تاوان عشق (۱)

زندگی مارو تصمیماتومون میسازن.
تصمیمات درست پاداش داره تصمیم غلط هم تاوان.
امروز من و صدف تاوان تصمیماتمون رو میدیم.
صدای کلید و باز شدن در رو شنیدم .صدف بود.
_پارسا!معلومه چته تو؟ این حرفا چی بود پشت گوشی میزدی ؟ خل شدی؟
_عصبی بودم صدف ، بیرون هوا گرم بود بزار برات یه شربت بیارم.
_بحثو عوض نکن ، بگو ببینم دردت چیه؟ چه خبرته پارسا؟ خونه رو دود برداشته چرا انقدر سیگار میکشی؟
_برو لباساتو عوض کن بیا حرف میزنیم.
رفتم آشپزخونه و یه شربت درست کردم‌. دارویی که با خودم از کلینیک آورده بودم رو ریختم توش و هم زدم
فکر میکردم پشیمون بشم اما دستم ثابت بود ،راه دیگه ای برام نذاشته بود.
از اتاق اومد بیرون ،شربتو دادم دستشو یه نفس تا آخر خورد.
_آخیش دستت درد نکنه ، نمیدونی اون بیرون چقدر گرمه ،خر تب میکنه. خب حالا بگو ببینم چی میگی؟
_صدف من بهترین لحظه عمرم با تو بود ،امروزم قراره با تو بدترین لحظه عمرم رو تجربه کنم.
من دوستت داشتم خودتم میدونی ، این بلایی که سرم آوردی حقم نبود، گناه تو بود، گناه منم این بود که عاشقت شدم.
_پارسا درست حرفتو بزن ببینم چی شده. این حرفا رو چرا الان داری به من میزنی.
_منو ببخش صدف ، ولی باید یه جایی تاوان گناهت رو میدادی ،نباید میزاشتم از زیرش در بری.
_نمیخوای مثل آدم حرف بزنی نه؟ گناه چی؟ تاوان چی؟
پارسا یه دفعه حالم به هم خورد چرا؟ سرم گیج میره ،فکر کنم فشارم افتاد.
پاهاش شل شد و افتاد، رو زمین ول میخورد و از پایین به من که بالا سرش بودم نگاه میکرد، کم کم عضلاتش شل شد و آروم گرفت، چشماش نیمه بسته بود ، یه بند حرف میزد اما نمیشد فهمید چی میگه.
وقتی تو دستم سرنگ و سرسوزن رو دید فهمید قضیه چیه؟
نفس کشیدنش تند شد، چشماش درشت شد.
_صدف خوشگلم ،عزیز دلم نترس، چشماتو ببند و آروم باش اون طرف همو میبینیم ، تو جهنم به هم میرسیم.

دارو اثرش کامل شد و صدف به یه خواب عمیق رفت، قبل از اینکه کارو تموم کنم رفتم یه سیگار بکشم.
سیگار دستم بود و به دودش که داشت می رقصید نگاه میکردم ، تو جهنم دلم واسه این رقص تنگ میشه ،سیگار بهترین دوستم تو این زندگی لعنتی بود.
یاد بهترین لحظه زندگیم افتادم ، وقتی که تو بغل صدف برای اولین بار خوابم برد.

داستانش از اینجا شروع میشه.
ساعت ۱۰ بود خودمو رسوندم همون جای همیشگی.
رفتم تو ،طبق معمول چندتا دختر تو هال سمت راست رو مبل داشتن سیگار می کشیدند و صدفم بینشون بود.
رفتم جلو تر پشت میز خاله ، پول اون شب رو حساب کردم و رفتم تو اتاق سمت راست.
استرس داشتم و دلم آشوب بود بخاطر گندی که دیروز زده بودم.
وقتی صدف با همون سر و وضع همیشگی اومد تو بغلش کردم و تنشو به خودم چسبوندم،موهاش رو بو میکردم.از ذوق نفسام تند شد و قلبم از جاش داشت در میومد.
مثل وحشیا شروع کردم به خوردن گردنش، کمرش رو از پشت محکم گرفتم و به خودم فشار میدادم ،تو همون حالت ربدوشامرش رو کندم و هلش دادم رو تخت ،روش خوابیدم و بدنشو میبوسیدم ،بو میکردم و میخوردم . با دستام سینه هاش رو گرفته بودم و محکم فشار میدادم .
