مصرف کرده و حالش تو خودش نبوده و باهاش اینکارو کرده فقط وفقط فکر یچیز بودم که اول اونو بکشم وبعدشم خودمو …
بابام رفت زندان …ما موندیم و یه داداش وابجی که دیگه نه پدری داشتن نه مادری …به سرنوشتشون که فک میکردیم همش میگفتم ای خدا اینا دیگه چه گناهی کردن آخه …دیونه شدن احسان حال هممونو بدتر کرده بود
یه مدت دیگه نتونستیم نگهش داریم واقعا نمیشد نگهش داشت تو شب یه لحظه پامیشد ومیومد بالاسرمونو ودستاشو میذاشت رو گلومونو میخاست خفمون کنه و هرکاری ازش برمیومد چون واقعا حالی که داشت دست خودش نبود
اومدن بردنش بیمارستان روانی و مامیرفتیم بهش سرمیزدیم میگفتن اونجا بهتر میشه
تا این که دیگه نه خودش طاقت آورد اونجا بمونه نه ما
اوردیمش توخونه گفتم خودم پرستاریشو میکنم نرفتم سرکار صب تا شب پیشش بودم
یجوری شده بود که دشوییشو اگه حواسمون بهش نبود میرفت مثلا تو کف آشپزخونه میکرد و بعدش میومد میخندید تحملش سخت بود ولی خب …
یه چن ماهی اینطوری گذشت تا این که یه شب که کنارش خوابیده بودم بهم حرفایی میزد که ازش بعید بود
احساس کردم حالش بهتر شده خوشحال بودم دستشو گذاشت رو صورتمو خندید گفتم احسانی حالت خوبه گفت آره فردین حالم خوبه فقط خیلی گشنمه گفتم چشماتو ببند یکم بخواب تا من برم برات یچیزی آماده کنم
اونا لحظه های آخر بود که صورت قشنگ و موهای خرماییشو و دستای کوچیکشو میدیدم ومیگرفتم چشاش پرشده بود و به زور خودشو نگه داشته بود گفتم چته دیونه محکم پیرهنمو میگرفت و میکشید و علت کاراشو اون لحظه نمیفهمیدم گفت اسما کجاست گفتم خوابیده …گفتم احسان انگار حالت خوب شده نه گفت حالم همیشه خوب بود گفتم ای کلک پس هممونو اذیت میکردی با چشمای پرش میخندید …
اومدم پایین تا یچیزی براش آماده کنم ببرم یکم همبرگر حاضر کردم رفتم از حیاط خیارشو آوردم و بردم براش بالا …
رفتم بالا رفتم بالا دیدم دستش پر خونه و خودکشی کرده و افتاده روزمینو واشکاش هم روصورتشه
هرچقد صداش کردم جواب نداد حتی نفس هم نمیکشید دیگه بدنش سرد سرد بود بردیمش بیمارستان ولی خیلی دیر شده بود گفتم آخه با بریدن رگ دست که آدم نمیمیره گفتن بخاطر مصرف قرص کلونوزپام تموم کرده و بریدن رگش هم بدنش تاب نیورده
الان دوساله نفسه من رفته رفته رفته و ای کاش اون شب باخودم میبردمش پایین ای کاش یه لحظه هم ازش دور نمیشدم
نمیدونم فحشم بدین یانه چون داستانم سکسی نبوده
ولی میخام بگم حالم دیگه مثل احسان ازاین دنیا بهم میخوره
۹۴/۷/۱۹داداشی من از پیشم رفت داداشی که فقط یه سال میشناختمش فقط چن ماه کنارش بودم و به اندازه یه دنیا عاشقش بودم ولی حیف که روزگار خیلی بد کرد بهش …لعنت به این روزگار …
نوشته: ؟
25 پاسخ به “تجاوز پدر به پسر ….”