هلم داد عقب و زد تو گوشم، رفتم عقب و با تعجب بهش نگاه میکردم ، چند ثانیه بهم هم خیره شدیم که یه دفعه یقم رو گرفت و خوابوندتم رو تخت.
شروع کرد به باز کردن کمربندم و شلوارمم رو در آورد منم هودیم رو کندم.
روی کیرم نشست و دستاش رو گذاشت رو سینم. کسشو میمالوند به کیرم و با قوسی که به کمرش می داد دیوونم میکرد.
بعد از اینکه کاندوم رو کیرم گذاشت،دستشو برد سمت کیرم و روکسش تنظیم کرد بعد آروم کرد تو کسش ،رو کیرم بالا پایین میشد.
از عمد خودشو محکم میکوبوند به کیرم ، هر بار که میومد پایین تخمام درد میگرفت ،اول زیاد حالیم نبود اما یکم که گذشت از درد تخمام شروع شد.
یه دفعه دستش رو از پشت برد سمت تخمام و گرفتشون ،فشارشون میداد،دیگه نمیتونستم تحمل کنم.
داشتم درد میکشیدم ، نمی فهمیدم چرا اینکارو میکنه،خودمم نمیدونستم چرا دارم میزارم که اینکار بکنه.
کم کم فشارش بیشتر میشد و تخمام رو تو دستش میچرخوند دیگه نتونستم تحمل کنم از درد داشتم میمردم.
خواستم بلند شم و هلش بدم اونور که تا تکون خوردم دستش رو گذاشت رو گلوم و کوبوندتم به تخت .
دستش رو گذاشت رو دهنم و گفت : هیشششششششششش!صدات درنمیادا.
چشمام از تعجب گرد شده بود. نمی فهمیدم داره چه اتفاقی میفته . درد داشتم اما ته این درد لذت میبردم ، یه حسی بهم میگفت نزارم ادامه بده ،یه حسی هم می گفت ساکت باش و لذت ببر.
یه دستش رو دهنم بود و با یه دستش داشت تخمام رو فشار میداد.
که یدفعه دوباره یه سیلی بهم زند ،حرص داشت از چشماش میزد بیرون.
دوباره یه سیلی همون طرفی که زده بود زد و گفت: به من میگی تو خالی آره؟ به من میگی ربات؟ به من میگی جنده؟
بگو غلط کردم.
دوتا دستاش رو گذاشت رو گردنم وزنش رو انداخته بود روشون و فشار میداد. نفس کشیدنم سخت شده بود و صدام در نمیومد.
به زور با یه صدای خفه گفتم :غلط کردم
دوباره داد زد : بلند تر بگو غلط کردم.
_غلط کردم.
دوباره یه دستشو برد سمت تخمام این دفعه محکم فشار داد.
دادم بلند شد و صدف دوباره بهم سیلی زد.
_مگه نگفتم صدات در نیاد!هان؟
دوباره تخمام رو فشار داد.
_بگو چرا بهم اون حرفا رو زدی؟
_غلط کردم،دیگه تکرار نمیکنم صدف ،تو رو خدا ول کن از درد دادم میمیرم.
یه مدت اینجوری گذاشت که تمومش کرد. و شروع کرد به تلمبه زدن. اونقدر اونجوری نشسته بود که خسته شده بود نمیتونست خوب بالا پایین بره ، منم دستام رو گذاشتم رو باسنش به خودم فشار دادم و عین وحشیا تلمبه میزدم.
صدای شالاپ شلوپ بهم خوردن بدنامون و آه و نالمون بلند شده بود.
دستام رو گذاشتم رو سینش و آروم میمالوندم.
به سینه هام چنگ میزد طوری که قرمز شده بود و بعضی جاهاش زخم شد.
تا حالا همچین حسی رو تجربه نکرده بودم، درد داشتم و همزمان داشتم لذت میبرم ،اون درد بیشتر منو تحریک میکرد.حس میکردم واسه اونم،
متعلق به صدفم و هرکاری بخواد باید براش انجام بدم.
محکم داشتم تلمبه میزدم و از لذت انگار تو فضا بودم. لمس سینه هاش، درد بیضه هام و زخمای روی سینم همش خوش آیند بود. صدای شالاپ شلوپی که موقع به هم خوردن تنامون بلند میشد ، ناله های من و صدف دیوونم میکرد.
صدام بلند شد و با یه صدای نعره مانند ارضا شدم.