اولین داستانی که توی سایت خوندمو و منقلبم کردهیجی نمیتونم بگم…متاسفم
شما روی هرچی مردو کم کردین
متاسفم داداش واقعا حیف لقب انسان که بعضی از آدما یدک می کشن حتی حیوونم نمیشه گفت بهشون حیوونا هم با همنوع و تیکه تنشون همچین کاری نمی کنن خیلی خوبه که توی دنیا هنوز مردایی مث تو پیدا می شن
میدونم که احتیاجی به لایک یا دیس لایک نداری ،ولی تروقران جدی بود این داستانت
بیست هشت سالمه منم ولی غم و قصه یه مرد پنجاه ساله با تمام درداش رو شونه هام ، نه میتونم زن بگیرم نه دلم میخاد ،از بچگی کتک کار ،توهین ،کتک خوردن مادرم جلوی چشمم رو دیدم ،از همون بچگی خرج کیفو کفشو کتابمو خودم دادم ،و حتی تو پونزده سالگی تو تا دیسکام درومد و از اونسال به بعد شدیدا دیسک کمر دارم ،بهترین درسو داشتم بهترین ورزشکار بودم حروم شدم ، دراخر زندگیمونم بفنا رفت
یه همچین داستان های بیست سال قبل نزدیک به واقعیت هم نبود ولی متاسفانه اگه بگیم این داستان واقعی نبود خیلی بدتر از این هم هر روز اتفاق میافته اونم به لطف مواد صنعتی … نمیتونم چیزی بگم که ارزش گفتن رو داشته باشه نیم ساعته به کیبورد خیره شدم …به امید سلامت و موفقیت اسما
داریم به کجا می رسیم؟؟؟!!!چه نامرد و نالوتیچه پست لا کردار
عنوان داستانو ک خوندم فکر کردم ی داستان طنزه و اومدم یکم بخندم… هرخطی ک میخوندم میگفتم از خط بعد طنزش شروع میشه و همینجوری تا تهش اومدم…آره واقعا طنز بود.طنز تلخی ک ما توش زندگی میکنیم و بش میگیم دنیا…
متأسفم ، ميگن هر دردي درمون داره پس درمونه اين همه درد كجاست؟ چرا اين روزا انقد درد بي درمون زياد شده، هر روز غصه، هر روز مريضي و خبر بد ، پس اون يه روز خوبي كه ميگفتن كي مياد ???هرچي جلو ميريم بيشتر از آينده مي ترسم 🙁
فقط می تونم بهت تسلیت بگم چون هیچ چیزی این درد تسکین نمیده
پلیس و اداره آگاهی بارها با موارد مشابه مواجه شدن ،به خاطر یکسری ملاحظات امنیتی گزارشی به بیرون درز نمیکنه ،مگر اینکه کار به بیمارستان یا شبکههای اجتماعی بکشه حتی قضیه به قتل ختم بشه در اکثر موارد لاپوشانی میکنن.اوضاع جامعه مخصوصاً در این طبقه خاص مرزهای بحران رو خیلی وقته رد کرده … !!!
شاید داستان باشه . اما دروغ نیست . دیدم این جور جریاناتو .
امیدوارم واقعی نباشه … واقعا دردناکه
خدا بعضیا رو خیلی سخت آزمایش میکنه…نامردیه
آقای نگارنده شما با داشتن این تجربهی تلخ، تو سایت بکن تو چیکار میکنی و دنبال چی هستی؟
بخدا اشکم در اوردی چیزی ندارم بگم
لعنت به پدرلعنت به پدرخوشبحال اونایی که خیر دیدن از پدرشون
خب این فقط داستان یک داستان خوبی بود یه جاهاییش مشکل داشت اما به واقعیت جامعه نزدیک بود فردین یک شخص نداشته خیالی بود و این داستان نوشته احسان بود و احسان این داستان رو نوشته اما اواخر داستان تفکرات احسان بود که میخواد انجام بده من به نویسنده داستان میگم احسان به خودکشی فکر نکن و خودتو غرق در زندگی کن و سعی کن گذشته رو با وجود اینکه امکان نداره فراموش کن اما داستانت خیلی خوب بود داداش که نه اما مثل فردین داداش خیالیت تو دنیا میشه پیدا کرد اسم فردین به خاطر فیلمهای قبل انقلاب انتخاب شده امیدوارم یه دوست مثل فردین پیدا کنی گاف داستانت انتخاب اسم فردین بود
امیدوارم فقط در حد داستان بوده باشه . هر چند در این کشور کثیف و جامعه کثیفتر و مردم کثیف اند کثیفتر از اتفاقت میافته. مگه هین چند ماه پیش پسرک دو ساله قربانی تجاوز ناپدری بیشرفش نشد؟!!! واقعا حالم از این دنیا به هم میخوره. چقدر دنیای کثیفی شده. اصلا من عقده ای ترین ادم دنیا …چطور میتونم همچین کاری بکنم ؟؟؟!!! خدایا اصلا نمیخوام همچین چیزیرو حتی درک کنم
ادم اشکش درمیشه
احسنننننت
مو ب تنم سیخ شد
میدونم کوسشعریه که از خودت دراوردی ولی خوب بودد
متاسفم خیلی غم انگیز بود…
اگرم ببات شیشه کشیده باشه توهم زده باشه وقتی شماامدید بالای سر داداشت نئشگیش پریده بود میفهمید چه گوهی خورده ونمیزاشت شمابیایید به نظرم دروغ بود ولی داستان قشنگی بود