انگار بدنم خالی شده رو تخت ولو شدم.
کیرم هنوز تو کس صدف بود که دستشو گذاشت رو لبام و لبامو چلوند و با صدای بچگونه گفت:
خب خب خب پسر کوچولو ما هم که ارضا شد.
دستشو کشیدم و کشوندمش تو بغل خودم محکم بغلش کردم که نتونه از بغلم تکون بخوره ،بوش میکردم و این حالت واسم لذت بخش بود. انگار صدف مال منه ،مال خود خودم نه واسه هرکی که به خاله پول میده.
خسته بودم و نفس نفس میزدم. یکم که حالم جا اومد تو گوشش گفتم چرا اینکارو کردی؟
خودش رو هل داد پایین تر و سرش رو گذاشت رو سینم.
_کدوم کار؟
_همین کارا دیگه ،خودتو نزن به اون راه،چرا یه کار میکنی درد بکشم؟ چرا بهم میگی کوچولو؟
_بدت میاد میخوای نگم؟
_از کجا میدونی خوشم میاد؟
_تو این مدت یاد گرفتم. اولا چند نفر ازم میخواستن که اینکارو بکنم ،بعد واسه اینکه زودتر آب مشتریا بیاد و دست از سرم بردارن اینکارو میکردم ،بعد از یه مدت هم خودم خوشم اومد.وقتی هم که تو رو دیدم حس کردم دوست داری اینطوری کنم ، وقتی هم مقاومت نکردی مطمئن شدم.
_خیلی خب حالا نمیخواد هی تجربه زیادت رو بهم یادآوری کنی. یعنی چی اولا اونا ازت میخواستن.
_اولا من مثل یه تیکه گوشت رو تخت میخوابیدم تا هرکی میاد کارشو بکنه بره،بعد یکی اومد گفت تو بهم بگو چیکار کنم ،منم گفتم چمیدونم هرکاری که دلت میخواد ،دوست داشتم فقط زودتر تموم شه و بره، اما اون ناراحت شد و گفت نه باید بگی چیکار کنم ،منم مثلا گفتم دستمو لیس بزن ،یا پامو لیس بزن اونا با کمال میل انجام میدادنو خوششون میومد .
اوایل برام عجیب بود و تا حدی چندش بود اما بعد فهمیدم خب وقتی خودشون اینطوری دوست دارن من چرا باید ناراحت بشم.
_تا حالا شده برعکس بشه مثلا یکی ازت سکس خشن بخواد.
_آره زیاد پیش میاد،اما با خاله باید هماهنگ کنن و پولش بیشتره ، هر کدوم از دخترا هم که قبول کنه باهاش میره،البته اینم بگما اینطوری نیست هرکاری که طرف عشقش بکشه بخواد بکنه ،قبلش باید هماهنگ کنه.
خاله هم هر دفعه منت میزاره که من ازتون میپرسم که هرکی دوست داشت بره ولی در واقع اگه کسی قبول نکنه یکی رو به زور میفرسته.
_سکس آنال هم کسی خواسته؟
_اوههههه تا دلت بخواد. بعضیا قبول میکنن بعضیا هم نه. درد داره بعدش کلی بدبختی داره من خودم قبول نمیکنم معمولا مگر مجبور بشم.
_خب بقیه چرا قبول میکنن ؟
_مثلا زهرا قبول کرد چون فقط یه نفرو ببینه ،اینطوری نباشه که هر دفعه هی مشتری جدید داشته باشه.
تو اصلا میفهمی چقدر سخته که بخوای هر روز چند نفر جدید ببینی و باهاشون بخوابی؟ بدنتو در اختیارشون بزاری اونم وقتی ازشون متنفری؟
بوی عرق شون رو باید تحمل کنی، قیافشون رو ،اخلاقشون رو میفهمی چقدر سخته؟
یه زن زمانی از سکس لذت میبره که طرف مقابلش رو دوست داشته باشه وقتی از طرفت بدت میاد فقط زجر داره.
اینجارو اینطوری نگاه نکن که همچی تمیزه و دخترا شاد و خوشحالن ،اینجا جهنمه پارسا. ته این راهم خودکشیه.
_خب چرا داری اینکارو میکنی پس؟
_تو چیکار داری؟ به تو چه اصلا؟
_صدف! تو نمیفهمی که دوستت دارم؟
_دوستم داری، کوچولو تو نهایتا ۲ هفتس منو دیدی.
_تو مگه چند سالته بهم هی میگی کوچولو ؟
_چند میخوره؟
_نمیدونم ۲۵؟
_هه! انقدر بد موندم؟ ۲۰ سالمه
_خب دهن سرویس ۷ سال ازم کوچیک تری که .
_میدونم ،دوست دارم اذیتت کنم ،حال میده.
_حالا جدی چرا اینکارو میکنی؟ اصلا چجوری شروع کردی؟
_ول کن پارسا ، طولانیه هم تو اذیت میشی هم من.
_میخوام بدونم ، بگو لطفا.
_ مطمئنی؟ داستان تلخیه ها!
_آره.
_۱۷ سالم بود، دبیرستان میرفتم ،بعد مدرسه عادت داشتیم با دوستامون میرفتیم پارک بغل مدرسه می نشستیم و چرت و پرت میگفتیم و میخندیدم.
یه مدت یه خانومی هی میومد میخواست خودشو وارد جمع ما بکنه، هی باهامون حرف میزد ،شوخی میکرد، ازمون تعریف میکرد.
از اون جمع با من بیشتر از همه ارتباط میگرفت.
کافی بود بگم دلم یه چیزی میخواد ،سریع برام میخرید.مثلا میگفتم تشنمه میرفت آبمیوه می گرفت یا میگفتم گشنمه میرفت ساندویچ میگرفت یا یه بار بهش گفتم کلاه میخوام فرداش برام کلاه گرفته بود.فقط کافی بود لب تر کنم.
_با کلاه و ساندویچ خر شدی آخه؟
_تو چی میفهمی آخه ، شما پولدارا فکر میکنید عاقلید و بقیه خنگن، تو رفاه زندگی میکنید و اصلا نمیفهمید اون آدمای بدبخت چه مشکلاتی دارن. کارتون اینه از بالا به پایین بهشون نگاه کنید و قضاوتشون کنید و تو دلتون بگید تقصیر خودشونه که این بلا ها سرشون اومده چون خَریّت کردن ،چون احمقن .اما خودتون هیچوقت تو اون شرایط نبودید.
وقتی بدون مادر بزرگ بشی ،پدری بالا سرت باشه که تریاکش رو از تو بیشتر دوست داشته باشه و اصلا نفهمه چیکار میکنی ،مدرسه میری نمیری کلاس چندمی ،ساندویچ که سهله با یه آب معدنی هم خر میشی.
_ببخشید حق با توئه ، زود قضاوت کردم.اما تو از کجا میدونی من پول دارم؟
_هه، وقتی هر دفعه این همه پول اینجا رو میدی وقتی محل کارت نیاورانه و ماشینت شاسی بلنده پول داری دیگه.
_اولا اینطور هم که میگی نیست ،من یه بار دیگه تو اون کارت خوان لعنتی پول بکشم تا آخر ماه باید گشنه بخوابم.بعدشم همه مشکلات خودشونو دارن اینطور دور بر ندار.
_میخوای بفهمی چی شد یا میخوای باهام بحث کنی؟
_نه تعریف کن.
_ خلاصه همش بهم توجه میکرد،کادو میخرید باهام چت میکرد ،درد ودل میکرد و…که حین این دردودلا شرایط خانوادم رو ازم پرسید وقتی فهمید شرایط مالیمون خوب نیست یه روز منو از تو جمع کشید کنار و گفت ببین یه کار خیلی خوب سراغ دارم که توش کلی پوله ،اما اینو فقط دارم به تو میگم چون با بقیه واسم فرق میکنی ، اما به هیچکس نباید بگی.
منم پرسیدم چیه.
دستمو گرفت و برد تو ماشین رفتیم یه خونه ای مثل همینجا ، میدونی مکان ما هر ۲_۳ماه باید عوض بشه.
وقتی وارد شدم دیدم چند تا دختر تو هال نشستن رفت دوتا چایی ریخت و گفت چاییتو بخور تا راجب کار با هم حرف بزنیم.
وقتی چایی رو خوردم دیگه نفهمیدم چی شده ،تو خواب و بیداری بودم،عضلاتم جون نداشت کاری بکنه ، چشمام هم هیچی رو درست نمیدید، مغزم منگ بود ،راستش چیز درستی دیگه یادم نمیاد.
فقط یادمه که ساعت ۱۲ بود که خونه بودم که زیر کمربند و دست و پای پدرم به خودم اومدم تازه،
تا اون موقع سابقه نداشت شب دیر برم اولین بار که دیر رفتم خونم بابام طوری کتکم زد که فرداش نمیتونستم از جام بلند شم برم مدرسه.
دیدم از یه شماره چندتا عکس برام اومده ، باورم نمیشد ،انگار دنیا رو سرم خراب شده بود ،عکسای خودم بود وقتی کاملا لخت رو زمین افتاده بودم.
دونه دونه با فاصله عکسارو میفرستاد و با هر عکس یه جمله مینوشت.
مثلا چقدر تو این عکس خوب افتادی،بابات اینو ببینه به نظرت خوشش میاد. جون چه جیگری هستی اینجا.
حتی شماره پدرمم فرستاد. نفهمیدم چجوری پیدا کرده حتما وقتی حالم بد بود از گوشیم برداشته بود.
چیه چرا خشکت زده؟
_هیچی دارم گوش میدم ، خب بعد چی شد؟
_هیچی ،چی میخواستی بشه. بابام می فهمید، نیستم میکرد که این لکه ننگ برای خودش نمونه. میترسیدم حتی بکشتم ،وقتی واسه دیر خونه رفتن باهام اینکارو کرده بود واسه این عکسا به نظرت چیکار میکرد.
رفتم پیشش به دست و پاش افتادم ،التماسش کردم جلوش اونقدر گریه کردم که از حال رفتم .
اما بهم گفت تا الان حرف حرف تو بود از الان به بعد حرف حرف منه. باید دختر خوبی باشی تا عکسات بین خودمون بمونه. بهم فهموند که باید چیکار کنم.
وقتی بهش گفتم چرا اینکارو باهام کردی گفت: دنیا ،دنیای بدیه ،منم آدم بدیم.
_بقیه دخترا رو هم همینطوری آوردن؟
_آره دیگه ،اما یکی کمتر مقاومت میکرد و از پولش خوشش میومد یکی بیشتر.
_اینکار پولش خوبه؟
_تا یه سال تقریبا پولی در کار نبود . میگفت پولو بدم دست شما خرج میکنید دست خودم میمونه هر موقع لازم داشتید میدم بهتون.
_یعنی پول هم نمی داد ، اما شما همینجا میموندید؟
_آره ، باز فاز بچه پول دارای باهوشو برداشتیا ،چیه فکر کردی کجا میتونیم بریم؟ هان؟ وقتی پشتوانه نداریم؟
_خب اون از کجا میفهمید شما نمیتونید به پدر مادرتون بگید.
_تو اون دوران که بهمون نزدیک میشد میپرسید دیگه.
شاید باورت نشه اما سمت دخترایی که مذهبین بیشتر میرن ،چون ترسشون بیشتره.
خودم پای تلفن شنیدم وقتی زهرا رو میخواستن بیارن داشت به یکی توضیح میداد که دختره مذهبیه نمیتونه به خانوادش چیزی بگه.
_بعد تو میگی دبیرستان بودی و ۱۷ سالت بود تو این سن کم آخه چجوری این کارو میکردی.
همینجوریه دیگه دختری که مثلا ۲۵ سالشه دیگه گول اینا رو نمیخوره که ،دخترای ۱۶_۱۷ ساله رو جور میکنن.
_عجب آدمای کثیفی هستن.
_آره . دنیا دنیای کثیفیه.
_خب چرا نرفتی به پلیس بگی.
_میخواستم بگم اما میگفتن اگه مارو بر فرض بگیرن ۲ سال میریم زندان اما تو یه عمر بی آبرو میشی .حتی اون موقع ها وقتایی که تنها بودیم بار ها فکر کردم که بکشمش اما میگفت اگه بلایی سرم بیاد دوستم عکساتو فرستاده واسه بابات.
_ببین الان داریم راجب همین خاله ای حرف میزنیم که دم دره؟
_آره دیگه.
_آخه این اصلا بهش نمیخوره خیلی با من مهربونه.
_چون تو مشتریشی ، ازت پول میگیره.
_اصلا بهش نمیخورد ،بعد دخترایی که میان تو این کار رو از کجا باید تشخیص داد.به اونا هم نمیخوره؟
_تنهان ،خیلی تنها. با کسی ارتباط نمیگیرن با کسی صمیمی نمیشن ، شاید بخندن اما از درون غمگینن ، هیچوقت حرف زندگی و آینده رو نمیزنن چون نمیتونن تصور کنن تا ۳۰ سالگی تو این کارن.
_آخه به خود تو و اون دخترا اصلا نمیخوره ناراحت باشید ، مخصوصا اون دختره که اون روز دیدمش از اتاق اونوریه در اومد.
_هه ستاره رو میگی؟
_والا اسمش رو نمیدونم.
_از بیرون اینجورین ، همین ستاره از همه بیشتر پول میگیره حتی ماهی یکی دوبار میره دبی و میاد ،اکثر مشتریاشم خارجین .اون اوایل که میخواستم فرار کنم هی بهش میگفتم بیا بریم میدونم خودتم اینجا خوشحال نیستی .اما اون با اون غرور همیشگیش میگفت وا بده حال کن …
فکر میکردم خوشحاله اما هزار بار دیدمش که تنهایی داره سیگار میکشه و اشک میریزه تو چشماش اگه نگاه کنی غمش رو میبینی. چشمای آدما دروغ نمیگه.
_تو خودت چی؟
_من چی؟
_تو هم غمگینی؟
_پارسا من تو باتلاقیم که هر چقدر دست و پا بزنم بیشتر فرو میرم. خاله میگه شما تا وقتی واسم عزیزید که قیافه دارید ، خب چند سال دیگه باید از اینجا برم.
بعدش سر خیابونا واستم ، بعد از یه مدت هم تنها و بی کس نفسم رو بدم پایین دوباره بیارم بالا که فقط بگم زندم.
بهت گفتم پارسا ته این راه من خودکشیه. وقتتو با من هدر نده.بزار تو این کثافت غرق شم.
هر جمله ای که میگفت مثل زهر ماری بود که جرعه جرعه میخوردم. مثل مشتی بود که چپ و راست میخورد تو صورتم. تک تک کلماتش تلخ بود. مغزم قفل کرده بود.
هر دوتامون ساکت بودیم سرش رو سینم بود ،اشکاش که قطره قطره رو پوستم میریخت رو حس میکردم.صدای آروم گریه کردن و بغضش تلخ ترین موسیقی ای بود که شنیده بود.
سرشو گرفتم و بلند کرد. چشماش که از اشک خیس بود رو بوسیدم.
بهش گفتم میخوای از اینجا بری؟
_نشنیدی چی گفتم؟ ازم عکس داره.
_یه کار میکنم نتونه عکسارو بفرسته.
_برو بابا دلت خوشه، درسته پدرم خیلی آدم خوبی نیست اما هرچی نباشه پدرمه ،تنهایی منو بزرگ کرده.عکسمو ببینه سکته میکنه میمیره ،تازه اینا آدرس خونمون رو هم دارن.
_تو کاریت نباشه من درستش میکنم.
_چجوری میخوای درستش کنی آخه؟
_الان نمیدونم ، اما درستش میکنم. اگه میخوای از اینجا خلاص شی باید بهم اعتماد کنی.
_ پارسا نمیدونم میخوای چیکار کنی اما این حرفا واسه این میزنی که منو دوست داری،
ببین تو پسر خوبی هستی ، هم قیافه و هیکلت خوبه هم اینطور که از سر و وضعت مشخصه آدم درست حسابی ای هستی.
از من دور شو ،فراموشم کن ، اگه این وضعیت ادامه پیدا کنه تو هم با من تو این باتلاق غرق میشی.
_صدف!تو واقعا هیچ حسی بهم نداری؟ هیچی؟
_پارسا تو آخه میفهمی داری چیکار میکنی؟ میفهمی خودت رو درگیر کی کردی؟ مواظب باش اگه جای من یه آدم لاشی بود که همچین آدمای تو این کار کم نیستن ، الان بهت میگفت وای پارسا منم عاشقت شدم و بدون نمیتونم زندگی کنم بعدشم اونقدر تیغت میزد تا لختت کنه ،دارو ندارتو ازت بگیره ،بعدشم میرفت دنبال زندگیش.
_میدونم.
_خب اگه میدونی چرا داری همچین غلطی میکنی،مثل بقیه حال کن برو دیگه ،اصلا برو یه دختر واسه خودت پیدا کن ،تو که مشکلی نداری ،برو با یه آدم درست حسابی مثل خودت عاشقی کن.
_صدف! جوابم رو ندادی ، حسی بهم نداری؟
_دارم لعنتی، دارم. چرا نداشته باشم ، چرا از یه پسر خوب و مهربون که بهم توجه میکنه و دوستم داره نباید خوشم بیاد.
امروز که اومدی جلوی خونمون راستش ترسیدم بخاطر همین سرت داد و بیداد کردم بعد با خودم فکر کردم پسری که این کارو میکنه دوستم داره البته یکمم خل و چله.
_آره از بچگی یکم خل بودم
_راستی چجوری آدرس منو پیدا کردی.
_وقتی پریروز عصبانی شدم و باهات بد حرف زدم هر بار که زنگ میزدم اینجا میگفتن صدف نیست فهمیدم اینجوری پیش بره دیگه نمیتونم ببینمت ،چاره ای نداشتم واسه همین شب جلوی در اینجا کشیک دادم تا بیای بیرون تا دم در خونتون تعقیبت کردم ،شبم همونجا خوابیدم تا صبح اومدی بیرون.
_واقعا دیوونه ای پارسا.
_دیوونه نیستم صدف ،عاشقم ،بفهم لطفا.
باید میدیمت و راضیت میکردم که امشب بتونم ببینمت.
_نترسیدی زنگ بزنم به پلیس، یا داد و بیداد راه بندازم؟
_نترسیدم؟ من همیشه میترسم؟ حتی وقتی همه چیز خوبه ، اون لحظه انقدر میترسیدم که چشمام سیاهی میرفت ، اما عاشق بودم تاوان داره.
_پارسا تو خامی ، ساده ای تو این آتیش میسوزی، نمیخوام از سادگیت سواستفاده کنم.
آره من جندم اما سر سفره پدرم بزرگ شدم ، بعضی چیزا سرم میشه .
پسر خوب ! برو دنبال زندگیت.
_نگران من نباش ، هفته دیگه میام. پیشت اون موقع بهت میگم چیکار باید بکنیم. فقط بهم بگو اینجا به جز دوربین دم در دوربین دیگه ای نداره؟
_معلومه که نه، از کار خودشون مدرک درست نمیکنن بیفته دست کسی که. بعدشم واسه چی میپرسی؟
_نمیدونم ، یعنی فعلا نمیدونم. نگران نباش حالا . میشه بخوابیم؟ من دیشب تو ماشین درست نتونستم بخوابم، شب قبلشم که خوابم نبرد دارم از خستگی میمیرم.
_از دست تو پسر کوچولو، باشه بخوابیم. راستی ببخشید اذیتت کردم ، هنوز تخمات درد میکنه نه؟
_دهنمو سرویس کردی ،خیلی درد داره.
صدف با خنده گفت: ببخشید ، خواستم انتقام حرفایی که بهم زدی رو بگیرم ولی فکر کنم زیاده روی کردم.
_راستش رو بگم ،بدم نیومد ،یه حس جدید بود تو سکس.
_شیطون ، میدونستم دوست داری.حالا پسر کوچولوی ما بیاد بغل مامانش بخوابه.
_مامانش ؟
_هیش ، بیا اینجا بخوابونمت کوچولو. بیا سرتو بزار رو سینم.
صدف خودشو کشید بالا و سرم رو گذاشتم رو سینش.
خودم رو مثل بچه ای که تو شکم مادرشه جمع کردم و صدف انگشتش رو گذاشت تو دهنم. بهم فهموند که انگشتش رو میک بزنم مثل پستونک انگشتش رو میمکیدم خودمو تو بغلش مثل یه بچه جمع کردم و آروم خوابم برد.
اون لحظه بهترین لحظه زندگیم بود.
ادامه دارد…

نوشته: زوسیما

بازدید 5,761

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

3 پاسخ به “تاوان عشق (۱)”

  1. لذتی بالاتر از انتقام نیستاز قتل و کشتن نترسین و آدمای کثیف و زالو صفتی که خونتونو مکیدن و جسمتونو زخمی کردن و روحتونو متلاشی نگذرید پاره شون کنید و گرنه زخم روحتون شمارو می‌کشه حتی تو قبر هم شمارو این حس انتقام و نفرت رها نمیکنه

  2. این سری با داستان کار ندارم با کامنت اول کار دارمچاقال لوزر ک همه جا داری ناله میکنی یکی کیرت کرده این نصحیتا کیریتو اینجا نریز جلو بچه ها پونزده شونزده ساله اونا حالیسون نمیشه تو فقط یه لوزر عقده ای ک همه کیرت کردن

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید